خلیج‌فارس‌ و سیاست انگلیسی‌ها در زمان‌ سلطنت فتحعلی شاه قاجار

مونیکا روشن‌ضمیر- بررسی بیطرفانه موقعیت خلیج‌فارس در آغازدوران قاجاریه‌ امری بس مشکل است چون منابع و مآخذ مربوط به تاریخ این منطقه در آغاز سده نوزدهم به سبب دو امر حاد و متمایز مشخص شده است. یکی مربوط است به اخبار گونه‌گون و فراوان در گزارش‌های بی‌شمار کارکنان و ماموران شرکت هند شرقی انگلیس و دیگری سکوت تقریبا کامل منابع ایرانی. منابع دست دوم و کتاب‌هایی که بعدها نوشته شده است این امر را به خوبی منعکس می‌کند یعنی متن این آثار به طور کلی تحت تاثیر کامل‌ منابع و نظریات انگلیسی‌ها قرار گرفته است. اما چون کلیه نویسندگان‌ از جمله Kelly,Wilson,Miles,Lorimer انگلیسی و زیر نفوذ فرهنگی و سیاسی بریتانیا هستند نوشته‌های آنان را باید با دقت‌ کامل تحت بررسی قرارداد و تصویر درست‌تری از تاریخ خلیج‌‌فارس به دست آورد. بررسی‌ها نشان می‌دهد که موقعیت این منطقه آنقدر پرآشوب و مشوش نبوده، بلکه برعکس در این منطقه پیوسته یک نوع هماهنگی و همکاری‌ طبیعی در میان نیروی زمینی ایران و قوای دریایی عرب حکمفرما بوده است و اگر نظم و آرامشی که در این ناحیه برقرار بود، زمانی‌ در خطر می‌افتاد، به علت وجود نیروی سومی از جمله پرتغال، اسپانیا، هلند و به‌ویژه در زمان مورد بحث ما، انگلیس بود که در آن دست و نقشی داشته‌اند.

تا زمانی که فرمانروایان عرب‌نژاد محلی در ایران وظایف‌ حکومتی و قانونی خود را انجام می‌دادند و مالیات محوله را می‌پرداختند، مانند دیگر والیان و حکام ایرانی، از پشتیبانی کامل‌ دولت مرکزی ایران برخوردار می‌شدند.

به‌عنوان مثال، می‌توان به منصوب کردن مجدد شیخ نصر به حکومت بندر بوشهر اشاره کرد. شیخ نصر چون در شورش‌ حسینقلی خان قاجار شرکت نکرد مقام و منصب خود را از دست‌ داد.فتحعلی شاه پس از آنکه شورش مزبور را خاموش و حسینقلی‌ خان را سرکوب کرد، دوباره حکومت بوشهر را به شیخ نصر داد.

در چنین وضعی به سبب اینکه برای فارس والی معین نشده بود یعنی مقامی که حاکم بوشهر را تعیین می‌کرد، فتحعلی شاه خود مستقیما حاکم بوشهر را معین کرد.

در سال ۱۷۹۹ میلادی (۱۴-۱۲۱۳ هـ.ق.) فتحعلی‌شاه حسینقلی‌ میرزا را با عنوان فرمانروا به ولایت فارس منصوب کرد و ۸۰۰ تفنگچی به سرداری نورالله خان همراه وی روانه و چراغعلی خان‌ نوائی را نیز به وزارت وی انتخاب کرد.

نواحی مختلف فارس در آن زمان هریک به دست یکی از خانواده‌های با نفوذ اداره می‌شد که مقام شان ارثی نبوده، بلکه به سبب‌ معروفیت و قدرتشان آن را به دست می‌آوردند.

حکومت بنادر فارس بیشتر در مقاطعه و اجاره حکام و شیخ‌های‌ عرب‌نژاد بود که پیوسته فرمان انتصاب شان از مرکز آن ولایت، یعنی شیراز صادر می‌شد.

