بازتعریف جغرافیا با تکنولوژی

کامران برادران:  در پی جنگ اخیر در خاورمیانه و برگزاری نشست وزرای خارجه کشورها عضو بریکس، نقش و جایگاه ایران در معادلات پرتنش فعلی و همچنین آینده تحولات اخیر نیازمند تحلیلی فراتر از خوانش‌های معمول سیاسی است. در این بستر، چه‌بسا باید نگاهی متفاوت به اوضاع و احوال فعلی داشت و ورای تحلیل‌های متعارف ژئوپلیتیک، رویدادهای ماه‌های اخیر را در چارچوبی ملموس‌تر و عینی‌تر مورد بررسی قرار داد.

پروفسور «دیویا دویوِدی» دانشیار فلسفه و ادبیات در دانشگاه فناوری هندوستان (IIT) در گفت‌وگو با روزنامه دنیای اقتصاد تبیین می‌کند که ایران در منازعات فعلی با وضعیتی پیچیده و پارادوکسیکال دست به گریبان بوده که در پی آن ممکن است این کشور در نقشه تقسیم منافع به حاشیه رانده شود. وی همچنین در این مصاحبه با تحلیل ایده جنوب جهانی و ارتباط میان تکنولوژی و سیاست، می‌کوشد به این پرسش پاسخ دهد که آیا ایران قادر است نقش موثری در تحولات آتی ایفا کند یا خیر. حوزه تالیف و اندیشه پروفسور «دیویا دویوِدی» فلسفه قاره‌ای و معاصر را در برمی‌گیرد و از میان آثار او می‌توان به «گاندی و فلسفه: در باب ضدسیاست الهیاتی» اشاره کرد. وی به همراه شاج موهان، آشیل امبمبه و ژان-لوک نانسی از بنیانگذاران ژورنال بین‌المللی «فلسفه-جهان-دموکراسی» است که در حوزه سیاست و اندیشه انتقادی فعالیت می‌کند. آنچه در پی می‌آید مشروح گفت‌وگوی دنیای اقتصاد با این متفکر صاحب‌نام درباره تنش‌ها در خاورمیانه و نشست دو روزه وزرای خارجه بریکس به میزبانی دهلی‌نو است.

***

خاورمیانه ماه‌ها و روزهای دشواری را پشت سر گذاشته است و به‌رغم آتش‌بس شکننده، شاهد هستیم که جنگ در این منطقه مرزهای سیاسی و انسانی را جابه‌جا کرده است. از دیدگاه شما، آیا جنگ اخیر صرفا یک درگیری مانند نمونه‌های پیشین در خاورمیانه بوده یا آنکه نشان‌دهنده فروپاشی نظمی است که دهه‌ها بر منطقه حاکم بوده است؟ به عبارت دیگر، آیا ما با تولد ماهیت سیاسی جدیدی در منطقه روبه‌رو هستیم؟

جنگ اخیر در خاورمیانه را نباید تنها به عنوان فصلی دیگر از کتاب قطور درگیری‌های این منطقه نگریست. به نظر من، این جنگ، بیش از هر چیز، یک گسست هستی‌شناختی است. آنچه ما شاهدش هستیم، بیش از هر چیز نه یک درگیری معمول، بلکه صحنه فرو ریختن مرزهای مفهومی است که دهه‌ها به ما اجازه می‌داد جهان را درک کنیم. نظم پسااستعماری که پس از جنگ‌های جهانی بر خاورمیانه تحمیل شد، بر پایه مفهوم دولت-ملت بنا شده بود؛ موجودیتی که قرار بود ثبات ایجاد کند. امروز این سد شکسته است، اما نه به نفع آزادی، بلکه به نفع یک ‌بی‌نظمی سیستماتیک‌ که قدرت‌های بزرگ از آن تغذیه می‌کنند.

معتقدم که ما با تولد ماهیتی روبه‌رو هستیم که من آن را «حاکمیت بدون مردم» می‌نامم. در این وضعیت، جنگ دیگر یک وضعیت استثنایی‌ نیست که به صلح ختم شود، بلکه خود هنجار و شیوه حکمرانی است. فروپاشی که از آن حرف می‌زنیم، پایانِ توهمِ استقلال در سایه متافیزیک غربی است. در این ماهیت سیاسی جدید، انسان‌ها دیگر نه شهروند، بلکه داده‌هایی در معادلات قدرت هستند. جابه‌جایی‌های جمعیتی و انسانی سال‌های اخیر نشان می‌دهد که ‌حق حیات‌ به شدت به ‌کارکرد اقتصادی‌ یا ‌موقعیت راهبردی‌ گره خورده است. این جنگ بار دیگر نشان داد که نظم قدیمی دیگر قادر به پنهان کردن تضادهای درونی خود نیست و ما وارد عصری شده‌ایم که در آن، جغرافیا نه توسط تاریخ، بلکه توسط ‌تکنولوژیِ تخریب‌ بازنویسی می‌شود. خاورمیانه امروز آزمایشگاهِ نظمی است که در آن «بقای قوی‌تر» جایگزین «عدالت بین‌المللی» شده است.

