چرا ورود به سیاست برای همه مردم ایده خوبی نیست؟
دستورالعمل بهبود زیست سیاسی
پانگلاس، که همانقدر که اهل بحث بود، کنجکاو نیز بود، از پیرمرد پرسید نام شخصی که خفهشده چه بود. مرد شریف پاسخ داد: «نمیدانم و هرگز هم نام هیچ شخص یا وزیری را نمیدانستهام. اصلا نمیفهمم درباره چه صحبت میکنید؛ عقیده کلی من این است که کسانی که در سیاست دخالت میکنند، معمولا به سرانجامی فلاکتبار میرسند و حقیقتا سزاوار چنین سرانجامی نیز هستند. من هرگز خودم را درگیر آنچه در قسطنطنیه میگذرد نمیکنم؛ تنها دغدغهام این است که میوههای باغی را که خودم پرورش میدهم، برای فروش به آنجا بفرستم.»
در نگاه نخست، ممکن است این کشاورز بیادب به نظر برسد، اما در واقع چنین نیست. او حتی کاندید و همراهانش را به خانه خود دعوت میکند و فرزندانش نیز چند نوع پیشغذا برای آنان میآورند.
کاندید به آن فرد گفت: «حتما املاک وسیع و باشکوهی دارید.» پیرمرد پاسخ داد: «من فقط بیست جریب زمین دارم؛ من و فرزندانم آن را کشت میکنیم و همین کار و تلاش ما را از سه شر بزرگ حفظ میکند: ملال، رذیلت و نیازمندی.» کاندید در راه بازگشت به خانه، عمیقا درباره سخنان پیرمرد اندیشید. سپس به پانگلاس و مارتین گفت: «به نظر میرسد این ترک درستکار بسیار بهتر از پادشاهان زندگی میکند... من هم میدانم،» کاندید گفت، «که باید باغ خودمان را کشت کنیم.»
در واقع، به نظر میرسد همین جمله تمام فلسفه شاهکار بزرگ ولتر باشد. اما «کشت کردن باغ» دقیقا به چه معناست؟ از نظر ولتر، «باغ خودمان را کشت کنیم» به معنای آن بود که آگاهانه و منضبطانه از بحثهای بیپایان سیاسی زمانه فاصله بگیریم و توجه خود را به کار عینی و مولد زندگی روزمره خودمان معطوف کنیم؛ یعنی رسیدگی به خانواده، کار و زمین، دقیقا به این دلیل که چنین فعالیتهای عملی و ملموسی نتایج قابل مشاهده به بار میآورند.
اما این داستان یک لایه دیگر نیز دارد. مانند هر اثر هنری دیگری، این اثر نیز در بستری تاریخی و فکری شکل گرفته است. کاندید ولتر ردیهای بر « نظریه لایبنیتس» است که در زمان او رواج داشت و فیلسوف آلمانی، گوتفرید ویلهلم لایبنیتس، آن را بسط داده بود. کاندید استدلال
لایبنیتس مبنی بر اینکه «ما در بهترین جهانهای ممکن زندگی میکنیم» را رد میکند. این اثر، چنین نظامهای تبیینیِ کلان و جامع را کنار میگذارد و در عوض، بر کار کوچک، ملموس و مولدی که همین حالا پیش روی ماست تاکید میکند. حرفش، به زبان ساده، این است: تو به شستن ظرفهایت برس؛ با فاشیستها بعدا میتوانیم حسابوکتاب کنیم.
احتمالا خواهید گفت «برو بابا!». ستوننویس محبوب من در ایندین اکسپرس، که وانمود میکنم نوشتههایش را میخوانم، پیوسته درباره افزایش فاشیسم در سراسر جهان هشدار داده است. ناشر تجاری و جریان اصلی محبوب من، که تا وقتی کتابی بفروشد حاضر است هر چیزی را منتشر کند، مرتب کتابهایی درباره نشانههای زوال دموکراسی منتشر کرده است. دنیا دارد میسوزد و تو به من میگویی روی شستن ظرفهایم تمرکز کنم؟ برو به جهنم و آن فاشیست، ولتر، را هم با خودت ببر. اما صبر کنید؛ آیا او واقعا فاشیست بود؟
البته که نبود. او از آزادی بیان، آزادیهای مدنی و آزادی مطبوعات دفاع میکرد. در مقابل، بیوقفه با جزماندیشی، تعصب و سوءاستفادههای فاسد نهادهای کلیسایی مبارزه میکرد. در واقع، میتوان با اطمینان حدس زد که ولتر عمدا یک کشاورز مسلمان را در کاندید قرار داده بود تا محافظهکاران مسیحی را به خشم آورد. پس، همانطور که میبینید، ولتر یک فاشیست معمولی و دمدستی نبود.
