انجمن زنان اکون‌آباد

شماره روزنامه: ۳۱۲۴ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۲۷۶۶۳۱ ویژه-نامه

پوریا عالمی به اینجا رسیدیم که زن گیلاس‌محور زن‌های اکون‌آباد را متحد کرده بود و قصد داشت زمام امور اکون‌آباد و به تبع آن زمام امور اقتصادی و گیلاسی را به‌عهده بگیرد و گیلاس‌محور که متوجه شد جریان چیست دوان دوان رفت به مردان اکون‌آباد هشدار بدهد. . . و حالا ادامه ماجرا؛ زن گیلاس‌محور نشسته بود وسط مجلس و زنان دیگر دورتادورش نشسته بودند و سبزی پاک می‌کردند. زن گیلاس‌محور چشم‌ها را بست و حس گرفت و نطقش را شروع کرد و گفت: «ما باید از این کارها دست برداریم. » زن‌ها دست از سبزی پاک کردن برداشتند و دستشان را گذاشتند روی دستشان.

انجمن زنان اکون‌آباد

پوریا عالمی به اینجا رسیدیم که زن گیلاس‌محور زن‌های اکون‌آباد را متحد کرده بود و قصد داشت زمام امور اکون‌آباد و به تبع آن زمام امور اقتصادی و گیلاسی را به‌عهده بگیرد و گیلاس‌محور که متوجه شد جریان چیست دوان دوان رفت به مردان اکون‌آباد هشدار بدهد... و حالا ادامه ماجرا؛

زن گیلاس‌محور نشسته بود وسط مجلس و زنان دیگر دورتادورش نشسته بودند و سبزی پاک می‌کردند.
زن گیلاس‌محور چشم‌ها را بست و حس گرفت و نطقش را شروع کرد و گفت: «ما باید از این کارها دست برداریم.»
زن‌ها دست از سبزی پاک کردن برداشتند و دستشان را گذاشتند روی دستشان.
زن گیلاس‌محور گفت: «ما نباید دست روی دست بگذاریم.»
زن‌ها دستشان را از روی دستشان برداشتند و گذاشتند روی سرشان.»
زن گیلاس‌محور گفت: «ما نباید بگذاریم دست به سرمان کنند.»
زن‌ها دستشان را از روی سرشان برداشتند و گذاشتند روی زانوی نفر بغل‌دستی‌شان.
زن گیلاس‌محور گفت: «ما باید مستقل شویم و دست روی زانوی خودمان بگذاریم.»
زن‌ها دستشان را از روی زانوی بغلی برداشتند و گذاشتند روی زانوی خودشان.
زن گیلاس‌محور گفت: «وقتش است. دیگر باید دست بجنبانیم.»
زن‌ها دستشان را شروع کردند به جنباندن. زن پرتقال‌محور یک‌مرتبه زد زیر خنده. غش غش خندید.
زن گیلاس‌محور چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «چی شده؟ من حرف خنده‌داری زدم؟ من دارم برای استقلال زنان تلاش می‌کنم. باید بهم بخندید؟»
زن پرتقال‌محور گفت: «نه به جان خودم. من قلقلکی هستم و سر زانوم قلقلک آمد و خندیدم.»
زن گیلاس‌محور گفت: «خب چرا سر زانوت را قلقلک می‌دهی؟»
زن پرتقال‌محور گفت: «خودت گفتی. نگفت؟» از زن‌های دیگر پرسید.
زن‌ها گفتند: «چرا. خودش گفت.»
زن گیلاس‌محور گفت: «من چی گفتم؟»
زن پرتقال‌محور گفت: «گفتی خودمان را قلقلک بدهیم. نگفت؟» از زن‌های دیگر پرسید.
زن‌ها گفتند: «چرا. خودش گفت.»
زن گیلاس‌محور دوباره چشم‌ها را بست و نطقش را پی گرفت و گفت: «دست از این کارها بردارید.»
زن‌ها گفتند: «ما که کاری نمی‌کنیم؛ ولی چون شما می‌گویی، چشم.» و دستشان را از روی زانوهاشان برداشتند و گرفتند هوا.
زن گیلاس‌محور گفت: «نباید دستمان خالی باشد. باید دست پر شروع کنیم.»
زن‌ها دستشان را هی باز و بسته کردند و هوا را مشت زدند.
زن گیلاس‌محور گفت: «باید به کم راضی نباشیم. باید دست بالا بگیریم.»
زن‌ها دستشان را همان‌طور که هوا را مشت می‌زدند، بردند بالاتر.
زن گیلاس‌محور گفت: «ما همیشه دست دست می‌کنیم...»
زن‌ها شروع کردند دست دست کردن و این دستشان را به آن یکی دستشان می‌زدند.
زن گیلاس‌محور گفت: «ولی این کار درستی نیست. نباید دست دست کنیم.»
زن‌ها دیگر دست دست نکردند و باز هوا را مشت زدند.
زن گیلاس‌محور گفت: «همیشه دست بالای دست بسیار است.»
زن‌ها دستشان را بردند بالای دست آن یکی. هر کسی سعی کرد دستش بالاتر از دست دیگران باشد.
زن گیلاس‌محور گفت: «ما یک عمر بله قربان گفتیم و دست به سینه نشستیم...»
زن‌ها دست به سینه نشستند.
زن گیلاس‌محور گفت: «اما این درست نیست. ما باید دستمان را یک‌جایی بند کنیم.»
زن‌ها دستشان را باز کردند و نمی‌دانستند چه کار کنند، منتظر بودند ببینند زن گیلاس‌محور چه می‌گوید.
زن گیلاس‌محور گفت: «ما باید دست اتحاد به هم بدهیم. ما باید دست هم را بگیریم...»
همه دست همدیگر را گرفتند.
زن گیلاس‌محور گفت: «ما باید انجمن شویم. باید متحد شویم. ما باید دست به دست هم بدهیم.»
زن‌ها دست همدیگر را گرفته بودند، و دست به دست هم بودند.
زن پرتقال‌محور گفت: «ما ولی الانش هم دست به دست هم هستیم ها.»
زن گیلاس‌محور چشم‌هاش را باز کرد و دید همه زن‌ها دست به دست هم دادند و متحد شدند. اشک شوق در چشممش حلقه زد. گفت: «ممنونم... ممنونم...»
زن‌ها گفتند: «برای چی؟»
زن گیلاس‌محور گفت: «به افتخار اتحادمان دست بزنید.»
زن پرتقال‌محور گفت: «به چی؟»
زن گیلاس‌محور گفت: «از دست شما... چقدر شما آخر بامزه‌ای. وسط جلسه به این مهمی هم شوخی می‌کنی.»
زن پرتقال‌محور گفتند: «من را دست می‌اندازی؟»
زن گیلاس‌محور گفت: «نه بابا. من موافق محدود کردن زنان نیستم. همه باید بخندیم. خنده باید برای همه آزاد باشد.»
و خندید و شروع به دست زدن و تشویق کردن زنان دیگر کرد. زنان دیگر هم شروع به دست زدن و تشویق کردن
او کردند.

این قسمت پنجاه و سوم بود. قسمت بعد را اگر از گرسنگی نمردیم / نمردید هفته بعد بخوانید.

مشاهده اخبار بیشتر در آخر هفته

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن