کشور نفت و نظامیان!

در نیمه نخست قرن شانزدهم، مرکز فعالیت‌های اروپائی‌ها به ساحل شمال‌غربی منتقل شد؛ جایی که خاندان بانکدار ولسر از آلمان، امتیاز اکتشاف را به دست آوردند. با این حال، آلمانی‌ها نتوانستند فلزات گران‌بها بیابند یا منطقه را به‌طور دائمی در اختیار بگیرند و اسپانیا در سال ۱۵۴۶ این ناحیه را بازپس گرفت. افسانه‌های «ال دورادو» یا«مرد طلایی» کاوشگران را به سرزمین ونزوئلا کشاند؛ لوپه د آگیره اسپانیایی یکی از این کاوشگران ماجراجو بود. از سوی دیگر، والتر رالی انگلیسی در جست‌وجوی شهر افسانه‌ای طلا که گفته می‌شد تحت فرمانروایی ال دورادو است، رود اورینوکو را درنوردید اما دست خالی بازگشت.

در نیمه دوم قرن شانزدهم،اسپانیایی‎‌ها در مناطقی از ونزوئلا به کشاورزی پرداختند و نیروهای بومی را به کار گرفتند. کاراکاس در سال ۱۵۶۷ بنیان گذاشته شد و تا سال ۱۶۰۰ بیش از ۲۰ سکونتگاه در رشته‌کوه آند ونزوئلا و سواحل کارائیب شکل گرفت. در سده‌های هفدهم و هجدهم، فرقه‌های مختلف مذهبی کاتولیک رومی به‌تدریج مناطق لیانوس و ماراکایبو را تحت کنترل خود درآوردند. اقتصاد استعمار بر کشاورزی و دامداری استوار بود. ذرت، لوبیا و گوشت گاو غذای اصلی مردم و ساکنان مهاجر ونزوئلا را تشکیل می‌داد؛ شکر، کاکائو، تنباکو و پوست دام نیز اقلام اصلی صادرات بود.

رقبای اروپایی اسپانیا، یعنی فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها و سپس هلندی‌ها، تا اوایل قرن هجدهم موفق شدند بیشتر تجارت ونزوئلا را در دست بگیرند؛ تا اینکه اسپانیا یک شرکت انحصاری بازرگانی تاسیس کرد. با این حال، منافع این شرکت با منافع تولیدکنندگان ونزوئلایی در تضاد بود و آنان در دهه ۱۷۸۰ این شرکت را مجبور به انحلال کردند.  جامعه ونزوئلا در دوران استعمار تحت رهبری نمایندگان تاج‌وتخت اسپانیا بود. دیوان‌سالاران سلطنتی مناصب عالی حکومتی را در انحصار خود داشتند و روحانیون اسپانیایی مقام‌های عالی کلیسا را دست گرفتند.

اما سفیدپوستان زاده قاره آمریکا با تبار اروپایی، مالک زمین و ثروت بودند و از قدرت خود برای به بند کشیدن نژادهای غیرسفید استفاده می‌کردند: افراد دورگه اروپایی - بومی و اروپایی -آفریقایی معمولا فاقد مالکیت، منزلت اجتماعی و نفوذ سیاسی بودند؛ بومیان به کار اجباری در مزارع داخلی گمارده می‌شدند یا در زمین‌های حاشیه‌ای اسکان داده می‌شدند؛ و آفریقاییان سیاه‌پوست برده در کشتزارهای ساحلی کار می‌کردند. ونزوئلا در سده‌های شانزدهم و هفدهم از طریق دادگاه عالی سانتو دومینگو و پس از ۱۷۱۷از طریق نیابت‌السلطنه گرانادای جدید اداره می‌شد؛ اما در عمل، ونزوئلایی‌ها در دوران استعمار از خودمختاری منطقه‌ای برخوردار بودند.

