مکران هنوز زنده است عکس: اکو ایران

پروازی که در سیستم نبود

سفر که قرار بود آغاز شود؛ فقط یک گزینه برای رفتن از تهران به چابهار وجود داشت: اتوبوس. می‌گفت امروز راه می‌افتد و فردا، نیم ساعت قبل از اینکه بشود ۲۴ساعت می‌رسد به آنجا. با این حال یکی دو روز بعد، پروازی مستقیم آمد روی وب‌سایت‌های بلیت‌فروشی هواپیما تهران-چابهار، پرواز شماره ۱۵۲ هواپیمایی ساها. روز قبل از پرواز، خانم مهاجرانی رفت فرودگاه چابهار: برای اولین بار دیدم که برج مراقبتی وجود ندارد. برای همین در اینکه پرواز انجام شود، شک کردم. تا کمتر از ۱۲ساعت قبل از اینکه پرواز انجام شود، نه روی سیستم پروازی اطلاعات پرواز مهرآباد آمده بود و نه روی تابلوی آنلاین فرودگاه. نهایتا، آخر شب چهارشنبه گفتند با یک ساعت تاخیر هواپیما خواهد پرید.

قیمت بلیت؟ ۱۱‌ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان. چرا؟ معلوم نیست. همان روز می‌شد از تهران تا زاهدان را با کمتر از ۶‌میلیون تومان رفت. اطلاعات پرواز گفت که باید به ترمینال یک فرودگاه مهرآباد بروم. آنجا ولی گفتند باید به فرودگاه ساها مراجعه کرد. تا به حال اسمش را نشنیده بودم. البته ساها خودش هم پیامک داده بود و آدرس را با لینک فرستاده بود، ولی به اطلاعات پرواز اعتماد کرده بودم.

به هرحال، با خرج کردن حدود ۶۰۰هزار تومان اضافی دیگر رسیدم به فرودگاه ساها؛ جایی در حوالی میدان «شیر پاستوریزه» و بزرگراه فتح تهران، ضلع جنوبی فرودگاه مهرآباد. تابلوی فرودگاه «پایانه مسافربری پروازهای پشتیبانی آجا» یا همان ارتش جمهوری اسلامی را نشان می‌داد. کارت پرواز چیزی نبود جز یک مقوای کوچک که جای صندلی را با برچسب در آن مشخص می‌کردند و بالایش نوشته بود «پرواز همیاری نهاجا». کم‌کم معلوم شد که هیچ ایرلاینی نمی‌توانسته یا نمی‌خواسته به چابهار سفر کند و «ساها» این ماموریت را بر عهده گرفته است. جالب بود که همان روز هواپیمایی «چابهار» پروازی به این شهر نداشت. پرواز با یک بوئینگ۷۳۷ انجام شد که سابقه جالبی بود. این مدل هواپیما روزگاری حتی برای ترکیش ایرلاینز و پگاسوس هم پریده بود، ولی حالا در ۲۹سالگی خود داشت به جایی می‌رفت که کشور سازنده‌اش چند روزی بود به آنجا حمله می‌کرد.

از کنارک تا چابهار

هواپیما که روی باند فرودگاه چابهار نشست، برج مراقبت را دیدم که به‌دلیل تخریب دیگر عملیاتی نبود. هواپیما چطور نشست؟ نمی‌دانم. بعضی‌ها می‌گویند در شرایط اضطراری یک ون با داشتن برخی تجهیزات می‌تواند کار برج را انجام دهد. به هر حال. قصه فرودگاه چابهار قصه‌ای طولانی است. سال‌هاست که چابهار یک فرودگاه مستقل برای خود ندارد. در همین زمینه سخنان فرماندار چابهار که روز چهارشنبه ایراد شد، همان روزی که به این شهر رسیدم، جالب‌توجه است: «ما توی فرودگاه مشکل داریم. خدا رحمت کند سردار نصیرزاده (فرمانده اسبق نیروی هوایی که بعدا در دولت پزشکیان وزیر دفاع شد و در جریان جنگ چهل روزه به شهادت رسید) را که یک پروژه‌ای به نام فرودگاه بین‌المللی چابهار در زمان حیاتش طراحی شد و مکان‌یابی شد؛ اما به لحاظ یک‌سری چالش‌هایی که بین مسوولان وقت و سردار به لحاظ پایگاه هوایی چابهار (تداخلات پروازی و اینها) به‌وجود آمد، مخالفت شد که چابهار خودش مستقل یک فرودگاهی داشته باشد. اما من باز خدمتتان عرض می‌کنم که یکی از زیرساخت‌های لازم و واجب برای چابهار داشتن یک فرودگاه مستقل و بین‌المللی است که سرمایه‌گذار با خیال راحت از طریق منطقه آزاد بارش را بیاورد کارگو و به هر جایی که بخواهد انتقال دهد. ما در این زمینه به‌شدت ضعف داریم.

