یک جامعهشناس در گفتوگو با «دنیایاقتصاد» راز تابآوری جامعه ایرانی را تشریح کرد
تصویر جعلی فروپاشی اجتماعی
علیرضا کاظمیمقدم : در چند سال گذشته پس از هر رخداد اعتراضی یا وقایع تاریخی مانند دو جنگ 12روزه و 40روزه برخی کارشناسان صحبت از «فروپاشی اجتماعی» میکنند و از ایجاد شکافهای عمیق اجتماعی خبر میدهند. برخی حتی پا را فراتر گذشته و با استناد بر شاخصهای اقتصادی و تضادهای فرهنگی، جامعه ایران را رو به انحطاط و سقوط میدانند؛ اما همچنان شاهدی بر این ادعا وجود ندارد که جامعه ایران دچار فروپاشی شده است و به نظر میرسد همچنان تابآوری اجتماعی که در نقطه مقابل این نظرات مطرح میشود در درون جامعه ایران دیده میشود و در نقاط عطف خود را نمایان میسازد. برای فهم بهتر آنچه به عنوان فروپاشی اجتماعی در این روزها مطرح میشود و ارائه تصویری روشنتر از ماهیت تضادهای موجود در طبقات جامعه گفتوگویی داشتیم با فؤاد حبیبی، نویسنده، مترجم و استادیار جامعهشناسی در دانشگاه کردستان، تا فهمی دقیقتر از شرایط کنونی ایران داشته باشیم. فؤاد حبیبی، استادیار جامعهشناسی دانشگاه کردستان، معتقد است اصطلاح «فروپاشی اجتماعی» فاقد وجاهت علمی است؛ اما هشدار میدهد که تضادهای معیشتی زیر پوست شهر، در حال تبدیل شدن به زخمهای عمیقتر هستند.
به نظر شما جامعه ایران به سمت فروپاشی حرکت میکند؟ یا چطور میشود تضادهای موجود و معضلات قابل لمس در جامعه ایران را تعریف کرد؟ موضوع دیگری که پس از حوادث دیماه ۱۴۰۴ در سخنان تحلیلگران دیده میشد، موضوع شکافهای طبقاتی و تضادهای اجتماعی است، به نظر شما چقدر این بحرانهای اجتماعی جدی است و بر جامعه ایرانی تاثیرگذار بوده است؟
من دقیق نمیدانم مفهوم «فروپاشی اجتماعی» نخستینبار در کجا مطرح شده است؟ تا آنجا که بهخاطر دارم و مطالعه کردهام، اطمینان ندارم که آیا واقعا نمونهای عینی از وقوع فروپاشی اجتماعی هرگز وجود داشته است یا خیر. اساسا معنای دقیق این واژه چیست؟ این اصطلاح برای من چندان شناختهشده نیست؛ هرچند شنیدهام که احتمالا در مباحث سیاسی به عنوان یک هشدار مطرح میشود، اما از منظر جامعهشناختی، دقیقا نمیدانم مراد از فروپاشی اجتماعی وقوع چه پدیدهای است. حتی اگر بدترین بحرانهای قرن بیستم، نظیر «رکود بزرگ» در ایالات متحده، دوران بین دو جنگ جهانی، دوره ورود نازیها به جنگ، یا موقعیتهایی را تصور کنیم که یک اجتماع بهطور همزمان دچار بحرانهای شدید اقتصادی، سیاسی داخلی و درگیری در جبهههای خارجی میشود، باز هم وقوع چیزی تحت عنوان «فروپاشی اجتماعی» کاملا بیمعنا به نظر میرسد. احتمالا مقصود گویندگان این موضوع، افزایش تصاعدی نارضایتیها یا به تعویق افتادن بحرانهای اجتماعی بدون حلوفصل آنهاست. این سخن میتواند صحیح باشد که پس از وقایع دیماه ۱۴۰۴، آنچه رخ داد -و همگان نیز اذعان دارند- در آغاز دارای خاستگاهی اقتصادی و معیشتی بود. اما مانند بسیاری از موارد دیگر، بهدلیل مغفول ماندن مطالبات در حوزههای دیگر، این اعتراضات با آنها گره خورد. با این حال، خاستگاه اصلی اعتراضات دیماه همان وضعیت اقتصادی بود. احتمالا مستحضرید که نه تنها اوضاع از دیماه بهبود نیافته، بلکه قطعا بهدلیل شرایط جنگی و تمرکز تمامی اقدامات از اوایل اسفند تاکنون بر حل مشکلات ناشی از جنگ، آسیبهای ناشی از آن، قطعی اینترنت و ضررهای کلان به زیرساختها و اقتصاد دیجیتال، اوضاع وخیمتر شده است. قطعا شرایط معیشتی که به وقایع دیماه منجر شد، نه