دارون عجماوغلو و پرسش «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟»
ضرورت بازسازی سیاست رفاه مشترک
پروفسور دارون عجماوغلو در کتاب جدید خود با عنوان «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» ( What Happened to Liberal Democracy?) به همین پرسش بنیادی میپردازد. این کتاب که در هفته جاری منتشر شده است تلاش میکند بحران دموکراسی لیبرال را نه به عنوان یک اتفاق موقت بلکه به عنوان نتیجه مجموعهای از تحولات اقتصادی و اجتماعی بررسی کند. مساله اصلی از نگاه عجماوغلو رابطه میان سیاست و اقتصاد است. دموکراسی زمانی میتواند مشروعیت پایدار داشته باشد که شهروندان احساس کنند نظام سیاسی نه فقط آزادیهای آنان را تضمین میکند بلکه فرصت مشارکت اقتصادی و برخورداری از منافع پیشرفت را نیز برای آنان فراهم میسازد.
نقطه آغاز تحلیل کتاب مفهوم رفاه مشترک است. دموکراسی در صورتی میتواند پشتوانه اجتماعی قدرتمندی داشته باشد که رشد اقتصادی به افزایش فرصت برای گروههای گسترده جامعه منجر شود. هنگامی که رشد اقتصادی با اشتغال و افزایش امکان پیشرفت همراه باشد اعتماد به نظام سیاسی نیز تقویت میشود. اما اگر بخش عمده منافع رشد در اختیار گروهی محدود قرار گیرد پیوند میان رشد اقتصادی و مشروعیت سیاسی تضعیف خواهد شد. در چنین شرایطی بخشی از جامعه ممکن است احساس کند اقتصاد جدید برای آنان فرصت کافی ایجاد نمیکند و آنان از آینده اقتصادی جامعه کنار گذاشته شدهاند.
این مساله در مورد طبقه کارگر اهمیت ویژهای دارد. تغییر ساختار اقتصاد و تحول فناوری، فرصتهای شغلی و مسیرهای سنتی پیشرفت اقتصادی را دگرگون کرده است. بخشی از نیروی کار احساس میکند که موقعیت اقتصادی و اجتماعی آن نسبت به گذشته تضعیف شده است. با این حال مساله فقط درآمد یا سطح مصرف نیست. احساس از دست دادن جایگاه و کاهش امکان اثرگذاری بر آینده نیز اهمیت دارد. هنگامی که افراد تصور کنند نقش آنان در اقتصاد و سیاست کاهش یافته است نارضایتی اقتصادی میتواند به بیاعتمادی سیاسی تبدیل شود.
از نگاه عجماوغلو یکی از مشکلات مهم دموکراسی لیبرال معاصر افزایش فاصله میان نخبگان و بخشهایی از جامعه است. این فاصله فقط اقتصادی نیست. تفاوت در سطح تحصیلات و تجربههای اجتماعی و دسترسی به فرصتهای اقتصادی نیز میتواند موجب ایجاد شکاف شود. زمانی که گروههای محدودی سهم بزرگی از قدرت اقتصادی و سیاسی را در اختیار داشته باشند شهروندان ممکن است احساس کنند تصمیمهای مهم بدون توجه کافی به خواستههای آنان اتخاذ میشود. در چنین شرایطی حتی وجود نهادهای رسمی دموکراتیک نیز به تنهایی نمیتواند اعتماد عمومی را تضمین کند.
دموکراسی به چیزی فراتر از انتخابات نیاز دارد. شهروندان باید احساس کنند که در ساختن آینده جامعه نقش دارند. اگر مردم فقط در دورههای انتخاباتی امکان رای دادن داشته باشند اما در سایر حوزههای تصمیمگیری احساس بیقدرتی کنند، فاصله میان جامعه و نظام سیاسی افزایش خواهد یافت. از این منظر بحران دموکراسی تا حد زیادی بحران مشارکت و احساس اثرگذاری است.
