برگزاری آرتاکسپوی تهران چه مزایایی دارد؟
عبور از شکلگیری انحصار فرهنگی
گالریها، منتقدان، کیوریتورها، مجموعهداران، بازار و نهادهای رسمی، هر یک در تعیین اینکه چه هنرمندی دیده شود و چه اثری ارزشمند تلقی شود، نقش داشتهاند. این ساختارها در جای خود ضروریاند؛ اما هنگامی که نقش واسطه به متولی، داور و تعیینکننده اصلی ارزش هنر تبدیل شود، خطر شکلگیری انحصار فرهنگی به وجود میآید. آرتاکسپو میتواند این معادله را تغییر دهد.
در این فضا، هنرمند شناختهشده و مستر، هنرمند حرفهای، هنرمند عامیانه(مثل من) و حتی هنرمند بازاری و هنرمند آماتور میتوانند در یک میدان مشترک، آثار خود را مستقیما در برابر نگاه مخاطب قرار دهند. و اینجا اتفاق مهمی رخ میدهد:
اثر هنری مستقیما در برابر چشم مردم قرار میگیرد و امکان قضاوت و انتخاب عمومی و مردمی درباره آن فراهم میشود. مخاطب میبیند، مقایسه میکند، انتخاب میکند، میپسندد یا نمیپسندد؛ و به این ترتیب، بخشی از قدرت تعیین ارزش و اهمیت هنر، از ساختارهای محدود حرفهای - که خود نیز ممکن است با ساختارهای قدرت و مناسبات اقتصادی پیوند داشته باشند - به فضای عمومی و مردمی منتقل میشود. این به معنای نفی تخصص، نقد هنری یا نقش گالریها و موزهها نیست؛ بلکه به معنای گسترش میدان مشارکت فرهنگی است. جامعه یک سلیقه، یک طبقه و یک زیباییشناسی واحد ندارد. بنابراین هنر جامعه نیز نباید الزاما فقط یک چهره داشته باشد.
هنر آکادمیک، حرفهای، تجربی، عامیانه و بازاری، هر کدام بخشی از واقعیت فرهنگی جامعه را نمایندگی میکنند؛ بخشی که در بسیاری از مواقع بهشدت نادیده گرفته شده است. مخاطب حق دارد امکان مواجهه مستقیم با این کثرت و تنوع را داشته باشد.
از این منظر، آرتاکسپو میتواند فراتر از یک بازار هنر عمل کند و به یک میدان عمومی هنر تبدیل شود؛ فضایی که فاصله میان اثر هنری و جامعه را کاهش میدهد و امکان ارتباط مستقیم هنرمند، از هر طیف، با مردم، از هر طبقه، را فراهم میکند.
از سوی دیگر، نباید از یک واقعیت اجتماعی نیز غافل شد: وقتی ورود یک فرد عادی به برخی فضاهای حرفهای هنر و مواجهه ناگهانی او با تیپها، زبانها، اندیشهها و رفتارهایی که ممکن است برای او غریب، پیچیده یا بیش از حد روشنفکرانه و انتلکت جلوه کند، گاهی میتواند بهجای ایجاد ارتباط با هنر، به نوعی بیگانگی و حتی یک «کابوس فرهنگی» تبدیل شود.
در چنین شرایطی، آرتاکسپو میتواند نقش مهمی در شناخت متقابل و آشتی میان طیفهای مختلف جامعه با یکدیگر ایفا کند؛ فضایی که در آن مردم با تنوع هنری و فرهنگی جامعه خود مواجه میشوند و هنرمندان نیز با مخاطبانی خارج از حلقههای معمول هنر روبهرو میشوند.
این مواجهه مستقیم میتواند فاصله میان «مردم عادی» و «جامعه هنری» را کاهش دهد و به جای آنکه تفاوتهای فرهنگی موجب طرد و بیگانگی شوند، آنها را به فرصتی برای شناخت متقابل تبدیل کند. اما این ظرفیت بهشدت به نحوه سیاستگذاری و هدایت اکسپو وابسته است. اگر فرصت حضور، دیدهشدن و ارزشگذاری همچنان در اختیار شبکههای محدود قدرت باقی بماند، ممکن است صرفا شکل دیگری از همان انحصار بازتولید شود. در مقابل، اگر تنوع هنرمندان، دسترسی عمومی، شفافیت و ارتباط مستقیم با مخاطب تقویت شود، آرتاکسپو میتواند به تجربهای مهم در مسیر دموکراتیکتر شدن فرهنگ تبدیل شود. زیرا باید در نظر داشته باشیم که موکراسی، پیش از آنکه یک جریان سیاسی باشد، یک جریان فرهنگی است.
دموکراسی از جایی آغاز میشود که انسانها حق دیدن، انتخاب کردن، شنیدهشدن و مشارکت در ساختن ارزشهای مشترک جامعه خود را داشته باشد و به رسمیت بشناسند.
از این منظر مشارکت مردم در حیات هنری و فرهنگی جامعه نیز بخشاینده و بسیارمهم و تاثیر گذاری از همین فرآیند است. بنابراین شاید پرسش اصلی درباره آرتاکسپو فقط این نباشد که چه کسی در آن حضور دارد؟ پرسش مهمتر این است: چه کسی حق دارد هنر را ببیند و آن را قضاوت کند؟
اگر پاسخ همه مردم باشد، آنگاه آرتاکسپو میتواند از یک رویداد صرفا هنری ـ تجاری فراتر رود و به یک بستر فرهنگی با ظرفیت دموکراتیک تبدیل شود. هنر برای همه؛ دیدن برای همه؛ و امکان انتخاب برای همه. و شاید دقیقا در همین نقطه باشد که یک نمایشگاه هنری میتواند از یک بازار صرف فراتر رود و به بستری برای دموکراسی فرهنگی و گفتوگوی میان طیفهای مختلف جامعه تبدیل شود.
* نقاش