فصل تازه در منازعه کهنه

بررسی محتوای تفاهم‌نامه در دست مذاکره نیز مؤید همین واقعیت است. آنچه تاکنون از چارچوب این توافق آشکار شده، بیش از هر چیز بازگرداندن شرایط به وضعیت پیش از جنگ را دنبال می‌کند. تنگه هرمز به تدریج بازگشایی می‌شود، محدودیت‌های دریایی علیه ایران کاهش می‌یابد و برخی اقدامات تنش‌زا متوقف می‌شوند. اما مهم‌ترین موضوعات اختلافی، از آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده گرفته تا ترتیبات مالی بازسازی و مسائل امنیتی منطقه‌ای، همچنان مورد مناقشه  باقی مانده‌اند. پرونده لبنان نیز یکی از کانون‌های اصلی اختلاف است. اسرائیل خود را بخشی از این تفاهم نمی‌داند و از همین رو ممکن است حتی در شرایط پیشرفت مذاکرات نیز به اقدامات نظامی خود در منطقه ادامه دهد.

از نگاه واشنگتن، تمایل ایران به مذاکره نه نتیجه حسن نیت دیپلماتیک، بلکه حاصل فشارهای اقتصادی و نظامی است. چنین برداشتی سبب می‌شود که دولت آمریکا آغاز مذاکرات را نه دلیلی برای بازنگری در سیاست فشار حداکثری، بلکه تاییدی بر کارآمدی آن تلقی کند. دونالد ترامپ همواره سیاست خارجی خود را بر مبنای مفهوم «صلح از طریق قدرت» تعریف کرده است؛ مفهومی که در آن مذاکره جایگزین فشار نیست، بلکه ادامه آن با ابزارهای دیگر محسوب می‌شود. در چنین چارچوبی، مذاکره زمانی ارزشمند است که بتواند دستاوردهایی را تثبیت کند که پیش‌تر از طریق فشار به دست آمده‌اند.  به همین دلیل، نباید آغاز گفت‌وگوها را به معنای پایان تهدید نظامی یا کاهش فشارهای اقتصادی دانست. تا زمانی که توافقی جامع درباره تمامی موضوعات مورد اختلاف حاصل نشود، ابزارهای فشار همچنان بخشی از راهبرد آمریکا باقی خواهند ماند. حتی در صورت دستیابی به توافق نیز احتمالا این ابزارها برای تضمین اجرای تعهدات یا کسب امتیازات بیشتر حفظ خواهند شد. از این منظر، مذاکرات کنونی بیش از آنکه بیانگر گذار از منطق اجبار باشند، ادامه همان منطق در قالبی متفاوت هستند.

نقطه کانونی این تحولات، تنگه هرمز است. جنگ رمضان بار دیگر نشان داد که در عصر وابستگی متقابل اقتصادی، کنترل یا تهدید گلوگاه‌های راهبردی همچنان یکی از مهم‌ترین منابع قدرت در نظام بین‌الملل محسوب می‌شود. تنگه هرمز صرفا یک مسیر حمل‌ونقل انرژی نیست، بلکه یکی از معدود نقاطی است که اختلال در آن می‌تواند پیامدهایی فوری و جهانی ایجاد کند. جمهوری اسلامی ایران در جریان جنگ نشان داد که هم اراده و هم توانایی ایجاد اختلال در این آبراه حیاتی را دارد و از این ظرفیت به عنوان یک اهرم راهبردی بهره برد. اما در عین حال، موفقیت یک اهرم ژئوپلیتیک لزوما به معنای تداوم اثربخشی آن نیست. ارزش بسیاری از ابزارهای بازدارندگی نامتقارن به عنصر غافلگیری وابسته است. اکنون که توانایی ایران در ایجاد اختلال در تنگه هرمز برای همگان آشکار شده، طبیعی است که کاهش آسیب‌پذیری در برابر این تهدید به یکی از اولویت‌های اصلی قدرت‌های بزرگ و کشورهای مصرف‌کننده انرژی تبدیل شود. توسعه مسیرهای جایگزین صادرات انرژی، افزایش ذخایر راهبردی نفت، تقویت زیرساخت‌های انتقال و ارتقای توانمندی‌های امنیت دریایی، همگی در همین چارچوب قابل فهم هستند. به بیان دیگر، مهم‌ترین پیامد راهبردی جنگ رمضان شاید نه انسداد تنگه هرمز، بلکه آغاز فرآیند بلندمدت کاهش وابستگی جهان به آن باشد. اگر چنین روندی تحقق یابد، ممکن است موفقیت تاکتیکی امروز در بلندمدت به کاهش ارزش راهبردی این ابزار بینجامد. از این رو، در صورت شکست مذاکرات و بازگشت تنش‌ها، احتمالا نخستین هدف آمریکا و متحدانش نه واکنش به انسداد تنگه، بلکه جلوگیری از امکان وقوع آن خواهد بود. 

