فراموش کردن این حقیقت، میتواند هزینهای سنگین داشته باشد
اقتصاد آزاد، اساس رفاه است
از همین رو، وقتی با این دفاع پرشور مارگارت تاچر از اقتصاد آزاد در سال ۱۹۷۵ روبهرو شدم، بسیار خرسند شدم. در آن زمان، بریتانیا هنوز یک دولت رفاه سوسیالدموکراتیک بود؛ وضعیتی که محافظهکاران برای مدت بسیار طولانی در برابر آن تسلیم شده بودند. تاچر نیز تنها چند ماه بود که رهبری حزب محافظهکار را بر عهده گرفته بود. او سخنانش را با این جمله آغاز کرد:
«اقتصاد آزاد، بخش جداییناپذیر آینده بریتانیاست. اقتصاد آزاد، اشتغال، صادرات، ثروت و نوآوری را فراهم میکند. این چهار عامل، پایههای رفاه ما هستند و همگی به اقتصاد آزاد وابستهاند».
این سخنان در بریتانیای دهه ۱۹۷۰ حقیقت داشت و امروز نیز درباره ایالات متحده به همان اندازه صادق است. نادیده گرفتن این واقعیت، هزینه سنگینی برای ما خواهد داشت. بیایید هر یک از این چهار عامل را جداگانه بررسی کنیم.
نخست، اشتغال در آمریکا به اقتصاد آزاد وابسته است. حدود ۸۵ درصد مشاغل آمریکایی در بخش خصوصی قرار دارند. حتی آن دسته از مشاغلی که به نوعی در خدمت دولت هستند، مانند قراردادهای فدرال، نیز به لطف ابتکار عمل و انعطافپذیریای ایجاد میشوند که اقتصاد آزاد فراهم میآورد. نرخ بیکاری در حال حاضر در پایینترین سطوح تاریخی خود قرار دارد و هرجا نرخ بیکاری بالاتر مشاهده میشود، معمولا مربوط به ایالتهایی است که موانع مقرراتی بیشتری بر سر راه اشتغال ایجاد کردهاند؛ مانند کالیفرنیا یا نیویورک.
صادرات آمریکا نیز به اقتصاد آزاد وابسته است. ایالات متحده دومین صادرکننده بزرگ کالا در جهان و بزرگترین صادرکننده فرآوردههای نفتی پالایششده، تجهیزات پزشکی و قطعات هواپیما به شمار میرود. البته اگر تاچر امروز این سخنرانی را ایراد میکرد، احتمالا به جای تاکید صرف بر «صادرات»، از «تجارت» سخن میگفت؛ زیرا واردات نیز به همان اندازه در افزایش رفاه ما نقش دارد. ما بسیاری از کالاها را وارد میکنیم تا صنایع داخلی خود را تقویت کنیم و محصولاتی تولید کنیم که دیگر کشورهای جهان خواهان خرید آنها هستند. برای نمونه، صادرات فرآوردههای نفتی پالایششده آمریکا به واردات نفت خام وابسته است.
ثروت آمریکا نیز پایه و اساس دولتی است که پیوسته به دنبال افزایش درآمدهای مالیاتی خود است. دولت آمریکا سال گذشته بیش از چهار تریلیون دلار درآمد کسب کرد و انتظار دارد این رقم را تا سال ۲۰۲۷ به نزدیک شش تریلیون دلار برساند. برای درک ابعاد این افزایش کافی است به یاد آوریم که پیش از بحران مالی سال ۲۰۰۸، درآمد دولت تنها ۲٫۵ تریلیون دلار بود. دستیابی به چنین درآمدهایی بدون ثروتی که اقتصاد آزاد ایجاد میکند، امکانپذیر نبود. فارغ از اینکه درباره برنامههای مختلف دولت چه نظری داشته باشیم، وظایف اساسی آن، مانند دفاع ملی و نظام قضایی، از محل ثروتی تامین مالی میشود که بخش خصوصی خلق کرده است.
ثروت، از جنبههای دیگری نیز به جامعه یاری میرساند. جامعهای ثروتمندتر، جامعهای سالمتر است؛ جامعهای که میتواند منابعی را که در غیر این صورت کمیاب بودند، به حفاظت از محیط زیست و فعالیتهای خیریه اختصاص دهد؛ از حمایت از هنر گرفته تا کمک به اقشار کمبرخوردار.
سرانجام، اقتصاد آزاد را باید مادر حقیقی نوآوری دانست. رابطه میان آزادی اقتصادی و نوآوری، رابطهای است که بارها و بارها در پژوهشهای مختلف اثبات شده است. هر اندازه آزادی اقتصادی را محدود کنیم، به همان نسبت از ظرفیت نوآوری نیز خواهیم کاست. شاید چین بخش بزرگی از کالاهای جهان را تولید کند، اما حکومت متمرکز آن مانع شکوفایی نوآوری میشود. در واقع، شواهدی وجود دارد که نشان میدهد بسیاری از نوآوران و کارآفرینان در حال ترک چین هستند؛ زیرا دولت این کشور بار دیگر به سوی مداخلههای گسترده و سختگیرانه دولتی حرکت کرده است.
پس با وجود این همه شواهد، چرا برخی همچنان اقتصاد آزاد را مورد انتقاد قرار میدهند؟ همانگونه که مارگارت تاچر اشاره میکند، دلایل مطرحشده در مخالفت با اقتصاد آزاد، در بسیاری از موارد چندان قانعکننده نیستند:
اما مخالفان نظام بازار آزاد میگویند که برای دستیابی به آزادی سیاسی، باید آزادی اقتصادی را محدود کرد. برای آنکه قدرت بیشتری به مردم داده شود، لازم است فعالیت بخش خصوصی تحت کنترل قرار گیرد. چه سخن بیاساسی! امروزه از هر دو سوی طیف سیاسی، هم از چپ و هم از راست، این ادعا را میشنویم که نظام بازار آزاد برای دموکراسی خطرناک است. هر دو طرف میگویند شرکتهای بزرگ با استفاده از ثروت خود قدرت سیاسی را میخرند. با این حال، راهحلهایی که هر دو پیشنهاد میکنند، در عمل نه قدرت را به مردم، بلکه به بوروکراتها و دستگاه اداری دولت واگذار میکند. تاچر در اینباره میگوید:
«آنها قدرت بسیار بیشتری به بوروکراتها، قدرت بسیار بیشتری به افراطگرایان و قدرت بسیار بیشتری به... وزیران دادهاند. اما این تنها نظام بازار آزاد است که میتواند قدرت واقعی را به مردم اعطا کند؛ زیرا قدرت، پیش از هر چیز، همان قدرت انتخاب است. انتخاب در امور کوچک و بزرگ؛ غذایی که میخرید، خانهای که اجاره میکنید یا صاحب آن میشوید؛ لباسهایی که میپوشید یا تعطیلاتی که برای خود برمیگزینید؛ محل سرمایهگذاری شما و ریسکهایی که میپذیرید. همه این انتخابهای فردی، بخش بنیادینی از آزادی هستند و این نظام بازار آزاد است که آنها را امکانپذیر میسازد.»
بینش تاچر از اهمیت ویژهای برخوردار است: قدرت واقعی سیاسی، همان قدرت انتخاب فردی است. در اینجا مفهوم «ترجیح آشکارشده» نیز اهمیت پیدا میکند. برای مثال، اگر مردم واقعا از شیوه لابیگری شرکت دیزنی ناراضی باشند، کافی است اشتراک دیزنی خود را لغو کنند و از خرید محصولات دیزنی دست بکشند. در جهانی که اصل اولویت منافع سهامداران حاکم باشد، همین رفتار برای واداشتن دیزنی به تغییر رویهاش کافی خواهد بود؛ روشی که هم از نظر اصولی و هم از نظر عملی، بسیار بهتر از حمله مستقیم به این شرکت است.
با این حال، متاسفانه همین اصل نیز امروز مورد هجوم قرار گرفته است؛ نه فقط از سوی جریان چپ، بلکه از جانب موج روبهرشد شرکتسالاری که دستکم در ظاهر، از دل منافع جریانهای جهانیگرا برآمده است.
تاچر در پایان سخنان خود چنین هشدار میدهد:
«بسیار آسان است که انسان به این باور برسد که آزادی، یعنی واگذاری قدرت بیشتر به سیاستمداران و مقامات دولتی.»
این هشداری است که همه ما باید آن را جدی بگیریم.
* محقق اقتصادی