«روزی روزگاری در شوروی...»؛
وقتی رؤیاهای سوسیالیستی به کمدی تبدیل میشوند

به گزارش گروه آنلاین روزنامه دنیای اقتصاد، وعدههای بزرگ، واقعیتهای تلخ! از آپارتمان و هواپیمای شخصی تا ساعتهایی که برای کار کردن به چمدانی از باتری نیاز دارند—طنز تلخ زندگی در شوروی را ببینید، جایی که حتی «شکر خدا» گفتن هم میتوانست خطرناک باشد.
۱. در یک گردهمایی کارگری در یکی از کارخانهها، سخنرانی از کمیته محلّی حزب برای کارگران شرح میداد که در شوروی چه آینده درخشانی خواهند داشت.
: «ببینید رفقا! بعد از این که این برنامه پنجساله به پایان رسید، هر خانوادهای میتونه برای خودش یه آپارتمان مجزّا داشته باشه. بعد از برنامه پنجساله بعدی هر کارگری میتونه یه ماشین داشته باشد. و بعد از برنامه پنجساله بعد از اون هر خانوادهای یک هواپیمای شخصی خواهد داشت.» یکی از حاضران پرسید: «آخه آدما هواپیمای شخصی به چه دردشون میخوره؟» سخنران جواب داد: «نمیدونید به چه درد میخوره؟ مثلاً وقتایی که توی شهرتون سیبزمینی گیر نمیاد هواپیما رو سوار میشید، باهاش پرواز میکنید مسکو و اونجا سیبزمینی میخرید».
۲. یک توریست لهستانی بعد از بازدید از شوروی به کشورش برمیگشت، در حالی که با خودش دو چمدان بزرگ و سنگین آورده بود، و یک ساعت ساخت شوروی هم به مچ دستش بسته بود. در مرز ساعتش را به مأمور گمرک نشان داد و گفت: «این آخرین مدل ساعت ساخت شورویه. عجیبه که توی کشورای سرمایهداری روحشون هم خبر نداره که چنین ساعتی ساخته شده. نگاه کن! هم زمان رو نشون میده، هم تعداد ضربان قلب من، هم وضعیت ماه نسبت به زمین، هم وضعیت هوا توی ورشو و مسکو و نیویورک. تازه کلّی امکانات دیگه هم داره». مأمور گمرک با تعجب نگاه کرد و گفت: «آره راست میگی، عجب چیزی ساختن!» و بعد گفت: «خب این دوتا چمدون بزرگ چیه که همراهته؟». توریست لهستانی جواب داد: «چیزی نیست رفیق. باتریهای همین ساعته».
۳. یک روز یک خانم مسن دو ساعت منتظر اتوبوس ایستاده بود. اتوبوسها یکی بعد از دیگری میآمدند امّا چنان مملوّ از جمعیت بودند که سوار شدن امکان نداشت. وقتی عاقبت پیرزن توانست خودش را در یکی از اتوبوسها بچپاند و سوار شود، دستش را روی پیشانی گذاشت و گفت : « شکر خدا بالاخره سوار شدم!». راننده گفت: «مادر نباید بگی شکر خدا. برات بد میشه. باید بگی درود بر رفیق استالین». پیرزن گفت: «اشتباه شد رفیق. من دیگه پیر شدم، این چیزا سرم نمیشه. چشم. از این به بعد همین چیزیی رو که گفتی میگم». چند دقیقه بعد پیرزن به راننده گفت: «ببخشید رفیق، ولی اگر خدای نکرده زبونم لال یه روزی رفیق استالین بمیره، اونوقت باید چی بگم؟». راننده گفت: «اونوقت باید بگی شکر خدا».