تنها پابرجاست، بلکه زیر پوست شهر به شکلی حادتر در جریان است. بدیهی است وقتی علتی که منجر به معلولی شده، همچنان پابرجا و حتی دامنه آن گستردهتر و شدت آن قویتر شده باشد، پیشبینی اینکه آن معلول در موقعیتی دیگر مجددا بروز یابد، نیازی به توانایی چندانی برای پیشگویی ندارد. به نظر من، بهتر است به جای پرداختن به مفاهیم نادقیقی چون «فروپاشی اجتماعی»، بر شدت و حدت افزایش تضادها تمرکز کنیم: تضادی که به نارضایتیهای مذکور منجر شد و بهدلیل عدم پاسخگویی و حلوفصل ریشهای، صرفا به تعویق افتاد و به آینده موکول شده است. وعدههای مختلف دولت در آن زمان برای حل مشکلات، بهدلیل اولویت یافتن موضوعات مهمتری مانند جنگ و دشمن خارجی، به فراموشی سپرده شد. این جنگ نیز به نوبه خود، عوامل پیشین را بهشدت تقویت کرده است. بنابراین، علت اصلی پابرجا و قدرتمندتر شده و میتوان پیشبینی کرد که در هر فرصتی که شکافی در بدنه اجتماع ایجاد شود، این معلول مجددا بروز خواهد کرد. بنابراین نباید به پدیدهای مثل فروپاشی اجتماعی اندیشید، بلکه بهتر آن است که در باب چگونگی تضادها و بحرانهای پیشرو بیندیشیم که احتمالا با آسیبهای جدیتر برای تمامی طرفین همراه خواهد بود.
یکی از نمادهایی که درباره وقایع دیماه مطرح میشود، این است که تابآوری اجتماعی مردم ایران به قدری کاهش یافته که حتی گروهی حمله نظامی را راهی برای ایجاد تغییر و تحول میدانستند. اما بهرغم وقوع این رخداد، نتیجه مدنظرآنها حاصل نشد. به نظر شما بازخورد این وضعیت چگونه خواهد بود؟ به نظر شما این موضوع در آینده چه ابعادی خواهد داشت؟ آیا همچنان شاهد تجمعات یا اعتصابات خواهیم بود؟
آن اطمینانی که در پیشفرض شماست، دستکم برای من به این روشنی وجود ندارد. من واقعا نمیدانم مطالبات مردم پیش از جنگ چه بوده است. اینکه گفته شود مردم خواهان وقوع جنگ بودهاند، پیشفرضی است که احتمالا در رسانههای خارج از کشور یا گروههایی با صدای بلندتر بازتاب پیدا کرد؛ اما برای من مسلم نیست که کلیتی به نام «جامعه ایران» چنین خواستهای داشته باشد. البته احتمالا بخشهایی چنین تصوری داشتهاند که البته تصور مبهمی است. مگر جنگ چه کارکردی میتوانست داشته باشد که اکنون انجام نداده است؟ چه انتظاری از عاملی مانند جنگ داشتند؟ نکته اینجاست که مطالبات و اعتراضات دیماه در نهایت به هیچگونه مصالحه خاصی منجر نشد. معمولا در کشورهای توسعهیافته، اعتراضاتی در این مقیاس به تحولات در ساختار دولت، برنامهریزیها، استراتژیها و تغییر کارگزاران منجر میشود؛ اما در ایران معاصر تقریبا هیچکدام از این موارد به شکل بنیادی رخ نمیدهد و تا حد ممکن سعی در انکار و به تعویق انداختن بحران میشود. این فرمولی بود که پیشتر امتحان شد و دوباره مورد استفاده قرار گرفت و احتمالا به نوعی استیصال منجر شده است که برخی از سر ناچاری بگویند «هرچه بادا باد.»
واقعیت این است که جنگ خارجی به شکلی که شاهد آن هستیم، شرایط را بسیار بدتر کرده است. بحرانهای اقتصادی و نارضایتیهای معیشتی، حتی بدون در دست داشتن آمار دقیق، بهوضوح افزایش یافته است. شاهد هستیم که به واسطه محاصره دریایی و پیامدهای جنگ، قیمتها رشد عجیبی داشتهاند. انسداد اینترنت نیز بنا بر قول وزیر کار، منجر به بیکاری مستقیم یا غیرمستقیم بین یک تا دومیلیون نفر شده است (که احتمالا آمار واقعی بیش از این است). این شرایط، وضعیت آن گروهی را که از سر استیصال چنان آرزویی داشتند، بسیار بدتر میکند.