طی روزهای اخیر هند میزبان نشست بریکس بود، ائتلافی که خود را صدای جنوب جهانی می‌داند. با این حال، در قبال بحران‌های خاورمیانه، از جنگ اخیر علیه ایران گرفته تا مساله غزه، شاهد نوعی احتیاط یا حتی چرخش‌های راهبردی در سیاست دهلی ‌نو هستیم. با توجه به نقد شما بر ناسیونالیسم و ساختارهای کاست/قدرت، جایگاه دهلی نو و نهادی چون بریکس را در این محاسبات جدید چگونه می‌بینید؟

موضع‌گیری‌های اخیر دهلی‌نو در قبال بحران‌های منطقه، به‌ویژه در مساله غزه و توازن میان قدرت‌ها، پرده از حقیقتی برمی‌دارد که اغلب در شعارهای سیاسی پنهان می‌ماند: مفهوم جنوب جهانی بیش از آنکه یک آلترناتیو اخلاقی باشد، یک برچسب بازاریابی‌ برای الیگارشی‌های نوظهور است. نقد بر ساختارهای «کاست» در هند، کلید فهم سیاست خارجی این کشور است. همان‌طور که نظام کاست، بخشی از بشریت را «فرودست» تعریف می‌کند تا سلطه خود را ابدی کند، در ژئوپلیتیک فعلی هند نیز، جامعه بر اساس سودی که برای «رویای هند بزرگ» دارند، درجه‌بندی می‌شوند.

به نظر من، بریکس در ظاهر مدعی به چالش کشیدن هژمونی غرب است، اما در باطن، تنها به دنبال «دموکراتیزه کردنِ هسته سخت قدرت در نظام جهانی» است؛ یعنی می‌خواهد به جای یک مرکز قدرت، چند مرکز داشته باشیم که همگی با همان منطقِ سلطه عمل کنند. احتیاط هند در خاورمیانه ناشی از این است که ناسیونالیسم فعلی ما، خودش را نه در تقابل با غرب، بلکه به عنوان ‌جایگزینِ کارآمدترِ غرب‌ می‌بیند. هند می‌خواهد هم‌زمان صدای دولت‌های کوچک‌تر و شریک راهبردی قدرتمندان باشد؛ این یک پارادوکس هستی‌شناختی است. اگر بریکس نتواند تعریفی جدید از «انسان» و «حقوق» ارائه دهد که فراتر از رشد تولید ناخالص داخلی باشد، صرفا بازتولید همان الگوهای قدیمی قدرت در لباسی «غیر اروپایی» است. به نظرم، وقتی منطقِ قدرت همچنان بر پایه «کاست جهانی» (تقسیم جهان به فرادست و فرودست) است، صلح واقعی هرگز رخ نخواهد داد.

در این محاسبات جدید، خاورمیانه برای هند و دیگر اعضای بریکس دیگر تنها یک حوزه‌ جغرافیایی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه به بخشی جدایی‌ناپذیر از امنیت زیرساختی تبدیل شده است. چرخش‌های راهبردی و احتیاط در قبال مسائل اخیر، محصولِ گره خوردنِ منافع ملی با ثبات این منطقه است. به‌عنوان مثال، هند می‌داند که هرگونه موضع‌گیری تند یا رادیکال، می‌تواند پروژه‌های بزرگی مانند اتصال لجستیک به اروپا و ثبات جریان انرژی را به خطر بیندازد. بنابراین، ‌سکوت‌ یا ‌احتیاط‌، در واقع نوعی «سیاست صیانت از توسعه» است. بنابراین، جایگاه هند در این محاسبات، نه بازتولید ساده‌ الگوهای قدیمی، بلکه ابداع یک ‌سلطه‌ منعطف‌ است. هند نمی‌خواهد الگوهای غربی را تکرار کند، اما در عین حال نمی‌تواند خود را از منطقِ کلیِ قدرت و رقابت جدا سازد. بریکس برای هند، راهی است تا ‌صدای جنوب جهانی‌ باشد، اما صدایی که پیش از هر چیز به دنبال ثبات بازار و امنیت کریدورهاست.