منطقه آزاد اخیرا باز در محدوده همان فرودگاه کنارک ‌برنامه‌ریزی کرده، ولی فاصله اینجا تا کنارک، رفت و برگشت ۹۰ دقیقه است و چنین کاری توجیهی ندارد. امیدوار هستیم بعد از رفع این بحران‌ها به یک اجماع برسیم که ما یک فرودگاه مستقل بین‌المللی داشته باشیم. اگر شرایط فراهم باشد، خود حضور سرمایه‌گذار در اینجا بقیه مشکلات را حل می‌کند؛ بیمارستان و امکانات دیگر خود به خود حل می‌شود. سرمایه‌گذار  چه می‌کند؟ این چیزها را ایجاد می‌کند. وقتی سرمایه‌گذار پروژه بزرگی داشته باشد مثل پتروشیمی، مثل فولاد، قطعا از محل مسوولیت اجتماعی‌اش چه‌کار می‌کند؟ آب‌شیرین‌کن و بیمارستان و... را ایجاد می‌کند و به اینکه دولت خودش بخواهد در این زمینه سرمایه‌گذاری بکند هم نیاز نیست.»

فارغ از این ماجرا و خارج از فرودگاه هم محل اصابت موشک در جای جای شهر وجود داشت، از پارکینگ گرفته تا برج مخابراتی. راننده از بچه‌های پایگاه کنارک بود که در وقت فراغتش برای تامین هزینه‌هایش آنجا کار می‌کرد. خانواده را به شهرشان فرستاده بود. در مسیر با هم از اوضاع شهر صحبت کردیم و در آنجا شوک اول، نه از اصابت موشک که از وضعیت موجود به من وارد شد.

بنزین به‌مثابه طلا

ماجرای بنزین این‌طور است که شما در چابهار پس از پایان سهمیه سوخت کارتتان، نمی‌توانید بنزین بزنید. البته مسوولان دولتی می‌گویند جایگاه‌ها کارت آزاد دارند و دست‌کم در ساعاتی از روز هم سوخت‌گیری آزاد انجام می‌شود؛ ولی مشاهدات عینی من و صحبت‌هایم با تقریبا ۱۰ راننده نشان می‌دهد که امکان سوخت‌گیری آزاد عملا وجود ندارد. پس باید چه کرد؟ باید از کنار خیابان بنزین خرید. کنار خیابان‌ها افرادی نشسته‌اند با دبه‌های بیست لیتری به بالا و حالا که من در چابهارم بنزین را لیتری ۱۰۰هزار تومان می‌فروشند. دبه ۲۰ لیتری، ۲‌میلیون تومان. (بنزین در آن سوی دریای عمان یعنی در مسقط در زمان تهیه این گزارش لیتری تقریبا ۲۵۰هزار تومان بود).

حالا ممکن است سوالتان این باشد که این بنزین‌های آزاد از کجا می‌آید؟ سه منبع برای این بنزین‌ها وجود دارد؛ اول کارت‌های عادی. بعضی هستند که با خودروی خود (عموما خودروی دوم) کار نمی‌کنند و بنزین آن را می‌فروشند. فرض کنید که ۱۳۰ لیتر بنزین را هر ماه بفروشید. مبلغ زیادی نیست؛ ولی دست‌کم ۱۳‌میلیون تومان گیرتان می‌آید، به اندازه مبلغ کالابرگی که دولت برای دو خانواده چهارنفره و یک خانواده پنج نفره واریز می‌کند. برخی دیگر هستند که کارت‌های ویژه دارند؛ کارت وانت، تاکسی یا قایق. بعضی از صاحبان این کارت‌ها می‌توانند تا ۷۵‌میلیون تومان در ماه هم درآمد داشته باشند، بدون اینکه اساسا وسیله خود را تکان بدهند.

