«فوبیای رنگ» در معماری ساختمانها
دو نگاه معماران به ساختمانهای رنگی بررسی شد
براساس گزارشی از فایننشالتایمز، این شیفتگی به تکرنگی، ریشههای تاریخی عمیقی دارد. در دوران رنسانس، هنرپژوهان اروپایی به بازخوانی و کشف دوباره معماری و مجسمهسازی یونان و روم باستان روی آوردند. از آنجا که رنگیننگاریهای پیکرههای کلاسیک بر اثر گذر زمان فروریخته و محو شده بود، ناظران رنسانس سنگ مرمر سپید را با اصالت، پاکی و زیبایی ناب پیوند زدند؛ غافل از آنکه بناها و تندیسهای باستانی در روزگار خود اغلب غرق در رنگهایی درخشان و زنده بودند. با این حال، شواهد رنگارنگ و گاه جسورانه جهان باستان با اخلاقگرایی و تصویر خویشتندارانهای که انسان دوره رنسانس از جهان کلاسیک در ذهن ساخته بود، همخوانی نداشت.
چنین شد که رنگ بهتدریج با «افراط و خودنمایی» هممعنا شد و سپیدی، نماد «خردورزی، وقار و فرهیختگی فرهنگی» شد. این نگرش در معماری نئوکلاسیک امتداد یافت و سرانجام بر جریان مدرنیسم نیز سایه افکند. معماری مدرن غالبا با دیوارهای یکدست سپید، فضاهای درونگرای مینیمال و صلابت بتن خام به یاد آورده میشود؛ هرچند گستره واقعی آن بسیار متنوعتر از این تصویر تقلیل یافته بود. جنبشهایی معماری مانند «د استایل» و اکسپرسیونیسم دست به تجربهگراییهای جسورانهای در حیطه رنگ زدند و بعدها مکاتبی نظیر آرتدکو، هنر پاپ و پستمدرنیسم آغوش خود را به روی رنگهای درخشان و عناصر تزیینی گشودند. با وجود این، این رویکردها غالبا سطحی، گزاف یا عامهپسند تلقی شدند و این باور ریشه دواند که سرزندگی رنگ با رسالت جدی و بنیادین معماری مدرن منافات دارد.
طغیان علیه تکرنگی
با این همه، تاریخ معماری همواره شاهد چهرههایی بوده که در برابر این تعصب بصری ایستادهاند؛ گریت ریتفلد معمار هلندی در «خانه شرودر» در شهر اوترخت هلند، با الهام از پیت موندریان و مکتب د استایل، رنگهای خالص و بنیادین را بهکار گرفت؛ لوکوربوزیه، معمار سوئیسی، صفحات سرخ و زرد را به کالبد سازههایش فراخواند و لوئیس باراگان، معمار نامدار مکزیکی، با ترکیببندیهای مسحورکننده از صورتی، بنفش و آبی به شهرت رسید. سالها بعد، جنبش معماریهایتک در آثاری چون «مرکز فرهنگی پمپیدو» در پاریس رنگهای درخشان را احیا کرد؛ با این تفاوت که در اینجا رنگ در خدمت نمایش ساختار سازهای و تاسیسات مکانیکی قرار گرفت واینگونه مقبولیت یافت: مهندسی و فناوری اجازه داشتند رنگین باشند، بیآنکه به زیادهروی در تزیینات متهم شوند. پویایی رنگ در فضا تنها به تالار افتخارات معماران برجسته محدود نمیشود؛ پرشورترین نمونههای کاربرد رنگ را میتوان در میان جوامع فرودست و کمتر دیدهشده یافت.
از فاولاها (محلههای کمبرخوردار برزیل) و سکونتگاههای خودجوش ریودوژانیرو گرفته تا محلههای قوم روما در رومانی و روستاهای تامیلنادو در هند، رنگآمیزی بناها ابزاری ارزانقیمت و رهاییبخش برای تجلی هویت، خلاقیت و فردیت است. در نقطه مقابل، جوامع مرفه رنگهای زنده را اغلب به مهدکودکها، بخشهای روانپزشکی یا مراکز درمانی محدود کردهاند؛ رویکردی که ناخودآگاه این تصور تقلیلگرایانه را القا میکند که رنگ، عنصری «کودکانه» است و سزاوار ساحت سنگین و بزرگسالانه زندگی شهری نیست. البته کاربرد ناشیانه و فاقد منطق رنگ نیز میتواند آسیبزا باشد؛ چنانکه گاه برخی ساختمانهای عمومی را با رنگهای تند و بیبرنامه میپوشانند تا نقایص طراحی کالبدی آنها را پنهان سازند.
راهحل بنیادین، تبدیل هر بنا به صحنهای پرهیاهو از رنگها نیست، بلکه هنر معمار در «کاربرد اندیشیده، آگاهانه و هماهنگ رنگ» نهفته است؛ رویکردی که بدون ایجاد اغتشاش بصری، به فضا تشخص و هویت میبخشد. معماران معاصری چون آدام ناتانیل فورمن، پیرز گاف و جان اوترام، گواهی بر این توانمندی بیپایاناند. فورمن با کاشیکاریهای پرنقشونگار و سرامیکهای رنگین به فضاها جان میبخشد؛ گاف با بهرهگیری هوشمندانه از رنگهای رسای سرخ و آبی، بناهایی با هویت نشانهای خلق میکند و اوترام با پیوند زدن رنگهای خیرهکننده به مفاهیم اساطیری، نمادین و تاریخی، آثاری پدید میآورد که در عین طنازی و بازیگوشی، از حیث فکری نیز عمیق و بلندپروازانهاند.
براساس این گزارش، در نهایت، باید گفت که «ترس از رنگ» در معماری غرب بیش از آنکه حاصل ضرورتهای کارکردی باشد، ریشه در پیشداوریهای کهن فرهنگی دارد. قرنهاست که سپیدی و تکرنگی همردیف با اصالت، نزاکت و خوشسلیقگی پنداشته شده و رنگ همواره با سوءظن نگریسته شده است. اما شهرها برای دستیابی به نظم، ناگزیر از نفی سرزندگی نیستند. کاربرد سنجیده و در عین حال متهورانه رنگ میتواند محیطهای شهری امروز را از بند یکنواختی ملالآور برهاند، به کالبد فضاها هویتی ماندگار بخشد و مهمتر از همه، شهرهایی دلپذیرتر، انسانیتر و سرشار از گرمای زندگی بیافریند.