نویسنده کتاب «زمان و پول» درگذشت؛
به یاد راجر گریسون
گریسون در تمام طول عمر یک اقتصاددان و یک آموزگار اقتصاد باقی ماند و حیطه فعالیتش را به امور تخصصی آکادمیک محدود کرد، و شاید به همین جهت است که دامنه شهرت و نفوذ فکریاش با کسانی مثل میزس و هایک و روتبارد قابل مقایسه نیست. آن چهرههای صاحبنام مطالبشان را خطاب به بخش بزرگی از علاقهمندان علوم اجتماعی و گاه خطاب به عموم کتابخوانها مینوشتند، ولی مخاطب آثار گریسون فقط متخصصان اقتصاد کلان بودند. البته یکی دیگر از تفاوتهای راجر گریسون با بزرگان نامدار مکتب اتریش نیز این است که او هرگز تلخکامیها، هول و هراسها، و تلاطمهای عالمسوز دوره و زمانه آنها را تجربه نکرد و زندگی شخصی و حرفهایاش تقریبا به آرامش سپری شد.
گریسون در فوریه۱۹۴۴ در شهر کوچک جاپلین از ایالت میزوری به دنیا آمد؛ در خانوادهای نه چندان فقیر و نه چندان مرفه. خانواده پدریاش جمهوریخواه و خانواده مادری دموکرات بودند، اما در خانه نظرات پدر حکمفرما بود و روح جمهوریخواهی و «متکی به نفس بودن» رواج داشت؛ نوعی جمهوریخواهی غیرمذهبی که از ایدههای قدیمی رابرت اینگرسول (Robert G. Ingersoll) خطیب و سیاستمدار قرن نوزدهم مایه میگرفت.
همنسلان راجر بعدها به «بومرها» یا نسل انفجار جمعیت مشهور شدند. کودکی و جوانی و میانسالی این نسلِ خوششانس از آمریکاییها در مقطع تاریخی منحصربهفردی واقع شد که زمانه صلح، رفاه روزافزون، و پیشرفت سریع و مداوم تکنولوژی بود. در زندگی بومرها مشکل میتوان لحظاتی یافت که با مصائب عظیم نسلهای قبل یا حتی گرفتاریها و سرگشتگیهای نسلهای بعد قابل مقایسه باشد. میتوان گفت در طول زندگی بومرها تقریبا همه چیز در حال بهتر شدن بود.
یکی از رویدادهای مهمی که در میانه دهه۱۹۷۰ و در سالهای جوانی این نسل اتفاق افتاد؛ رویدادی که ممکن است از نظر بسیاری از مورخان دور بماند، تحول غیرمنتظرهای در اندیشه اقتصادی بود که بعدها به رستاخیز مکتب اتریش (Austrian Resurgence) مشهور شد. اقتصاددانهایی مثل راجر گریسون را باید فرزند رستاخیز مکتب اتریش به شمار آورد.
گریسون در مقالهای که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد به فرازهایی از خاطرات سالهای جوانی و از جمله چگونگی جلب شدنش به سمت رشته اقتصاد اشاره کرد. او به روایت خودش تا سال ۱۹۶۷ که لیسانس مهندسی الکترونیک گرفت، مطلقا هیچ تعلق خاطری به علوم اجتماعی نداشت. تنها آشناییاش با علم اقتصاد، گذراندن یک واحد درس اقتصاد مهندسی بود که تقریبا هیچ چیز از آن نفهمید. آمریکا در آن سالها درگیر جنگ ویتنام بود. راجر جوان بعد از دانشگاه عازم خدمت نظام شد و تصمیم گرفت به جای دو سال خدمت در ارتش و اعزام به مناطق عملیاتی، چهار سال در پشتیبانی نیروی هوایی خدمت کند و از خاک آمریکا خارج نشود.