کتاب همچنین به تغییر در جهتگیری جریانهای سیاسی لیبرال و مترقی توجه میکند. از دید عجماوغلو بخشی از این جریانها در دهههای اخیر از تمرکز بر مسائل اقتصادی طبقات کارگر فاصله گرفتهاند و توجه بیشتری به مسائل فرهنگی و هویتی پیدا کردهاند. این تحول موجب شده است بخشی از مردم احساس کنند مسائل اقتصادی آنان دیگر در مرکز توجه سیاست قرار ندارد. هنگامی که یک جریان سیاسی نتواند نگرانیهای اقتصادی گروههای اجتماعی مختلف را نمایندگی کند زمینه برای ایجاد خلأ سیاسی فراهم میشود.
پوپولیسم میتواند در همین خلأ رشد کند. جریانهای پوپولیستی معمولا خود را نماینده مردم عادی در برابر نخبگان معرفی میکنند. آنان از احساس نارضایتی و بیاعتمادی موجود استفاده میکنند و وعده میدهند قدرت را از گروههای محدود بازپس گرفته و به مردم بازگردانند.
عجماوغلو در این کتاب تاکید میکند که رشد پوپولیسم را نباید فقط به توانایی رهبران پوپولیست یا ویژگیهای سیاسی آنان نسبت داد. باید زمینههای اقتصادی و اجتماعیای را نیز شناخت که باعث شده است بخشهایی از جامعه آماده پذیرش چنین پیامهایی شوند.
بحران اعتماد میتواند به بحران مشروعیت تبدیل شود. زمانی که شهروندان احساس کنند نهادهای سیاسی به نیازهای آنان پاسخ نمیدهند رابطه میان جامعه و حکومت آسیب میبیند. در چنین شرایطی سیاست از عرصه حل مسائل عمومی به عرصه رقابت برای جلب گروههای ناراضی تبدیل میشود. نتیجه میتواند افزایش قطبیشدن سیاسی و کاهش توانایی نظام دموکراتیک برای ایجاد اجماع باشد.
در این میان فناوری جایگاهی اساسی در استدلال عجماوغلو دارد. فناوری ظرفیت بزرگی برای افزایش بهرهوری و ایجاد فرصتهای جدید دارد. اما فناوری مسیر از پیش تعیینشدهای ندارد. اینکه فناوری چگونه توسعه پیدا کند و در چه جهتی مورد استفاده قرار گیرد به انتخابهای اقتصادی و سیاسی جامعه وابسته است. فناوری میتواند توانایی انسان را افزایش دهد و کیفیت کار را بهبود بخشد. اما میتواند در مسیری نیز قرار گیرد که جایگزینی نیروی انسانی و تمرکز درآمد و قدرت اقتصادی را تشدید کند.
هوش مصنوعی این مساله را برجستهتر کرده است. هوش مصنوعی میتواند ابزار توانمندسازی کارکنان باشد. میتواند اطلاعات و دانش را در اختیار آنان قرار دهد و توانایی انجام وظایف پیچیده را افزایش دهد. اما اگر استفاده از آن عمدتا با هدف حذف نیروی انسانی انجام شود بخشی از جامعه ممکن است از منافع رشد اقتصادی جدید فاصله بگیرد. بنابراین مساله آینده هوش مصنوعی تنها سرعت پیشرفت فناوری نیست. مساله اصلی جهت استفاده از آن است.
از این منظر فناوری مستقیما با آینده دموکراسی ارتباط دارد. اگر منافع فناوری در اختیار گروه کوچکی قرار گیرد نابرابری اقتصادی میتواند افزایش یابد. افزایش نابرابری نیز ممکن است به تمرکز بیشتر قدرت سیاسی منجر شود. در مقابل فناوریای که توانایی طیف گستردهای از کارکنان را افزایش دهد میتواند به توزیع گستردهتر منافع رشد کمک کند. بنابراین نحوه هدایت فناوری بخشی از سیاست دموکراتیک است.

عجماوغلو بر این اساس بر ضرورت بازگشت سیاست به مساله رفاه مشترک تاکید میکند. رفاه مشترک به معنای آن نیست که پس از ایجاد نابرابری صرفا درآمدها از طریق سیاستهای بازتوزیعی اصلاح شوند. مساله بنیادیتر آن است که فرصت مشارکت اقتصادی از ابتدا گسترده باشد. افراد باید امکان دسترسی به شغل مناسب و امکان ارتقای مهارت و فرصت پیشرفت داشته باشند. آنان باید خود را بخشی از فرآیند خلق ثروت ببینند.
این نگاه اهمیت زیادی دارد. اگر افراد فقط در پایان فرآیند اقتصادی از طریق بازتوزیع مورد حمایت قرار گیرند ممکن است همچنان احساس کنند در تولید ثروت و تصمیمگیری اقتصادی نقش ندارند. رفاه مشترک زمانی شکل میگیرد که مشارکت اقتصادی گسترده باشد. شهروندان باید احساس کنند که اقتصاد برای آنان نیز فرصت ایجاد میکند.
در این چارچوب نقش دولت نیز متفاوت تعریف میشود. مساله فقط اندازه دولت نیست. مساله این است که نهادهای عمومی چگونه میتوانند فرصت مشارکت اقتصادی و سیاسی را افزایش دهند. سیاست عمومی باید شرایطی ایجاد کند که افراد بتوانند تواناییهای خود را به کار گیرند و از منافع پیشرفت اقتصادی برخوردار شوند. دولت همچنین باید از تمرکز بیش از اندازه قدرت اقتصادی جلوگیری کند تا رقابت و فرصت برای گروههای بیشتری حفظ شود.
مشارکت سیاسی نیز بخش دیگری از این فرآیند است. دموکراسی زمانی پایدارتر خواهد بود که مشارکت شهروندان فقط به رای دادن محدود نشود. جوامع محلی و نهادهای اجتماعی میتوانند نقش مهمی در تقویت مشارکت داشته باشند. هرچه شهروندان فرصت بیشتری برای مشارکت در تصمیمهایی داشته باشند که بر زندگی آنان اثر میگذارد احساس تعلق آنان به نظام سیاسی نیز افزایش خواهد یافت.
از نگاه کتاب، دفاع از آزادیهای فردی و حقوق سیاسی ضروری است. اما این دفاع به تنهایی کافی نیست. دموکراسی لیبرال زمانی از مشروعیت پایدار برخوردار خواهد بود که آزادی سیاسی با فرصت اقتصادی و رفاه اجتماعی همراه شود. اگر آزادی سیاسی در کنار ناامنی اقتصادی و کاهش فرصتهای اجتماعی قرار گیرد ممکن است حمایت عمومی از آن تضعیف شود.
از همین منظر عنوان کتاب معنای گستردهتری پیدا میکند. «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» تنها پرسشی درباره علت بحران نیست. این عنوان پرسشی درباره امکان بازسازی نیز هست. عجماوغلو معتقد است دموکراسی لیبرال هنوز ظرفیت بازسازی خود را دارد. اما این بازسازی مستلزم آن است که سیاست دوباره به نیازهای اقتصادی و اجتماعی بخشهای گسترده جامعه توجه کند.
در واقع بحران دموکراسی را نمیتوان جدا از بحران اقتصادی دید. زمانی که رشد اقتصادی برای بخش بزرگی از جامعه به معنای فرصت بیشتر نباشد اعتماد سیاسی کاهش پیدا میکند. هنگامی که فناوری به جای توانمندسازی نیروی کار موجب حذف فرصتهای شغلی شود نارضایتی افزایش مییابد. هنگامی که قدرت اقتصادی در دست گروههای محدود متمرکز شود احساس بیقدرتی گسترش پیدا میکند. مجموعه این تحولات میتواند پایههای اجتماعی دموکراسی را تضعیف کند.
راهحل از نگاه عجماوغلو در بازسازی پیوند میان آزادی و رفاه مشترک است. سیاست باید بتواند شرایطی ایجاد کند که افراد بیشتری از فرصتهای اقتصادی برخوردار شوند. فناوری باید به گونهای هدایت شود که مکمل تواناییهای انسان باشد. مشارکت سیاسی باید گستردهتر شود و شهروندان باید احساس کنند در تعیین مسیر جامعه نقش دارند.
