تاملاتی در چهار دهه تدریس مبانی اقتصاد

من هرگز از قدم زدن در کلاس درس برای آشنا کردن جوانان غالبا ۱۸ساله با «شیوه تفکر اقتصادی» خسته نشده‌ام و مطمئنم که هرگز هم نخواهم شد. این کار همچنان برایم فوق‌العاده لذت‌بخش و پربرکت است؛ چرا که به‌طور منظم جرقه‌زدن و روشن شدن «لامپ فهم و درک» را در بالای سر بسیاری از دانشجویانم می‌بینم.

درس «مبانی اقتصاد خرد» من طوری تدریس می‌شود که گویی تنها درس اقتصادی است که دانشجویانم در تمام طول زندگی‌شان خواهند گذراند. برخلاف بسیاری از استادان، من مبانی اقتصاد خرد را برای آماده‌سازی دانشجویان جهت درس «اقتصاد خرد میانه» (که سطح بعدی در برنامه درسی است) تدریس نمی‌کنم. البته خوشحالم بگویم که بخشی از این آمادگی خودبه‌خود رخ می‌دهد، اما همه اینها فرعی است. هدف اصلی من واکسینه کردن ذهن دانشجویان با اصول اولیه تفکر اقتصادی است تا آنها را در برابر مهلک‌ترین مغالطه‌هایی که احتمال دارد در طول زندگی ذهن‌شان را آلوده کند، ایمن سازم.

اما این «واکسیناسیون» در عمل چگونه است؟ این کار با درس‌هایی از این دست آغاز می‌شود:

۱. ما انسان‌هایی که امروز در دنیای مدرن و صنعتی زندگی می‌کنیم، با فاصله‌ای زیاد، از نظر مادی، ثروتمندترین انسان‌هایی هستیم که تاکنون روی زمین زیسته‌اند.

۲. هیچ ناهار رایگانی وجود ندارد (هیچ چیز بی‌هزینه‌ای در دنیا نیست).

۳. در امور اقتصادی هیچ «راهکار مطلق» وجود ندارد، بلکه فقط «مبادله منافع و هزینه‌ها» (Trade-offs) وجود دارد.

۴. قیمت‌ها و دستمزدهایی که در بازار تعیین می‌شوند من‌درآوردی و دلخواه نیستند؛ قیمت‌ها و دستمزدهای بازار، واقعیت‌های بنیادی اقتصادی را منعکس می‌کنند و در عین حال، خریداران، فروشندگان، کارفرمایان و کارگران را هدایت می‌کنند تا برنامه‌ها و اقدامات خود را بهتر با یکدیگر هماهنگ سازند.

۵. سود حاصل در بازار از جیب کارگران یا مصرف‌کنندگان «بیرون کشیده» نمی‌شود؛ بلکه سود، پاداشی است برای بهره‌گیری خلاقانه از منابع به‌گونه‌ای که خواسته‌های مصرف‌کننده را بهتر برآورده سازد.

۶. تجارت فرامرزی از نظر اقتصادی هیچ تفاوت بنیادی و مهمی با تجارتی که در داخل مرزهای سیاسی رخ می‌دهد ندارد.

۷. تصمیم‌گیری‌های جمعی یا سیاسی توسط همان انسان‌های ممکن‌الخطا و منفعت‌طلبی انجام می‌شود که در بازارهای خصوصی تصمیم گرفته و عمل می‌کنند.

فهرست بالا تنها مشتی از خروار است و تمام مباحثی را که در این درس پوشش می‌دهم در بر نمی‌گیرد. اما اگر می‌خواستم فهرستی کامل از آن مباحث تهیه کنم، برخی از مواردی که بیشتر استادان اقتصاد خرد تدریس می‌کنند در فهرست من پیدا نمی‌شد. من مدت‌هاست رسم نمودارهای منحنی هزینه و تدریس نظریه‌های به‌اصطلاح «رقابت کامل» و «رقابت انحصاری» را کنار گذاشته‌ام. بینش و درکی که این نظریه‌ها از اقتصاد دنیای واقعی و فرآیندهای بازار ارائه می‌دهند، اگر اساسا بپذیریم که بینشی ارائه می‌دهند، آن‌قدر ناچیز است که زمان صرف‌شده برای «آموزش» آنها را توجیه نمی‌کند. در عوض، من زمان بسیار بیشتری نسبت به حد معمول صرف تدریس مبانی «اقتصاد انتخاب عمومی» (Public Choice) و «تجارت بین‌الملل» می‌کنم.

هیچ دانشجویی از درس من نمره قبولی نمی‌گیرد مگر اینکه یاد بگیرد فرآیندهای بازار در دنیای واقعی را باید با فرآیندهای سیاسی در دنیای واقعی مقایسه کرد، نه با فرآیندهای سیاسی آرمانی و خیالی. همین‌طور، هر دانشجویی که در درس مبانی اقتصاد خرد من قبول می‌شود، می‌آموزد که حمایت‌گرایی (حمایت از تولید داخلی با ایجاد موانع تجاری) نه اشتغال داخلی را افزایش می‌دهد و نه کاهش و اینکه کسری تجاری با ورود سرمایه جبران و متعادل می‌شود.

خوشحالم بگویم تقریبا هرگز با دانشجویی مواجه نشده‌ام که نسبت به طرز تفکر اقتصادی خصومت یا جبهه‌گیری نشان دهد. حتی بیشتر خوشحالم که بگویم هرازگاهی دانشجویانی به من می‌گویند به خاطر درس من، رشته تحصیلی خود را به اقتصاد تغییر داده‌اند. بخشی از این دانشجویان حتی تا گرفتن مدرک دکترای اقتصاد هم پیش رفتند.