وقت فراغت زیادی داشت. چون مثلا یکی از ماموریتهایش این بود که با اولین کامپیوتر ساخت شرکت جنرال الکتریک کار کند تا نقص و ایراداتش را بیابد. در همین احوالات، برادر بزرگش که برای خدمت به ویتنام اعزام شده بود برایش نامهای نوشت و از او خواست چند جلد کتاب از آین رَند (Ayn Rand) برایش بفرستد.
راجر کتابها را تهیه کرد و پیش از ارسال، از سر کنجکاوی کمی آنها را ورق زد. اما خبر نداشت که ورق زدن کتاب «سرمایهداری: آرمان ناشناخته» زندگیاش را تغییر خواهد داد.
راجر سخت به نوشتههای آین رند علاقهمند شد و این آغاز تغییر مسیرش از مهندسی به سمت علوم اجتماعی بود. مطالعه آثار رَند او را با اقتصاددانهای مکتب اتریش آشنا کرد و خواندن کتابهای اتریشیها او را با نوعی از اقتصاد آشنا کرد که ذهنش کاملا برای آن آماده بود. او که در دانشگاه علاقه وافری به ریاضیات داشت، حالا با نظامی از اصول بنیادی، گزارههای قانونمانند، و نتایج صریح و بیابهام مواجه شد؛ نظامی که میتوانست به بسیاری از سوالاتی که همیشه در ذهن داشت به روشنی پاسخ دهد، مثلا: نقش طلا در اقتصاد چیست؟ بانک مرکزی چه هدفی را دنبال میکند؟ آیا رکود در ذات اقتصاد بازار است؟ چرا سیاستهای تثبیت اقتصادی موفق عمل نمیکنند؟ و دهها سوال دیگر مثل اینها.
این پرسشها برای همسن و سالهای راجر گریسون سوالات پررنگ و مهمی بودند. زیرا بحران اقتصادی بزرگ دهه 1930 به صورت خاطرهای تلخ و ماندگار در ذهن و ضمیر والدینشان باقی مانده بود. مثلا خود گریسون به یاد میآورد که پدر و مادرش با آن که اهمیت زیادی به پسانداز میدادند، اما با توجه به خاطرات بد دوران جوانیشان به شدت به بانکها بیاعتماد بودند. آثار رکود بزرگ در برخی از بخشهای جنوبی ایالت میزوری تا پایان دهه 1940 ادامه یافته بود. عده زیادی از خویشاوندان آنها از سر فقر و استیصال سرزمین پدری را رها کرده و به دنبال کار و درآمد به کالیفرنیا مهاجرت کرده بودند. گریسون شوخی تلخ یکی از اقوام مادریاش را به یاد میآورد که زمانی گفته بود: بخشی از قوموخویشهای ما به چنان فقری افتاده بودند که با ترک میزوری و رفتن به کالیفرنیا چیزی از دست نمیدادند، و بخش دیگر حتی استطاعت هزینههای همین سفر را هم نداشتند!
راجر حالا در 25 سالگی با خواندن کتابهایی مثل «رکود بزرگ» نوشته مورای روتبارد، آرام آرام به پاسخ سوالاتی میرسید که سالها بر زندگی و سرنوشت خانوادهاش سایه انداخته بودند. او چنان به پیگیری این مباحث اقتصادی علاقهمند شد که در دو سال پایانی خدمتش در نیروی هوایی تقریبا یکسره مشغول مطالعه کتابهای اقتصادی بود. یک بار هم با برادرش به یکی از سخنرانیهای آین رند رفت. ولی با اینکه سخت شیفته فلسفه آین رند شده بود، حس میکرد باید راهش را در اقتصاد ادامه دهد، نه فلسفه.
کتاب راجر گریسون را منتشر کرده بود.
در سال ۱۹۷۱ که خدمت وظیفه راجر به پایان رسید بازار کار آمریکا در حال اشباع بود؛ بهخصوص برای رشتهای مثل مهندسی برق. با فرونشستن شعلههای جنگ ویتنام نظامیان دسته دسته به کشور برمیگشتند و عرضه نیروی کار بر تقاضا فزونی میگرفت. در این شرایط بسیاری از همقطاران راجر تصمیم گرفتند به دانشگاه برگردند و یک دوره MBA بخوانند تا فرصت شغلی مناسبتری بیابند. ولی راجر به دنبال علایق جدیدش به دانشگاه میزوریـکانزاسسیتی رفت تا فوق لیسانس اقتصاد بخواند.
فضای دانشکده اقتصاد یک ذره هم به چیزی که فکر میکرد شباهت نداشت. اقتصاددانهایی که او با خواندن آثارشان به اقتصاد علاقهمند شده بود در آنجا کاملا ناشناخته بودند. کسانی مثل مارکس و کینز و وبلن سلاطین علم اقتصاد شمرده میشدند، و برنامه آموزشی هم کاملا در تسخیر کینزینها و نمودارهای IS-LM بود. راجر در نامهای به برادرش نوشت: «نمودارهای کینزینها روی اقتصاد کلان چنبره زدهاند و هیچ رویکرد دیگری وجود ندارد؛ درحالیکه چهل سال قبل هایک ساختار نموداری بسیار خوبی برای توضیح اقتصاد کلان ارائه داده بود. امروز واقعا لازم است چیزی از همان جنس در مقابل نمودارهای کینزینها قرار بگیرد».
طولی نکشید که راجر تصمیم گرفت این ایدهاش را عملی کند و یک معادل اتریشی برای نمودارهای کینزی بیابد. نخستین منبع او برای ترسیم نمودارهای اتریشی کتاب «انسان، اقتصاد، دولت» نوشته مورای روتبارد بود، و بعد از آن نمودارهای دیگری را هم با الهام از میزس، هایک، بومباورک، و ویکسل ترسیم کرد. سپس این نمودارها را کنار هم گذاشت و متوجه شد داستانهایی که همه این نمودارها درباره رونق و رکود تعریف میکنند، با هم سازگار است.
او طرح اولیه نمودارهای اقتصاد کلان اتریشی را به عنوان یک مقاله درسی به استادش ارائه کرد. استاد به او نمره خوبی داد اما اعتراف کرد چیزی از مقالهاش نفهمیده و اصولا با اقتصاد مکتب اتریش آشنا نیست. ولی با این حال اسم راجر گریسون را در یک سمینار اقتصادی در شیکاگو ثبت کرد تا در آن جا از مقالهاش دفاع کند. گریسون درباره شرکت در سمینار تردید داشت. در دانشکده هیچ کس مقالهاش را نخوانده و نفهمیده بود و بنابراین او تصوری نداشت که مقالهاش تا چه حد قوی یا ضعیف است. در این شرایط به نظرش رسید مقاله را برای مورای روتبارد بفرستد تا شاید از او نقد و نظری دریافت کند. همین کار را کرد. و یک هفته بعد روتبارد شخصا به او تلفن زد و گفت از خواندن این مقاله به وجد آمده است: پسر جان، تو کینزینها را در زمین خودشان شکست دادهای!
روتبارد از گریسون خواست در اولین فرصت به نیویورک برود تا همدیگر را ببینند. این ملاقات در بهار ۱۹۷۳ اتفاق افتاد. گریسون خاطره شبی را که به خانه مملو از کتاب روتبارد رفت و با او و همسرش شام خورد، به عنوان یکی از نقاط مهم و سرنوشتساز زندگی در شرح حالش نقل کرده است. او با راهنماییهای روتبارد نمودارهایش را بهبود بخشید و در ماه آوریل با اعتماد به نفس به سمینار شیکاگو رفت. ولی آن سمینار رویداد ملالآور و خشک و بیروحی از آب درآمد. و گریسون به زودی فهمید نشستهای حرفهای اقتصاددانان غالبا همین گونهاند. اما این حس ناامیدی و دلسردی زیاد طول نکشید. به زودی روتبارد او را به یک کنفرانس یک هفتهای درباره تاریخ اندیشه اقتصادی دعوت کرد که قرار بود در تابستان در دانشگاه کرنل برگزار شود.
