میانجیگری در سایه تنش
پیمان صالحی*
سفر مقامهای ارشد عربستان، ترکیه و پاکستان به تهران رویداد مهمی است، اما نشانه کاهش خطر جنگ نیست. این سه کشور از جنگ دیگری در منطقه نگراناند و برای این نگرانی دلایل جدی دارند. پرسش اصلی این است که راهحلی که برای دورشدن از جنگ پیشنهاد میکنند، تا چه اندازه با منافع و ملاحظات امنیتی ایران سازگار است. همسایگان ممکن است خواهان پایان بحران باشند و همزمان ترجیح دهند تهران هزینه پایان آن را بپردازد. از این رو، ارزیابی این تحرک دیپلماتیک به پاسخ دو پرسش بستگی دارد: این کشورها از ایران چه میخواهند و در برابر آن چه تعهدی میپذیرند.
این احتیاط درباره عربستان ضرورت بیشتری دارد. کشوری که ولیعهدش روزی از کشاندن رویارویی به داخل ایران سخن میگفت، امروز وزیر دفاع خود را برای گفتوگو درباره امنیت منطقه به تهران میفرستد. این تغییر معنادار است، اما پشتوانه کافی برای اعتماد نیست. دولتها میتوانند همزمان از گسترش جنگ نگران باشند و تضعیف رقیب را مطلوب بدانند. ریاض ملاحظات خود درباره یمن، امنیت تاسیسات نفتی و رابطه با واشنگتن را کنار نگذاشته است. شواهد نشان میدهد یکی از اهداف سه کشور، سنجیدن امکان نزدیککردن ایران به چارچوب پیمان دفاعی مکه بوده است. اما اگر حاصل چنین ترتیباتی محدودشدن روابط منطقهای ایران یا افزایش فشار بر یمن باشد، تهران دلیلی برای پذیرش آن ندارد. حضور در یک نشست به معنای پذیرش چارچوب پیشنهادی دیگران نیست.
با این حال، میانجیای که با ایران اختلاف دارد نیز میتواند به جلوگیری از جنگ کمک کند. مساله، اعتماد شخصی یا فراموشکردن گذشته نیست؛ مساله این است که منافع آن کشور تا کجا با جلوگیری از حمله همسو شده و برای این هدف چه هزینهای میپذیرد. عربستان برای حفاظت از اقتصادش به آرامش نیاز دارد و ایران خواهان پایان تهدید است. این دو خواسته میتوانند زمینه همکاری باشند، اما یکسان نیستند. توافقی که از نگاه ریاض برای بازگشت آرامش به بازار نفت کافی است، ممکن است از نگاه تهران زمینه حمله بعدی را دستنخورده باقی بگذارد. به همین دلیل، پرسش اصلی به ضمانتها بازمیگردد.
تاکید سرلشکر محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، پس از نشست بر امنیت درونزا و جلوگیری از مداخله خارجی، صورتبندی مساله از موضع ایران است. محک جدی آن هم، اقدام سه کشور است: آیا میتوانند مانع استفاده از خاک و امکانات منطقه برای حمله به ایران شوند؟ آیا توان گرفتن تعهدی معتبر از واشنگتن را دارند؟ یا نقششان به انتقال پیام و درخواست خویشتنداری از تهران محدود میماند؟ پرسش دوم از همه مهمتر است، زیرا میانجیگری در نهایت به طرفی بازمیگردد که تصمیم به حمله در دست اوست.
اما کارنامه واشنگتن نشان میدهد که تعهد آمریکا، بهتنهایی، برای ایران امنیت نمیسازد. آمریکا از برجام خارج شد، درحالیکه ایران به تعهداتش پایبند بود، همچنین با فشار بر تروئیکای اروپا باعث فعال شدن سازوکار ماشه علیه ایران شد. جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه هر دو در شرایطی آغاز شدند که تهران و واشنگتن در حال مذاکره بودند. تفاهمنامهای هم که خرداد امسال با میانجیگری پاکستان امضا شد و میتوانست راهی برای پایان جنگ باز کند، دوام نیاورد و ترامپ یک ماه بعد آن را پایانیافته اعلام کرد. این تجربهها، بیاعتمادی به واشنگتن را از سطح احساس به سطح محاسبه رسانده است. نتیجه روشن است: هر توافقی که تنها بر وعده طرف آمریکایی تکیه کند، امنیت پایدار به همراه نمیآورد. ضمانت باید از جنس توان باشد، نه از جنس امضا.
نخستین پایه این توان، قدرت دفاعی ایران است. توان موشکی و نظامی، ستون مقاومت کشور و ضامن بقای آن بوده است. قدرت دفاعی، ایران را به طرفی تبدیل کرده است که هر حمله به آن هزینهای سنگین و پاسخی قطعی در پی دارد. همین توان بود که دشمن را از رسیدن به اهداف اعلامشدهاش بازداشت و محاسبات واشنگتن و تلآویو را تغییر داد. اما تبدیل این ایستادگی به پیروزی پایدار، به ابزار دیگری نیز نیاز دارد: ابزاری که هزینه ادامه جنگ را به درون جامعه آمریکا ببرد.
دلیل این نیاز، نابرابری هزینههای جنگ است. ایران در خاک خود از خود دفاع میکند و آمریکا هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین اصلیاش میجنگد. حمله به پایگاه آمریکایی برای واشنگتن هزینه دارد، اما آسیب به نیروگاه، پالایشگاه یا شبکه حملونقل ایران مستقیما به زندگی مردم میرسد. تا زمانی که هزینه جنگ برای تصمیمگیر آمریکایی محسوس نشود، انگیزهای برای پایان آن نخواهد داشت.
