تروماهای کودکی، چگونه سد راه مدیران می‌شود؟

در دنیای کسب‌وکار، رهبران سازمانی می‌دانند که با اختلالات و چالش‌های خارج از کنترل زیادی روبه‌رو می‌شوند. مواردی مثل بحران‌های زنجیره تامین، مخالفت‌های هیات‌مدیره و نوسانات بازار، نمونه‌هایی از این تهدیدهای بیرونی هستند که بخشی از قاعده بازی محسوب می‌شوند و همه با آن آشنا هستند. این در حالی است که مدیریت مشکلات روانی ریشه‌دار می‌تواند به مراتب دشوارتر باشد. اتفاقات نسبتا جزئی، مثل اینکه ناچار شوید تصمیماتی بگیرید که باعث ناراحتی دیگران می‌شود، می‌توانند تروماهای حل نشده گذشته را تداعی کنند. چنین مسائلی ناخودآگاه ناامنی‌ها و واکنش‌هایی را برمی‌انگیزند که اثربخشی رهبران را در سازمان کاهش می‌دهد.

اگر این موارد واکاوی نشوند، می‌توانند به صورت ناخودآگاه و به شکلی بغرنج و مخرب در زندگی حرفه‌ای افراد خود را نشان دهند. من در جایگاه روان‌درمانگر حوزه کسب‌وکار، این چالش‌های روان‌شناختی را «تهدیدهای درونی» می‌نامم که عکس تهدیدهای بیرونی است. چون تهدیدهای بیرونی حواس را جمع می‌کند، حمایت همکاران را برمی‌انگیزد و در نهایت منجر به اقدام می‌شود. اما تهدیدهای درونی می‌توانند طاقت‌فرسا و گیج‌کننده و غیرمنطقی به نظر برسند. این تهدیدها به جای اینکه باعث حرکت و اقدامات عملی شوند، فرد را فلج می‌کنند. علاوه بر آن می‌توانند درک فرد از واقعیت را مخدوش کنند و به او حس انزوا و تنهایی بدهند.

درباره آن مدیرعامل شرکت بازاریابی که به دیدن من آمد، خیلی زود مشخص شد ریشه احساس گناهش در چیست. در دوران کودکی او، مادرش با هر یک از اعضای خانواده که دچار مشکل می‌شده، کاملا با آنها قطع رابطه می‌کرده. در نتیجه، او آموخته بود برای این‌ ‌که طرد نشود باید بسیار با احتیاط رفتار کند و عملا همیشه روی لبه تیغ راه می‌رفت. او همین استراتژی سازگاری را برای تمام روابط بعدی خود در پیش گرفته بود که روابط کاری را هم شامل می‌شود. او مسوولیت حال خوب دیگران را برعهده می‌گرفت تا مطمئن شود که هرگز طرد نخواهد شد.

خودش می‌گوید: «اینکه توانسته‌ام ریشه احساس گناهم را پیدا کنم، باعث شده نگاه واقع‌بینانه‌تری به موقعیت‌ها داشته باشم. این شجاعت را پیدا کرده‌ام که تصمیمات لازم را اتخاذ کنم و خودم را برای گرفتن آن تصمیمات ببخشم. قبلا همیشه اولین فکرم این بود که «چه اشتباهی انجام داده‌ام؟» این نوع خودآگاهی برای هدایت سازمان حیاتی است. تصمیم‌گیری اشتباه، کوتاهی در اقدام یا هر رفتار دیگری که واکنشی به تعارض‌های حل نشده دوران کودکی باشد، هم برای خود فرد و هم برای دیگران هزینه‌ساز است.

وقتی در ناخودآگاهمان این تصور را داشته باشیم که اتفاقات تلخ گذشته دارند دوباره تکرار می‌شوند، واقعیت را اشتباه تفسیر می‌کنیم و اضطرابمان به شدت بیشتر می‌شود. مورد دیگری که داشتم یک مدیر اجرایی بود که به شکل وسواس‌گونه‌ای فکر می‌کرد عملکرد ضعیف تیمش پای او نوشته می‌شود و تاثیر مخربی روی اعتبار او دارد. این تصور ذهنی تا جایی پیش رفته بود که او به مدیریت ذره‌بینی روی آورده بود و برخی از کارکنانش احساس می‌کردند مورد ظلم واقع می‌شوند. او به حدی روی جاه‌طلبی‌های شخصی‌اش متمرکز شده بود که حمایت از تیمش را به کل از یاد برده بود. در نتیجه برخی از اعضای تیمش یا درخواست انتقال دادند یا به کل، سازمان را ترک کردند.

