هرج و مرج آموزشی: مساله رویکرد
همچنین انتخاب هرکدام از این رویکردها به این معناست که شما، بهعنوان سیاستگذارِ آموزشی، به مجموعهای از روشهای خاص پایبند میشوید. درواقع؛ هرکدام از این رویکردها به همراه روشهای پیشنهادی آنها کلی منسجم را میسازند که میان اجزایش سازگاری وجود دارد. این مساله از این جهت اهمیت دارد که بدانیم مواجهه گزینشی و سلیقهای با «رویکرد آموزشی» در هیچجای دنیا پذیرفته نیست و دلیل مشخصی هم دارد: هر رویکرد آموزشی جهانبینی، معرفتشناسی، انسانشناسی و غیره خاص خود را دارد که با سایر رویکردها، اگر نگوییم در تناقض، در تضاد قرار دارد. بهعنوان نمونه رویکرد رفتارگرایانه که انسان را موجودی واکنشگر و غیر ارادهمند تلقی میکند و هدفش کنترل کودک/انسان است و فرضیه اصلیاش این است که «انسانها اگر کنترل نشوند، میتوانند خطرناک باشند» بسیار متفاوت از رویکرد انسانگراست که انسان را موجودی کنشگر، فعال، سیال و آزاد میداند و هدفش رشد و شکوفایی فرد است تفاوت عمده دارد.
بنابراین اگرچه فرآیند انتخاب رویکرد، مانند هر انتخاب دیگری در نوع بشر، فرآیندی تماما عقلانی و استدلالی نیست، اما فرآیندی انسجامی است. درواقع، اگرچه میتوان روشها و پیشنهادهای بسیار متنوعی را برای هر رویکرد اتخاذ کرد و اگرچه معیار گزینش رویکرد ما برای اتخاذ یک رویکرد میتواند کارآمدی، زیباییشناسی و هرچیز دیگری باشد، اما نمیتوان همین موضع را در میان رویکردهای مختلف اتخاذ کرد؛ یعنی نمیتوان هم انسانگرا بود و هم رفتارگرا، هم تکاملی و هم شناختی. بنابراین؛ رویکرد آموزشی ما باید یگانه و منسجم باشد و نمیتوانیم میان رویکردهای مختلف دلبخواهانه حرکت کنیم. اما آنچه در ایران، به ویژه در چهار دهه گذشته، اتفاق افتاده است دقیقا موضعی دلبخواهی درقبال «رویکرد آموزشی» است که نشان از عدم فهم سیاستگذاران از همین مفهوم حداقلی آموزشی است.
برای نمونه سیاستگذاران آموزشی، در حال حاضر، چنین برنامهای را برای دانشآموزان پیاده میکنند: برای ریاضیات و علوم تجربی از الگوی تحولی پیاژه، برای آموزش نظم از الگوی شناختی مونتهسوری و برای دروس به اصطلاح حفظی (علوم انسانی) از الگوی رفتارگرایانه استفاده میشود. مساله درستی و نادرستی آموزش رسمی یا هرکدام از این الگوها (که نگارنده خود یکسره با الگوی رفتارگرایانه مخالف است) در مرحله دیگری قرار دارد؛ زیرا سیاستگذاران آموزشی ما از همین درک حداقلی درباره رویکرد بیبهره یا کمبهره هستند و نمیتوانند بفهمند که با این کار (اصلا گیریم که آموزش رسمی خطا نباشد که هست) چه بلایی بر سر آینده و زندگی کودک میآورند و چه بار تناقضاتی را به او تحمیل میکنند. سیاستگذارِ ما متوجه نیست که چنین سیستمی نه میتواند چیزی را آموزش دهد و نه به پرورش استعدادهای کودکان کمکی برساند.
جمعبندی
تمام آنچه در اینجا به آن اشاره کردم، ذکر یکی از دهها یا صدها نمونه بود برای نگریستن این حقیقت که چگونه صورت مساله و معضل آموزش در ایران تفاوت عمدهای با سایر همتایان خود دارد و چرا پژوهشگر آموزشی در این نقطه از گیتی باید به این تفاوتها دقت کند و آنها را جدی بگیرد.
* دانشجوی دکترای فلسفه معاصر