اعتبار به کارآمدی اقتصاد چه کمکی میکند؟
از شکسپیر تا اسمیت
هنگامی که پولونیوس در نمایشنامه هملت به لائرتیس میگوید: «نه وامگیرنده باش و نه وامدهنده»، شاید شکسپیر داشت بر اساس تجربه خانوادگی خود سخن میگفت. در اوایل دهه۱۵۷۰، پدر او، جان شکسپیر، چندین بار در دادگاه به وام دادن پول با نرخهای ربوی متهم شد. درحالیکه به زبان امروزی، او یک پرونده را با مصالحه حلوفصل کرد، در پروندهای دیگر محکوم به پرداخت جریمه شد. مشخص نیست که آیا این پروندهها با افول کسبوکار شکسپیرِ پدر مرتبط بودند یا خیر، اما او در نهایت خودش هم زیر بار بدهی رفت و پژواکبخش هشدار پولونیوس شد. طبق قوانین آن زمان، رباخواری، «رذیلتی بسیار کریه و منفور» خوانده میشد.
با این حال، دویست سال بعد، زمانی که آدام اسمیت کتاب «پژوهشی در ماهیت و علل ثروت ملل» خود را نوشت، اعتبار به یک عنصر تثبیتشده در زندگی تجاری تبدیل شده بود. اسمیت یک فصل کامل را به مبحث «سرمایه وامدادهشده با بهره» اختصاص داد. او اشاره کرد که وامگیرنده به وام به چشم سرمایه نگاه میکند؛ سرمایهای که یا میتواند مصرف شود یا به شکلی بهرهورتر، بهعنوان سرمایهای برای یک بنگاه اقتصادی به کار رود. در طول آن دویست سال حدفاصل، اعتبار به یک نهاد اقتصادی تبدیل شده بود.
شکاف میان این دو ستون ادبیات بریتانیا با توسعه و تکامل تجارت انگلستان از شکل قرونوسطایی آن به چیزی که امروز برای ما آشناست، پر شد. بخشی از آن تکامل، درک این واقعیت بود که زمان همیشه با اقدامات مالی ما همخوانی ندارد. هزینهها امروز از راه میرسند، درحالیکه انتظار میرود درآمد فردا حاصل شود. پل زدن بر روی این شکاف، نیازمند هر دو ابزار اعتبار و بهره است. تجارت این موضوع را در عمل حل کرد، اما تبیین چرایی آن نیازمند توسعه علم اقتصاد بود.
اعتبار به این دلیل پدید آمد که زندگی تجاری پیشرفته نیازمند وجود آن است. آن قهرمان اخلاقی، یعنی کارآفرین، اغلب باید نیروی کار و سرمایه را پیش از فروش حتی یک واحد کالا، گرد هم آورد. اعتبار این فاصله زمانی را پر میکند.
به همین دلیل است که اعتبار بارها و بارها و در اشکال مختلفی پدیدار میشود. گاهی اوقات یک وام مستقیم و ساده است. گاهی اعتبار تجاری، پرداخت معوق، یا تنزیل است. گاهی اوقات متناسب با شرایط وامگیرنده طراحی میشود و گاهی با شرایطی مشابه به همه عرضه میگردد. کارکرد زیربنایی همیشه یکسان است: تامین سرمایه برای کسانی که به آن نیاز دارند، در زمانی که به آن نیاز دارند.
تقریبا در هر جامعه غربی، قوانینی علیه رباخواری در کتابهای قانون وجود داشته است و بسیاری هنوز هم دارند. چه چیزی توضیح میدهد که چگونه اعتبار به طور مداوم بر این مخالفتها غلبه میکند؟
استدلالهای قدیمی علیه رباخواری کاملا غیرعقلانی نبودند؛ آنها اغلب یک واکنش اخلاقی به سوءاستفادههای واقعی بودند. بسیاری از قوانین ضد رباخواری از دنیایی برخاستند که در آن استقراض برای سرمایهگذاری تجاری نبود، بلکه برای رهایی از اضطرار و پریشانی بود. یک مرد فقیر تنها به این دلیل وام میگرفت که دچار خشکسالی و از دست رفتن محصول، یک وضعیت اضطراری پزشکی یا دیگر تراژدیهای شخصی شده بود. سود بردن از استیصال و ناچاری انسانی دیگر، ظالمانه و غارتگرانه به نظر میرسید. الهیاتدانان قرونوسطی پول را «عقیم و خنثی» میدانستند، چراکه آن را صرفا یک واسطه مبادله تلقی میکردند. توماس آکویناس استدلال میکرد که دریافت بهره ذاتا ناعادلانه است؛ زیرا مطالبه یک پرداخت مضاعف است: بازگرداندن اصل پول و پرداخت بهایی برای استفاده از آن.
این دکترین زمانی تضعیف شد که جوامع تجاری کشف کردند که پول در یک اقتصاد بازاری در واقع از نظر اقتصادی عقیم نیست. تسلط و کنترل بر پول ارزشمند است زیرا دسترسی به فرصتها را فراهم میکند، به فرد اجازه میدهد عدم قطعیت را تحمل کند و او را از انتظار کشیدن رها میسازد. جامعه غربی از محکوم کردن کل بهره، به سمت متمایز کردن بهره مشروع از ربای استثمارگرانه حرکت کرد و از این طریق، زمان، ریسک و هزینه فرصت را به شکلی واقعبینانهتر منعکس کرد.
با این حال، باورهای قدیمی همچنان پابرجا میمانند. حتی آدام اسمیت نیز فکر میکرد که نرخ بهره باید سقف مشخصی داشته باشد تا به نفع افراد محتاط و مدبر تمام شود؛ این دیدگاه منجر به مکاتبه با جرمی بنتام شد، کسی که استدلال میکرد نرخهای بهره باید بتوانند شناور باشند. استدلال بنتام استدلالی بود که هنوز هم اعتبار دارد: افراد بالغ باید آزاد باشند تا با هر شرایطی که انتخاب میکنند قرارداد ببندند و تلاش برای سرکوب وامدهی با نرخهای بالا فقط مانع از شکلگیری بنگاههای اقتصادی پرریسک اما به طور بالقوه بهرهور خواهد شد.
مناظره میان اسمیت و بنتام نشاندهنده یک نقطه عطف بود. جهان غرب بهطور کلی و تدریجی از این پرسش که «آیا هرگونه پرداخت برای استفاده از پول نامشروع است؟» به سمت این پرسش حرکت کرد که «چه چیزی اخاذی یا سوءاستفاده به شمار میرود؟»؛ و به این ترتیب، وجود اعتبار را از سوءاستفاده از اعتبار جدا کرد، تمایزی که بسیار حائز اهمیت است. یک جامعه میتواند تقلب، اجبار و شرایط حریصانه را محکوم کند؛ اما این بدان معنا نیست که هرگونه بهرهای به معنای غارتگری است.
با این حال، اگر اعتبار تجاری بر قوانین رباخواری پیروز شده بود، به زودی نقد جدیدی پدیدار میشد. کارل مارکس از زاویه دیگری به اعتبار نزدیک شد و آن را بهعنوان بخشی از سیستم استثمار سرمایهداری در نظر گرفت. او در کتاب سرمایه استدلال کرد که اعتبار به سرمایهدار اجازه میدهد پولی را خرج کند که هنوز به دست نیاورده است و از این طریق واقعیت را از انتظار جدا کرده و بهعنوان ابزاری عمل میکند که سرمایهدار به وسیله آن، ارزش تولید کارگر را از او میرباید. این امر به نوبه خود به شرکتها اجازه میداد تا به تولید کالاهایی ادامه دهند که هیچکس علاقهای به خرید آنها نداشت که نتیجه آن مازاد تولید بود؛ همه اینها بر اساس سرابی از «سرمایه موهوم» شکل میگرفت که جهان را ثروتمندتر از آنچه بود نشان میداد و این همان چیزی بود که به بحرانهای مالی منجر میشد.
باورک، اقتصاددان اتریشی در آستانه قرن بیستم بود که تحلیل مارکس را در اثر خود به نام سرمایه و بهره و دیگر رسالههایش ابطال کرد. او درک کرد که انسانها دارای «ترجیح زمانی» هستند و افراد و در واقع جامعه، پاداش فوری را بر پاداش آتی ترجیح میدهند. بنابراین، سرمایهدار نه تنها از کارگر دزدی یا استثمار نمیکند، بلکه در واقع با پرداخت دستمزدهای بالاتر به او برای تولید چیزی که ممکن است تا مدتی فروخته نشود، به او یک پاداش و بهره اضافه پرداخت میکند. اعتبار به سرمایهدار اجازه میدهد این کار را انجام دهد.
دستمزدهایی که مارکس آنها را پایین میدانست، در واقع تنزیلشده هستند؛ زیرا کارگر امروز ۱۰۰دلار دریافت میکند به جای اینکه پتانسیل دریافت ۱۱۰ دلار را در یک سال آینده داشته باشد. آن ۱۰ درصد تنزیل، نشاندهنده بهای دریافت فوری پول است که ترجیح زمانی کارگر را ارضا میکند. بار دیگر، باورک به ما نشان میدهد که اعتبار است که اجازه میدهد این اتفاق بیفتد.
در مورد این استدلال که اعتبار بسترساز بحرانها میشود، نظریه ارزش باورک آشکار میسازد که ناتوانی شرکتها در فروش کالاهای تولیدشده، پدیدهای ناشی از وجود اعتبار نیست، بلکه حاصل محاسبات اشتباه ارزش ذهنی توسط خود شرکت است. باورک با تبیین نظریه ارزش ذهنی به جای ارزش کار، تفسیر مارکس از اعتبار را در هم میکوبد.
بنابراین، دنیای بدون اعتبار، دنیایی بدون استثمار به معنای مدنظر مارکس نخواهد بود. بلکه دنیایی فقیرتر با بنگاههای اقتصادی کمتر، خانههای کمتر، کالاهای بادوام کمتر و تحرک اجتماعی به مراتب کمتری خواهد بود.
از این رو، اعتبار به جای اینکه در حاشیه تولید باشد، در مرکز آن قرار دارد. نباید به اعتبار به عنوان ابزاری برای ارضای مصرفکنندگان کمصبر نگاه کرد، بلکه باید آن را راهی برای هماهنگ کردن مراحل تولید دانست که در طول زمان آشکار میشوند. بهره، بهای چسبیده به استفاده از کالاهای فعلی در دنیایی است که در آن کالاهای آینده تنزیل میشوند و فرآیندهای تولید زمانبر هستند.
شومپیتر بینش مهم دیگری را به این مبحث افزود. در کتاب او به نام نظریه توسعه اقتصادی، اعتبار همان ابزاری است که کارآفرین به وسیله آن کنترل منابع مورد نیاز برای اجرای «ترکیبهای جدید» را به دست میآورد. همانطور که اقتصاددان، دیوید هندرسون، به اختصار در «ده رکن خِرد اقتصادی» خود بیان میکند، تنها راه خلق ثروت، انتقال منابع از کاربردی با ارزش کمتر به کاربردی با ارزش بالاتر است. نوآوری نیازمند بیرون کشیدن نیروی کار و مواد اولیه از کاربردهای تثبیتشده و هدایت دوباره آنها به سمت اهداف آزمایشنشده است، چیزی که معمولا نمیتواند از محل ذخایر نقدی موجود تامین مالی شود. بنابراین، کارآفرین پیش از دستیابی به موفقیت، نیازمند دسترسی به قدرت خرید است. در چارچوب شومپیتر، اعتبار بانکی همان چیزی است که به نوآور اجازه میدهد منابع را از کاربردهای قدیمی برباید و چیز جدیدی را به عرصه وجود بیاورد.
بنابراین، اعتبار در واقع به بازآرایی اقتصاد در جهت بهبود آن کمک میکند و پیش از آنکه بازار آن آزمایش را تایید کرده باشد، بودجهاش را تامین میکند. از این رو، شومپیتر اعتبار را پارهای تنیده در کارآفرینی، نوآوری و پیشرفت اقتصادی میدانست. جامعهای که خواهان افزایش ثروت است اما اعتبار را خوار میشمارد، مانند مردی است که میخواهد در قرعهکشی برنده شود اما از خرید بلیت امتناع میورزد.
انسانها در طول زمان زندگی میکنند و این به آن معناست که خواستهها، درآمدها، تعهدات و برنامههای آنها به طور مرتب در یک خط قرار نمیگیرند. ریسک، گریزناپذیر است، اما اعتبار همان چیزی است که تمدن را تحت این شرایط بادوام میسازد. خانوادهها میتوانند از شوکها جان سالم به در ببرند، شرکتها میتوانند تولید را سازماندهی کنند، کارآفرینان میتوانند نوآوری داشته باشند و پساندازکنندگان میتوانند با ارائه سرمایهای که به خانوادهها، شرکتها و کارآفرینان کمک میکند، ثروت خود را رشد دهند.
ما میتوانیم به بحث درباره اینکه چه قوانینی باید بر وامدهی حاکم باشد، چه شرایطی سواستفادهگرانه است و کدام چارچوب قانونی به بهترین شکل فرآیند تقلب و زیادهروی را منضبط میکند، ادامه دهیم (اگرچه شاید بهتر باشد در این یک مورد محدود، بیشتر به سمت بنتام تمایل داشته باشیم تا اسمیت). اعتبار در هر کجایی وجود دارد که مردم نیاز دارند هزینه تلاشِ اکنون را با منفعتِ دیرهنگام پاداشهای بعدی مدیریت کنند. به عبارت دیگر، این اعتبار است که به ما اجازه میدهد هر چیزی بادوامتر از معیشت یکروزه بسازیم، فارغ از اینکه تجربه پدر شکسپیر چه بوده است.
* محقق اقتصادی