آیا رئیسجمهور به دنبال رمزگشایی از مساله همکاری است؟
فراجامعه و پزشکیان
از نگاه او یکی از عوامل مهم در این تحول، رقابت میان گروههای انسانی و بهویژه جنگ بوده است. جنگ ذاتا پدیدهای ویرانگر است، اما رقابت نظامی جوامع را وادار میکرد بهتر سازماندهی شوند، منابع خود را بسیج کنند، وظایف را تقسیم کنند و افراد بیشتری را حول هدفی مشترک قرار دهند. گروههایی که ظرفیت بیشتری برای همکاری داشتند، در رقابت با گروههای دیگر شانس بیشتری برای بقا پیدا میکردند. به این ترتیب یک تناقض تاریخی شکل گرفت: انسان برای جنگیدن بهتر، مجبور شد همکاری کردن را بهتر بیاموزد.
البته اهمیت نظریه تورچین در ستایش جنگ نیست؛ بلکه در توضیح همین پارادوکس تاریخی است. جنگ یکی از محرکهایی بود که انسان را از گروههای کوچک به سوی سازمانهای بزرگتر سوق داد و در این مسیر، نهادهایی مانند حکومت، قانون، نظامهای مالی، تقسیم کار و مجموعهای از هنجارها و ارزشهای مشترک شکل گرفتند. به تدریج انسان توانست با کسانی همکاری کند که نه خویشاوند او بودند و نه حتی یکدیگر را میشناختند.
اینجاست که مفهوم «فراجامعه» معنا پیدا میکند؛ جامعهای که در آن همکاری از مرز روابط شخصی، خانوادگی و قبیلهای عبور میکند. یک شهروند ممکن استمیلیونها نفر از هموطنان خود را هرگز نبیند، اما هر روز در شبکهای عظیم از همکاری با آنان قرار دارد. غذایی که مصرف میکند حاصل کار کشاورز، راننده، کارگر کارخانه، فروشنده و مجموعهای از افراد دیگری است که احتمالا هیچگاه یکدیگر را نخواهند شناخت. برق، آب، بانک، حملونقل، اینترنت و تقریبا تمام مظاهر زندگی مدرن نیز به همین شبکه گسترده همکاری وابستهاند.
در واقع شاید بتوان گفت بزرگترین دستاورد تمدن انسانی نه ساختن ساختمانهای بلند و فناوریهای پیچیده بلکه توانایی همکاری با غریبهها بوده است.
اما همکاری خود بخود شکل نمیگیرد. هر جامعه با یک مساله اساسی مواجه است: چرا فرد باید هزینه همکاری را بپردازد وقتی میتواند از همکاری دیگران بهره ببرد و خودش سهمی نپردازد؟ اگر همه افراد چنین رفتاری داشته باشند، همکاری فرو میریزد. به همین دلیل جوامع انسانی در طول تاریخ به تدریج مجموعهای از قواعد و نهادها را ایجاد کردهاند تا رفتار همکاریجویانه را تقویت و رفتار مخرب را محدود کنند.
قانون، قرارداد، مالکیت، مالیات، نظام قضایی، دولت و حتی بسیاری از هنجارهای اخلاقی را میتوان از این زاویه بخشی از معماری همکاری دانست.
در این میان اعتماد نقشی تعیینکننده دارد. در یک جامعه کوچک، شناخت شخصی میتواند اعتماد ایجاد کند؛ اما در جامعه بزرگ چنین چیزی امکانپذیر نیست. هیچکس نمیتواندمیلیونها شهروند دیگر را شخصا بشناسد. بنابراین آنچه جای اعتماد شخصی را میگیرد، اعتماد به نهادها و قواعد است. ما به این دلیل مالیات میپردازیم که مامور مالیاتی را میشناسیم؟ خیر؛ انتظار داریم قواعد مالیاتی برای همه یکسان باشد. قرارداد امضا میکنیم نه به این دلیل که طرف قرارداد دوست ماست، بلکه چون انتظار داریم قانون در صورت نقض قرارداد از حقوق ما حمایت کند.
به همین دلیل کاهش اعتماد فقط یک مساله اجتماعی یا اخلاقی نیست؛ پیامد مستقیم اقتصادی نیز دارد. وقتی افراد احساس کنند قواعد برای همه یکسان نیست، انگیزه همکاری کاهش مییابد. اگر شهروند تصور کند دیگران مالیات نمیدهند، انگیزه او برای پرداخت مالیات کمتر میشود. اگر سرمایهگذار احساس کند موفقیت اقتصادی بیش از تلاش و رقابت به رابطه و امتیاز وابسته است، انگیزه سرمایهگذاری مولد کاهش پیدا میکند. اگر فرد تصور کند قانون برای افراد مختلف به شکل متفاوتی اجرا میشود، اعتماد او به قانون و نهادها آسیب میبیند.
در چنین شرایطی مساله فقط فساد، ناکارآمدی یا ضعف اقتصادی نیست؛ مساله عمیقتر است: فرسایش ظرفیت همکاری. این موضوع برای اقتصادهای امروز اهمیت ویژهای دارد. اقتصاد مدرن بر شبکههایی عظیم از همکاری استوار است. تولید یک خودرو، ساخت یک نیروگاه، اداره یک بندر، راهاندازی یک بانک یا ایجاد یک زنجیره توزیع، حاصل تلاش یک فرد یا یک سازمان نیست. هزاران نفر باید وظایف خود را هماهنگ انجام دهند. هرچه اقتصاد پیچیدهتر میشود، وابستگی متقابل انسانها افزایش مییابد و در نتیجه کیفیت نهادهای تنظیمکننده این همکاری اهمیت بیشتری پیدا میکند.
با چنین برداشتی توسعه را نمیتوان فقط با میزان سرمایه، منابع طبیعی، نیروی انسانی یا فناوری سنجید. یک متغیر کمتر دیدهشده اما بسیار مهم نیز وجود دارد: ظرفیت همکاری جامعه.
جامعهای که در آن اعتماد و همکاری بالاست، میتواند منابع محدود خود را به نتایج بزرگ تبدیل کند. اما جامعهای که در آن افراد دائما نگران سوءاستفاده دیگران از همکاری خود هستند، به سمت رفتارهای کوتاهمدت و تدافعی حرکت میکند. سرمایهگذاری بلندمدت کاهش مییابد، قراردادها پرهزینهتر میشوند، فعالیتهای غیرمولد افزایش پیدا میکنند و هر فرد تلاش میکند ابتدا منافع خود را حفظ کند.
در چنین جامعهای حتی سیاستهای درست نیز ممکن است به نتیجه مطلوب نرسند؛ زیرا اجرای سیاست عمومی نیازمند همکاری مردم است.
بنابراین یکی از مهمترین وظایف حکمرانی را میتوان ایجاد شرایطی دانست که در آن همکاری برای شهروندان منطقی و عدم همکاری پرهزینه باشد. قانون باید قابل پیشبینی باشد، قواعد بازی باید تا حد امکان ثبات داشته باشند، رقابت باید منصفانه باشد و تخلف، صرفنظر از جایگاه فرد، هزینه واقعی داشته باشد. اعتماد را نمیتوان با توصیه ایجاد کرد؛ اعتماد نتیجه تجربه مکرر رفتار منصفانه و قابل پیشبینی نهادهاست.
شاید نکته اصلی «فراجامعه» را بتوان بسیار ساده بیان کرد: انسان به تنهایی قدرتمند نیست؛ انسانِ سازمانیافته و همکار قدرتمند است. تمدن نتیجه انباشته شدن همین همکاریهاست. این روند از خانواده و قبیله آغاز شد، به شهر و دولت رسید و امروز در قالب اقتصاد جهانی و شبکههای پیچیده ارتباطی ادامه یافته است.
اما این مسیر پایان نیافته است. هرچه جهان پیچیدهتر و بههمپیوستهتر میشود، نیاز به همکاری نیز بیشتر میشود. بحران آب، انرژی، محیطزیست، اقتصاد، امنیت و فناوری، هیچکدام در چارچوب فردی حل نمیشوند. راهحل آنها به همکاری میانمیلیونها انسان و هزاران نهاد وابسته است.
و شاید مهمترین نتیجه «فراجامعه» همین باشد: ثروت واقعی یک جامعه فقط در منابع طبیعی، سرمایه مالی یا فناوری آن نیست؛ در توانایی آن جامعه برای همکاری نهفته است.
کشوری که مردم آن بتوانند به یکدیگر و به قواعد مشترک اعتماد کنند، حتی در شرایط دشوار نیز ظرفیت ساختن آینده را دارد. اما اگر اعتماد فرسوده شود و هر فرد احساس کند برای بقا باید فقط به خودش متکی باشد، جامعه از درون ضعیف میشود؛ زیرا تمدن دقیقا در نقطهای آغاز میشود که انسان درمییابد برای رسیدن به چیزی بزرگتر از توان فردی خود، باید با دیگری همکاری کند.
شاید به همین دلیل داستان دههزار ساله بشر را بتوان نه فقط تاریخ جنگها، پادشاهیها و امپراتوریها، بلکه تاریخ گسترش دایره همکاری انسانها دانست. انسان ابتدا با خانواده خود همکاری کرد، سپس با قبیله، شهر و ملت و سرانجام با انسانهایی در آن سوی جهان که هرگز آنها را نخواهد دید.
آینده نیز به همین توانایی وابسته است. پرسش بزرگ قرن بیستویکم شاید دیگر این نباشد که چه کسی منابع بیشتری دارد یا چه کشوری قدرت نظامی بیشتری در اختیار دارد؛ پرسش مهمتر این است که کدام جامعه میتواند انسانهای بیشتری را با وجود تفاوتها و منافع متفاوتشان حول قواعدی عادلانه و هدفی مشترک به همکاری وادارد؟
پاسخ به این پرسش شاید یکی از دقیقترین معیارهای سنجش قدرت واقعی یک جامعه باشد. زیرا آنچه یک جامعه را میسازد، تعداد انسانهایی نیست که در کنار یکدیگر زندگی میکنند؛ بلکه تعداد انسانهایی است که میتوانند به یکدیگر اعتماد کنند و با هم چیزی بسازند که هیچکدام به تنهایی قادر به ساختنش نیستند.
* دانشآموخته اقتصاد