علم اقتصاد به مدار توجه به فرهنگ بازگشته است؛
جمهوری اهل قلم
این تحول فرهنگی، که توسط نخبگان فکری در یک جامعه فراملی به نام «جمهوری اهل قلم» پیش برده شد، به پذیرش باورهایی منجر شد که دانش باید جهانی، مشترک و از طریق جستوجوی بیطرفانه و مبتنی بر شواهد به دست آید. این باورها، که ریشه در ایدههای فرانسیس بیکن مبنی بر «تسلط بر طبیعت از طریق اطاعت از آن» داشت، امکان پیشرفت مداوم تکنولوژی را فراهم کرد.
مروری بر نظریه فرهنگ رشد
جهان مدرن شاهد پدیدهای بیسابقه در تاریخ بشر بوده است؛ این پدیده، یعنی رشد اقتصادی پایدار از حدود دو قرن پیش آغاز شد و منجر به افزایش چشمگیر بهرهوری، درآمد سرانه و استانداردهای زندگی بشری شد. این تحول عظیم، که برخی آن را عصر انباشت ثروت نامیدهاند، پرسشهای بنیادینی را در مورد علل و ریشههای آن مطرح کرده است. چرا جوامع امروزی توانستهاند به نوآوریهای بزرگ دست یابند که به طور مداوم استانداردهای مادی زندگی را ارتقا داده است؟ چرا این رشد در مقیاس و سرعت کنونی در اروپا، بهویژه از قرن هفدهم و هجدهم، آغاز شد و نه در تمدنهای دیگر مانند چین یا هند؟ و آیا این فرهنگ رشد که چنین پیشرفتی را ممکن ساخت، در آینده نیز پایدار خواهد ماند؟ این پرسشها در قلب بحث درباره ریشههای اقتصاد مدرن قرار دارند و پاسخ به آنها نیازمند بررسی عمیق عوامل فرهنگی، نهادی و تاریخی است که این تحول را شکل دادهاند.
رشد اقتصادی مدرن، برخلاف دورههای پیشین که شاهد پیشرفتهای موقت یا رشدهای محدود بودند، به دلیل توانایی منحصربهفرد جوامع مدرن در ایجاد و حفظ نوآوریهای مداوم مشخص میشود. پیش از انقلاب صنعتی، پیشرفتهای فناوری، مانند اختراع چرخ، کنترل آتش یا گسترش آسیابهای آبی، به دلیل کند بودن و جبران شدن توسط رشد جمعیت، نتوانستند به افزایش پایدار درآمد سرانه منجر شوند. این پدیده، که به تله مالتوس معروف است، مانع از آن شد که جوامع پیشامدرن از پیشرفتهای خود برای ایجاد رشد اقتصادی پایدار بهره ببرند اما از حدود سال ۱۸۰۰، آبشاری از نوآوریها در اروپا، بهویژه در بریتانیا، این چرخه را شکست و منجر به افزایش بیسابقهای در بهرهوری و رفاه شد. این تحول تاریخی، که از آن بهعنوان "انقلاب صنعتی" یاد میشود، نتیجه چه عواملی بود؟ آیا صرفا انباشت سرمایه فیزیکی یا آموزش نیروی انسانی کافی بود؟ شواهد نشان میدهد که این عوامل به تنهایی نمیتوانند این جهش عظیم را توضیح دهند. در عوض، پیشرفت فناوری، که از طریق رشد سریع بهرهوری کل عوامل تولید ممکن شد، در مرکز این تحول قرار دارد.
یکی از فرضیههای کلیدی برای توضیح این پدیده، تغییر در باورهای فرهنگی نسبت به طبیعت و چگونگی استفاده از دانش برای بهبود زندگی انسان است. این باور که انسان میتواند با درک قوانین طبیعت و اطاعت از آنها، طبیعت را به خدمت خود درآورد، در قرن هفدهم شکل گرفت و به تدریج در میان نخبگان فکری گسترش یافت. این ایده، که ریشه در فلسفه افرادی مانند فرانسیس بیکن دارد، بر این اصل استوار است که دانش انسانی و قدرت انسانی در یک نقطه به هم میرسند. به عبارت دیگر، برای تسلط بر طبیعت، ابتدا باید قوانین آن را شناخت و از آنها پیروی کرد. این دیدگاه، که بهعنوان یک باور فرهنگی بنیادی مطرح شد، نه تنها نگرش به طبیعت را تغییر داد، بلکه شیوه تولید و انتشار دانش را نیز دگرگون کرد. این تغییر فرهنگی که به تدریج در اروپا ریشه دواند به تشکیل جامعهای از روشنفکران منجر شد که به «جمهوری اهل قلم» معروف بود. این جامعه، شبکهای فراملی از دانشمندان و متفکران بود که باور داشتند دانش باید جهانی، اشتراکی و از طریق جستوجوی بیطرفانه و شکاکانه به دست آید. این شبکه فکری، که در قرن هفدهم و هجدهم شکوفا شد، ارزشهایی را ترویج کرد که امروزه بهعنوان اصول بنیادین علم مدرن شناخته میشوند؛ اشتراکگذاری دانش، جهانشمولی، بیطرفی و شکگرایی. این اصول به دانشمندان اجازه داد تا از محدودیتهای گروهی یا محلی فراتر روند و دانش را بهعنوان یک دارایی عمومی در نظر بگیرند. این رویکرد جدید به دانش، همراه با اعتقاد به امکان استفاده از آن برای بهبود تولید و رفاه انسانی، زمینهساز نوآوریهای مداومی شد که اقتصاد مدرن را تعریف کرد. اما چرا این تحول در اروپا رخ داد و نه در تمدنهای دیگر؟ پاسخ به این پرسش نیازمند بررسی شرایط تاریخی و سیاسی خاصی است که اروپا را از دیگر مناطق جهان متمایز ساخته بود.