با حضور در کنفرانس کرنل پای گریسون به محافل و اجتماعات هواداران مکتب اتریش باز شد. یکی از مهمترین این رویدادها سال بعد در ژوئن ۱۹۷۴ در ساوترویالتون در ایالت ورمونت برگزار شد. بسیاری از ناظران بعدها این کنفرانس را نقطه آغاز رستاخیز مکتب اتریش دانستند. در این کنفرانس مورای روتبارد، ایزرائیل کرزنر، و لودویگ لاخمان درباره روش، نظریه و سیاستگذاری سخنرانی کردند و مجموعه این مطالب بعدا در کتابی با عنوان The Foundations of Modern Austrian Economics منتشر شد. هنری هازلیت و میلتون فریدمن هم در بعضی جلسات حضور داشتند. بسیاری از شرکتکنندگان جوان این کنفرانس که برای نخستین بار همدیگر را میدیدند، بعدها به چهرههای سرشناس مکتب اتریش تبدیل شدند؛ کسانی مانند: والتر بلاک، ریچارد ابلینگ، رندال هولکوم،گری نورث، جرالد اُدریسکول، ژوزف سالرنو و البته خود راجر گریسون.
یکی از اهداف برگزارکنندگان این کنفرانس این بود که به لاخمان نشان دهند هنوز جوانان پرشوری به دنبال ایدههای مکتب اتریش هستند، و بنابراین میارزد که از خانهنشینی دست بردارد و دوباره به دانشگاه برگردد. این تیر به هدف نشست و لاخمان دوباره به دانشگاه نیویورک برگشت و تدریس را از سر گرفت.
در سالهای بعد دو کنفرانس دیگر هم در همین حال و هوا برگزار شد. ضمن اینکه هایک هم که به تازگی جایزه نوبل اقتصاد را برده بود به هیات علمی دانشگاه ساوترویالتون پیوست. مقاله تکمیل شده گریسون اولین بار در یکی از مجموعه مقالات همین کنفرانسها در سال ۱۹۷۸ منتشر شد و پس از آن بارها مورد ارجاع محققان قرار گرفت.
گریسون پس از مدت کوتاهی اشتغال در فدرالرزرو کانزاس سیتی، برای ادامه تحصیلات به دانشگاه ویرجینیا رفت. او بعد از دریافت درجه دکترا از سال ۱۹۷۸ به استخدام دانشگاه آبرن در ایالت آلاباما درآمد و سالهای بعد را به تدریس در این دانشگاه و همچنین انستیتو میزس سپری کرد.
احتمالا بزرگترین خدمت راجر گریسون به نسل جدید اقتصاددانان، تجدید حیات مباحث مربوط به نظریه سرمایه بود که به مدت چند دهه متروک و منسوخ مانده بودند. او در نتیجه سالها تحقیق و تدریس توانست گروهی از مخاطبانش را قانع کند که اقتصاد در ذات خود فنی برای پایین نگه داشتن بیکاری و تورم، و از آن طریق جلب رضایت رأیدهندگان و کسب حمایت برای سیاستمداران نیست، بلکه علمی است که فرآیندهای پیچیده خلق و انباشت سرمایه، تغییر شکل سرمایه، و انحلال و نابودی سرمایه را مطالعه میکند.
اگر پیشرفت علمی را مثل یک دو امدادی در نظر بگیریم که در آن هر عالِمی مانند یک دونده چوب را از نفر قبلی میگیرد و بعد از دویدن مسافتی آن را به نفر بعدی میسپرد، آنگاه باید تایید کنیم که راجر گریسون انصافا خوب دوید.
* پژوهشگر و مترجم