متاسفانه منابع و مآخذ مربوط به آغاز سده نوزدهم که به طور دقیق درباره مناطق و نواحی متعلق به بنادر گزارشی بدهند در دست نیست. تنها راجع به بندر لنگه و مناطق وابسته به آن مدارک‌ کمی در دست است. مثلا در فارسنامه ناصری‌چنین آمده است:

«شیخ صالح از طایفه بنی جاشم که جمع آن را جواشم گویند و عوام الناس جواسم گفتند با هزار خانه‌وار جواسم بیامد و کلانتری‌ این سامان را از ضابط ناحیه جهانگیریه درخواسته تصاحب‌ نمود...».

در اینجا معلوم می‌شود که ناحیه جهانگیریه با منطقه حکومتی‌ بندر لنگه بستگی داشته است. درباره منطقه مهم بندرعباس می‌توان‌ از اینجا و آنجا در گزارش‌هایی مختلف و پراکنده دریافت که میناب‌ و جزیره‌های قشم و هرمز و احتمالا تعدادی از جزایر کوچک و شهرک‌های دیگر جزو منطقه حکومتی آن بندر بوده است.

بحث درباره تاریخچه بندرعباس بهترین مثال است برای نشان‌ دادن گزارش‌های گمراه‌کننده‌ای که از قلم تاریخ‌نویسان انگلیسی‌ تراوش کرده است. از جمله Lorimer در اثر خود

Gazetteer of the Persian Gulf درباره اجاره دادن این بندر به سلطان مسقط چنین می‌نویسد:

«اجاره بندرعباس و نواعی در سال ۱۷۹۴ از کارگزاران‌ ایرانی به سلطان مسقط منتقل شد» خواننده در اینجا گمراه شده‌ چنین می‌پندارد که بندرعباس دیگر به دولت ایران تعلق نداشته‌ است، در صورتی که عین مطلب آن است که نشان می‌دهد که قدرت‌ سلطان مسقط از برادران عرب وی از جمله طایفه بنی معین-که‌ از مدت‌ها پیش در ایران زندگی می‌کردند و با او در حال جنگ و دشمنی بودند-در این منطقه بیشتر شده است یعنی از آن پس‌ سلطان مسقط به جای شیخ طایفه بنی معین در این ناحیه حکومت یافته‌ و حاکم دست‌نشانده دولت ایران شده است. مایلز Miles در کتاب Britain and the Persian Gulf در این‌باره چنین می‌نویسد:

«بندرعباس به مدت سه ربع قرن به عنوان یکی از متعلقات مسقط باقی ماند»

در حالی که-خلاف نوشته مایلز-صحیح آن‌چنین بوده است که‌ امام مسقط برای مدت سه ربع قرن در بندرعباس حاکم دست‌نشانده‌ ایران بوده است.

حکومت بندرعباس در سال ۱۸۰۴ میلادی (۱۹-۱۲۱۸ هـ.ق.) بعد از مرگ ناگهانی سلطان سعید (وی در نزدیکی لنگه، هنگامی که‌ کشتی او مورد حمله قواسم راس‌الخیمه، که با وی در حال جنگ بودند، قرار گرفت، کشته شد) به دست بنی معین افتاد. البته این تغییر حکومت اگر همزمان با دست‌اندازی و نفوذ مستقیم انگلیسی‌ها در سیاست منطقه خلیج‌فارس نمی‌شد، اتفاق بی‌اهمیت و محلی‌ به شمار می‌آمد.

در این زمان رویدادهای مهمی که در منطقه خلیج‌فارس رخ‌ داد چنین بوده است:

چنانکه گفته شد شیخ ملا حسین معینی دوباره صاحب بندرعباس‌ شده و از دولت ایران فرمان حکومت آن منطقه را به دست آورد.

شرکت هند شرقی انگلیس از سال ۱۷۹۸ میلادی (۱۳-۱۲۱۲ هـ.ق.) روابط خود را با مسقط توسعه داد و سلطان مسقط را با سیاست خود متحد کرده بود. مدیران شرکت، سلطان را تهدید کرده بودند که اگر از آن اتحاد و همکاری خودداری کند از ورود کشتی‌های وی به بنادر هندوستان جلوگیری کرده اجازه نخواهند داد تا کسی از او نمک خریداری کند و چوب، برای ساختن کشتی، به وی بفروشند.