پیام کتاب را میتوان در یک گزاره خلاصه کرد: دموکراسی لیبرال تنها زمانی پایدار خواهد ماند که شهروندان احساس کنند آزادی سیاسی و مشارکت اجتماعی با امکان ساختن یک زندگی اقتصادی بهتر همراه است. دموکراسی نمیتواند صرفا مجموعهای از نهادها و قواعد باشد. پشتوانه آن اعتماد شهروندان است و این اعتماد زمانی شکل میگیرد که مردم نظام سیاسی را متعلق به خود بدانند.
از این منظر کتاب عجماوغلو صرفا شرح بحران دموکراسی لیبرال نیست. تلاشی برای فهم رابطه میان اقتصاد و سیاست در شرایط جدید است. پرسش اصلی این است که چگونه میتوان نظامی را که زمانی وعده آزادی و پیشرفت میداد دوباره به نظامی تبدیل کرد که بخشهای گسترده جامعه در آن احساس مشارکت و برخورداری داشته باشند.
پاسخ کتاب در مفهوم رفاه مشترک خلاصه میشود. رفاه مشترک تنها توزیع درآمد نیست. رفاه مشترک یعنی مشارکت گسترده در فرصتهای اقتصادی و برخورداری گسترده از منافع پیشرفت. یعنی کارگر و طبقه متوسط و گروههای مختلف اجتماعی احساس کنند که آینده اقتصادی جامعه به آینده آنان نیز مربوط است. اگر چنین پیوندی برقرار شود اعتماد سیاسی نیز امکان بازسازی پیدا میکند.
به همین دلیل پرسش بزرگ عجماوغلو درباره دموکراسی لیبرال در نهایت به یک پرسش اقتصادی نیز تبدیل میشود. آیا نظام اقتصادی میتواند فرصت و رفاه را به شکلی گسترده ایجاد کند یا خیر؟ پاسخ به این پرسش بر آینده نظام سیاسی اثر مستقیم خواهد داشت. اگر اقتصاد و فناوری در مسیر تمرکز قدرت و ثروت حرکت کنند بحران دموکراسی تشدید میشود. اگر در مقابل فرصتهای اقتصادی گستردهتر شود و فناوری به توانمندسازی انسان کمک کند زمینه برای احیای اعتماد عمومی فراهم خواهد شد.
«چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» بنابراین بیش از آنکه سوگنامه یک نظام سیاسی باشد هشدار درباره ضرورت بازسازی آن است. دموکراسی لیبرال برای ادامه حیات خود باید دوباره میان آزادی و فرصت و میان رشد اقتصادی و رفاه عمومی پیوند برقرار کند. سیاست باید به زندگی واقعی مردم بازگردد و فناوری باید در خدمت افزایش توانایی انسان قرار گیرد. شهروندان نیز باید دوباره احساس کنند که نه تماشاگر تحولات اقتصادی و سیاسی بلکه مشارکتکنندگان در ساختن آینده هستند.
عجماوغلو آینده دموکراسی را نه قطعی و تضمینشده میداند و نه از پیش شکستخورده. آینده آن به انتخابهای اقتصادی و سیاسی جوامع وابسته است. اگر سیاست بتواند رفاه مشترک را دوباره در مرکز توجه قرار دهد و اگر فناوری به جای افزایش تمرکز قدرت به افزایش توانایی انسان کمک کند امکان بازسازی اعتماد عمومی وجود خواهد داشت. در غیر این صورت شکاف میان مردم و نهادهای سیاسی میتواند عمیقتر شود و زمینه برای گسترش پوپولیسم و اقتدارگرایی فراهمتر گردد.
از این منظر پرسش «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» در حقیقت پرسشی درباره آینده است. آیندهای که در آن سرنوشت آزادی و دموکراسی به میزان زیادی به این بستگی دارد که آیا میتوان اقتصاد و سیاست را دوباره به زندگی واقعی مردم پیوند زد یا خیر. پیام عجماوغلو روشن است: برای نجات دموکراسی کافی نیست از دموکراسی دفاع کنیم. باید شرایطی ایجاد کنیم که مردم دوباره دلیلی واقعی برای باور به آن داشته باشند.
* دانشآموخته اقتصاد