تخم‌مرغ شانسی و جامعه رانتی

چند هفته پیش عددی را دیدم که تا مدتی نگذاشتم توی ذهنم بنشیند. ۱۵۵ دستگاه خودروی چانگان، ۵ میلیون نفر متقاضی ثبت‌نام، ۵۰۰ میلیون تومان بلوکه‌شده به ازای هر نفر. یعنی ۲۵۰۰ همت پول که چند روز در حساب مردم قفل شد تا شانسشان را برای برنده شدن امتحان کنند. احتمال برنده شدن؟ چیزی حدود ۰.۰۰۳۱ درصد. یعنی صاعقه دو برابر بیشتر از این قرعه‌کشی به شما می‌زند. اما ۵ میلیون نفر آمدند، ثبت‌نام کردند، پول و وقت گذاشتند.

یک دوست قدیمی زنگ زد گفت «فلانی تو که اهل این حرف‌ها نیستی، ببین می‌شود شانس را بالا برد؟» گفتم مگر پول داری؟ گفت «نه، چند تا فامیل جمع می‌شویم، یک حساب باز می‌کنیم، اگر اسممان درآمد سود را تقسیم می‌کنیم.» گفتم بابا جان احتمال برنده شدنتان چقدر است؟ خندید گفت: «هیچی بابا، شانس که قیمت ندارد.»

شانس که قیمت ندارد. این جمله را نگه دارید.

اما چرا ۵ میلیون نفر برای ۱۵۵ ماشین ثبت‌نام می‌کنند؟ (اعداد دراین بازی خیلی مهم نیستند، فردا کسی نگوید هزار تا بوده یا مثلا دو تا ماشین دیگر هم بوده) چون گرسنه‌ایم. نه گرسنگی به معنای نان نداشتن، گرسنگی به معنای نداشتن راه. این روزها خط فقر در تهران را ۵۰ میلیون تومان گفته‌اند. ۸۰ درصد مردم در هفت دهک پایین درآمدی زندگی می‌کنند. یعنی هر ماه با دلهره به آخرش می‌رسند. حالا یک قرعه‌کشی می‌گذارند که اگر اسمت دربیاید، یک‌شبه می‌توانی ۴۰۰-۵۰۰ میلیون سود کنی. یعنی پنج سال جلو افتاده‌ای. برای کسی که هر ماه دستش به دهانش می‌رسد، این وسوسه آن‌قدر بزرگ است که به احتمال ۰.۰۰۳۱ درصد هم فکر می‌کند می‌ارزد.

 

اما این وسط یک نکته تلخ‌تر هست. آن ۵ میلیون نفر ثبت‌نام‌کننده کدام‌ها هستند؟ کسی که در دهک‌های پایین درآمدی زندگی می‌کند، از کجا ۵۰۰ میلیون بیاورد در حساب وکالتی بلوکه کند؟ نمی‌تواند. پس این جمعیت عظیم، یا کسانی هستند که پول دارند و می‌خواهند پولدارتر شوند، یا کسانی که پول قرض کرده‌اند تا شانسشان را امتحان کنند، یا چند نفر دور هم جمع شده‌اند. در هر سه حالت، ما با جامعه‌ای مواجهیم که می‌توان نامش را گذاشت «گرسنگان رانت‌جو». گرسنه به معنای واقعی نه، گرسنه به معنای کسانی که آن‌قدر فشار را حس می‌کنند که به هر شانسی چنگ می‌زنند.

اینجا دیگر ماجرا از یک خبر اقتصادی بیرون می‌آید و می‌شود مسئله‌ای جامعه‌شناختی. نگاه کنید به تاریخ. در اتحاد جماهیر شوروی سابق و کشورهای بلوک شرق، تا همین چند دهه پیش، مردم برای یک پلوپز، یک یخچال، یک تلویزیون، سال‌ها در صف می‌ایستادند یا در قرعه‌کشی‌ها شرکت می‌کردند. کالای خاص مهم نبود، هر چیزی که بتواند یک «رانت» باشد، یک سود بی‌زحمت، آرزو می‌شد. اقتصاد دستوری، کاهش تولید، ناتوانی در تأمین نیازها، مردم را به موجوداتی تبدیل کرده بود که تمام هم‌وغمشان این بود: «چطور از صف بعدی جا نمانم؟» نتیجه چه شد؟ جامعه‌ای که کار و ابتکار در آن بی‌معنا شد، چون بازدهی «رانت» از بازدهی «کار» بیشتر بود. نتیجه‌اش را تاریخ نوشته است.

اینجا هم انگار همان فیلم را با کمی تغییر بازی می‌کنیم. با این تفاوت که ابزارش دیگر نه برنامه‌ریزی متمرکز کمونیستی، که ترکیبی است از اقتصاد دستوری، قیمت‌گذاری‌های عجیب، تعرفه‌های محافظتی، ارز ترجیحی و هر چیزی که یک شکاف قیمتی درست کند. یک کارشناس صنعت خودرو چیز جالبی گفت: برآورد می‌کند در پنج سال گذشته، ۲۵۰ هزار میلیارد تومان از طریق همین «لاتاری‌ها» رانت توزیع شده است. ۲۵۰ هزار میلیارد تومان. این را بگذارید کنار بودجه عمرانی کشور، کنار خط فقر، کنار حرفی که می‌زنیم.