خب، ممکن است فکر کنید که این راه خوبی برای درآمدزایی افراد دیگر از سایر شهرستان‌هاست. ولی این طور نیست. کارت سوخت دیگر شهرها در اینجا کار نمی‌کند، مگر اینکه نامه‌ای از فرمانداری و شرکت پالایش و پخش بگیرید و به‌اصطلاح کارت سوخت خود را «کدینگ» کنید. شاید یکی از دلایل اینکه معمولا در آمارها گفته می‌شود که سیستان و بلوچستان بالاترین میزان تورم در ایران را دارد، همین باشد. کرایه تاکسی به‌خوبی این را نشان می‌دهد. مسیری که در تهران با اسنپ نهایتا ۱۰۰ هزار تومان خرج برمی‌دارد، در چابهار بدون ترافیک بیش از دویست هزار تومان است و از فرودگاه تا شهر، برای یک ماشین حدودا یک و نیم‌میلیون تومان از مسافر گرفته می‌شود.

داستان یک برج

بخشی از حرف‌هایمان با راننده در طول راه به سمت برج دیده‌بانی دریایی شهید کلانتری که مورد اصابت موشک قرار گرفته بود، کشیده شد. راننده جای خالی برج را نشانم داد. در صحبت‌هایش بغض بود و ناراحتی. این حس در دیگر افراد شهر که با آنها در مورد برج مراقبت دریایی صحبت کردم هم به چشم می‌خورد. اگر بخواهم با یک واژه توصیف کنم باید بگویم که حس خیلی از آدم‌های دیگر وقت دیدن فروریختن برج «آه» بوده است، نام‌آوایی برآمده از تاسف که ما هنگام مواجهه با یک حمله نظامی از آن استفاده می‌کردیم. حس چابهاری‌ها اما مثل حس تهرانی‌ها و البرزی‌ها پس از نابودی پل بی‌یک بود؛ انگار همه با هم «وای» گفتند، کلمه‌ای که درد و حسرت را با خود دارد. غمی دارد از اینکه برجی را از دست دادیم که نماد شهر بود و ۹ سال برای ساختن آن وقت و البته سرمایه گذاشته شده بود. 

با مساعدت اداره بندر توانستم تا لبه برج بروم. بی‌پرده باید گفت که چیزی از آن نمانده است. برج در سه مرحله مورد هدف قرار گرفته است؛ یک بار بخش اداری آن را زدند و یک بار تاجش را و یک بار هم ستون‌های آن را. مسوولان می‌گویند که بار آخر برای فرو ریختن برج مراقبت دریایی از سه بمب سنگرشکن استفاده شده است. آوار تقریبا تا صدمتری محل اصابت ریخته بود و برخی از میلگردهایی که انفجار پرتابشان کرده بود، حتی ساختمان‌های اطراف از جمله یک سردخانه متعلق به منطقه آزاد را هم تخریب کرده بود.

برج در زمان اصابت تخلیه بوده است؛ البته خیلی قبل‌تر. این شاید نشانی دیگر باشد از کذب بودن ادعای آمریکایی‌ها که مدعی بودند از این برج استفاده نظامی می‌شده است. مسوولان محلی گفتند که اصلی‌ترین کاربرد این برج در کنار راهنمایی کشتی‌ها برای ورود به اسکله‌ها و خروج از آن، امداد و نجات دریایی در قالب یک کد به نام «۱۵۵۰» بوده که معادل همان کد اورژانس ما یعنی «۱۱۵» یا آتش‌نشانی «۱۲۵» است. برج در این قالب در واقع به کشتی‌هایی کمک می‌کرده که سانحه دیده‌ بودند. مسوولان محلی گفتند که هندی‌ها در ساخت این برج هیچ نقشی نداشتند، نه در طراحی و ساخت و نه در سرمایه‌گذاری.