درباره نحوه بروز این اعتراضات، همواره گفتهام که شکل بعدی اعتراضات در ایران اصلا قابل پیشبینی نیست. از آنجا که جامعهای نداریم که اعتراضات در آن از طریق کانالهای رسمی نظیر احزاب، اصناف و سندیکاها بیان شود، شما همواره غافلگیر خواهید شد. برای مثال، انتظار ندارید که یک تحصن بازاریان تهران به اعتراضات گسترده ختم شود یا مرگ دختری در گشت ارشاد به وقایع سال۱۴۰۱ منجر شود. مورد بعدی را نیز نخواهید فهمید؛ زیرا پیشبینی زمانی ممکن است که سازوکار و قاعدهای وجود داشته باشد. در کشوری مانند انگلیس، میتوانید پیشبینی کنید که اگر دولت حزب کارگر مطالبات را برآورده نکند، در انتخابات محلی و سپس در مجلس شکست خورده و سقوط میکند. اما در اینجا چنین رابطهای بین طبقات اجتماعی و احزاب وجود ندارد. بنابراین، اعتراضات همواره در قالب «شورش» بروز میکند و شورش نیز هیچ فرمول پیشینی ندارد. لذا، هیچکس نمیداند که در فاز بعدی، در چه زمانی و کجا، این شکاف و نارضایتی تشدید شده مجددا نمایان میشود؛ اما آنچه میدانیم، این است که علت همچنان سر جای خود باقی است.
شما از استیصال و شاخصهای نزولی اقتصادی یا افزایش نرخ بیکاری ناشی از جنگ گفتید که به نارضایتی منجر شده است و این باعث شکاف در جامعه میشود؛ اما روایت رسمی رسانهها بر انسجام، وحدت و ملیگرایی مردم تاکید دارند. این تضاد نادیده گرفتهشده میان روایتهای رسمی و آنچه مردم در کف جامعه احساس میکنند، چقدر میتواند مخرب باشد؟
بدیهیترین نکتهای که نظریهپردازان کارکردگرا مطرح میکنند این است که در شرایط جنگی، نوعی همبستگی اجتماعی بهواسطه وجود عامل بیرونی ایجاد میشود و سطح تضادهای درونی بهطور موقت کاهش مییابد؛ این پدیده عجیبی نیست و لزوما به عملکرد ما ارتباطی ندارد. مدیریت بحران زمانی معنا مییابد که بگویید در پاسخ به اعتراضات معیشتی، مثلا قیمت دلار از ۱۴۰هزار تومان به ۸۰هزار تومان کاهش یافته یا فرصتهای شغلی بیشتری ایجاد شده است؛ درحالیکه هیچکدام از این آمارها بهبود نیافته و حتی بسی بدتر هم شدهاند.
این انسجامی که گفته میشود، صرفا بهدلیل وجود عامل بیرونی است؛ چراکه در برابر بمباران و ویرانی توسط دشمن، همبستگی درونی به طور بدیهی ایجاد میشود. اما به تعبیر هگل، لحظه پیروزی یک جبهه، لحظه آغاز شکاف در آن است. همانطور که در ائتلافهای انتخاباتی پس از پیروزی، بر سر تقسیم مناصب اختلافات شدیدی بروز میکند، در اینجا نیز یک شکاف و اختلاف بزرگ اجتماعی از پیش وجود دارد که به احتمال فراوان پس از جنگ مقابل ما وسیعتر از پیش دهان باز میکند. طبق گزارشهای مرکز پژوهشهای مجلس، بیش از ۷۰درصد جامعه ایران زیر خط فقر هستند. برای این افراد اقدامی صورت نگرفته و در این مدت کوتاه بر فرض نبود جنگ نیز قطعا نمیشد چنین کاری را در زمانی چنین کوتاه انجام داد. پس، این انسجام فعلی، یک انسجام موقت سیاسی در برابر عامل بیرونی است. به محض برطرف شدن این عامل، زندگی روزمره و علتهای ساختاری نظیر شکاف طبقاتی، بیکاری، فقر و تورم بهتمامی به روی صحنه بازمیگردند. به نظر من، پس از عبور از این مرحله، با این حقیقت رویارو خواهیم شد که چه اندازه تضادها به عوض بازشناسی شدن و ایجاد تغییرات در وضعیت، به سوی ایجاد نارضایتیهای بیشتر میل کرده است.