شاید مشهودترین تغییری که از زمان شروع تدریسم در دانشجویان دیده‌ام، این است که تعداد فزاینده‌ای از آنها در مورد نحوه یادداشت‌برداری گیج می‌شوند. شیوه تدریس من، تا آنجا که درک می‌کنم، قدیمی و سنتی است. من سخنرانی می‌کنم، روی تخته (که حالا دیگر وایت‌برد شده) می‌نویسم و گهگاه اسلایدهای پاورپوینت نشان می‌دهم. در طول تدریس، همان‌طور که استاد بزرگ و فقید اقتصاد، پل ‌هاین می‌گفت، «داستان‌های باورپذیر» درباره کارکرد اقتصاد تعریف می‌کنم. تمام تلاشم را می‌کنم تا از به کار بردن اصطلاحات پیچیده و تخصصی پرهیز کنم.

بیشتر و بیشتر، دانشجویان بعد از کلاس پیش من می‌آیند و می‌گویند «نمی‌دانند چطور در کلاس من یادداشت بردارند». صریح بگویم، من ‌هاج‌وواج می‌مانم! به آنها یادآوری می‌کنم که آزادند صدای تدریس من را ضبط کنند. علاوه بر این، پیشنهاد می‌کنم به آنچه در طول تدریس می‌گویم و روی تخته می‌نویسم دقت کنند؛ خودشان نکات اصلی و کلیدی را تشخیص دهند و آنها را در دفترچه‌شان ثبت کنند. البته دانشجویان می‌توانند در ساعات ملاقات عمومی هم به دیدنم بیایند؛ برخی می‌آیند، اما اکثرشان نه.

دانشجویان خوبی که منظم در کلاس‌ها شرکت می‌کنند، هیچ مشکلی برای گرفتن نمره عالی (A) در درس من ندارند. درس من عمدا دشوار طراحی نشده است، به‌ویژه از این رو که مطالب مبانی اقتصاد خرد ذاتا سخت و پیچیده نیستند. اگرچه برخی بخش‌های درس کمی چالش‌برانگیزتر از بخش‌های دیگر است، مثلا تسلط بر «مزیت نسبی» نسبت به تسلط بر «قانون تقاضا» نیاز به فسفر سوزاندن بیشتری دارد، اما هیچ بخشی از مبانی اقتصاد خرد دشوار نیست و نباید هم سخت جلوه داده شود. من می‌خواهم دانشجویانم از اقتصاد لذت ببرند، زیرا اقتصاد ذاتا مبحثی جذاب و شیرین است.

از تعداد کسانی که در طول این سال‌ها دیده‌ام و وقتی می‌فهمند شغل من چیست، خودشان سفره دل‌شان را باز می‌کنند و می‌گویند چقدر از درس یا درس‌های «کسل‌کننده»، «بی‌روح» یا «بی‌فایده» اقتصادی که در دانشگاه داشته‌اند متنفر بوده‌اند، متاسف می‌شوم. این افراد بداقبال بوده‌اند که استادان اقتصاد بدی داشته‌اند؛ دلم برایشان می‌سوزد.

نگران‌کننده‌ترین تغییری که در تدریس با آن مواجه شده‌ام، تغییری است که همین ۱۰ یا ۱۲ سال اخیر رخ داده است: تعداد زیاد دانشجویانی که از طرف دانشگاه به آنها امتیاز ویژه‌ای داده می‌شود تا بتوانند جدا از هم‌کلاسی‌هایشان و با وقت اضافه امتحان بدهند. اکنون هر ترم تا ۱۲ دانشجو نامه‌ها و مدارکی به من ارائه می‌دهند که ثابت می‌کند طبق دستور دانشگاه موظفم به آنها اجازه دهم تنها در یک اتاق و با زمانی بیشتر از زمان معمول سایر دانشجویان امتحان بدهند.

من طبق مقررات با این دانشجویان همراهی می‌کنم؛ شغلم را بیشتر از آن دوست دارم که بخواهم با مخالفت در برابر این روند، خطر اخراج را به جان بخرم. اما اعتراف می‌کنم برای تک‌تک این دانشجویانی که مدعی نیاز به «امکانات و شرایط ویژه» هستند، دلم می‌سوزد. وقتی آنها فارغ‌التحصیل شوند و وارد بازار کار گردند، تسهیلاتی که در دانشگاه از آن بهره‌مند بودند، معمولا در محیط کار از سوی کارفرمایان ارائه نخواهد شد. این دانشجویان نسبت به یک فارغ‌التحصیل معمولی، برای سازگار شدن با زندگی در دنیای واقعی دوران سخت‌تری خواهند داشت.

من درباره این دانشجویان بد فکر نمی‌کنم و «نیاز» آنها به شرایط ویژه را کینه یا نقطه‌ضعفی علیه‌شان نمی‌دانم. آن‌هایی که نمرات بالا می‌گیرند، همان نمره بالایی را که تلاش کرده و به دست آورده‌اند دریافت می‌کنند. با این حال، من نگران آینده و چشم‌انداز زندگی آنها هستم.

حالا که در اواسط دهه ۶۰ زندگی‌ام هستم، اغلب از من می‌پرسند چه زمانی بازنشسته می‌شوم. همیشه پاسخ می‌دهم: «بازنشسته؟ از چه چیزی؟ من تدریس امروز را کمتر از ۴۰سال پیش دوست ندارم. اگر از نظر جسمی توانایی داشته باشم، تا زمانی که عاشق اصول اقتصاد باشم و با آن به وجد بیایم تدریس خواهم کرد و این عشق تا آخرین روز زندگی‌ام همراه من خواهد بود.»

* اقتصاددان