اما در عین حال، او دموکراتی از جنس ستوننویسهای ایندین اکسپرس هم نبود. او هرگز به توده مردم برای در اختیار گرفتن قدرت اعتماد نداشت و باور نمیکرد که مردم بتوانند در بلندمدت انتخابهای سیاسی عقلانی داشته باشند. از نظر او، تاریخ گورستان حماقت عامه مردم بود. جماعتهایی که مرتدان را میسوزاندند و از عوامفریبان حمایت میکردند، تنها بدبینی او را تایید میکردند.
بنابراین، او وقت خود را صرف نوشتن یادداشتهای سیاسی یا ایفای نقش یک «روشنفکر عمومی» نکرد. در عوض، انرژی خود را در جایی صرف کرد که واقعا میتوانست قوانین را تغییر دهد: در میان نخبگانی که اهرمهای قدرت دولتی را در اختیار داشتند. دو مورد این موضوع را تایید میکنند.
نخست، ماجرای ژان کالاس، بازرگان پروتستان فرانسوی، را در نظر بگیرید. کالاس بر اساس اتهاماتی سست و بیاساس، به جرم قتل پسرش (با این ادعا که میخواسته مانع گرویدن او به کاتولیسیسم شود) شکنجه و اعدام شد. ولتر در واکنش به این ماجرا خواستار شورش عمومی یا اعتصاب سراسری نشد. در عوض، کارزاری سهساله را مستقیما متوجه نخبگان حاکم کرد: او دادگاههای اروپایی و شوراهای سلطنتی را با رسالهها، نامهها و یادداشتهای خود پر کرد و آگاهانه «شبکه همبستگی میان نمایندگان نخبگان حاکم اروپا» را هدف قرار داد.
او مستقیما با شورای پادشاه لابی کرد، اشراف و قضات بانفوذ را بسیج کرد و این پرونده را در میان طبقات تحصیلکرده به یک پرونده جنجالی و نمادین تبدیل کرد. در نتیجه تلاشهای او، کالاس پس از مرگ تبرئه شد. لویی پانزدهم، پادشاه فرانسه، قاضی ارشد تولوز را که حکم محکومیت او را صادر کرده بود برکنار کرد و مبلغ ۳۶ هزار لیور، بهعنوان غرامت، به خانواده کالاس پرداخت. این امر نه به این دلیل محقق شد که تودههای مردم خواستار آن بودند، بلکه به این دلیل که ولتر توانست کسانی را که قدرت در دستشان بود، متقاعد کند.
جالب آنکه این تنها یک مورد استثنایی از بدبینی ولتر نسبت به تودهها و تلاش او برای ایجاد تغییر از طریق متقاعد کردن نخبگان نبود. نمونه دیگری را میتوان در رابطه مکاتبهای گسترده و فشرده ولتر با فردریک دوم، پادشاه پروس، یافت. البته باید روشن باشد که ولتر طرفدار سلطنت نبود؛ اما میدانست که یک پادشاه روشناندیش میتواند اصلاحات بیشتری را به اجرا بگذارد تا ده هزار نویسنده جزوه و رساله. او با فردریک چاپلوسی میکرد و به میل او برای آنکه بهخاطر خرد و اندیشهاش، و نه صرفا نظامیگری پدرش، در تاریخ به یاد آورده شود، متوسل میشد؛ اما در همان حال، او را با ایدههای خود درباره موضوعات گوناگون بمباران میکرد. حاصل چه بود؟ ولتر توانست فردریک را بهطور موفقیتآمیزی به سمت اجرای برخی سیاستهای ملموس عصر روشنگری در پروس سوق دهد؛ از جمله لغو شکنجه قضایی برای گرفتن اعتراف، برقراری تساهل دینی نسبت به اقلیتهای مذهبی تحت آزار، و ایجاد نخستین نظام آموزش ابتدایی دولتیِ اجباری در اروپا. بنابراین، این تلاش ارزشش را داشت.

یک نکته کاملا روشن است: در تمام کارزارهای موفق ولتر در زندگیاش، سازوکار ایجاد تغییر هرگز تحریک تودهها نبود؛ بلکه متقاعد کردن نخبگان بود. ولتر میدانست که یک مستبد روشناندیش، اگر بهدرستی با او استدلال شود، میتواند در یک هفته کاری را انجام دهد که هزار شهروند فریادزن در یک قرن نیز از عهده آن برنمیآیند.
