فناوری و بازنویسی فلسفه سیاسی

در دورانی که رقابت فناورانه میان قدرت‌های بزرگ -از جنگ تراشه میان آمریکا و چین گرفته تا مناقشه بر سر حاکمیت داده‌ها و حکمرانی هوش مصنوعی- به محور اصلی سیاست و اقتصاد جهانی بدل شده، این پرسش هرگز به این اندازه فوریت نداشته است: آیا نظم سیاسی مبتنی بر دولت‌-ملت هنوز پاسخگوی جهانی است که در آن فناوری، نه دولت‌ها، تعیین‌کننده اصلی قدرت و ثروت است؟ این همان پرسشی است که یوک هویی (Yuk Hui)، فیلسوف فناوری اهل هنگ‌کنگ، در تازه‌ترین و به گفته بسیاری، بلندپروازانه‌ترین کتاب خود، «ماشین و حاکمیت: به‌سوی تفکری سیاره‌ای» (Machine and Sovereignty: For a Planetary Thinking، انتشارات دانشگاه مینه‌سوتا، ۲۰۲۴)، در پی پاسخ به آن است.

هویی، دارنده کرسی «شرایط انسانی» (Chair of Human Conditions) در دانشگاه اراسموس روتردام، در دهه گذشته با آثاری چون «پرسش از فناوری در چین» و «بازگشت‌پذیری و امکان» (Recursivity and Contingency) به یکی از تاثیرگذارترین صداهای فلسفه معاصر فناوری بدل شده است. مفهوم محوری او، «کیهان‌فناوری» یا cosmotechnics، برخلاف تصور رایج از فناوری به‌عنوان امری خنثی و جهان‌شمول، استدلال می‌کند که هر نظام فنی بازتاب یک نظم اخلاقی-کیهان‌شناختی محلی و تاریخی است؛ از این‌رو، فناوری مدرن غربی با یکسان‌سازی جهان از طریق آنچه او «استعمار داده» می‌نامد، تنوع فناورانه یا technodiversity را از میان می‌برد. «ماشین و حاکمیت» را می‌توان جلد پایانی سه‌گانه‌ای فلسفی دانست که این پروژه را از حوزه فرهنگ و هستی‌شناسی به قلب فلسفه سیاسی و پرسش حاکمیت می‌کشاند.

هسته استدلال هویی این است که فلسفه سیاسی غربی، از افلاطون تا امروز، پرسش فناوری را -به تعبیر فرویدی- «سرکوب» کرده است؛ کاری که به گفته او دریدا و برنار استیگلر در پروژه واسازی خود نشان دادند. هویی می‌کوشد با طرحی که آن را «رساله سیاسی-فناورانه» (Tractatus Politico-Technologicus) می‌نامد، این غیاب را جبران کند: نظم اجتماعی یا نوموس، پیش از آنکه امری حقوقی یا سیاسی باشد، عملیاتی فنی است؛ صورت‌های سیاسی همچون شهر-دولت، امپراتوری، دولت-ملت مدرن یا گروسراوم (فضای بزرگ)، محصول تحولات فناورانه‌اند و در عین حال، همین صورت‌های سیاسی قدرت فناوری را شکل داده و محدود می‌کنند. هویی در اینجا به مفهوم «کلان‌ماشین» (megamachine) لوئیس مامفورد استناد می‌کند: تمدن‌های باستانی نیز نظام‌هایی یکپارچه از عناصر سیاسی، اقتصادی، نظامی و بوروکراتیک بودند که همچون یک ماشین واحد عمل می‌کردند.

از اسپوتنیک تا تراهم‌سازی سیاره‌ای

هویی با ارجاع به این جمله مشهور مارشال مک‌لوهان که «با پرتاب اسپوتنیک، طبیعت به پایان رسید و بوم‌شناسی زاده شد»، نشان می‌دهد چگونه مشاهده زمین از فضا، سیاره را به یک «مصنوع» یا artifact در دل نظامی فناورانه پویا بدل کرد. از دل همین نگرش، جریان‌های فکری متنوعی چون تراهم‌سازی سیاره‌ای (Terraforming)، بوم‌مدرنیسم، فراانسان‌گرایی (Transhumanism) و پرومته‌گرایی سر برآورده‌اند که همگی بر این باورند که فناوری هم علت آسیب سیاره است و هم تنها راه ترمیم آن، باوری است که به گفته هویی انسان‌محوری را به اوج بی‌سابقه‌ای می‌رساند. او این روند را «سیاره‌ای‌شدن» می‌نامد: پروژه‌ای مدرن مبتنی بر همگام‌سازی فنی (فشرده‌شدن فضا از طریق حمل‌ونقل و ارتباطات) و همگام‌سازی تاریخی (قرار گرفتن همه تمدن‌ها بر یک محور زمانی واحد، از انسانِ ابزارساز تا انسانِ خردمند و در نهایت تصور انسانِ خداگونه یا Homo Deus). به باور انسان‌شناسانی چون آندره لروا-گوران که هویی به آنان استناد می‌کند، انسان از ابتدا موجودی فنی بوده و «انسان‌زایی» و «فناوری‌زایی» هم‌زمان رخ داده‌اند؛ به‌بیان دیگر، این فناوری نیست که توسط انسان ساخته می‌شود، بلکه این انسان است که از دل فناوری پدید می‌آید.

