هنوز به خاطر «مرگ  یزد‌گرد» افسوس  می‌خورم

 او در گفت‌وگو با ایرنا گفت: یکی از افتخارات من این است که بهرام بیضایی بازی‌ام را خیلی دوست داشت و من با شنیدن این جمله سر از پا نمی‌شناختم. هنوز هم از همکاری نکردن با بهرام بیضایی افسوس می‌خورم و نمی‌دانم چه کار کنم که برگردم به سال ۵۸ و در مرگ یزدگرد بازی کنم.

او افزود: ۱۳سال پیش با نمایش «دایی وانیا» در سالن اصلی تئاتر شهر بودیم و از آن موقع تاکنون در تئاتر شهر اجرایی نداشتم. قبل از آن، ۱۰ سال پیش در تالار وحدت نمایشی از چخوف را روی صحنه بردم؛ «باغ آلبالو». دو سال پیش هم نمایش «اکتینگ» را در تئاتر ایرانشهر اجرا کردم و اکنون هم اینجا هستم.

او گفت: اولین اجرای رسمی من به ۲۴سالگی برمی‌گردد، نمایش «چوب زیر بغل» نوشته و به کارگردانی بهمن فُرسی در سال ۵۱، «ملاقات با بانوی سالخورده» را با زنده‌یاد حمید سمندریان اجرا کردیم و آن موقع ۲۶ساله بودم و نقش یک آدم ۷۰ساله را که نقش اول کار بود بدون تیپ‌سازی بازی کردم.

زنجان‌پور گفت: آقای سمندریان می‌گفت ۷۰سالگی باید از درون باشد نه از بیرون و ما برای رسیدن به این نگاه سعی کردیم و راهنمایی‌های حمید سمندریان باعث تحقق این اتفاق شد. من هم حرف‌شنوی داشتم و روی حرف‌های حمید سمندریان در خانه خیلی کار می‌کردم و بازی در این نمایش، نقشی ماندگار شد. آن موقع فیلم‌برداری از تئاتر نداشتیم و از این نمایش تصویری نداریم.

زنجانپور درباره خاطره‌هایش با اکبر رادی نویسنده فقید هم گفت: هنوز قسمت نشده در کاری از ایشان بازی یا کارگردانی کنم. خود اکبر رادی هم این اواخر خیلی شاکی بودند از این که چرا در کارهایش نیستم. من دوست داشتم باشم اما قسمت نبود. اکبر رادی جزو نوابغ است و در گروه تئاتر شاهین سرکیسیان با شاهین کار می‌کرد و شاگرد او بود؛ مانند خیلی‌های دیگر از جمله آربی اُوانسیان که دستیارش بود.

او گفت: اکبر رادی در آنجا با همکاری شاهین، اولین نمایشنامه خود را به نام «روزنه آبی» با وسواس‌های شاهین و خودش نوشت؛ نمایش‌نامه‌ای که معتقدم از بهترین کارهای تئاتر این مملکت است.

او در عین حال درباره همکاری با زنده‌یاد بهرام بیضایی گفت: «شب هزار و یکم» در همین سالن چارسو اجرا شد. در سال ۵۸ بهرام بیضایی از من دعوت کرد تا در نمایش «مرگ یزگرد» کار کنم، حدود سه ماه تمرین کردیم و بنا به شرایطی قسمت من نبود کار نکنم. کسی من را کنار نگذاشته بود و خودم را کنار کشیدم و بدکاری هم کردم.

 زنجانپور توضیح داد: یکی از افتخارات من این است که بهرام بیضایی بازی‌ام را خیلی دوست داشت و موقعی که این جمله را می‌گفت سر از پا نمی‌شناختم. هنوز هم افسوس می‌خورم و نمی‌دانم چه کار کنم برگردم به سال ۵۸ و خودم بایستم نقشم در این تئاتر را بازی کنم و مقصر خودم بودم.

او گفت: در سال ۸۲ بهرام بیضایی برای نمایش شب هزار و یکم از من برای بازی دعوت کرد؛ پایم شکسته و در گچ بود و با عصا راه می‌رفتم. گفتم نمی‌توانم کار کنم اما بهرام بیضایی گفت تو بیا یک کاری‌اش می‌کنیم و خیلی اجرای خوبی شد. این بازیگر و کارگردان توضیح داد: در طول تمرین نمی‌توانستم راه بروم و اتفاقات دیگری درون من و آقای بیضایی افتاد که آن نقش، نقشی ماندگار شد بدون این که حرکت کند. این را نمی‌دانم چه بگویم شاید این برای تلافی کار قبلی بود که من برای بازی در آن ناکام ماندم.

 او افزود: آقای بیضایی خیلی راضی بود، شب‌ها در نمایش در چند صحنه باید لباس عوض می‌کردم و بهرام بیضایی خودش می‌آمد کمک می‌کرد تا لباسم را عوض کنم؛ ۴۰ تا ۵۰ ثانیه فرصت بود تعویض لباس انجام شود و آن لحظات را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، خیلی خوب و همه چیز انسانی بود.