بسیاری از تحلیلگران ژئوپلیتیک معتقدند که ما در حال گذار به یک جهان چند قطبی هستیم که در آن قدرت‌های نوظهور مثل هند، چین و روسیه در حال به چالش کشیدن هژمونی غرب هستند. اما شما بارها به این موضوع اشاره دارید که این چندقطبی‌ ممکن است صرفا بازتولید همان ساختارهای قدرت در ابعاد محلی باشد. در بستر خاورمیانه، آیا ظهور این قطب‌های جدید قدرت (از جمله حضور پررنگ‌تر هند و چین در منطقه) واقعا به نفع خاورمیانه و پایان جنگ‌ها است، یا اینکه شاهد نوعی تقسیم دوباره منطقه میان خود هستند؟

به نظر من، ایده «جهان چندقطبی» که امروز به عنوان یک آلترناتیو ستایش می‌شود، در واقع بزرگ‌ترین فریب قرن بیست و یکم است. چندقطبی‌گری در غیاب یک ‌اخلاقِ جهانی نو‌، تنها به معنای تکثر مراکز قدرت با منطق سلطه است. در خاورمیانه، ما شاهد ظهور چیزی هستیم که من آن را «امپریالیسم‌های خُرد» یا «ریز-امپریالیسم» می‌نامم. کشورهایی چین، روسیه و هند به دنبال پایان دادن به قطب‌های سلطه نیستند؛ آنها می‌خواهند سلطه خودشان را در مناطق نفوذشان اعمال کنند. ظهور این قطب‌های جدید در خاورمیانه، به معنای دموکراتیک‌تر شدن منطقه نیست، بلکه به معنای ‌تقسیم پیچیده‌تر غنایم‌ است. در این بستر، کشورها و مردم منطقه نباید تصور کنند که با چرخش به سمت شرق، به ساحل نجات رسیده‌اند. واقعیت این است که ما شاهد نوعی «فئودالیسم بین‌المللی» هستیم که در آن هر قطب قدرت، بخشی از زمین را به عنوان قلمرو خود علامت‌گذاری می‌کند. خاورمیانه در این بازی، نه یک بازیگر، بلکه یک ‌میدان‌ است. تا زمانی که تفکر ما بر مدار «قطب‌های قدرت» می‌چرخد، انسان در حاشیه می‌ماند.

رهایی واقعی نه در چندقطبی‌گری، بلکه در ‌غیرقطبی‌گری‌ و بازگشت قدرت به جوامع انسانی است. در این هندسه جدید قدرت، ایران در وضعیتی پارادوکسیکال قرار گرفته است؛ از یک سو تلاش می‌کند با پیوستن به نهادهایی چون بریکس، از ‌تک‌قطبی‌گری حذفی غرب‌ رها شود، اما از سوی دیگر این واقعیت نیز وجود دارد که قدرت‌های نوظهور شرق نیز لزوما به دنبال بازی با قواعدی نیستند که عاملیت سیاسی کشورها را به رسمیت بشناسند. برای این قطب‌های جدید، ایران احتمالا بیش از آنکه یک متحد استراتژیک باشد، به‌مثابه یک ‌گره جغرافیایی‌ یا ‌تامین‌کننده انرژی‌ در معادلات کلان‌شان دیده می‌شود. خطر بزرگ اینجاست که در میانه این ‌دولت‌ها و در نقشه‌ تقسیم منافع میان قطب‌ها (مثلا در توافقات پنهان چین و هند با رقبای منطقه‌ای ایران) برخی کشورها به حاشیه رانده شوند.

یکی از ابعاد مهم جنگ اخیر، تاثیر آن بر طرح‌های بزرگ ترانزیتی مثل کریدور هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC) است که ایران را دور می‌زند و هند را به بازیگر کلیدی منطقه تبدیل می‌کند. برخی معتقدند جنگ‌های امروز در واقع جنگ کریدورها برای حذف یا تثبیت مسیرهای تجاری هستند. در آثار شما تاکید بسیاری بر پیوند میان تکنولوژی و سرنوشت سیاسی شده است. با این اوصاف، این رقابت اقتصادی میان هند و ایران (و همچنین متحدان‌شان) را چگونه تحلیل می‌کنید؟