 جنبش استقلال ونزوئلا

در سال ۱۷۹۷ گروهی از سفید پوستان اروپایی‌تبار، سرزمین و متصرفات خود را به عنوان یک جمهوری مستقل اعلام کردند. هرچند این تلاش شکست خورد، اما نویدبخش جنبش‌های انقلابی بود که به‌زودی آمریکای لاتین را فراگرفت. در سال ۱۸۰۶، فرانسیسکو دِ میراندا که در انقلاب فرانسه به‌عنوان ژنرال خدمت کرده و در کنار فرانسویان علیه پروس و روسیه جنگیده بود با گروهی از جنگجویانی که در نیویورک گرد آورده بود، کوشید به ساحل ونزوئلا وارد شود، اما ناکام ماند. چهار سال بعد، رهبران انقلابی او را به کلمبیا فراخواندند تا ریاست هیات حاکم را بر عهده گیرد؛ این هیات قانون اساسی را تدوین کرد و کشوری مستقل بنیان گذاشت. میراندا سال ۱۸۱۶ در زندان اسپانیایی‌ها درگذشت.

 اسطوره بولیوار

در اوایل سال ۱۸۱۳، هیات انقلابی سیمون بولیوار را به فرماندهی نیروهای ونزوئلا منصوب کرد. بولیوار، زمین‌دار ثروتمند که سال ۱۷۸۳ در کاراکاس زاده شده بود، توانست استعمارگران و سلطنت‌طلبان اسپانیایی را به کمک سیاه‌پوستان شکست دهد. جمهوری بزرگ کلمبیا(Gran Colombia) با پایتختی بوگوتا در ۱۷دسامبر ۱۸۱۹ اعلام شد و بولیوار به ریاست آن رسید. در ۲۴ژوئن ۱۸۲۱، نیروهای بولیوار با پشتیبانی سواره‌نظام‌ها به فرماندهی ژنرال خوزه آنتونیو پائس، ارتش اصلی سلطنت‌طلبان اسپانیایی را در نبرد کارابوبو شکست دادند.

آخرین نیروهای سلطنت‌طلب در ۹ اکتبر ۱۸۲۳ در پورتو کابیو تسلیم شدند. سال بعد، ارتش بولیوار به جنوب رفت و پرو را آزاد کرد و در ۱۸۲۵بولیوی را از سلطه اسپانیا رها ساخت. ونزوئلایی‌ها به‌سبب شدت نبردها در سرزمین خود و شمار بالای نیروهایی که به جبهه‌های دیگر اعزام کردند، بیش از هر ملت آمریکای لاتین دیگر تلفات دادند و رنج کشیدند. در غیاب بولیوار، رقابت‌های منطقه‌ای در «گران» کلمبیا شدت گرفت و اعتبار او نیز نتوانست کشور را یکپارچه نگه دارد. تا سال ۱۸۳۰ ونزوئلا و اکوادور جدا شدند. بولیوار همان سال در سانتا مارتا در کلمبیا، مستاصل و سرخورده، درگذشت.

 فروپاشی نظام استعماری

پس از فروپاشی نظام استعماری، ونزوئلا وارد دوره‌ای بیش از یک قرن حکومت مبتنی بر زور شد که تا مرگ خوان ویسنته گومس در ۱۹۳۵ ادامه یافت. تشکلی از کائودییوها (سران جنگی) با تکیه بر ارتش‌های شخصی خود به قدرت رسیدند و آن را نه در خدمت ملت، بلکه برای منافع شخصی به کار بردند.

نخستین دیکتاتور نظامی ژنرال خوزه آنتونیو پائس بود. بولیوار فرماندهی نیروهای مسلح ونزوئلا را به پائس سپرده بود و او کنترل کامل کشور را به دست گرفت.

پائس جنبش جدایی از گران کلمبیا را در ۱۸۲۹ رهبری کرد و در ۱۸۳۰مجلس موسسانی برای ونزوئلا تشکیل داد. او تا ۱۸۴۸، چه به‌عنوان رئیس‌جمهور و چه به‌عنوان بازیگر اصلی سیاست، بر کشور مسلط بود. پائس نظامیان جاه‌طلب را مهار و با زمین‌داران بزرگ و بازرگانان برجسته حزب محافظه‌کار همکاری کرد. قانون اساسی ۱۸۳۰ بازتاب فلسفه اجتماعی و سیاسی آنان بود: دولت متمرکز، شرط مالکیت برای رای دادن، مجازات اعدام برای جرائم سیاسی، تضمین آزادی تجارت و تداوم برده‌داری. کلیسا معافیت مالیاتی و انحصار آموزشی، و ارتش استقلال خود را از دست دادند؛ بدین‌ترتیب برتری دولت تثبیت شد. دولت سپس به بازسازی اقتصاد ویران‌شده از جنگ پرداخت: سامان‌دهی مالی، ایجاد خطوط اعتباری خارجی، و بازپرداخت بدهی ملی. همچنین جاده‌های جدیدی برای رونق تجارت داخلی و تسهیل صادرات قهوه و کاکائو ساخته شد.

