مساله توسعه در ایران؛ اقتصاد یا بلوغ فکری؟

در این مطلب کوتاه تلاش دارم با بهره گیری از نظریه پویایی مارپیچ (Spiral Dynamics)، نوری بتابانم بر یکی از موانع اصلی توسعه در ایران به عنوان کشوری سرشار از منابع و ذخایر ارزشمند طبیعی و موقعیت ژئوپلیتیک در جهان و منطقه خاورمیانه، تا دریچه‌ای گشوده شود برای گفت‌وگو در خصوص ظرفیتهای فکری عمومی کشور و چگونگی گذار از سطح به سطحی دیگر در مارپیچ توسعه انسانی. اقتصاددانانی همچون داگلاس نورث (Douglas North) سال‌ها پیش هشدار داده بودند که نهادها تنها قوانین رسمی نیستند، بلکه مجموعه‌ای از باورها، هنجارها و الگوهای ذهنی‌اند که رفتار اقتصادی را شکل می‌دهند. اگر این گزاره را جدی بگیریم، آنگاه توسعه نه فقط پروژه‌ای فنی، بلکه فرآیندی ذهنی و ارزشی خواهد بود.

فرض خطای «انسان توسعه‌یافته»

 بخش قابل‌توجهی از سیاستگذاری‌های مدرن اقتصادی در ایران بر فرضی نانوشته و ناصحیح استوار است. اینکه «کنشگران اقتصادی، مدیران، کارآفرینان و حتی نهادهای دولتی، از سطحی از عقلانیت نهادی و بلوغ رفتاری برخوردارند که بتوانند قواعد مدرن اقتصادی را اجرا کنند.» اما همان‌گونه که آمارتیا سن (Amartya Sen) اقتصاددان هندی برنده جایزه نوبل تاکید می‌کند، توسعه تنها افزایش تولید یا درآمد نیست؛ بلکه گسترش قابلیت‌های انسانی است. اگر این قابلیت‌ها، اعم از تحمل ابهام، پذیرش مسوولیت، احترام به قواعد و مهارت گفت‌وگو شکل نگرفته باشند، سیاست‌های اقتصادی به پوسته‌هایی بی‌جان تبدیل می‌شوند.

 در اینجا، نظریه «پویایی مارپیچ» می‌تواند چارچوبی تحلیلی برای فهم این گسست فراهم کند. این نظریه نشان می‌دهد که جوامع و سازمان‌ها در سطوح متفاوتی از بلوغ ارزشی و فکری عمل می‌کنند و هر سطح، منطق خاص خود را در تصمیم‌گیری، قدرت، اعتماد و اقتصاد دارد.

  اگر به بسیاری از سازمان‌ها و نهادهای اقتصادی ایران بنگریم، با ترکیبی ناپایدار از چند سطح فکری مواجه می‌شویم. در سطحی که اقتصاددانان نهادی آن را «رابطه‌محور» توصیف می‌کنند، اعتماد نه از قانون، بلکه از پیوندهای شخصی، خویشاوندی و حلقه‌های غیررسمی ناشی می‌شود. سازمان بیشتر شبیه قبیله است تا نهاد. در چنین فضایی، شایستگی به‌سادگی قربانی وفاداری می‌شود و هزینه‌های پنهان این نوع اعتماد، بهره‌وری را می‌بلعد. در سطحی دیگر، منطق قدرت و کنترل غالب است. مدیر مقتدر، تصمیم سریع می‌گیرد، مخالفت را برنمی‌تابد و ترس را به ابزار کارآمدی تبدیل می‌کند.

این الگو، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت نتایجی ایجاد کند، اما به‌قول جوزف شومپیتر، نوآوری بدون امنیت روانی پایدار نمی‌ماند. نتیجه، خروج سرمایه انسانی، تصمیم‌های پرریسک و فرسایش سازمانی است. سطح سوم، نظم و قانون‌گرایی نمایشی است؛ جایی که آیین‌نامه‌ها فراوان‌اند، اما اجرا گزینشی است. ماکس وبر بوروکراسی عقلانی را ستون فقرات توسعه می‌دانست، اما زمانی که قانون به ابزار کنترل بدل شود نه چارچوب اعتماد، نتیجه چیزی جز کندی، بی‌اعتمادی و دوگانگی نیست. مساله اصلی اینجاست که بسیاری از سازمان‌ها، نه در حال گذار سالم میان این سطوح، بلکه گرفتار هم‌زیستی متناقض و معیوب آنها هستند.