شهری که دیگر بین‌المللی نیست

ساعت‌های پشت کانتر هتلی که در آن اقامت دارم، به جای نشان دادن زمان دقیق، چیزی جز وقت در سه‌ شهر را نشان نمی‌دهد: تهران، پکن و اسلام‌آباد. به دلم بیش از خیلی هتل‌های دیگر می‌چسبد که حتی وقت نیویورک را هم نشان می‌دهند، آن هم درحالی‌که مشخص است سال به سال هیچ توریست آمریکایی پایش را اینجا نگذاشته است. ولی راستش را بخواهید چابهار هم دست‌کم در سالی که گذشته همین وضعیت را داشته است. هندی‌ها پس از تهدیدهای آمریکا کار اپراتوری بندر را به یک نماینده ایرانی واگذار کرده‌اند و دیگر خبری از مشارکت با هندی‌ها به معنای واقعی وجود ندارد. چینی‌ها و پاکستانی‌ها و افغانستانی‌ها هم بعد از جنگ اخیر رفته‌اند تا اوضاع کمی آرام شود و شاید برگردند. حتی محله «ویلایی‌ها» که بالاشهر چابهار حساب می‌شود و البته مقابل یک مقر نظامی قرار دارد، کمی خلوت‌تر از حد معمول است. دلیلش هم این است که سرمایه‌گذاران خارجی که معمولا آنجا اقامت می‌کردند، این محله را ترک کرده‌اند.

آخرین روزهای خوبی که مسافر در چابهار زیاد بوده زمستان گذشته و قبل از جنگ چهل‌روزه بود که مردم و به‌خصوص راننده‌های تاکسی‌ خیلی خوب از آن یاد می‌کنند. بعد از آن، بندر عملا به شهری راهبردی‌لجستیک تبدیل شده و از ظرفیت‌های دیگر آن مانند منطقه آزاد یا توریست‌پذیری کمتر استفاده شده است. حتی اگر دنبال جنس قاچاق هم بگردی معمولا می‌شنوی که جنگ است و لنج نمی‌آید و برای همین این قبیل اجناس یا بسیار گران است یا کمیاب و نایاب.

دلسوزی جنوبی‌ها

در میان مردم ولی نگرانی خاصی مشهود نیست. در بیست و چهارساعتی که چابهار بودم فقط یک نفر را دیدم که به نظرم آن قدر نگران بود که حتی پشت فرمان داشت اخبار را دنبال می‌کرد. یک راننده که با خنده گفت: «طوری نیست! جنوبی با هر ‌سازی می‌رقصد.» این البته به معنای این نیست که تلفات انسانی هم برای افراد بی‌معنا هستند. اینجا اتفاقا برخلاف فضای دوقطبی اینترنتی، دلسوزی خاصی برای هر کسی که شهید شده، دیده می‌شود. فرقی ندارد نظامی باشد یا صیاد. معمولا لفظ «بیچاره» را می‌شنوی قبل از اسم آن شهید، لفظی که دست‌کم در جنوب ایران معنای بدی ندارد. معنایش دلسوزی است و نوعی غم.

«بیچاره» اینجا واقعا بی‌چاره است، کسی که دشمن او را به‌سوی مرگ برده‌است؛ کسی که راهی دیگر به سوی زندگی برایش باقی نمانده بود. ولی زندگی برای مردم ادامه دارد. کمی که آفتاب پایین‌تر می‌آید و از گرما چیزی جز هوای شرجی نمی‌ماند، می‌بینی مردم را که کم‌کم می‌آیند لب دریا تا نفسی تازه کنند و شهر دوباره جان می‌گیرد. محل دور دور و شیطنت جوان‌های چابهاری هم که «منطقه آزاد» باشد، با آمدن شب جان می‌گیرد. برای هزارمین بار اثبات می‌شود که زندگی از هر چیز دیگری قدرتمندتر است؛ حتی از ارتش ایالات متحده.

یک جاده شگفت‌انگیز

برای اینکه با یک خودروی مطمئن بتوانم از چابهار به سمت سیریک بروم، خیلی دنبال خودرو گشتم و نهایتا یک گیلانی قبول کرد که مرا تا جاسک ببرد. یکی از موضوعات قابل پژوهش در ایران مهاجرت‌های داخلی اهالی شمال ایران به جنوب کشور است. تقریبا در یک سال گذشته ۱۰ روز در جنوب ایران بودم و ده‌ها نمونه از این موارد را دیده‌ام. جاده‌ای که در آن تردد می‌کردیم سه خطر بسیار مهم داشت: سوخت‌برها، شتر و خود جاده. جاده در برخی نقاط بسیار عریض با آسفالتی بسیار خراب و البته با پیچ‌ها و سربالایی و پایینی‌های عجیب بود. به جرات می‌توانم بگویم بدترین جاده‌ای بود که بین دو شهر بزرگ از دو استان در طول زندگی خود دیده‌ام.