در مقایسه با دوران‌های پرآشوب پیش و پس از آن، سال‌های ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۸تحت سلطه محافظه‌کاران، دوره‌ای از ثبات سیاسی، پیشرفت اقتصادی و اداره مسوولانه بود. با این حال، در ۱۸۴۰ جنبش مخالفی پدید آمد؛ آنتونیو لئوگادیو گوسمان، سخنگوی بازرگانان ناراضی و حرفه‌ای‌ها، حزب لیبرال را بنیان گذاشت. روزنامه لیبرال او، ال ونزولانو، لغو برده‌داری، گسترش حق رای و حمایت از بدهکاران را دنبال می‌کرد. در دهه ۱۸۴۰ کاهش تقاضای جهانی برای محصولات کشاورزی ونزوئلا اقتصاد این کشور را دچار چالش کرد و به افزایش مخالفت با الیگارشی محافظه‌کار انجامید.

 مونگاس‌ها و جنگ‌های داخلی

در ۱۸۴۸ ژنرال خوزه تادئو مونگاس که با حمایت نظامیان محافظه‌کار رئیس‌جمهور شده بود، به لیبرال‌ها گرایش یافت، ک هنگامی که پائس در ۱۸۴۸ شورش کرد، مونگاس او را شکست داد و به تبعید فرستاد. 

دهه ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۸ دوران حکومت دیکتاتورمآبانه مونگاس و برادرش، ژنرال خوزه گرگوریو مونگاس، بود که به‌تناوب رئیس‌جمهور می‌شدند. حزب لیبرال قوانینی برای لغو برده‌داری، گسترش حق رأی، ممنوعیت مجازات اعدام و محدود کردن نرخ بهره تصویب کرد، اما این قوانین اجرا نشد. سلامت اداری کاهش یافت، تامین مالی از طریق کسری بودجه اعتبار کشور را نابود کرد و اقتصاد به رکود و زوال گرایید. در ۱۸۵۷ برادران مونگاس کوشیدند قانون اساسی جدیدی به مردم تحمیل کنند که دوره ریاست‌جمهوری را از چهار به شش سال افزایش می‌داد و همه محدودیت‌های انتخاب مجدد را برمی‌داشت.

اما رهبران لیبرال به محافظه‌کاران پیوستند و در مارس ۱۸۵۸ به سلطه مونگاس‌ها پایان دادند. این نخستین شورش موفق در تاریخ ملی ونزوئلا بود و پنج سال آشوب انقلابی میان لیبرال‌ها و محافظه‌کاران را رقم زد؛ جنگ‌هایی که «نبرد فدرالیستی» نام گرفت. لیبرال‌ها خواستار فدرالیسم، دموکراسی و اصلاحات اجتماعی بودند و محافظه‌کاران از تمرکزگرایی و حفظ وضع موجود دفاع می‌کردند. این درگیری‌ها بسیار خونین بود و کنترل دولت مرکزی چندین بار دست‌به‌دست شد. پائس در ۱۸۶۱ برای دو سال سلطه محافظه‌کاران را بازگرداند، اما در ۱۸۶۳ پیروزی نهایی نصیب لیبرال‌ها به رهبری دو ژنرال‌ - خوان فالکون و آنتونیو گوسمان بلانکو- شد.

قانون اساسی جدیدی در ۱۸۶۴ برای گنجاندن اصول فدرالیستی تصویب شد. سوءمدیریت لیبرال‌ها و هرج‌ومرج سیاسی فرصتی به محافظه‌کاران، به رهبری خوزه تادئو مونگاس، داد تا در ۱۸۶۸ به قدرت بازگردند؛ اما جنگ داخلی درگرفت. ژنرال گوسمان بلانکو لیبرال‌ها را بسیج کرد، محافظه‌کاران را سرنگون ساخت و در ۱۸۷۰قدرت را به دست گرفت.