اینجا دیگر بحث سر ۱۵۵ ماشین چانگان نیست. بحث سر این است که چطور یک الگوی غلط، تبدیل به «فرهنگ» می‌شود. در ادبیات اقتصادی، رانت‌جویی یعنی تلاش برای کسب درآمد بدون انجام کار مفید، از طریق دستکاری در قوانین و استفاده از موقعیت‌های انحصاری. وقتی این رانت‌ها مدام تکرار شوند، وقتی هر ماه یک قرعه‌کشی جدید می‌آید، کم‌کم آنچه در ذهن مردم می‌نشیند این است: «کار فایده ندارد، باید به یکی وصل باشی، باید شانس بیاوری، باید بدانی از کدام دریچه رانت بعدی قرار است وارد شود.»

تجربه بین‌الاذهانی از شیرینی رانت شکل می‌گیرد. یعنی همه می‌بینند که فلانی یک‌شبه پولدار شد، همه می‌بینند که رانت‌خورها دارند سود می‌برند، همه می‌بینند که کار و تولید جواب نمی‌دهد. نتیجه؟ ذهن‌ها جهت می‌گیرند به سمت رانت. دیگر وقتی می‌خواهی کاری راه بیندازی، اولین سوال این نیست که «چه محصولی می‌توانم تولید کنم؟» اولین سوال این است: «به کی باید وصل شوم؟» «چطور می‌شود مجوز گرفت؟» «از کدام رانت می‌شود استفاده کرد؟» این سوالات فقط در اقتصاد نیست، در آموزش هم هست، در فرهنگ هم هست، در همه چیز. رانت، به یک سبک زندگی تبدیل می‌شود.

و این غم‌انگیزترین بخش ماجراست. جامعه‌ای که «شانس» را جایگزین «کار» می‌کند، جامعه‌ای است که آرام آرام از تولید فاصله می‌گیرد، از ابتکار، از نوآوری. همه می‌شوند دلال، واسطه، رانت‌جو. کسی نمی‌ماند که تولید کند. تا وقتی که یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم نه کسی هست که ماشین بسازد، نه کسی که تلویزیون، نه کسی که نان. و آن وقت دیگر تخم‌مرغ شانسی هم در کار نیست، چون همه منتظرند، اما چیزی برای قرعه‌کشی نمانده.

حالا می‌رسم به بخشی که شاید حساس باشد. قرار نیست این یادداشت را تمام کنم و نگویم این وضعیت را چه کسی ساخته. ما هر روز می‌شنویم که تصمیم‌سازان می‌گویند می‌خواهند بازار را کنترل کنند، می‌خواهند به دست مصرف‌کننده واقعی برسانند. اما نتیجه عملی این «کنترل» چیست؟ شکاف قیمتی عمیق‌تر، رانت بیشتر، قرعه‌کشی‌های پرشمارتر، مردمی که به جای فکر کردن به تولید، به شانس فکر می‌کنند.

ارز ترجیحی می‌دهیم، می‌شود رانت. قیمت دستوری می‌گذاریم، می‌شود رانت. تعرفه می‌بندیم که از تولید داخل حمایت کنیم، اما تولید داخل که رقابت را نمی‌بیند، کیفیت را فراموش می‌کند، قیمت را بالا می‌برد، باز هم رانت. این چرخه آن‌قدر تکرار شده که حالا دیگر مردم یاد گرفته‌اند منتظر قرعه‌کشی بعدی باشند. تخم‌مرغ شانسی بعدی کجاست؟ باید صف بایستیم یا نه؟

تصمیم‌سازان اگر واقعاً به فکرند، یک سوال ساده از خودشان بکنند: چرا در اقتصاد ما، بازدهی «رانت» از بازدهی «کار» بیشتر است؟ تا وقتی جواب این سوال را ندهیم، تا وقتی سازوکارهایی که رانت تولید می‌کنند اصلاح نشوند، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شویم، یک قرعه‌کشی جدید منتظرمان است. و مردم هم می‌آیند، ثبت‌نام می‌کنند، پولشان را می‌گذارند، چون چاره دیگری ندارند.

چارک بالای جامعه می‌دوند دنبال رانت‌های بزرگ‌تر، چارک پایین دستشان کوتاه است حتی برای ایستادن در صف. و آن ۸۰ درصد وسط، مانده‌اند بین این دو، با چشمانی که به تخم‌مرغ شانسی بعدی دوخته شده.

آخر هفته گذشته از چهارباغ می‌گذشتم. جلوی یک مغازه لوازم خانگی، دو نفر ایستاده بودند. یکی می‌گفت «این یخچال را قسطی بخریم بهتر نیست؟» آن یکی گفت «صبر کن شاید تو قرعه‌کشی بعدی اسممان درآمد.» نمی‌دانم چرا این جمله توی ذهنم ماند. یعنی برنامه زندگی بعضی‌ها شده انتظار برای قرعه‌کشی بعدی. یعنی تخم‌مرغ شانسی آن‌قدر بزرگ شده که حالا برای یخچال هم منتظریم شاید قرعه‌ای دربیاید.

این را که می‌نویسم، دلم نمی‌خواهد نتیجه‌گیری تلخی بکنم. اما راستش را بخواهید، وقتی مثلا  ۵ میلیون نفر برای ۱۵۵ ماشین ثبت‌نام می‌کنند، یعنی چیزی در این جامعه دارد بد پیش می‌رود. یعنی مردم به جای کار کردن، به شانس  آوردن عادت کرده‌اند. یعنی ما از «تولیدکننده» بودن افتاده‌ایم به «شانس‌آور» بودن. و این، برای جامعه‌ای که روزگاری حرفی برای گفتن داشت، خیلی غم‌انگیز است.

* روزنامه‌نگار