در واقع، ریشه مشکل در انتظارات غیرمنطقی و بیش‌ازحدی بود که او از خود و به تبع آن، از اعضای تیمش داشت. راه‌حل اصلاح رفتار بد او، در درک منشأ آن نیاز وسواس‌گونه به موفقیت نهفته بود. موفقیت کاری برای او راهی برای فرار از دوران کودکی سخت و پر از محرومیتش بود. در حالی‌ که این تصور که موفقیت را حلال تمام مشکلاتش می‌دانست، جنبه‌های دیگر مدیریتش، مثل همدلی با نیروها و درک توانمندی‌های آنها را تحت‌الشعاع قرار داده بود. صاحب کسب‌وکاری که با فرسودگی شغلی دست‌ و پنجه نرم می‌کرد، پیامد آنچه را که او و دیگر مدیران با آن روبه‌رو هستند این‌گونه برایم توصیف کرد: «نمی‌توانیم روی چالش‌های بیرونی تمرکز کنیم، چون چالش‌های درونی تمام فکر و ذکرمان را مشغول کرده‌اند.»

مشکل کجا بود؟ دوران کودکی این فرد با ‌آشفتگی و بی‌توجهی سپری شده بود. مادرش به حدی غرق در مدیریت بیماری روانی همسرش بود که سلامت فرزندانش را نادیده گرفته بود. این تجربه، ترسی ریشه‌دار از آشفتگی‌های قریب‌الوقوع را در او نهادینه کرده بود. انگار هر لحظه قرار بود اتفاق بدی رخ دهد و ناخودآگاه در این چرخه رفتاری گیر کرده بود که افرادی را استخدام می‌کرد که ناامیدش می‌کردند و تا جایی از تقسیم وظایف خودداری می‌کرد که آن آشوبی که ترسش را داشت، به واقعیت تبدیل می‌شد. او در نهایت متوجه شد که رفتارهایش تلاشی برای یافتن راه حلی برای گره‌های دوران کودکی‌اش بوده است و پی برد که ناامیدی‌اش از این است که کسب‌وکارش نمی‌تواند احساس امنیتی را برایش فراهم کند که در کودکی از آن محروم بوده.

او می‌گفت: «کسب‌وکار، خانواده نیست، اما ضمیر ناخودآگاه دنبال راهی است تا آن مسائل را تعمیم دهد و راهتان را سد کند و در نهایت همیشه به رفتاری منجر می‌شود که ریشه در گذشته دارد.» مدیرانی که با عواطف و واکنش‌های گیج‌کننده‌ای دست‌ و پنجه نرم می‌کنند که ریشه در گذشته‌شان دارد، می‌توانند درس‌های زیادی از این تجربیات بیاموزند. در درجه اول باید سعی کنند تشخیص دهند که دارند به یک تهدید درونی واکنش نشان می‌دهند یا بیرونی. صحبت با یک همکار نزدیک یا مشاور مورد اعتماد می‌تواند به تفکیک «آنچه واقعا در حال رخ دادن است» از «آنچه خیال می‌کنیم»، کمک کند. واکاوی تجربیات اولیه زندگی می‌تواند به رهبران سازمانی کمک کند درک بهتر و روشن‌تری از رفتار خود داشته باشند و از بازآفرینی تروماهای کودکی در محیط کار اجتناب کنند.  ممکن نیست بتوانید از کسب‌وکارتان برای فرار از آنچه در درونتان می‌گذرد استفاده کنید. اگر از زندگی درونی خود آگاه نباشید، به احتمال زیاد وضعیت بدی برای خود و کسب‌وکارتان رقم خواهید زد.

منبع: Financial Times