 دوران گوسمان بلانکو و کرسپو

ورود پیروزمندانه گوسمان بلانکو به کاراکاس در آوریل ۱۸۷۰ به هرج‌ومرج سیاسی و رکود اقتصادیِ حاکم پایان داد. رئیس‌جمهور جدید شخصا به میدان رفت و در کمتر از دو سال کشور را آرام کرد؛ سپس برنامه‌ گسترده اصلاح و توسعه را آغاز کرد. قانون اساسی ۱۸۷۲، حق رای برای همه مردان و انتخاب مستقیم رئیس‌جمهور از سوی مردم را به رسمیت شناخت. اصلاحات اقتصادی مانند احیای اعتبار اقتصادی کشور با انتشار اوراق قرضه جدید و اعطای امتیازات به سرمایه‌گذاران خارجی نشانگر پایبندی ظاهری بلانکو به اصول حزب لیبرال بود. او نظام سراسری آموزش ابتدایی را طراحی و اجرا کرد و از آموزش متوسطه و عالی نیز حمایت دولتی به عمل آورد. همچنین امتیازات کلیسایی را لغو، و یارانه‌های دولتی کلیسای کاتولیک را قطع کرد، آزادی مذهبی اعلام کرد، ازدواج مدنی را قانونی ساخت، اموال کلیسا را مصادره کرد، اسقف اعظم را به تبعید فرستاد و صومعه‌ها را بست.

گوسمان بلانکو در انتخابات ۱۸۷۳ با استقبال عمومی برگزیده شد. او در ۱۸۷۷به اروپا سفر کرد، مخالفانش در غیاب او دست به شورش زدند، بلانکو از اروپا برگشت و شورشیان را سرکوب کرد. او در ۱۸۷۸ دوباره رئیس‌جمهور شد. پس از پایان حکومت او، ونزوئلا به مدت چهار سال در آشوب سیاسی تازه‌ای فرو رفت. در اکتبر ۱۸۹۲ کرسپو قدرت را به دست گرفت. حکومت شش‌ساله او با آشوب سیاسی، مشکلات اقتصادی و نخستین بحران جدی دیپلماتیک کشور همراه بود: اختلاف با بریتانیا بر سر مرز میان شرق و غرب ونزوئلا. این منطقه تقریبا خالی از سکنه که در ۱۸۷۷ در آن طلا کشف شده بود، بیش از نیم قرن موضوع ادعاهای متقابل بود. بریتانیا بارها داوری بین‌المللی را نپذیرفت و ونزوئلا در ۱۸۸۷ روابط دیپلماتیک را با این کشور قطع کرد. کرسپو از ایالات متحده کمک خواست و در ۱۸۹۵ رئیس‌جمهور آمریکا، گروور کلیولند، بریتانیا را به داوری واداشت. رای دادگاه بین‌المللی در ۱۸۹۹ نتوانست خواسته‌های ونزوئلا را برآورده کند.

 گذار به قرن پرآشوب

در آستانه قرن بیستم مسیر تاریخ ونزوئلا دگرگون شد. در ۱۸۹۹ ژنرال سیپریانو کاسترو، از ایالت آندیِ تاچیرا، با ارتش محلی خود وارد کاراکاس شد و کاخ ریاست‌جمهوری را تصرف کرد. در نتیجه، پنج مرد قدرتمند نظامی پیاپی از تاچیرا - معروف به «آندینی‌ها» - طی ۵۹ سال بعد، به‌جز وقفه ۱۹۴۸-۱۹۴۵، کشور را کنترل کردند. کاسترو از ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۹ حکومت کرد. رژیم او با استبداد اداری، بی‌مسوولیتی مالی، شورش‌های داخلی مداوم و مداخلات خارجی پی‌درپی شناخته می‌شد. جدی‌ترین قیام داخلی در شرق ونزوئلا در ۱۹۰۳-۱۹۰۲ رخ داد. شورش‌های بعدی به‌دست ژنرال خوان ویسنته گومس سرکوب شد. رفتار سبک‌سرانه کاسترو با بازرگانان و دیپلمات‌های خارجی و امتناع او از جبران خسارات اموال خارجیان، به محاصره دریایی بریتانیا-آلمان-ایتالیا در ۱۹۰۳-۱۹۰۲ و حمله هلند به نیروی دریایی ونزوئلا در ۱۹۰۸ انجامید. بیماری کاسترو او را واداشت در ۱۹۰۸برای درمان به اروپا برود. به دنبال سفر او گومس قدرت را غصب و تا زمان مرگش - ۲۷ سال بعد - آن را حفظ کرد.

