تحریف نظرات‌ هایک و میزس

کتاب «فرزندان نامشروع‌ هایک» (Hayek&#۳۹;s Bastards) بسط و گسترش این استدلال‌ها در قالب یک کتاب کامل است. اسلوبودین در این کتاب، راست پوپولیست امروز را محصول «فیوژنیسم نو» (هم‌گرایی جدید) میان سه هسته سخت و تندرو می‌داند: طبیعت انسانی «با کد ژنتیکی از پیش‌تعریف‌شده» (که اغلب بر پایه جبرگرایی نژادی استوار است)، مرزهای سخت ناشی از سیاست‌های سخت‌گیرانه مهاجرتی و پول سخت. اگرچه هر یک از این عناصر امروزه مطمئنا در اطراف راست افراطی حضور دارند، اما تلاش‌های اسلوبودین برای جای دادن دو مورد اول در آثار‌ هایک و میزس، از فقدان شواهد روشن برای این نسبت و تبارشناسی رنج می‌برد.

اسلوبودین بدون آنکه دلسرد شود، این پیوندها را با ساختن و از خود درآوردن آنها تامین می‌کند. زمانی که مقالات سال ۲۰۱۹ او برای نخستین بار منتشر شدند، چندین خواننده، از جمله خود من، متوجه شدند که اسلوبودین عادت دارد نقل‌قول‌های آثار میزس را به‌صورت دست‌چین‌شده و ناقص ویرایش کند تا این تعبیر «روزنه داخل پرانتز» به سوی تعصبات نژادی را ایجاد کند، درحالی‌که در واقعیت، میزس دقیقا برعکس آن موضوع استدلال می‌کرد. این الگوی نادرست در کتاب جدید او نیز ادامه یافته است.

در یک نمونه بارز، اسلوبودین میزس را متهم می‌کند که «بارها خوش‌بینی محتاطانه‌ای نسبت به دانش احتمالی نژاد ابراز کرده است»، با اینکه این اقتصاددان در واقع نظریه‌های نژادپرستان علمی زمانه خود را محکوم می‌کرد. او برای پشتیبانی از این ادعای خود، عبارتی از کتاب «حکومت قادر مطلق» (Omnipotent Government) نوشته میزس در سال ۱۹۴۴ را نقل می‌کند و طوری القا می‌کند که گویا این عبارت بیانگر دیدگاه‌های شخص این اقتصاددان است: «کمتر مرد سفیدپوستی وجود دارد که از تصویر زندگی‌میلیون‌ها فرد سیاه‌پوست یا زردپوست در کشور خود به وحشت نیفتد.»

اما اسلوبودین جمله بعدی میزس را حذف می‌کند؛ جمله‌ای که کاملا روشن می‌سازد او در حال توصیف تعصبات نژادی دیگران بوده است. میزس با ابراز تاسف نوشته بود که: «تدوین سیستمی که باعث همزیستی مسالمت‌آمیز و همکاری اقتصادی و سیاسی مسالمت‌آمیز میان نژادهای مختلف شود، وظیفه‌ای است که باید توسط نسل‌های آینده به انجام برسد.»

اسلوبودین در ادامه، میزس را متهم می‌کند که در کتاب سال ۱۹۴۰ خود، «اقتصاد ملی» (Nationalökonomie)، «حتی میدان بیشتری به نژادگرایان علمی واگذار کرده است.» او سپس رشته‌ای از نقل‌قول‌ها را ارائه می‌دهد که این برداشت را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند که میزس امیدوار بوده پس از بی‌اعتبار شدن مطالعه وراثت نژادی توسط رژیم نازی، آن را احیا کند. اما متن اصلی تصویر کاملا متفاوتی را برملا می‌سازد.