یکی از ویژگیهای برجسته اروپا در این دوره، ترکیبی منحصربهفرد از چندپارگی سیاسی و وحدت فرهنگی بود. پس از فروپاشی امپراتوری روم در غرب، اروپا به مجموعهای از دولتها، شهرها و نهادهای خودمختار تقسیم شد که با یکدیگر رقابت میکردند. این تکهتکه شدن سیاسی، برخلاف تمرکز قدرت در تمدنهایی مانند چین، به حاکمان اجازه نداد که به راحتی نوآوریهای فکری یا عقاید غیرمتعارف را سرکوب کنند. در عین حال، اروپا از یک وحدت فرهنگی و فکری نسبی برخوردار بود که از میراث کلاسیک، کلیسای مسیحی و استفاده از زبان لاتین بهعنوان زبان مشترک نخبگان و محققین ناشی میشد. این وحدت فرهنگی به روشنفکران اجازه داد تا ایدهها را به راحتی در سراسر مرزهای سیاسی و زبانی مبادله کنند و شبکهای پویا از تبادل دانش ایجاد کنند. این «بازار ایدهها»، که در آن عقاید جدید مورد آزمایش قرار گرفته و رقابت میکردند، به نوآوران فرهنگی اجازه داد تا بر محافظهکاری فکری غلبه کنند و باورهای جدیدی را ترویج دهند.
این شرایط با آنچه در تمدنهای دیگر، رخ داد در تضاد بود. مثلا در چین، علیرغم پیشرفتهای قابلتوجه در فناوری و علم در دورههای پیشین، مانند سلسله سونگ، احترام عمیق به سنتها و اقتدار "قدما" مانع از ظهور یک بازار رقابتی برای ایدهها شد. درحالیکه چین از یک نظام متمرکز برخوردار بود که هماهنگی و ثبات را تقویت میکرد، فقدان یک مکانیسم هماهنگکننده مانند بازار ایدهها، نوآوریهای فکری را محدود کرد. این تفاوت در مسیرهای فکری، همراه با شرایط تاریخی خاص، توضیح میدهد که چرا علم مدرن و رشد اقتصادی پایدار ابتدا در اروپا ظهور کرد.
با این حال، آیا این تحول صرفا نتیجه شرایط تاریخی بود یا عوامل فرهنگی خاصتری نیز در آن دخیل بودند؟ یکی از نکات کلیدی این است که تغییر فرهنگی در اروپا و حتی به صورت کلی هر نوع تغییرات یا تداوم تنوع فرهنگی، نتیجه انتخابهای فردی و تعاملات اجتماعی است.
روشنفکرانی که بهعنوان "کارآفرینان فرهنگی" شناخته میشدند، مانند بیکن و نیوتن، نقش مهمی در ترویج ایدههای جدید ایفا کردند. آنها نه تنها ایدههای نوآورانهای ارائه کردند، بلکه دیگران را متقاعد کردند که این باورها را بپذیرند. این فرآیند، که از طریق ترغیب و انتشار فرهنگی انجام شد، به تدریج نگرشهای جدیدی را در مورد علم و فناوری در میان نخبگان و سپس در بخشهای وسیعتری از جامعه جا انداخت. این تغییر فرهنگی، همراه با ایجاد هنجارهای اجتماعی مانند تحمل دیدگاههای غیرمتعارف، استانداردهای دقیق مبتنی بر شواهد و آزمایشهای قابل تکرار و نگرش مثبت به همکاری و شفافیت، بستری را فراهم کرد که نوآوریهای فناوری را تقویت کرد. این دیدگاه که فرهنگ نقشی محوری در رشد اقتصادی مدرن ایفا کرده است، چالشی برای توضیحات سنتیتر است که بر انباشت سرمایه یا نهادهای رسمی مانند حقوق مالکیت تاکید دارند. اگرچه نهادهای بازارمحور، مانند حفاظت از حقوق مالکیت و اجرای قراردادها، برای رشد پایدار ضروری هستند، اما به تنهایی برای توضیح جهش عظیم اقتصادی کافی نیستند. برای قرنها، جوامع مختلف از نهادهای مشابهی برخوردار بودند بدون اینکه شاهد رشد اقتصادی پایدار باشند. آنچه اروپا را متمایز کرد، ظهور یک فرهنگ دانش بود که نه تنها به تولید دانش جدید، بلکه به انتشار گسترده آن اهمیت میداد. این فرهنگ، که در نهادهایی مانند جمهوری قلم و بعدها جمهوری علم تجسم یافت، بهعنوان یک نهاد غیررسمی عمل کرد که بازار ایدهها را رونق بخشید.