موثرترین ابزار ایران برای محسوسکردن این هزینه، مدیریت تنگه هرمز است. اهمیت هرمز صرفا اقتصادی نیست؛ این تنگه جایی است که جغرافیای ایران به اهرم راهبردی تبدیل میشود. اثر آن به یک پایگاه یا یک یگان نظامی محدود نمیماند و از قیمت انرژی و نرخ بیمه تا کرایه حمل و تصمیم خریداران در سراسر جهان را دربرمیگیرد. حتی عبور کشتیها به معنای بازگشت به وضع عادی نیست، چرا که هر عبور با هزینه بیشتر و اطمینان کمتری انجام میشود. این واقعیت در خود آمریکا هم پذیرفته شده است؛ باراک اوباما، رئیسجمهور پیشین آمریکا، چند روز پیش گفت ایران اکنون بر تنگه هرمز «حق وتو» دارد.
این اهرم، جنگ در غرب آسیا را به زندگی روزمره آمریکاییها پیوند میزند. شهروند آمریکایی ممکن است جزئیات اختلاف تهران و واشنگتن را دنبال نکند، اما گرانشدن بنزین و فشار بر درآمد خانواده را حس میکند. نشانههای این پیوند در فضای انتخاباتی آمریکا دیده میشود. حتی در تگزاس، که سالها پایگاه مطمئن جمهوریخواهان بوده، نظرسنجی اکتبر موسسه ماریست نامزد دموکرات سنا را دو واحد درصد جلوتر نشان میدهد؛ فاصلهای در محدوده خطای آماری که عوامل داخلی هم در آن دخیلاند، اما نشان میدهد کاخ سفید دیگر نمیتواند هزینههای معیشتی جنگ را نادیده بگیرد.
پیامد این وضعیت برای محاسبه جنگ روشن است. هرچه هزینه داخلی جنگ در آمریکا بالاتر برود، اسرائیل با دشواری بیشتری میتواند واشنگتن را به حملهای تازه علیه ایران متقاعد کند. حتی اگر حملهای رخ دهد، شواهد نشان میدهد که احتمالا کوتاهمدت اما سنگین خواهد بود. گزارشهای رسانههای آمریکایی از فشار دور قبلی جنگ بر ذخایر موشکهای رهگیر پنتاگون حکایت دارند و بخش بزرگی از افکار عمومی آمریکا عملکرد دولت در جنگ با ایران را نمیپسندد. آمریکا امروز توان و پشتوانه داخلی لازم برای جنگی بزرگ و طولانی دیگر با ایران را ندارد.
خطر اصلی در همین نقطه است. دولتی زیر فشار سیاسی ممکن است عملیاتی شدید و کوتاه را راهی برای تغییر فضای داخلی بداند، بهویژه در فاصله انتخابات سوم نوامبر تا آغاز به کار کنگره جدید در سوم ژانویه که کنگره فعلی در وضعیت موسوم به «اردک لنگ» قرار دارد. اما مدت عملیات با مدت پیامدهایش یکی نیست. واشنگتن شاید بخواهد چند روز حمله کند و سپس پایان عملیات را اعلام کند، اما پاسخ ایران و واکنش بازارها تابع تقویم کاخ سفید نیست.
اسرائیل اما از این قاعده مستثناست. محاسبات تلآویو کمتر از واشنگتن به قیمت بنزین و صندوق رای گره خورده است، و تجربه دو جنگ اخیر نشان میدهد که اسرائیل آمادگی پذیرش هزینههای بالا را دارد. در دو سال باقیمانده از دوره ترامپ، احتمال درگیری و تبادل آتش میان ایران و اسرائیل را نمیتوان دور از انتظار دانست؛ فرقی نمیکند پس از انتخابات اسرائیل، بنیامین نتانیاهو در قدرت بماند یا گادی آیزنکوت دولت را در دست بگیرد. رویکرد هر دو به ایران، در اصل تفاوتی ندارد. از این رو، تهران باید همزمان دو معادله را مدیریت کند: افزایش هزینه جنگ برای آمریکا، و حفظ آمادگی دفاعی در برابر اسرائیلی که کمتر به این هزینهها حساس است.
اینجاست که نقش میانجیهای منطقه معنا پیدا میکند. اگر عربستان، ترکیه و پاکستان میخواهند موثر باشند، باید همین واقعیت را به واشنگتن منتقل کنند: هر حمله تازه، پیامدهایی دارد که از کنترل آمریکا خارج است. درخواست خویشتنداری از ایران، بدون گرفتن تعهد از طرفی که امکان حمله دارد، بحران را حل نمیکند. در هر توافقی هم، مدیریت تنگه هرمز ضامن اجرای تعهدات طرف مقابل است. ایران دلیلی ندارد پیش از اجرای تعهدات واشنگتن از این اهرم چشم بپوشد. آنچه تهران میتواند عرضه کند، نقشهای روشن و متقابل است: هر گام آمریکا در رفع تهدید و فشار اقتصادی، با گامی متناظر از سوی ایران پاسخ میگیرد.
ارزش تحرکات اخیر را باید با همین معیار سنجید. این رفتوآمدها زمانی به دستاورد تبدیل میشوند که همسایگان از ابراز نگرانی فراتر بروند و در جلوگیری از حمله و تضمین اجرای توافق سهم بپذیرند. محک تهران روشن است: آیا تهدید کاهش یافته، فشار اقتصادی کم شده و تعهدات قابل اجرا شدهاند؟ توافقی که ایران را بدون اهرم و همچنان در انتظار حمله بعدی رها کند، همان خطایی را تکرار میکند که کارنامه دهه گذشته بارها نشان داده است.
* پژوهشگر خاورمیانه