رابطه میان درآمد و خوشحالی بررسی شد؛
رفاه شادی میآورد؟

دیوید ویل*: در سال 1930 جان مینارد کینز مقاله قابل توجهی با عنوان «امکانات اقتصادی برای نوادگان ما» نوشت. کینز تاریخچه رشد اقتصادی را مرور کرد و در نظر گرفت که اگر رشد مرکب با سرعت فعلی خود برای یک قرن دیگر ادامه یابد، چه اتفاقی خواهد افتاد. او محاسبه کرد که چنین رشدی استاندارد زندگی را بین 4 تا 8 برابر افزایش میدهد. کینز به این نتیجه رسید که با رشدی به این بزرگی، بشریت میتواند مشکل اقتصادی کمیابی را حل کند. کینز پیشبینی کرد که با یک قرن دیگر رشد، مشکل اصلی پیش روی یک فرد از چگونگی به دست آوردن کالاها و خدمات کافی به نحوه لذت بردن معنادار از اوقات فراغت فراوان خود تغییر خواهد کرد، «چگونه از آزادی خود در برابر مراقبتهای اقتصادی شدید استفاده کند، چگونه فراغتی را که علم و بهره مرکب برای او به ارمغان آورده است، اشغال کند تا عاقلانه و خوب زندگی کند.»
با وجود رکود بزرگ، جنگ جهانی دوم و رویدادهای دیگری که پس از انتشار مقاله کینز رخ داد، واقعیت این است که رشد مرکب به سختی با نرخی که کینز پیشبینی کرده بود، ادامه یافت. درآمد سرانه در بریتانیا از زمان مقاله کینز چهار برابر شده است. اما با توجه به گذشت فقط چهارپنجم از مدت زمانی که او فکر میکرد، واضح است که قسمت دوم پیشبینی کینز بهشدت اشتباه است. رونق در اوقات فراغت که او پیشبینی کرده بود به وقوع نپیوست. مردم در بسیاری از ثروتمندترین کشورها به جای نگرانی در مورد چگونگی گذراندن اوقات فراغت فراوان خود، به همان سختی کار میکنند که پیشینیان خود در 80 سال پیش کار میکردند؛ ظاهرا به این دلیل که احساس میکنند انجام این کار برای رسیدن به استاندارد زندگی مورد نظر ضروری است. به عنوان مثال، جولیت شور، اقتصاددان، در کتاب خود به نام «آمریکایی پرکار: افول غیرمنتظره اوقات فراغت»(1992)، گزارش میدهد که گرایش در ایالات متحده به سمت این است که مردم ساعات بیشتری را وقت بگذارند، کار را از محل کار به خانه ببرند و بهطور فزایندهای برای گذراندن اوقات فراغت یا در کنار خانواده بودن تحت فشارند.
همچنین شکست مردم در حرکت فراتر از مشکل اقتصادی نیازمندی، فقط در مورد فقرا صدق نمیکند. به عنوان مثال، در چندین مبارزه انتخاباتی ریاستجمهوری ایالات متحده(از جمله سال 2012)، یکی از معدود موضوعاتی که همه نامزدها میتوانستند روی آن اتفاقنظر داشته باشند، این بود که طبقه متوسط از نظر اقتصادی با مشکل مواجه بود. حتی در ثروتمندترین کشورهای جهان، به نظر میرسد مشکل اقتصادی کمیابی، به حل آن از زمان کینز نزدیکتر نیست.
توجه به این حقایق این سوال را ایجاد میکند که آیا ممکن است رشد مردم را شادتر نکند یا حداقل آنقدر که انتظار دارند خوشحال نشوند؟ به عنوان نقطه شروع در پاسخ به این سوال، میتوان به رابطه بین درآمد و شادی در یک کشور نگاه کرد. شکل رابطه بین شادی و درآمد گزارش شده توسط افراد در ایالات متحده از نظرسنجیهای انجام شده در سال 1996 - 1994 را نشان میدهد. نقاط داده شده میانگین سطح درآمد و سطح متوسط شادی برای هر دهک از توزیع درآمد است. شادی توسط خود خانوادهها گزارش میشود، در مقیاسی که 1- «خوشحالی نه چندان زیاد»، 2- «خوشحال» و 3- «بسیار خوشحال» است. درآمد تنها عامل تعیینکننده شادی نیست، اما به وضوح شادی با درآمد افزایش مییابد به این معنا که دوبرابر شدن درآمد، شادی را تقریبا 0.09 امتیاز افزایش میدهد. این یافته که درآمد با شادی در یک کشور همبستگی دارد کاملا قوی است: دهها بار در تعداد زیادی از کشورها تکرار شده است.
ممکن است تصور شود این یافته که افراد ثروتمند در یک کشور شادتر از افراد فقیر هستند، بهطور خودکار نشان دهد که مردم در کشورهای ثروتمند بهطور متوسط شادتر از مردم کشورهای فقیر هستند و بهطور مشابه میانگین شادی در یک کشور با افزایش سطح متوسط درآمد سرانه افزایش مییابد. با این حال، لزوما چنین نیست. در واقع به راحتی میتوان به سناریوهایی که درست نیستند، فکر کرد.
در نظر بگیرید که چه اتفاقی میافتد، برای مثال، اگر رضایت اقتصادی افراد نه تنها به میزان مصرف آنها بستگی داشته باشد، بلکه به این بستگی داشته باشد که مصرف آنها چگونه با معیارهایی که برای مقایسه استفاده میکنند، مرتبط است. این معیار ممکن است مصرف افراد دیگر در اطراف آنها باشد؛ به عنوان مثال، افراد دیگری که در یک کشور زندگی میکنند. کسی که مثلا 20هزار دلار در سال مصرف میکند، اگر در کشوری زندگی کند که میانگین مصرف آن 10هزار دلار است، خوشحالتر از زمانی است که در کشوری زندگی کند که میانگین مصرف آن 30هزار دلار است. شکل بسیار ساده این پدیده این است که مردم به سطح مطلق مصرف خود اهمیت ندهند، بلکه به رتبه خود در سلسله مراتب مصرف اهمیت دهند.(به نظر میرسد اهمیت دادن به وضعیت نسبی خود یک ویژگی ذاتی انسان است. ژولیوس سزار گفت: «من ترجیح میدهم در دهکدهای کوچک در گال، اول باشم تا اینکه در فرماندهی رم دوم باشم.»)
اگر مردم مصرف خود را با میانگین مصرف اطراف خود مقایسه کنند، آنگاه رشد بهطور متوسط مردم را شادتر نخواهد کرد، زیرا به همان اندازه که مصرف آنها را افزایش میدهد، معیار افراد را نیز بالا میبرد. پدیده مشابهی میتواند رخ دهد اگر مردم مصرف خود را با آنچه به آن عادت کردهاند، مقایسه کنند؛ یعنی با مصرف گذشته خودشان. در این مورد، رشد مستمر فقط برای حفظ نسبت ثابت مصرف فعلی به سطح معیار مورد نیاز است. این تفسیر توضیح میدهد که چرا پیشبینی کینز محقق نشد: کینز درک نمیکرد که مردم از درآمدی چهار برابر درآمد او راضی نمیشوند، زیرا او خود را به جای آنها میگذاشت؛ یعنی تصور میکرد که مردم در 100 سال آینده همان معیارهایی را که او استفاده میکرد اعمال خواهند کرد. او متوجه نشد که پس از 100 سال مصرف رو به رشد، مردم معیارهای خود را تغییر خواهند داد. آنها به استاندارد مصرف بالاتر عادت خواهند کرد، بنابراین آنطور که او تصور میکرد احساس خوبی نخواهند داشت.
هر دوی این موارد نمونههایی از چیزی هستند که اقتصاددانان آن را مقایسه مطلوبیت مینامند(استیونسون و ولفرز، 2008). نام جالبتر برای این موضوع «تردمیل لذتبخش» است که به خوبی ایده دویدن رو به جلو را به تصویر میکشد، اما هرگز به جایی نمیرسد. با توجه به اینکه رشد که باعث شادی مردم میشود دیگر از نظر منطقی ضروری نیست، این سوال تجربیتر میشود: آیا در عمل رشد واقعا مردم را شادتر میکند؟ نخستین اقتصاددانی که بهطور سیستماتیک این سوال را بررسی کرد ریچارد ایسترلین بود که در سال 1974 مجموعهای از مطالعات را در مورد این موضوع نوشت. نتیجهگیری او که به پارادوکس ایسترلین معروف شد، این بود که هیچ ارتباطی بین سطح درآمد یک کشور و متوسط شادی ساکنان آن وجود ندارد. ایسترلین و پیروانش به دادههای حاصل از نظرسنجیهای مربوط به شادی متوسط در کشورهای مختلف نگاه کردند. از مطالعات آنها دو یافته به دست آمد. اول، در تحلیلهای مقطعی، به نظر میرسید که میانگین شادی با درآمد سرانه تا سطحی از درآمد افزایش مییابد - بهطور کلی حدود 15هزار دلار سرانه - اما بعد از آن رابطه ثابت بود.
دوم، در داخل کشورها در طول زمان، به نظر میرسد هیچ رابطه آماری معنیداری بین نرخ رشد درآمد و افزایش شادی در طول زمان وجود ندارد. در یکی از یافتههای برجستهتر در این راستا، رضایت از زندگی گزارششده توسط افراد در ژاپن طی دوره 1991-1958 تغییری نکرد، گرچه تولید ناخالص داخلی سرانه واقعی 6 برابر افزایش یافت(فری و استاتزر، 2002) . ایسترلین این یافتهها را دقیقا به نوع کاربرد مقایسهای که قبلا مورد بحث قرار گرفت، نسبت داد.
با این حال، کارهای جدیدتر، این یافتهها را مورد تردید قرار داده است. بتسی استیونسون و جاستین ولفرز، اقتصاددان، با استفاده از اطلاعات در دوره زمانی طولانیتر و برای کشورهای بیشتری نسبت به کارهای قبلی، تحلیل مجدد گستردهای از دادههای شادی را انجام دادند. در میان سایر مشکلات دادهها، استیونسون و ولفرز در طول زمان تغییراتی در جملهبندی سوالات ایجاد کردند. به عنوان مثال، در ژاپن، شادی در مقیاس پنج درجهای اندازهگیری شد. در نظرسنجیهای اولیه، بالاترین سطح شادی به این صورت تعریف میشد: «اگرچه من بیاندازه راضی نیستم، اما بهطور کلی اکنون از زندگی راضی هستم». بعدا، دسته برتر شادی به «کاملا راضی» تغییر یافت که بسیار مورد توجهتر بود.
استیونسون و ولفرز دریافتند که حداقل برای کشورهایی که به صورت مقطعی به آنها نگاه میشود، پارادوکس ایسترلین کاملا ناپدید میشود: نه تنها شادی متوسط با درآمد افزایش مییابد، بلکه «شیب درآمد رفاهی» (میزان شادی اضافی مرتبط با افزایش یک درصدی درآمد) نیز چه با نگاه کردن به افراد داخل یک کشور و چه با مقایسه متوسط شادی و درآمد متوسط در بین کشورها، تقریبا یکسان است. با نگاهی به رشد شادی در یک کشور در طول زمان، همهچیز پیچیدهتر میشود. استیونسون و ولفرز ادعا میکنند شواهدی پیدا کردهاند که نشان میدهد متوسط شادی یک کشور زمانی افزایش مییابد که متوسط درآمد آن کشور افزایش یابد(با همان شیب درآمد رفاهی که در موارد دیگر مشاهده میشود). اما ایسترلین، در رد کار خود، ادعا میکند که این رابطه بین شادی و درآمد فقط در چرخههای تجاری(رونق و رکود) صادق است، نه در بلندمدت(ایسترلین و همکاران، 2010). با این حال، در هر صورت، فقدان شواهد آماری معنادار مبنی بر اینکه رشد در یک کشور باعث افزایش شادی میشود، با یافتههای اینکه رشد باعث افزایش شادی نمیشود، یکسان نیست.
اینکه شکست پارادوکس ایسترلین خبر خوب یا بدی خواهد بود، به دیدگاه فرد بستگی دارد. برای مردم کشورهای ثروتمند، به نظر خبر خوبی است. بر اساس دیدگاه ایسترلین، رشد کشورهای ثروتمند در آینده باعث افزایش شادی نمیشود، زیرا مردم بهطور مداوم استانداردهایی را که خود را با آن مقایسه میکنند، بالا میبرند. با این حال، اگر ایسترلین اشتباه میکند، دلیلی وجود ندارد که یک قرن دیگر رشد خوب نتواند همه را حتی بیشتر خوشحال کند. از سوی دیگر، درست بودن فرضیه ایسترلین وقتی به نابرابری در جهان میاندیشد، جنبه مثبت قابل توجهی خواهد داشت. دلیل آن این است که تا حدی فرضیه ایسترلین درست است، نابرابری در شادی به مراتب کمتر از نابرابری در درآمد است.
* اقتصاددان