چرا؟ زیرا از نظر ولتر، تودهها از لحاظ ساختاری قادر به برخورداری از آن عقلانیت پایدار و فارغ از منفعت شخصی که سیاست به آن نیاز دارد، نبودند. آنان از فراغت برخوردار نبودند؛ فراغتی که پیششرط فلسفهورزی است. از مواجهه و آشنایی کافی برخوردار نبودند؛ چیزی که پیششرط ظرافت و دقت در تشخیص تفاوتهاست. امنیت و ثبات مالی نداشتند؛ چیزی که پیششرط شکیبایی است. مردی که پیش از طلوع آفتاب از خواب برمیخیزد تا بیست جریب زمین خود را شخم بزند و خسته و فرسوده به خانه بازمیگردد، ظرفیت ذهنی کافی ندارد تا پیامدهای تعرفهای یک پیمان تجاری یا ظرایف مربوط به حدود صلاحیت حقوق کلیسایی را بررسی کند.
به همین ترتیب، زن یا مردی که یک ساعت پیش از آغاز ساعت کاری از خواب برمیخیزد و خسته به خانه بازمیگردد، زمان و ظرفیت ذهنی کافی نخواهد داشت تا خود را درگیر اصلاحات بوروکراتیک در وزارت امور شرکتها کند. بااینحال، دقیقا همین چیزی است که عصر ما از او انتظار دارد: اینکه درباره هر تغییر در ترکیب کابینه، هر انتخابات مجلس ایالتی و هر مورد بینالمللی از کشوری که «قربانی پوپولیسم شده است»، نظر داشته باشد. ما انتشار استوری در اینستاگرام را «آگاهی سیاسی» مینامیم. ولتر احتمالا آن را یک شوخی بیرحمانه میدانست.
این ما را به بخش ناراحتکننده و اساسی بحث میرساند: وسواس مدرن نسبت به سیاست، در واقع چندان ارتباطی با سیاستگذاری ندارد. وقتی مردم میگویند «به سیاست علاقهمندند»، معمولا منظورشان این است که به شایعات و حواشی سیاسی علاقه دارند. اینکه کدام سیاستمدار با کدام بازیگر بالیوود ازدواج کرده، چه کسی به چه کسی خیانت کرده، کدام ائتلاف در حال فروپاشی است، کدام مدیر گاف داده است. آنها نه به جزئیات پیچیده نظام تقسیم درآمد و اختیارات مالی میان سطوح مختلف حکومت یا ریزهکاریهای اصلاحات کشاورزی، بلکه به سریال قدرت علاقهمندند.
سیاست برای تودهها به یک ورزش تماشایی تبدیل شده است؛ ورزشی با قهرمانان و ضدقهرمانان، پیچشهای دراماتیک و خلاصههای روزانه در برنامههای تلویزیونی پربیننده. سیاستمداران ما نیز بهخوبی خود را با این وضعیت وفق دادهاند: آنان دیگر دولتمرد نیستند، بلکه اینفلوئنسرهایی هستند که نه بر سر کیفیت سیاستهایشان، بلکه بر سر میزان وایرالشدن جملات و اظهارنظرهای کوتاهشان با یکدیگر رقابت میکنند. پارلمان نیز به نوبه خود دیگر یک نهاد برای بحث و بررسی نیست، بلکه به یک برنامه تلویزیونی واقعنما تبدیل شده است؛ چیزی شبیه خانه «بیگ باس» که در آن وایرالشدن بیش از محتوای واقعی اهمیت دارد و بلندترین صدای حاضر در جمع، تایید گذرای مخاطبان را از آن خود میکند.
شاید تصور کنیم که این درگیری بیوقفه و شبانهروزی تودهها با سیاست باید به حکمرانی بهتر منجر شود. بالاخره، اگر مردم اینچنین دقیق اوضاع را زیر نظر داشته باشند، لابد سیاستمداران هم ناچار خواهند شد عملکرد بهتری داشته باشند، درست است؟
اما نتیجه درست برعکس بوده است. سیاستزدگی افراطی، سیاستگذاری پوپولیستی افراطی ایجاد میکند. وقتی هر تصمیمی باید فورا در تلویزیون و شبکههای اجتماعی از آن دفاع شود، دیگر جایی برای اصلاحات آهسته، نامحبوب، اما ضروری که واقعا یک کشور را میسازند، باقی نمیماند. در عوض، شاهد رقابت بر سر سیاستهای بد هستیم؛ مسابقهای رو به قهقرا که در آن هر حزب وعده یارانه و امتیازات رایگان بیشتری از حزب قبلی میدهد، کمکهای بیشتری وعده میکند و مشوقهای کوتاهمدت بیشتری عرضه میکند که رای میخرد، اما خزانه دولت را ورشکسته میکند.