گومس دیکتاتوری کارآمد اما بی‌رحم بود. او ساختار قانون‌گذاری و قضایی کاملا مطیعی ایجاد کرد. مطبوعات مخالف را بست و با شبکه جاسوسی گسترده، بازداشت‌های خودسرانه، تبعید، زندان‌های طولانی و ترور، مخالفان را سرکوب کرد. با این حال، سرمایه‌گذاران خارجی، شرکت‌های هلندی و بریتانیایی پیش از جنگ جهانی اول، امتیازات سخاوتمندانه گرفتند و بلافاصله پس از جنگ، شرکت استاندارد اویل آمریکا وارد رقابت شد. تا ۱۹۲۸ ونزوئلا بزرگ‌ترین صادرکننده نفت جهان و پس از ایالات متحده دومین تولیدکننده نفت بود. صنعت نفت مزایایی مانند مشاغل پردرآمد، یارانه‌های کشاورزی، افزایش درآمد دولت و گسترش تجارت را به همراه داشت. دولت شبکه‌های جاده‌ای، راه‌آهن و بنادر ساخت، بدهی خارجی را تسویه و بدهی داخلی را به‌شدت کاهش داد. اما رفاه نفتی نابرابر توزیع شد؛ بیشتر مردم در فقر ماندند و نیازهای بهداشتی، مسکن و آموزش نادیده گرفته شد، درحالی‌که گومس و اطرافیانش ثروتمند شدند. او به هنگام مرگ طبیعی‌اش در ۱۹۳۵، ثروتمندترین فرد ونزوئلا بود.

 تکنوکرات‌ها و سیاست حزبی

پس از مرگ گومس، الئاسار لوپس کنترراس، وزیر جنگ، جانشین او شد که تا ۱۹۴۱ رئیس‌جمهور بود. او آزادی‌های مدنی را بازگرداند، فعالیت سیاسی را مجاز شمرد و در ۱۹۳۶اتحادیه‌های کارگری را به رسمیت شناخت، اما در ۱۹۳۷ با تهدید شدن قدرتش، دوباره دیکتاتوری را برقرار کرد. در ۱۹۳۸ برنامه توسعه سه‌ساله‌ای شامل ساخت مدارس، بیمارستان‌ها و حمایت از کشاورزی و صنعت بخش خصوصی را اجرا کرد. پس از او ایسایاس مدینا آنگاریتا، رئیس‌جمهور شد. او برنامه توسعه را ادامه داد و آزادی‌های سیاسی را احیا کرد.

درآمد نفتی در ۱۹۴۲-۱۹۴۱ به‌دلیل مشکلات حمل‌ونقل جنگ جهانی دوم کاهش یافت و مدینا با قانون نفت ۱۹۴۳ سهم کشور از سود صنعت نفت را افزایش داد. در اکتبر ۱۹۴۵، در اوج رونق جنگی، ائتلافی از افسران نظامی و رهبران سیاسی غیرنظامی دولت مدینا را سرنگون کرد. این نخستین بار بود که یک حزب سیاسی - اقدام دموکراتیک - با حمایت اکثریت مردم به قدرت می‌رسید. رومولو بتانکورت ریاست هیات حاکمه غیرنظامی را بر عهده گرفت که ۲۸ ماه طول کشید. در ژوئیه ۱۹۴۷ قانون اساسی جدیدی تصویب شد و در دسامبر همان سال یک نویسنده به نام رومولو گایه‌گوس به ریاست‌جمهوری انتخاب شد.

حزب «اقدام دموکراتیک» برنامه اصلاحات را آغاز کرد: تضمین اختصاص نیمی از سود نفت برای کشور، حمایت از اتحادیه‌های کارگری، و پشتیبانی از بهداشت، مسکن، آموزش و توسعه کشاورزی و صنعتی.

 این اصلاحات با مخالفت شدید محافظه‌کاران روبه‌رو شد و در نوامبر ۱۹۴۸ کودتای نظامی رخ داد. هیات حاکمه جدید به ریاست سرهنگ دوم کارلوس دلگادو چالباو و سرگرد مارکوس پرز خیمنس تشکیل شد؛ دو سال بعد چالباو ترور شد و پرز خیمنس قدرت را در دست گرفت.

از ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۷ ونزوئلا بار دیگر زیر سلطه دیکتاتوری نظامیِ تاچیرا قرار گرفت. پرز خیمنس فعالیت سیاسی را ممنوع کرد، جنبش کارگری را درهم کوبید، دانشگاه‌ها را بست و مطبوعات را خاموش ساخت. سرانجام در ژانویه ۱۹۵۸، نیروی دریایی و هوایی به مخالفان خیمنس پیوستند و او سرنگون شد. یک هیات غیرنظامی– نظامی یک سال حکومت کرد و سپس بتانکورت رئیس‌جمهور شد.

دوره دوم بتانکورت (۱۹۶۴-۱۹۵۹) میانه‌روتر بود. این بار حزب اقدام دموکراتیک با دموکرات‌مسیحیان ائتلاف کرد. برنامه‌هایی برای نوسازی کشاورزی، توسعه صنعت، بهبود سلامت و ریشه‌کنی بی‌سوادی اجرا شد. در ۱۹۶۰ قانون اصلاحات ارضی آغاز شد و در ۱۹۶۲ صنعت فولاد ملی شد. ونزوئلا روابط خود را با جمهوری دومینیکن (۱۹۶۰) و کوبا (۱۹۶۱) قطع کرد و در ۱۹۶۱-۱۹۶۰ از بنیان‌گذاران اوپک شد.

از سال ۱۹۶۳ تا سال ۱۹۶۸ دو رئیس‌جمهور دیگر سر کار آمدند: رائول لئونی و رافائل کالدرا. مراسم تحلیف کالدرا در ۱۹۶۹ نخستین انتقال مسالمت‌آمیز قدرت به اپوزیسیون بود. دولت او روابط خارجی را گسترش داد. اوایل دهه ۱۹۷۰مالکیت حداکثری بانک‌های خارجی برقرار شد، صنعت گاز طبیعی ملی، و اعطای امتیازات نفتی متوقف شد.

 رونق و رکود اقتصادی

 کارلوس آندرس پرز، رئیس‌جمهور منتخب ۱۹۷۳ از حزب اقدام دموکراتیک، صنعت سنگ‌آهن را در ۱۹۷۵ و نفت را در سال بعد ملی کرد. پس از جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۷۳، ونزوئلا به‌عنوان عضو بنیان‌گذار اوپک قیمت نفت را بیش از سه برابر کرد. درآمد ناگهانی به موجی از هزینه‌کرد انجامید که مهاجرت گسترده، افزایش واردات، اتلاف و فساد، و شکل‌گیری نخبگان اقتصادی ممتاز را در پی داشت، اما فقر را چندان کاهش نداد. از اواخر دهه ۱۹۷۰ رکود جهانی و مازاد نفت به کاهش قیمت‌ این کالای استراتژیک منجر شد؛ تولید ناخالص داخلی افت کرد، تورم بالا رفت، صادرات کاهش، و بیکاری افزایش یافت. فرار سرمایه شدت گرفت و بحران بدهی در دولت‌های لوئیس اررا کامپینس (۱۹۷۸) و خایمه لوسینچی (۱۹۸۳) اوج گرفت. در دوره اررا کامپینس ارزش پول ملی کاهش یافت. 

در ۱۹۸۸ سقوط دوباره قیمت نفت درآمد دولت را نصف کرد. در دسامبر همان سال، پرز بار دیگر انتخاب شد، اما محبوبیتش با شورش‌های ۱۹۸۹ علیه افزایش کرایه‌ها فرو ریخت. در ۱۹۹۲ گروهی از افسران جوان به رهبری هوگو چاوز دست به کودتا زدند، پرز جان سالم به در برد اما به سوءاستفاده از اموال عمومی متهم و در ۱۹۹۳ برکنار شد.

پس از دو دولت موقت، رافائل کالدرا در ۱۹۹۳ بازگشت. بحران بانکی ۱۹۹۴، مذاکرات با صندوق بین‌المللی پول و آزادی هوگو چاوز از زندان (پیش از پایان محاکمه) از وقایع مهم این دوره در ونزوئلا بود.