با وجود این، تفاهم کنونی بیش از آنکه یک توافق نهایی باشد، چارچوبی برای آغاز مذاکرات بعدی است. هیچ سازوکار مشخصی برای حل اختلافات اصلی تعریف نشده و بخش بزرگی از موضوعات مورد مناقشه همچنان مبهم باقی مانده‌اند. این وضعیت یادآور یکی از مهم‌ترین مفاهیم نظری در مطالعات منازعه، یعنی «معضل تعهد» است. حتی اگر دو طرف بر سر مفاد یک توافق به تفاهم برسند، همچنان این پرسش اساسی پابرجاست که چه تضمینی برای پایبندی طرف مقابل در آینده وجود خواهد داشت. تجربه خروج آمریکا از برجام، بی‌اعتمادی عمیق میان دو کشور و نگرانی هر دو طرف نسبت به تغییر رفتار طرف مقابل، این معضل را تشدید کرده است. در چنین شرایطی، مشکل اصلی صرفا رسیدن به توافق نیست، بلکه ایجاد اطمینان نسبت به دوام آن است. بسیاری از منازعات بین‌المللی نه به دلیل فقدان راه‌حل، بلکه به‌دلیل بی اعتمادی طرفین به اجرای آن راه‌حل‌ها تداوم یافته‌اند. از همین رو، حتی توافق نهایی نیز لزوما به معنای پایان بحران نخواهد بود.

علاوه بر این، شرایط کنونی با فضای مذاکرات سال ۲۰۱۵ تفاوتی بنیادین دارد. جمهوری اسلامی ایران امروز در محیطی منطقه‌ای و بین‌المللی به مراتب پیچیده‌تر از یک دهه پیش قرار گرفته است. جنگ‌های اخیر، تحولات پس از اکتبر۲۰۲۳، تغییر موازنه‌های قدرت منطقه‌ای و فشارهای اقتصادی انباشته، همگی زمینه‌ای متفاوت برای مذاکرات کنونی فراهم کرده‌اند. در سوی مقابل نیز رویکرد دولت ترامپ با سیاست باراک اوباما تفاوت‌های اساسی دارد. اگر اوباما به صبر راهبردی و فرآیندهای طولانی دیپلماتیک باور داشت، ترامپ بیش از هر چیز به دنبال نتایج سریع، ملموس و قابل نمایش است. در نتیجه، طولانی شدن مذاکرات بدون دستاوردهای مشخص ممکن است نه به کاهش تنش، بلکه به افزایش آن منجر شود.

نکته مهم دیگر آن است که این دوره زمانی را نباید صرفا فرصتی برای گفت‌وگو تلقی کرد. همان‌گونه که ایران از این فرصت برای بازسازی بخشی از ظرفیت‌های خود استفاده خواهد کرد، آمریکا و متحدانش نیز می‌توانند از آن برای افزایش ذخایر انرژی، کاهش وابستگی به تنگه هرمز، تقویت سامانه‌های دفاعی و آماده‌سازی سناریوهای جایگزین بهره ببرند. به این معنا، مذاکرات کنونی نه فقط فرآیندی برای حل بحران، بلکه بخشی از فرآیند مدیریت و بازآرایی قدرت در آستانه بحران‌های احتمالی آینده است. در سطحی عمیق‌تر، اختلافات میان ایران و آمریکا صرفا بر سر برنامه هسته‌ای یا تحریم‌ها نیست. این اختلافات به برداشت‌های متفاوت دو طرف از نظم منطقه‌ای، توزیع قدرت، امنیت و مشروعیت سیاسی بازمی‌گردد.