در بخش‌هایی از متن که حذف شده‌اند، میزس تلاش‌های ناموفق برای پیوند دادن توانایی درک انسان (Verstehen) با وراثت قومی و نژادی را به‌شدت محکوم می‌کند. اسلوبودین به‌جای بافتِ واقعیِ کلام میزس، یک نقل‌قول جداگانه و مربوط به دوره‌ای دیگر درباره نظریه نژاد نازی‌ها را به آن می‌چسباند و به این‌ ترتیب معنای عبارت را تغییر می‌دهد تا با نظریه خودش هماهنگ شود. روایت اسلوبودین در کتاب «فرزندان نامشروع‌ هایک» چنین است:

«می‌توانیم به‌عنوان یک پیش‌فرض در نظر بگیریم که عنصر نژاد در میان عواملی که شخصیت و به‌دنبال آن ارزش‌ها و درکِ ما را شکل می‌دهند، نقشی ایفا می‌کند.» اعتراض میزس به محتوای بالقوه حقیقی نظریه نژاد نبود، بلکه به کاربرد نادرست آن مربوط می‌شد. او نوشت: «در دکترین ناسیونال‌سوسیالیسم و آموزه‌های مشتق‌شده‌ از آن در فاشیسم ایتالیا، میان اظهارات بنیانگذاران زیست‌شناسی نژاد و کاربرد آنها در تبلیغات و سیاست‌های عملی، شکافی غیرقابل‌پر کردن وجود دارد.» به‌زعم او، سیاستی‌سازی فاشیستی از نظریه نژاد نباید آن را برای همیشه بی‌اعتبار کند. او نوشت: «این‌که واژگان کلیدی نظریه نژاد برای توجیه اقداماتی به کار می‌روند که هیچ ربطی به آن ندارند، اندیشه علمی را از مسوولیت اندیشیدن تا انتها در مورد مساله نژادهای انسانی (Menschenrassen) در اهمیت پراکسیولوژیک‌اش بی‌نیاز نمی‌کند.»

اما خود میزس در کتاب «اقتصاد ملی» می‌نویسد: «می‌توانیم به‌عنوان یک پیش‌فرض در نظر بگیریم که عنصر نژاد در میان عواملی که شخصیت و به‌دنبال آن ارزش‌ها و درکِ ما را شکل می‌دهند، نقشی ایفا می‌کند. اما در وضعیت کنونی دانش خود، ما هیچ‌چیز درباره ارتباط میان جسم و ذهن نمی‌دانیم و بنابراین نمی‌توانیم هیچ اظهارنظری بکنیم که آیا و چگونه جسم می‌تواند بر درک تفسیری (Verstehen) انسان تاثیر بگذارد. برخی کوشیده‌اند داوری‌های ارزشی خاصی (انواع درک تفسیری) را به اقوام خاصی نسبت دهند؛ این تلاش‌ها نیز اما شکست خورد، زیرا به‌راحتی می‌توان ثابت کرد که هر تلاشی برای گروه‌بندی افراد بر اساس انواع درک تفسیری، طبقه‌بندی بر اساس قومیت را خنثی می‌کند.»

اسلوبودین می‌کوشد پیوندی مشابه و موازی میان ‌هایک و شبه‌علم وراثت از طریق آنچه «داستان ساوانا» می‌نامد برقرار کند: استعاره‌ای برای گذار جوامع بشری از یک جامعه جمع‌گرا با همبستگی قبیله‌ای به یک نظم فردگرایانه و رقابتی پس از پیدایش تجارت و بازرگانی. در توصیف اسلوبودین، «پیام داستان‌های ساوانا که نئولیبرال‌ها می‌گفتند این بود که قبیله هرگز از بین نخواهد رفت»، و بدین ترتیب ادعا می‌شود که مهر و نشان وراثت نژادی بر سرشت انسان زده شده است. با این حال، این «داستان ساوانا» در واقع در هیچ‌یک از بخش‌ها و نقل‌قول‌های‌هایک که اسلوبودین به آنها ارجاع می‌دهد وجود ندارد! در عوض، خود نویسنده پس از خواندن سخنرانی نامربوطی از چارلز ماری (پژوهشگر علوم سیاسی) که هرگز ارجاعی به ‌هایک ندارد، خودش این استعاره را ضرب و اختراع کرده است.

شیوه تاریخ‌نگاری اسلوبودین، حکایت از یک روش رمزگشایی خاص دارد. او شواهد مستقیم چندانی ارائه نمی‌دهد که نظریه‌پردازان مدرن نژاد، به «روزنه‌های میان‌پرانتزیِ» مورد ادعا در آثار میزس اشاره کرده باشند یا حتی از آنها اطلاع داشته باشند؛ یا اینکه از «داستان ساوانا»ی منتسب به‌ هایک باخبر باشند. اسلوبودین این پیوندها را از طریق تعبیر و تفسیرهای متنی خود استخراج کرده است که تنها در آثار خود کوئین اسلوبودین یافت می‌شوند. 

در جاهای دیگر، تفاسیر تاریخی اسلوبودین، صرفا ارزیابی‌های اشتباه و نادرست از شواهد و مدارک است. کلید اصلی ادعای او‌ هانس هرمان هوپه (Hans-Hermann Hoppe) است؛ فردی که خود را «آنارکو-کاپیتالیست» می‌نامد و در سال‌های پایانی زندگی موری روتبارد (شاگرد آمریکایی میزس)، با او آشنا شد. 

دوران کاری هوپه زمانی به اوج رسید که روتبارد در حال پیگیری یک ائتلاف سیاسی نابجا با جنبش پوپولیستی راست‌گرای پَت بوکانان بود که هوپه امروزه نیز همچنان پیروانی در راست افراطی دارد. با این حال، کمتر اقتصاددان دانشگاهی‌ای او را جدی می‌گیرد و او در میان طرفداران مکتب اتریش شاید بیشتر به این خاطر شناخته‌شده باشد که در اواخر دهه ۱۹۹۰ از انجمن مون پلرن (یکی دیگر از نقاط سیبل همیشگی و خشم‌آلود اسلوبودین) کنار گذاشته شد و دعوتش پس گرفته شد.

اسلوبودین در قرار دادن هوپه در اردوگاه «هم‌گرایی جدید» امروزی درست عمل می‌کند. آثار هوپه حاوی توسل‌های آشکار به نژادگرایان علمی مانند جی. فیلیپ راشتون و حتی رمان تخیلی و نژادپرستانه «اردوگاه مقدسین» نوشته ژان راسپای است؛ رمانی نژادپرستانه که در آن غرب توسط کشتی‌های پر از مهاجران تیره‌پوست تسخیر می‌شود. هوپه در مقاله‌ای در سال ۱۹۹۶ که اسلوبودین به آن ارجاع نمی‌دهد، از حق شهرها برای نصب تابلوهایی جهت منع ورود «مسلمانان، یهودیان، کاتولیک‌ها، سیاه‌پوستان، چینی‌ها، مکزیکی‌ها و غیره... و بیرون انداختن کسانی که این شرایط را برآورده نمی‌کنند به عنوان متجاوز به حریم» دفاع کرد. اما اسلوبودین در تلاش تک‌بعدی خود برای پیوند دادن این باورهای مسموم به اقتصاد مکتب اتریش، واگرایی و انحراف آشکار هوپه از میزس را درباره همین پرسش‌ها کاملا نادیده می‌گیرد.

در کتاب «دموکراسی: الهه‌ای که شکست خورد»، هوپه از تایید «کلاسیک» میزس در مورد مهاجرت بدون محدودیت فاصله می‌گیرد و آن را «وضعیتی بسیار غیرواقع‌گرایانه‌ و چیزی مناسب برای گذشته‌های دور» توصیف می‌کند. اسلوبودین که ظاهرا از این شکاف بی‌خبر است، هوپه را به‌عنوان یک میزسی افراطی تعبیر می‌کند که در مقابل اتریشی‌های «هرمنوتیک» اواخر دهه ۱۹۸۰، یعنی گروهی که حول محور دان لاووی،‌ اقتصاددان، شکل گرفته بود و نظریه ارزش ذهنی اتریشی را با عناصری از فلسفه قاره‌ای تلفیق می‌کرد، ایستاده است. اما هوپه را بهتر است به‌عنوان رقیبی بر سر تصاحب همان سنت قاره‌ای درک کرد: او در مکتب فرانکفورت و تحت نظر یورگن‌ هابرماس در «نظریه انتقادی» تربیت شده بود و کوشید روش‌های آن را با اقتصاد اتریش تلفیق کند. در واقع، دو اثر اصلی علمی هوپه در آن زمان مستقیما این جست‌وجو را نشان می‌دادند: یکی تلاش برای «اصلاح» و تلفیق ماتریالیسم تاریخی مارکس با نظریه ارزش ذهنی اتریش و دیگری به‌کارگیری چارچوب «اخلاق گفتمان» ‌هابرماس در نهاد حقوق مالکیت، که آن را با نام «اخلاق استدلالی» (Argumentation Ethics) بازتعریف کرد.

انحطاط هوپه به سمت نظریه وراثت نژادی، نه از میزس یا‌ هایک، بلکه از ترکیب آموزش‌های فلسفی مکتب فرانکفورت او با جهان‌بینی به شدت محدودکننده و سخت‌گیرانه پیتر بریملو (روزنامه‌نگار) در قبال مهاجرت ناشی می‌شود. اسلوبودین در تلاش خود برای بیرون کشیدن یک شجره‌نامه صرفا اتریشی برای راست تندروی مدرن، پیشگامان را با دیگر گروه‌های متمایز در جناح نژادگرای راست تندرو خلط کرده و یک شاخه کامل از درخت خانواده را که با چپ دانشگاهی تلاقی دارد، از قلم انداخته است.

و دقیقا مشکل اصلی تفسیری این کتاب در همین‌جا نهفته است: نویسنده آن نسبت به هرگونه مدرک و شاهدی که داستانش را بر هم بزند کور است. روایت حاصله در فصل پایانی با یک تصادف و فروپاشی چشم‌گیر به مقصد می‌رسد. اسلوبودین در آنجا تلاش می‌کند ترامپ، جنبش «محافظه‌کاران ملی»، چهره‌های راست افراطی مانند پل گاتفرید و کورتیس یاروین، فضای وبلاگ‌نویسی لیبرتارین حوزه فناوری، بیانیه گریت بارینگتون (GBD) در دوران کرونا، واکنش عمومی به استدلال‌های چپ‌گرایانه نظریه پولی مدرن در جریان بحران تورمی ۲۰۲۲ و بالاتر از همه، خاویر میلی، رئیس‌جمهور لیبرتارین آرژانتین را به هم مرتبط سازد. او به‌قول خودش می‌گوید: «شجره‌نامه‌های ما از ایده‌های [نئولیبرال]، مثل اشعه‌ایکس هستند که هیچ شکی در نیات شوم آنها باقی نمی‌گذارند».

این دسته‌بندی ادعایی پر از تناقضات درونی است. این دسته‌بندی جنگی را که میان لیبرتارین‌های حوزه فناوری که طرفدار قرنطینه بودند و بیانیه گریت بارینگتون (GBD) که مخالف قرنطینه بود درگرفت، کاملا نادیده می‌گیرد.

 این دسته‌بندی هیچ آگاهی و شناختی ندارد از اینکه کورتیس یاروین صریحا میزس و ‌هایک را به نفع یاوه‌گویی‌های ضدسرمایه‌داری فیلسوف قرن نوزدهمی، توماس کارلایل، رد می‌کند. این دسته‌بندی، انتقاد و حمله تند اخیر میلی به هوپه به عنوان یک «احمق اقتصادی» و سخنان تند هوپه علیه رئیس‌جمهور آرژانتین را نادیده می‌گیرد. این دسته‌بندی از شکاف عمیق میان مکتب اتریش طرفدار بازار آزاد (لسه‌فر) و برنامه اقتصادی دولت ترامپ مبتنی بر تعرفه‌ها، سیاست‌های صنعتی و محدودیت‌های مهاجرتی کاملا بی‌خبر است و به شکلی ناشیانه، محافظه‌کاری ملی را زیر برچسب «نئولیبرال» قرار می‌دهد، حتی با اینکه سخنگویان اصلی محافظه‌کاری ملی، نئولیبرالیسم را مسوول مشکلات اقتصادی خود می‌دانند. امروزه بسیاری از افراد در راست افراطی «پست-لیبرال»، با ایدئولوژی اقتصادی شخص اسلوبودین اشتراک بیشتری دارند تا با ایدئولوژی میزس یا‌ هایک!

یک ارزیابی دقیق‌تر از این موضوعات شاید بتواند ظهور سیاسی ترامپیسم و جنبش‌های ناخوشایند مجاور آن را رمزگشایی کند. اما این امر مستلزم وفاداری بیشتری به شواهد و مدارک واقعی و تمایل به فراتر رفتن از شیوه رمزگشایی خاص خود نویسنده است.

* اقتصاددان