سیاستگذاری عقلانی، که مستلزم پذیرش مصالحهها و هزینهفرصتها، به تعویق انداختن ارضای خواستهها و گاهی «نه» گفتن به رأیدهندگان است، به خودکشی انتخاباتی تبدیل میشود. تودهها که همواره ناظرند اما همواره بیصبر، به سیاستمداری پاداش میدهند که همین حالا چیزی به آنها بدهد و سیاستمداری را مجازات میکنند که از آنها شکیبایی میخواهد. نتیجه، چرخهای از پوپولیسم ارزان، بیانضباطی مالی و دولتی است که هر روز فربهتر و در عین حال ناکارآمدتر میشود.
این استدلال ناگهانی و بیسابقه نیست. برخی محافل روشنفکری مخالف جریان غالب، مدتهاست به همین مساله اشاره میکنند. ساموئل پی. هانتینگتون، که بیشتر بهخاطر نگارش کتاب برخورد تمدنها شناخته میشود، در سال ۱۹۷۵ در تألیف گزارشی مشارکت داشت که در آن از «افراط در دموکراسی» در کشورهای دموکراتیک انتقاد شده بود. بااینحال، دلایل زیربنایی این مساله را فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی، هانا آرنت، در کتاب سترگ خود خاستگاههای توتالیتاریسم (۱۹۵۱) بهتر تشخیص داده بود.
هانا آرنت عمیقا نسبت به مشارکت سیاسی تودهای بدبین بود؛ نه از آن رو که دموکراسی را تحقیر میکرد، بلکه به این دلیل که شاهد آن بود که تودهها با چه سهولتی میتوانند به ابزاری در دست دیگران تبدیل شوند. او میان «اوباش» و «تودهها» تمایز میگذاشت. اوباش، گروهی حاشیهای، سازمانیافته و ایدئولوژیک بودند؛ درحالیکه تودهها از افرادی اتمیزه، تنها و بیریشه تشکیل میشدند که ارتباط خود را با جوامع باثبات، سنتها و منافع شخصی خود از دست داده بودند.
این گروه دوم از تودهها بودند که جنبشهای تمامیتخواه بیش از همه توانستند از آنان بهرهبرداری کنند. آرنت استدلال میکرد که تودهها، که از عاملیت سیاسی واقعی و پیوندهای اجتماعی معنادار محروم شدهاند، بیش از دیگران در برابر نظریههای بیشازحد سادهشده آسیبپذیرند. این همان روی تاریک چیزی است که ما آن را «پوپولیسم» مینامیم.
وقتی از تودهها دائما خواسته میشود بدون برخورداری از آموزش، فراغت یا پشتوانه نهادی لازم برای مشارکت معنادار، در سیاست «مشارکت» کنند، نتیجه شهروندانی بهتر نیست؛ بلکه تبدیلشدن آنان به ماده خامی برای عوامفریبان است.راهحل، هرچند در نگاه نخست خلاف انتظار به نظر میرسد، این است که تودهها را سیاستزدایی کنیم. این به معنای محرومکردن آنان از تمام حقوق سیاسیشان نیست؛ بلکه به معنای رها کردن آنان از بار ناممکنِ مجبور بودن به اظهارنظر درباره همهچیز است.
بگذارید به باغهای خود، خانوادههای خود، کار خود، محلههای خود و زندگیهای واقعی و ملموس خود رسیدگی کنند. بگذارید در حوزههای کوچک و واقعی زندگی خود متخصص باشند، نه اینکه در هر حوزه بزرگ و پیچیدهای به آماتور تبدیل شوند. و بگذارید امور جدی حکمرانی، سنجیدن ظرافتها و ملاحظات مختلف، تدوین قوانین، مذاکره بر سر مصالحههای پیچیده و برقراری توازن میان منافع متعارض، به دست کسانی سپرده شود که از فراغت، تجربه و درک لازم از ظرایف برخوردارند تا این امور را بهدرستی انجام دهند. آیا این رویکرد نخبهگرایی است؟
ما از کشاورز انتظار نداریم جراحی انجام دهد و از جراح نیز نمیخواهیم زمین را شخم بزند. پس چرا باید از کارمند خستهای که تمام روز مشغول کار بوده است انتظار داشته باشیم درباره همهچیز نظری سنجیده و مستدل داشته باشد، درحالیکه حتی کارشناسان تماموقت نیز در فهم و تحلیل این موضوعات با دشواری مواجهاند؟ مطالبه چنین چیزی دموکراتیک نیست؛ صرفا بیرحمانه است. زیرا از مردم عادی نوعی توانایی را مطالبه میکند که شرایط زندگیشان اساسا امکان برخورداری از آن را به آنان نمیدهد و سپس، هنگامی که نمیتوانند از عهده آن برآیند، خودشان را سرزنش میکند.
* محقق علوم سیاسی