تا زمانی که این شکاف‌های بنیادین پابرجا باشند، هر توافقی ناگزیر محدود، موقت و شکننده خواهد بود. حل این اختلافات مستلزم نوعی تغییر پارادایمی در محاسبات راهبردی یکی از طرفین است؛ تغییری که دست‌کم در شرایط کنونی نشانه‌های روشنی از آن مشاهده نمی‌شود. برای فهم چشم‌انداز مذاکرات کنونی، باید جایگاه ایران را در سیاست خارجی آمریکا در چارچوبی تاریخی‌تر و ساختاری‌تر مورد بررسی قرار داد. یکی از اشتباهات رایج در تحلیل روابط ایران و آمریکا، تقلیل این رابطه به ویژگی‌های شخصیتی رؤسای جمهور یا اختلافات مقطعی بر سر پرونده هسته‌ای است. درحالی‌که مساله ایران طی چهار دهه گذشته به یکی از معدود موضوعاتی تبدیل شده که با وجود تغییر دولت‌ها، احزاب و اولویت‌های سیاست خارجی آمریکا، همچنان جایگاه خود را در محاسبات راهبردی واشنگتن حفظ کرده است.

البته میان دولت‌های مختلف آمریکا در شیوه مواجهه با ایران تفاوت‌های مهمی وجود داشته است. برخی دولت‌ها بر تحریم و فشار اقتصادی تاکید بیشتری داشته‌اند، برخی دیگر به دیپلماسی و توافق گرایش نشان داده‌اند و گروهی نیز بر بازدارندگی نظامی تمرکز کرده‌اند. اما این تفاوت‌ها بیش از آنکه به اهداف نهایی مربوط باشند، به ابزارهای دستیابی به آن اهداف ارتباط داشته‌اند. در سطحی عمیق‌تر، نوعی اجماع پایدار در ساختار سیاست خارجی آمریکا وجود داشته که ایران را یکی از مهم‌ترین چالش‌های نظم مطلوب آمریکا در خاورمیانه تلقی کرده است. از پایان جنگ سرد تاکنون، هدف اصلی آمریکا در منطقه حفظ نوعی موازنه قدرت بوده که امنیت جریان انرژی، امنیت متحدان منطقه‌ای و جلوگیری از ظهور قدرت‌های هژمونیک رقیب را تضمین کند.

در این چارچوب، جمهوری اسلامی ایران به دلیل ترکیبی از موقعیت ژئوپلیتیک، ظرفیت‌های نظامی، نفوذ منطقه‌ای و گفتمان سیاسی خود، همواره به عنوان بازیگری تعریف شده که توانایی تاثیرگذاری بر این نظم را دارد. به همین دلیل، حتی زمانی که موضوع هسته‌ای در مرکز توجه قرار داشت، نگرانی‌های آمریکا هرگز به برنامه هسته‌ای محدود نبود و طیفی از مسائل، از برنامه موشکی تا شبکه متحدان منطقه‌ای ایران را دربرمی‌گرفت. برجام نیز برخلاف برخی برداشت‌ها به معنای خروج ایران از دستور کار راهبردی آمریکا نبود. توافق هسته‌ای بیش از آنکه نشانه حل اختلافات باشد، تلاشی برای مدیریت یکی از ابعاد این اختلافات محسوب می‌شد. به همین دلیل، حتی در دوران اجرای برجام نیز سایر حوزه‌های تنش میان دو کشور همچنان فعال باقی ماندند. خروج آمریکا از توافق در دوره ترامپ و تداوم بسیاری از سیاست‌های فشار در دوره بایدن نیز نشان داد که اختلافات دو کشور ریشه‌هایی عمیق‌تر از یک پرونده مشخص دارند.

در واقع می‌توان سیاست آمریکا در قبال ایران را نه مجموعه‌ای از تصمیمات گسسته، بلکه یک خط ممتد راهبردی دانست که از مهار منطقه‌ای آغاز می‌شود و به محدودسازی ظرفیت‌های قدرت ایران در حوزه‌های مختلف می‌رسد. آنچه از دولتی به دولت دیگر تغییر می‌کند، تاکتیک‌ها، اولویت‌ها و میزان استفاده از ابزارهای مختلف است؛ اما اصل مساله همچنان ثابت باقی می‌ماند. از این منظر، تفاوت میان اوباما، ترامپ یا حتی دولت‌های آینده آمریکا را باید بیشتر در روش‌های پیگیری اهداف جست‌وجو کرد تا در خود اهداف.

همین واقعیت سبب می‌شود که حتی در صورت دستیابی به توافقی جامع نیز نتوان انتظار داشت که مساله ایران از دستور کار سیاست خارجی آمریکا خارج شود. موضوع ایران برای واشنگتن تنها یک پرونده دیپلماتیک نیست، بلکه بخشی از معادله کلان قدرت در خاورمیانه و حتی بخشی از برداشت آمریکا از نظم مطلوب منطقه‌ای است. از این رو، هر توافق احتمالی احتمالا به جای پایان رقابت، صرفا قواعد جدیدی برای ادامه آن رقابت تعریف خواهد کرد.

به همین دلیل، تحلیل مذاکرات کنونی بدون توجه به این تداوم تاریخی می‌تواند گمراه‌کننده باشد. مذاکرات ممکن است شدت تقابل را کاهش دهد، اما به خودی خود قادر نیست منطق راهبردی‌ای را از میان ببرد که طی چند دهه شکل گرفته و در ساختار تصمیم‌گیری دو کشور نهادینه شده است. در نتیجه، حتی اگر توافقی حاصل شود، رقابت ژئوپلیتیک میان ایران و آمریکا همچنان به‌عنوان یکی از عناصر پایدار سیاست خاورمیانه تداوم خواهد یافت. در این میان، اسرائیل همچنان یکی از مهم‌ترین متغیرهای تاثیرگذار بر سرنوشت مذاکرات باقی خواهد ماند. تل‌آویو خود را مقید به روند گفت‌وگوها نمی‌داند و حق اقدام مستقل نظامی را برای خود محفوظ می‌شمارد. از این رو، حتی در صورت پیشرفت مذاکرات نیز امکان بروز بحران‌های جدید از مسیر تنش‌های منطقه‌ای یا اقدامات یک‌جانبه وجود خواهد داشت.

در نهایت، آنچه امروز میان ایران و آمریکا در جریان است نه صلحی پایدار، بلکه نوعی موازنه شکننده میان جنگ و دیپلماسی است. هیچ‌یک از طرفین هنوز از اهداف راهبردی خود عقب‌نشینی نکرده‌اند و نشانه‌ای از تغییر بنیادین در ترجیحات امنیتی آنان مشاهده نمی‌شود. بنابراین اگرچه دستیابی به یک توافق موقت دور از ذهن نیست، اما با توجه به ماهیت اختلافات، معضل عمیق بی‌اعتمادی و استمرار رقابت ژئوپلیتیکی، احتمال عدم دستیابی به توافقی پایدار و بازگشت تدریجی تنش‌ها همچنان محتمل‌ترین سناریوی پیش رو به نظر می‌رسد. در این معنا، مذاکرات کنونی را باید نه پایان یک منازعه، بلکه فصلی تازه از همان رقابت طولانی‌مدت دانست که اکنون در قالبی متفاوت ادامه یافته است.

* استادیار گروه روابط بین‌الملل دانشگاه خوارزمی