در تعقیب این حوادث حمله مشترک عمان و انگلیس به بندر عباس در کتاب لریمر تحت عنوان «نخستین حمله انگلیس بر ضد قواسم» آمده که در تمام کتاب‌ها همیشه‌ به عنوان دزدان دریایی به شمار ذکر شده است.

لریمر قبل از تشریح این«حمله»برای آنکه برای نوشته‌های‌ خویش دلیلی تراشیده باشد، بحثی تحت عنوان «شیوع دزدی دریایی در خلیج‌فارس از ۱۷۹۸ تا ۱۸۰۵»به میان‌ کشیده به گمان خود وفور دزدی‌های دریایی در خلیج‌فارس را چنین‌ شرح داده است:

در سال ۱۷۹۷ قواسم یک کشتی را ربوده و به یک کشتی نیز حمله کردند.

در سال ۱۸۰۳ غارت دو کشتی انگلیسی که در کناره خلیج‌ فارس به گل نشسته بود.

در ۱۸۰۴ توقیف یک کشتی توسط دزدان دریایی فرانسوی که‌ قواسم آنرا از وی خریداری کردند.

در سال ۱۸۰۵ توقیف دو کشتی بازرگانی متعلق به نماینده‌ انگلیس در بصره توسط قواسم و حمله بی‌نتیجه آنها به کشتی‌ مورنینگتن Mornington.

نتیجه این گزارش نشان می‌دهد که در مدت نه سال فقط سه‌ دزدی دریایی واقعی رخ داده است. چون تنها ربودن یک کشتی در سال ۱۷۹۷ و توقیف دو کشتی بازرگانی نماینده انگلیس را می‌توان دزدی دریایی دانست.

نکته مهم در اینجا آن‌است که در آن وقت قواسم با دولت عمان‌ در حال جنگ بودند، بنابراین مسلم است که آنها همدستان دشمن خود، یعنی انگلیس‌ها را، دشمن خود می‌دانسته‌اند و حمله به کشتی‌های دشمن هیچگاه دزدی دریایی به حساب نمی‌آید.

در بحث مزبور گرچه موضوع «جنگ علیه قواسم» عنوان شده‌ است، ولی می‌بینیم که کاپیتان ستن Seton، نماینده انگلیس در مسقط، در تاریخ ۲۸ ماه مه ۱۸۰۵ با کشتی جنگی مورنینگتن‌ همراه با کشتی‌های امام مسقط به بندرعباس حمله کرده است و قواسم نامبرده یعنی توقیف‌کنندگان کشتی‌ها از ساکنان راس‌الخیمه‌ بوده‌اند.

در حالی‌که مایلز با اطمینان خاطر می‌نویسد: «از سوی کشتی جنگی انگلیس هیچ‌ گلوله‌ای شلیک نشده است» لوریمر به وضوح چنین نقل کرده است»

«طی عملیات جنگی سال ۱۸۰۵، که سید بدر سلطان عمان، با کمک نماینده انگلیس در مسقط، به آن اقدام کرده بود، موفق شد بندرعباس را متصرف شود.»

دولت ایران در مقابل این اقدام به شدت اعتراض کرد و این‌ عمل را دشمنی نسبت به ایران دانست.

لوریمر در صفحه ۶۳۸ کتاب این عملیات جنگی را با پرده‌پوشی‌های ناشیانه «همکاری‌های نیمه مکتوم نماینده انگلیس در مسقط با سید بدر» تلقی کرده است.

یکی از هدف‌های نهانی انگلیسی‌ها بدون شک کسب اجازه برای‌ بنای یک قلعه نظامی در بندرعباس، به وسیله هم‌پیمان خود امام‌ مسقط، که در ضمن حکومت بندرعباس را داشته، بوده است. اجازه مزبور را انگلیسی‌ها در سال ۱۷۹۹ در ضمن نخستین مذاکرات خود با امام مسقط به میان کشیده و به دست آورده بودند، ولی اجرای آن را بدون موافقت دولت ایران، که همیشه با چنان درخواست‌هایی جدا مخالفت داشت، صلاح ندانسته جرات اقدام به آن را نداشتند.

منبع: مجله «بررسی‌های تاریخی»

آذر و دی ۱۳۵۷ - شماره ۷۹