یکی از جنبههای نظریه فرهنگ رشد، تاکید بر این است که این تحولات فرهنگی و نهادی نتیجه طراحی آگاهانه نبودند، بلکه بهعنوان پیامدهای غیرمنتظره رفتارهایی ظهور کردند که توسط انگیزههای فردی هدایت میشدند. برای مثال، دانشمندان و روشنفکران در جمهوری اهل قلم به دنبال کسب شهرت و حمایت مالی بودند، که آنها را به اشتراکگذاری دانش و همکاری با دیگران ترغیب کرد. این رفتارها به تدریج به ارزشهایی تبدیل شدند که دسترسی آزاد به دانش را بهعنوان یک اصل اجتماعی تثبیت کردند. این فرآیند نشاندهنده تعامل پیچیده بین فرهنگ و نهادها است، جایی که باورهای فرهنگی مشروعیت نهادها را فراهم میکنند و نهادها به نوبه خود این باورها را تقویت میکنند.
با این حال، این تحلیل پرسشهایی را درباره نقش خاص برخی مناطق، مانند بریتانیا، در این تحول مطرح میکند. آیا بریتانیا به دلیل ترکیب منحصربهفردی از فرهنگ علمی و اخلاق بورژوازی، که به آزادی و کرامت طبقه متوسط (و حتی وجود همان طبقه متوسط) اهمیت میداد، نقش ویژهای ایفا کرد؟ برخی استدلال میکنند که این ترکیب فرهنگی در بریتانیا، که از هلند الهام گرفته بود و در طول قرن هفدهم از طریق تحولات مذهبی و سیاسی تکامل یافت، به انتشار گستردهتر نگرشهای علمی و کارآفرینانه کمک کرد. این امر ممکن است توضیح دهد که چرا انقلاب صنعتی ابتدا در بریتانیا آغاز شد و سپس به سایر نقاط اروپا و جهان گسترش یافت.
با این حال، جوئل موکر، نوبلیست اقتصاد سال گذشته، معتقد است که حتی بدون رهبری بریتانیا، فرهنگ علمی مشترک در اروپا، که در جمهوری اهل قلم ریشه داشت، در نهایت به رشد اقتصادی منجر میشد. این پیشبینی جسورانه نیز پرسشهایی را درباره چگونگی انتشار این فرهنگ به بخشهای وسیعتری از جامعه بدون الگوی بریتانیا مطرح میکند. جوئل موکر مکانیسمهای انتقال و تغییر فرهنگی را در مرکز روایت خود قرار میدهد. این واقعیت که باورهای فرهنگی «برای همیشه تغییرناپذیر» نیستند بلکه موضوع انتخاب هستند، در تحلیل او حیاتی است. همانطور که او اشاره میکند «میزان انحراف افراد از پیشفرضهای خود و پذیرش ایدههای فرهنگی جدید، متغیر کلیدی است که امکان تغییرات فرهنگی چشمگیر را فراهم میکند.» در واقع، موکر به گروه کوچک اما برجستهای از پژوهشگران تاریخ اقتصادی تعلق دارد که تغییرات در فرهنگ و ایدئولوژی را به عنوان علل اساسی توسعه مدرن ارائه کردهاند.
یکی دیگر از پرسشهای کلیدی این است که آیا این فرهنگ رشد، که چنین پیشرفتی را ممکن ساخت، در آینده پایدار خواهد ماند؟ پیشرفتهای فناوری ارتباطات در قرن بیستم و بیستویکم، که تبادل اطلاعات را تقریبا بدون هزینه کرده است، نویدبخش تسریع نوآوریهای فناوری است. اما پایداری این فرهنگ به ادامه پایبندی به ارزشهای علمی مانند مشاهده دقیق، منطق و آزمایش بستگی دارد. با این حال، نشانههایی از تردید نسبت به علم در جوامع مدرن وجود دارد، جایی که برخی علم را صرفا روایتی مانند اسطوره میدانند. این چالشها، همراه با ماهیت غیرقابل پیشبینی تکامل فرهنگی، پرسشهایی را درباره آینده رشد اقتصادی مطرح میکند. آیا جوامع مدرن میتوانند ارزشهای علمی را که از جمهوری اهل قلم و روشنگری به ارث بردهاند، حفظ کنند؟ این سوالی است که همیشه باقی خواهد ماند.
* نویسنده و پژوهشگر