طر‌ح‌هایی از این دست نشان‌دهنده فاز جدیدی از سیاست است که در آن ‌لجستیک‌ جایگزین ‌دیپلماسی‌ شده است. در اینجا، پیوند میان تکنولوژی و سرنوشت سیاسی به وضوح دیده می‌شود. بحران خاورمیانه آزمونی بزرگ برای این مدلِ جدید از سیاست است. اگر هند و دیگر اعضای بریکس نتوانند راهکاری ارائه دهند که در آن توسعه اقتصادی با عدالت سیاسی گره بخورد، ریسکِ آن وجود دارد که این ائتلاف بزرگ، تنها به یک باشگاه برای مدیریتِ بحران‌ها تقلیل یابد، نه فضایی برای خلقِ یک صلحِ پایدار. ماهیت سیاسی بحران فعلی به ما می‌گوید که صلح دیگر از طریق موازنه قدرت میان قطب‌ها به دست نمی‌آید، بلکه نیازمند بازگشت به نوعی «مسوولیت جهانی» است و این امر نیازمند انتخابی تاریخی است میان مدیریت وضع موجود یا خلق یک آینده‌‌ مشترک. تجارت در اینجا به سلاحی تبدیل شده که هدفش نامرئی کردن رقیب است. اگر شما در نقشه‌ کریدور نباشید، یعنی در آینده وجود ندارید. این همان ‌آپارتاید جغرافیایی‌ است که قدرت‌های بزرگ با همکاری قدرت‌های نوظهور در حال دیکته کردن آن هستند. تکنولوژیِ ترانزیت قرار بود جهان را به هم وصل کند، اما در خاورمیانه تبدیل به دیواری شده است که جوامع را از هم جدا می‌کند. این جنگ کریدورها، در واقع جنگ بر سر این است که چه کسی حق دارد ‌هاب زمانه باشد.

درحالی‌که قدرت‌های نوظهوری مثل هند در حال ترسیم نقشه‌های جدیدی برای پیوندهای اقتصادی و سیاسی هستند، ایران در کانون تلاطم‌های ژئوپلیتیک قرار گرفته است. برخی معتقدند تداوم جنگ و درگیری، منطقه را در وضعیتی قرار داده که چه‌بسا آینده‌ای روشن برای آن متصور نیست. از منظر فلسفه سیاسی، چگونه می‌توان از این چرخه بحران خارج شده و به جای واکنش صرف به پروژه‌های جهانی (مثل کریدورها یا ائتلاف‌های بزرگ) نظمی منطقه‌ای شکل گرفته که بحران‌های فعلی را به صورتی مدون حل‌وفصل کند؟ به عبارت دیگر، آینده خاورمیانه در صورت تداوم این جنگ‌ها به کدام سو می‌رود: تبدیل شدن به بن‌بست انرژی و سیاست، یا رسیدن به یک بلوغ سیاسی جدید که در آن کشورهای منطقه از جمله ایران نقشی سازنده و فراتر از الگوهای رایج قدرت ایفا می‌کنند؟

برای خروج از این بن‌بست، ما نیازمند یک انقلاب در فهم خود از ‌امر سیاسی‌ هستیم. خاورمیانه و به‌ویژه ایران، نباید خود را تنها در نسبت با پروژه‌های دیگران تعریف کنند. انفعال در برابر کریدورهای جهانی یا غرق شدن در تنش‌های نظامی، هر دو، دو روی یک سکه هستند. ‌آنچه امروزه برای رسیدن به بلوغ سیاسی به آن نیاز داریم نوعی رستاخیز سیاسی است، یعنی تغییر تمامی مختصاتی که این بحران را به بار آورده‌اند. آینده خاورمیانه در صورت تداوم وضعیت فعلی، چیزی جز تبدیل شدن به یک ‌منطقه سوخته‌ نخواهد بود، جایی که تنها کارکردش فراهم کردن سوخت برای ماشینِ پیشرفت دیگران است. اما راه خروج به نظر من روی آوردن به یک نظم منطقه‌ای درون‌زا است که بر پایه مسوولیت مشترک برای زیستن بنا شده است. ما به بلوغی نیاز داریم که در آن ‌قدرت‌ نه به معنای تسلط بر دیگران، بلکه به معنای ‌توانمندی برای خلق فضا‌ باشد. اگر کشورهای منطقه بتوانند بر سر یک «تکنولوژی صلح» به توافق برسند، آنگاه می‌توان از چرخه بحران خارج شد. آینده در دست کسانی است که بتوانند از «منطق حذف» فراتر روند و نظامی را پیشنهاد دهند که در آن، جغرافیای هیچ ملتی، بن‌بست ملت دیگر نباشد. این نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت هستی‌شناختی برای بقا در قرن پیش روست.