حالا حساب کنید که در این جاده وانت‌هایی هم با سرعت بالا حرکت می‌کنند که پشت آنها دست‌کم ۵۰۰ لیتر سوخت است و به قول راننده ما یک بمب متحرک هستند. در این میانه شترها هم تا دلشان بخواهد وارد جاده می‌شوند و همین دو شب قبل، چهار نفر به خاطر ورود یک شتر به جاده جان باخته بودند. راننده دیگری به من گفت که برخی از مسوولان محلی مثل رئیس دادگستری جاسک که او هم یک شمالی بوده در همین جاده به‌دلیل اصابت خودرویش به شتر جان باخته است. ما حتی در حاشیه جاده هم نعش یک شتر را می‌بینیم و برای من که بارها خبر حصارکشی مسیر سمنان به‌دلیل حفاظت از یوزها را خوانده‌ام این سوال پیش می‌آید که آیا در اینجا برای حفظ جان انسان‌ها نمی‌توان در کنار جاده یک حصار کشید؟

نهایت می‌زند دیگر!

می‌رسم به جاسک. حوالی ساعت ۵ بعدازظهر. تقریبا هیچ‌کس در شهر نیست. برای اینکه یک کافی‌شاپ پیدا کنم و بتوانم ساعتی در آنجا بنشینم و از گرما فرار کنم نیم ساعت این شهر کوچک را می‌رویم و برمی‌گردیم تا دست آخر یکی تصمیم می‌گیرد در این هوا از خانه بیرون بیاید و کافه را باز کند. با صاحب کافه حرف می‌زنم. مدعی است که دلیل خلوتی شهر خروج خانواده افراد غیربومی است؛ نظامیان و کادر اداری که یا از شهرهای اطراف بودند یا از شهرهای دوردست‌تر و تصمیم گرفتند که به عنوان یک اقدام احتیاطی از آنجا بروند. در جاسک‌ هم محل اصابت‌ها مشخص است؛ از رادار شهر تا برج مراقبت‌ دریایی و البته یکی دو قایق که همین یک ساعت قبل از آنکه بیایم مورد اصابت قرار گرفته و آتششان هنوز خاموش نشده است.

دم هوا که کمی می‌خوابد با صاحب کافه و با موتور چرخی می‌زنیم در شهر. نیروهای بومی امنیتی که یک جلیقه ضدگلوله و یک اسلحه دارند مانع از فیلم‌برداری یا عکاسی می‌شوند و اداره بندر هم در را باز نمی‌کند و فقط از دور شاهد سوختن آن قایق‌ها هستیم؛ ولی صیادانی را می‌بینیم که دارند آماده می‌شوند برای رفتن به دریا. می‌پرسم می‌شود بروید؟ و می‌گویند بله و شوخی می‌کنند که نهایت می‌زند دیگر!

بعد می‌گوید موشک برای ما مهم نیست. کاری برای بنزین بکنید. ۷۰ لیتر بنزین می‌خریم ۷‌میلیون تومان در صورتی که هم پدرم صیاد بوده و هم پدربزرگم. ولی کسی که اصلا شغلش صیادی نیست دارد بنزینش را می‌فروشد. قول می‌دهم بنویسم. قول می‌دهم این را هم بنویسم که او کسی بوده که پهپاد لوکاس آمریکا را گوشه و کنار جاسک پیدا کرده و بکسلش کرده است. دارم از جاسک می‌روم و به این فکر می‌کنم که من برای جنگ ایران و آمریکا به اینجا آمده بودم، ولی ظاهرا مشکل مهم‌تری اینجا برقرار است. چالش مردم عادی، دولت و سوخت‌برها؛ چالشی‌ بر سر یارانه‌ای که دولت به اسم مردم عادی برای بنزین می‌دهد، ولی پولش اینجا به جیب سوخت‌برها می‌رود و دودش به چشم همان مردم عادی؛ پولی که می‌تواند خرج چیزهایی مثل بیمارستان شود تا چابهار فقط یک بیمارستان امام علی نداشته باشد که ۲۵سال پیش ساخته شده است!