 چرا اصلاحات اقتصادی در ایران نتیجه نمی دهد؟

 خصوصی‌سازی، شفافیت، رقابت و آزادسازی اقتصادی، همگی سیاست‌هایی هستند که در ادبیات توسعه بارها آزموده شده‌اند. اما این سیاست‌ها پیش‌فرض‌هایی دارند: اعتماد نهادی، تحمل پاسخگویی و پذیرش قواعد بازی. وقتی سیاست‌های اقتصادیِ مبتنی بر رقابت، بر ذهنیتی سوار می‌شوند که هنوز منطق آن، حذف رقیب یا دورزدن قانون است، نتیجه چیزی جز بازتولید ناکارآمدی نخواهد بود. داگلاس نورث به‌درستی اشاره می‌کند که تغییر قواعد رسمی بدون تغییر باورهای غیررسمی، هزینه مبادله را کاهش نمی‌دهد؛ بلکه آن را پیچیده‌تر می‌کند.

از منظر پویایی مارپیچ، هر سطح از توسعه فکری، پیش‌نیاز سطح بعدی است. نمی‌توان بدون حل‌وفصل منطق قدرت، به شفافیت رسید؛ یا بدون اعتماد، رقابت سالم ساخت. پرش‌های سیاستی، اغلب به آشفتگی نهادی می‌انجامند. اقتصاد کلان، بازتاب رفتار‌ میلیون‌ها سازمان و نهادهای تصمیم‌گیرنده است. اگر ذهنیت غالب در سازمان‌ها توسعه‌نیافته باشد، سرمایه گریزان می‌شود، بهره‌وری قفل می‌شود و نوآوری به تقلید تقلیل می‌یابد. اقتصاددانان رفتاری نشان داده‌اند که تصمیم‌های اقتصادی، بیش از آنکه عقلانی باشند، متاثر از چارچوب‌های ذهنی‌اند. وقتی این چارچوب‌ها بر پایه ترس، بی‌اعتمادی یا تفکر کوتاه‌مدت‌ شکل گرفته باشند، حتی بهترین سیاست‌ها نیز عقیم می‌مانند.

مسیر خروج پیشنهادی: توسعه فکری پیش از توسعه نهادی

در نظریه «پویایی مارپیچ» که کلر گریوز روان‌شناس آمریکایی آن را مطرح کرده و دان بک تکمیل و بسط داده، توسعه نه خطی است و نه صرفا اقتصادی، بلکه به‌صورت لایه‌لایه و ارزشی پیش می‌رود. هر رنگ، نماینده یک منطق فکری و شیوه زیست است: از بقا و پیوندهای قبیله‌ای (بژ و بنفش)، تا قدرت و کنترل (قرمز)، نظم و قانون‌گرایی (آبی)، رقابت و موفقیت فردی (نارنجی)، و در سطوح بالاتر، مشارکت، گفت‌وگو و معنا (سبز، زرد و فیروزه‌ای). نکته کلیدی آن است که هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند بدون طی‌کردن و حل ‌و فصل سطوح پیشین، به سطح بالاتر جهش کند. بخش بزرگی از جامعه و سازمان‌های ایرانی امروز، ترکیبی ناپایدار از منطق‌های بنفش، قرمز و آبی است. در چنین شرایطی، انتظار بروز رفتارهای مبتنی بر کد نارنجی‌ مانند رقابت سالم، شفافیت اقتصادی و شایسته‌سالاری، بدون فراهم‌شدن ساختارهای فکری، امنیت روانی و حداقلی از ثبات معیشتی، بیشتر شبیه آرزوست تا سیاستگذاری. توسعه، بیش و پیش از آنکه پروژه‌ای عمرانی یا اقتصادی باشد، فرآیندی انسانی است.

آموزش مدیران، اگر صرفا انتقال ابزار و تکنیک باشد، تغییری پایدار ایجاد نمی‌کند. آنچه نیاز است، بازنگری در نقشه‌های ذهنی، درک مسوولیت و عبور سالم از منطق قدرت به منطق پاسخگویی است. نقش منابع انسانی و توسعه مدیریت، در این میان کلیدی است. سازمان‌هایی که سرمایه‌گذاری واقعی برای ارتقای بلوغ فکری مدیران خود می‌کنند، نه‌تنها در برابر بحران‌ها تاب‌آورترند، بلکه بستر لازم برای استفاده معنادار از فناوری، داده و حتی هوش مصنوعی را فراهم می‌کنند. در غیر این صورت، همان‌گونه که تاریخ نشان داده فناوری‌های پیشرفته وقتی در جوامع دارای تفکر توسعه‌نیافته وارد شده و بسط می‌یابند تنها ناکارآمدی را دقیق‌تر و تفکر خودمحور را قدرتمند تر می‌کنند. پرسش توسعه در ایران، پرسشی صرفا اقتصادی نیست. تا زمانی که بلوغ ذهنی و ارزشی کنشگران اقتصادی جدی گرفته نشود، سیاست‌ها می‌آیند و می‌روند و الگوهای ناکارآمد بازتولید می‌شوند. شاید زمان آن رسیده باشد که توسعه را نه فقط در بودجه و برنامه، بلکه در ذهن انسان‌ها جست‌وجو کنیم.

* محقق و مترجم