یوسف علیخانی / نویسنده و ناشر
بهار سال هشتادوپنج پدربزرگ رفت؛ اوس ولیمحمد نمدمال. کمتر خانهای است در سیصد پارچه روستای رودبار و الموت که نمدی از دستبافتهای پدربزرگم زیر پایشان نباشد. یکی از افتخارات زندگیام همیشه این بود که نوه اوسولی میلکی هستم؛ نمدمالی که فقط نمد میزد و به زور منقاش هم شده، نمیشد حتی یک کلمه از زیر زبانش درآورد. بارها و بارها شده بود، دگمه ضبط ضبطصوت جیبیام را زده و انداخته بودماش پشت پشتیای که پدربزرگ مینشست.