چرا چندقطبی‌شدن راه‌حل نیست؟

نکته‌ای که هویی بر آن پافشاری می‌کند این است که «تفکر سیاره‌ای» را نباید با آرایش تازه‌ای از قدرت میان دولت‌ها -مانند گذار از نظم تک‌قطبی به دوقطبی یا چندقطبی- اشتباه گرفت؛ زیرا چنین گذاری تنها ادامه همان سیاست دولت-ملت، با توزیع متفاوت قدرت، است. او به‌جای آن، سیاره را همچون «شیء مشترکی» تصور کرد که ورای مرزهای ساختگی، همگان در آن سهیم‌اند. هویی در این بخش به دو نظریه‌پرداز مهم دیگر ارجاع می‌دهد: برونو لاتور که معتقد بود اروپاییان هرگز واقعا «مدرن» نبوده‌اند و از این‌رو اروپاییان و غیراروپاییان باید برای عبور از بن‌بست مدرنیته همکاری کنند؛ و کوجین کاراتانی، که در کتاب «ساختار تاریخ جهان» استدلال می‌کند، اتحاد سه‌گانه سرمایه-ملت-دولت به مرز نهایی خود رسیده و باید متعالی یا فراتر رود -ایده‌ای الهام‌گرفته از مفهوم کانتی «جمهوری جهانی». اما هویی به‌جای پیگیری تحلیل اقتصادی کاراتانی، این وحدت را از منظر آنچه خود «معرفت‌شناسی سیاسی» می‌نامد بررسی می‌کند: انتقال شیوه‌های شناخت علمی به قلمرو سیاست، اقتصاد و فناوری.

مکانیسم، ارگانیسم و بن‌بست هگل

در قلب کتاب، هویی دو پارادایم معرفت‌شناختی رقیب را از هم تفکیک می‌کند: مکانیسم، که بر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم میلادی و ظهور استبداد مطلقه سلطنتی سایه افکنده بود (چنان‌که مامفورد در خوانش خود از دکارت و‌هابز نشان داده است) و ارگانیسم که در اواخر قرن هجدهم به‌عنوان واکنشی به مکانیسم شکل گرفت. هویی نشان می‌دهد که هگل، این نگاه ارگانیک را تنها به درون دولت محدود کرد و هرگز آن را به روابط بین‌الملل بسط نداد؛ در نتیجه، جهان بیرونی دولت هگلی همچنان اسیر دوگانه دوست-دشمن باقی ماند؛ همان چارچوبی که بعدها کارل اشمیت آن را بسط داد. از سوی دیگر، به گفته هگل‌پژوه گوتهارد گونتر، این سایبرنتیک بود که سرانجام همان «ماشین خیالی» موردنظر هگل را تحقق بخشید و صورتی از حکمرانی ماشین‌گونه را به واقعیت پیوند زد.

زیست‌تنوع، ذهن‌تنوع، فناوری‌تنوع

هویی برای عبور از این بن‌بست، به‌جای دوگانه مکانیسم/ارگانیسم، سه مفهوم به‌هم‌پیوسته پیشنهاد می‌کند: زیست‌تنوع (biodiversity)، ذهن‌تنوع (noodiversity) و فناوری‌تنوع (technodiversity)، که مبنای آنچه او «دیپلماسی معرفت‌شناختی» می‌نامد قرار می‌گیرند -جایگزینی برای سیاست مبتنی بر دولت که بر رسمیت‌شناختن کثرت نظام‌های شناختی و فناورانه محلی، به‌جای تحمیل مسیر توسعه خطی غربی، استوار است. نتیجه‌گیری کتاب دعوتی است به بازشناسی فناوری همچون امری بنیادین در هستی انسانی و سازمان سیاسی، درک سیاره همچون مصنوعی مشترک و پویا، و ساختن زبانی تازه برای هم‌زیستی که با واقعیت‌های بوم‌شناختی و فناورانه امروز سازگار باشد.

نقد و ارزیابی

کتاب هویی، به گزارش نشریه Theory, Culture & Society، از سوی منتقدانی چون سرا تن (Cera Y. J. Tan) هم ستوده و هم به چالش کشیده شده است. تن این اثر را اوج‌گیری بلندپروازانه یک سه‌گانه فلسفی می‌داند که در آن هویی از طریق مفاهیمی چون «معرفت‌شناسی سیاسی» و «فناوری‌تنوع»، حاکمیت را از قلمرو محض سرزمینی به بُعدی معرفت‌شناختی بسط می‌دهد. اما او همچنین پرسش‌های جدی مطرح می‌کند: آیا مفهوم محوری هویی از «بازگشت‌پذیری» (recursivity) واقعا می‌تواند از منطق کلیت‌بخشی که مدعی گذر از آن است بگریزد، یا صرفا برون‌دادگی را در همان نظام موجود بازتولید می‌کند؟ به باور تن، وقتی هویی حاکمیت را در قالب اقتصاد هدیه (gift economy) صورت‌بندی می‌کند، این چارچوب در عمل به همان اقتصاد محدود بازمی‌گردد و نه‌فقط از غلبه دیالکتیکی نمی‌گریزد، بلکه آن را صرفا به تعویق می‌اندازد. او در نهایت نتیجه می‌گیرد که کتاب پاسخ قطعی به این پرسش نمی‌دهد که آیا چارچوب بازگشت‌پذیر هویی واقعا بازتولید نظام‌مند را بر هم می‌زند یا صرفا آن را در قالبی تازه بازآرایی می‌کند.

نقد مهم دیگری که در بررسی‌های این کتاب مطرح شده، مربوط به اصالت ادعای مرکزیت فناوری در فلسفه سیاسی است. اگرچه هویی فناوری را همچون امر مغفول در سنت فلسفه سیاسی غرب معرفی می‌کند، این دیدگاه که سیاست و فناوری را نمی‌توان از هم جدا کرد، پیش از او نیز به تفصیل بررسی شده است: مارکس در تحلیل خود از مناسبات و شیوه‌های تولید، مک‌لوهان در نظریه رسانه، و پیش از همه، میشل فوکو در تحلیل گسترده خود از فناوری‌های انضباطی، فناوری‌های خود و زیست‌سیاست، هر یک به‌گونه‌ای این مرکزیت را نشان داده بودند. از این‌رو، ادعای بدیع‌بودن مطلق طرح هویی را باید با احتیاط بیشتری خواند و آن را در امتداد یک سنت فکری دیرینه، نه گسستی کامل از آن، ارزیابی کرد.

چرا این کتاب برای خواننده اقتصادی اهمیت دارد؟

در نگاه نخست، «ماشین و حاکمیت» اثری است در فلسفه سیاسی انتزاعی و دور از دغدغه‌های روزمره اقتصادی؛ اما استدلال محوری آن -که صورت‌بندی‌های سیاسی و اقتصادی از دل زیرساخت‌های فناورانه بیرون می‌آیند، نه برعکس- دقیقا همان چیزی است که امروز در گفت‌وگوهای مربوط به حکمرانی هوش مصنوعی، رقابت تراشه‌های نیمه‌هادی، حاکمیت داده و بحث بر سر «استقلال دیجیتال» کشورها در جریان است. وقتی هویی می‌گوید همگام‌سازی جهانی -یعنی همان چیزی که به نام «جهانی‌شدن» می‌شناسیم- بر شبکه‌ای شکننده از ماشین‌ها، بازار انرژی و مداخله قدرت دولتی متکی است، در واقع دارد از همان آسیب‌پذیری‌ای سخن می‌گوید که با هر اختلال در زنجیره تامین جهانی -از کمبود تراشه گرفته تا تحریم فناوری- بر اقتصاد جهانی آشکار می‌شود. به همین ترتیب، نقد او بر تفکر چندقطبی به‌عنوان صرفا بازآرایی قدرت میان دولت‌ها، هشداری است به سیاستگذاران اقتصادی که مفهوم «حاکمیت فناورانه» یا «استقلال دیجیتال» را، بدون بازاندیشی در الگوی کلی توسعه فناوری، صرفا به رقابت ژئوپلیتیک میان بلوک‌های قدرت تقلیل می‌دهند.

برای اقتصادهایی که در آستانه تصمیم‌های بزرگ درباره جایگاه خود در نظم فناورانه جهانی هستند -از جمله ایران که مباحث بومی‌سازی فناوری، حاکمیت داده و استقلال دیجیتال در آن اهمیتی روزافزون یافته- مفهوم «فناوری‌تنوع» هویی می‌تواند دعوتی باشد به بازتعریف توسعه فناورانه، نه صرفا به‌مثابه واردات یا رونوشت‌برداری از مسیر غربی و نه به‌مثابه انزوای فناورانه، بلکه به‌عنوان مسیری بومی و مکمل در کنار سایر نظام‌های فناوری جهان.

* جامعه‌شناس و استاد دانشگاه تهران