معماری حقوق تصمیم‌گیری در سازمان‌های امروز

شماره روزنامه: ۶۶۸۲ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۳۰۱۸۵۹ مدیران

آرزو ابراهیمی*

در بسیاری از سازمان‌ها، مساله تصمیم‌گیری از کمبود اطلاعات آغاز نمی‌شود، از روشن نبودن پاسخ یک پرسش ساده آغاز می‌شود: چه کسی حق دارد تصمیم بگیرد؟

معماری حقوق تصمیم‌گیری در سازمان‌های امروز

ممکن است ساختار سازمانی روی کاغذ، مدیرعامل، معاون، مدیر و سرپرست را به‌روشنی مشخص کرده باشد. اما در عمل، بسیاری از تصمیم‌ها همچنان به بالاترین سطح سازمان بازمی‌گردند. نتیجه، سازمانی است که مدیران متعددی دارد، اما تصمیم‌گیرندگان واقعی آن محدودند.

اینجاست که مفهوم «حقوق تصمیم‌گیری» یا (Decision Rights) اهمیت پیدا می‌کند. یعنی مشخص باشد در هر تصمیم، چه کسی حق تصمیم نهایی دارد، چه کسانی باید مورد مشورت قرار گیرند، چه کسی مسوول اجراست و چه کسی در برابر نتیجه پاسخگوست. بنابراین، مساله فقط «تفویض اختیار» نیست، بلکه طراحی یک سیستم روشن برای محل، حدود و پیامدهای تصمیم‌گیری مهم است.

از مفهوم تا سازوکار

برای عملیاتی کردن حقوق تصمیم‌گیری، بهتر است سازمان به جای تعریف کلی اختیارات، ابتدا تصمیم‌های مهم و پرتکرار خود را شناسایی کند؛ تصمیم‌هایی مانند استخدام مدیران، قیمت‌گذاری، تخفیف، خرید، سرمایه‌گذاری، تغییر فرآیند یا تخصیص بودجه. سپس برای هر تصمیم، دست‌کم این پنج موضوع روشن شوند:

۱- تصمیم‌گیرنده نهایی چه کسی است؟

 ۲- چه کسانی باید مورد مشورت قرار گیرند؟

۳- چه کسی مسوول اجرای تصمیم است؟

۴- نتیجه تصمیم با چه شاخصی سنجیده می‌شود؟

۵- در چه شرایطی تصمیم باید به سطح بالاتر ارجاع شود؟

این تفکیک ساده، می‌تواند بسیاری از ابهام‌هایی را که روزانه زمان مدیران را می‌گیرند، کاهش دهد.

مرحله بعد، تعیین آستانه‌های تصمیم‌گیری است. برای مثال، مدیر یک واحد می‌تواند تا سقف مشخصی درباره خرید یا تخفیف تصمیم بگیرد. بالاتر از آن، موضوع به معاون یا مدیر عامل ارجاع شود. نکته مهم این است که این آستانه‌ها نباید صرفا بر اساس جایگاه افراد در نمودار سازمانی تعیین شوند. اندازه ریسک، اثر مالی، اهمیت استراتژیک و میزان برگشت‌پذیری تصمیم نیز باید در تعیین محل تصمیم‌گیری نقش داشته باشند.

 یک درس تاریخی، نه یک نسخه مدیریتی

تجربه حکمرانی اشکانیان در تاریخ ایران، می‌تواند از زاویه‌ای متفاوت، این پرسش را برجسته کند که چگونه می‌توان میان یک مرکز قدرتمند و ساختارهای محلی متنوع، نوعی هماهنگی ایجاد کرد. البته نباید یک ساختار سیاسی تاریخی را مستقیما الگوی مدیریت سازمان‌های امروز دانست. شواهد تاریخی درباره ساختار اداری و اجتماعی آن دوره نیز کامل نیست. اما این تجربه تاریخی می‌تواند یک پرسش مدیریتی را پیش روی ما بگذارد: آیا داشتن یک مرکز قدرتمند، الزاما به معنای متمرکز بودن همه تصمیم‌هاست؟

در سازمان‌های بزرگ، تمرکز بیش از حد می‌تواند مدیرعامل را به گلوگاه تصمیم‌گیری تبدیل کند و از سوی دیگر، واگذاری تصمیم‌ها بدون قواعد مشترک می‌تواند واحدهای سازمان را به جزایری مستقل تبدیل کند.

مساله، انتخاب یکی از این دو نیست؛ مساله، طراحی مرز میان تمرکز و عدم تمرکز است.

اختیار باید قابل اندازه‌گیری باشد. اگر مدیر یک واحد در برابر نتیجه پاسخگوست، باید اختیار متناسب، اطلاعات لازم و منابع کافی را نیز در اختیار داشته باشد. برای مثال، اگر مدیر فروش در برابر تحقق هدف فروش پاسخگوست، اما برای قیمت‌گذاری، تخفیف یا حل مسائل مشتری اختیار کافی ندارد، نمی‌توان پاسخگویی او را مستقل از میزان اختیارش ارزیابی کرد. از همین‌رو، مدیرعامل می‌تواند به‌صورت دوره‌ای چند تصمیم کلیدی سازمان را بازبینی کند: آیا تصمیم در سطح مناسبی گرفته شد؟ آیا تصمیم‌گیرنده اطلاعات کافی داشت؟ آیا حدود اختیار روشن بود؟ آیا نتیجه تصمیم قابل اندازه‌گیری بود؟ آیا موارد ارجاع واقعا به دلیل ریسک یا اهمیت تصمیم به سطح بالاتر منتقل شدند؟

این بازبینی، حقوق تصمیم‌گیری را از یک جدول سازمانی به یک سازوکار یادگیری مدیریتی تبدیل می‌کند.

 از کجا شروع کنیم؟

لازم نیست سازمان برای اصلاح معماری تصمیم‌گیری، از همه فرآیندها شروع کند. می‌توان کار را از یک واحد یا حتی از چند تصمیم پرتکرار و پرهزینه آغاز کرد. برای مثال، ابتدا ۱۰تصمیم مهم و تکرار شونده شناسایی شوند. سپس برای هر کدام، مالک تصمیم، حدود اختیار، شاخص نتیجه و شرایط ارجاع مشخص شود. پس از یک دوره آزمایشی، چند شاخص ساده بررسی شود: زمان تصمیم‌گیری، تعداد ارجاع‌ها و کیفیت نتایج. اگر ارجاع‌ها کاهش پیدا کرد، اما خطاها افزایش یافت، به این معناست که حدود اختیار بیش از اندازه گسترده شده و باید دوباره تنظیم شود. اگر تصمیم‌ها همچنان به سطوح بالاتر برمی‌گردند، شاید مساله نه در افراد، بلکه در طراحی سیستم تصمیم‌گیری باشد.

 نقش مدیرعامل

در چنین مدلی، مدیرعامل قرار نیست تصمیم‌گیرنده همه امور باشد. او طراح معماری تصمیم‌گیری سازمان است. مدیرعامل باید مشخص کند کدام تصمیم‌ها در مرکز گرفته می‌شوند، کدام تصمیم‌ها می‌توانند به سطوح پایین‌تر واگذار شوند و کدام تصمیم‌ها نیازمند تصمیم‌گیری مشترک هستند.

همچنین باید آستانه‌های ارجاع و سازوکار پاسخگویی را روشن و پایدار نگه دارد. سازمان بالغ، سازمانی نیست که همه تصمیم‌ها در آن به مدیرعامل ختم شود. همان‌طور که سازمان بالغ، سازمانی نیست که هر واحد بدون قواعد مشترک برای خود تصمیم بگیرد. سازمان بالغ می‌داند کدام تصمیم باید در مرکز گرفته شود، کدام تصمیم باید به نزدیک‌ترین سطح به مساله منتقل شود و در هر دو حالت، چه کسی پاسخگوی نتیجه است.

در نهایت، پرسش اصلی شاید این نباشد که «چقدر اختیار بدهیم؟» بلکه باید پرسید: برای هر تصمیم، اختیار را کجا قرار دهیم تا کیفیت، سرعت و پاسخگویی، همزمان امکان‌پذیر شود.

* مدرس و مشاور مدیریت و توسعه کسب و کار

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن