چرا نوبل اقتصاد ۲۰۲۶ ارزشمندتر از همیشه است؟

ابداع جعبه ابزار سیاستگذار اقتصادی

شماره روزنامه: ۶۶۹۴ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۳۰۴۸۴۸ اندیشه

ویکتور وی. کلار* مترجم: کیوان حسین‌وند

جایزه نوبل اقتصاد در سال جاری به طور مشترک به دو اقتصاددان آمریکایی، «رابرت ای.‌ هال» و «مایکل وودفورد»، به خاطر دستاوردهای چشم‌گیرشان در حوزه علم اقتصاد کلان در طول سال‌ها فعالیت علمی‌شان اهدا شد. به طور ویژه، اعتبار این دو دانشمند به دلیل بینش‌های ژرف و ارزشمندشان در این باره است که چگونه تصمیمات خرد‌اقتصادی، یعنی تصمیم‌گیری در سطح فردی یا در سطح شرکت‌ها و بنگاه‌های تجاری، پیامدها و نتایج کلان‌تری نظیر تورم یا تولید ناخالص داخلی (GDP) را هدایت و رقم می‌زنند. اما فراتر از این، دستاوردهای آنان باعث شده است که تصمیمات سیاستگذاری (چه برای مهار تورم و چه برای خروج از رکود) اثربخشی بیشتری پیدا کنند؛ چرا که آنها «اقتصاد» را به مفهومی بسیار عمیق‌تر و انسانی‌تر تبدیل کرده‌اند و بر نقش تصمیمات ظریف و انسانی در مدل‌های بزرگ اقتصاد کلانی تاکید ورزیده‌اند.

ابداع جعبه ابزار سیاستگذار اقتصادی

اگرچه مدل‌های اقتصاد کلانی در سال ۲۰۲۶ بدون شک بازنمایی‌های صادقانه‌تری از نحوه تصمیم‌گیری خانوارها و شرکت‌ها درباره پس‌انداز، هزینه‌کرد یا قیمت‌گذاری هستند، با این حال همچنان کاریکاتورهایی گسترده و ساده‌سازی‌شده از انتخاب‌ها، کنش‌ها و حتی انفعالات انسانی به شمار می‌روند و تا جایی که این مدل‌ها همچنان شکل کاریکاتور به خود دارند، هرچند کاریکاتورهایی بسیار غنی‌تر و پربارتر از آثار پیش از دوران‌ هال و وودفورد، سیاستگذاران مسوولیت‌پذیر باید همواره در خصوص این نکته هوشیار باشند که هرگونه اقدام در حوزه سیاستگذاری اقتصادی که مثلا با هدف تقویت تولید ناخالص داخلی (GDP) انجام می‌شود، ۳۴۰‌میلیون آمریکایی را به ۳۴۰‌میلیون شیوه منحصربه‌فرد تحت‌تاثیر قرار می‌دهد؛ شیوه‌هایی که تنها بر خود آن افراد شناخته‌شده است.

اقتصاد کلان پیش از ظهور برندگان نوبل

این ایده که اقتصاد، پدیده‌ای است که می‌توان آن را به شکلی سیستماتیک و نظام‌مند مدیریت کرد، پدیده‌ای همچنان تازه و نوپا در تاریخ بشر است. فراموش نکنیم که ایالات متحده حتی تا پیش از تصویب «قانون فدرال‌رزرو در سال ۱۹۱۳» فاقد بانک مرکزی بود و حتی در آن زمان نیز فدرال‌رزرو با ماموریت‌های امروزی‌اش یعنی «حداکثر اشتغال» و «ثبات قیمت‌ها» بنیان گذاشته نشده بود.

هنگام تاسیس، هدف اصلی فدرال‌رزرو این بود که راهکاری برای مقابله با موج‌های سهمگین هراس‌های بانکی و ورشکستگی‌هایی که جامعه آمریکا را به ستوه آورده بود، فراهم کند. بخشی از دلیل این امر آن بود که تا آن زمان هنوز هیچ‌کس پیشنهاد نکرده بود که «یک اقتصاد» را می‌توان به همان مهارت هدایت یک کشتی بخار پارویی در رودخانه می‌سی‌سی‌پی مدیریت کرد. همان‌طور که تیموتی میچل در کتاب خود با عنوان «حکومت متخصصان» (Rule of Experts) خاطرنشان کرده است، پیش از دهه ۱۹۳۰ میلادی، مردم، به‌ندرت از اصطلاح «اقتصاد» (the Economy) استفاده می‌کردند. 

در واقع، جان مینارد کینز، پدر اقتصاد کلان مدرن، در کتاب معروف خود به نام «نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول»، منتشر شده در سال ۱۹۳۶، که بسیاری آن را سنگ بنای تمامی مباحث اقتصاد کلان و توصیه‌های سیاستی متعاقب آن می‌دانند، تنها یک بار از این واژه استفاده کرده است. کینز در باقی صفحات کتاب نظریه عمومی خود ترجیح داده است از تعابیری نظیر «جامعه اقتصادی» (Economic Society) استفاده کند.

جالب است بدانید که پیش از سال ۱۹۴۶، رئیس‌جمهور ایالات متحده حتی «شورای مشاوران اقتصادی» هم نداشت؛ این نهاد تازه در دوران ریاست‌جمهوری ترومن شکل گرفت. پیش از وقوع «رکود بزرگ» (Great Depression)، اصلا به «اقتصاد» به چشم مقوله‌ای نگاه نمی‌شد که بشود آن را به شکلی سیستماتیک مدیریت کرد؛ دست‌کم تا پیش از ظهور کینز و انتشار کتاب نظریه عمومی‌اش.

عصر پرشور «اقتصاد جدید»

با وجود اینکه پژوهشگران همچنان بر سر این موضوع بحث می‌کنند که آیا آنچه کینز در کتاب نظریه عمومی تشریح کرد دقیقا همان چیزی است که پیروان «کینزی» بلافاصله پس از او در حوزه سیاستگذاری ترویج می‌کردند یا خیر، اما دیدگاه اجماع‌محور این است: از نظر کینز، رکودهای اقتصادی عمدتا ناشی از نوسانات غیرقابل‌پیش‌بینی در هزینه‌کرد خصوصی مصرف‌کنندگان و کسب‌وکارهاست که اغلب هیچ علت قابل‌تشخیصی هم ندارد. کینز معتقد بود چنین «ارواح حیوانی» و غرایض غریزی بشر است که هم دوره‌های رونق و هم دوره‌های رکود را رقم می‌زند و در شرایط بروز رکود، راه‌حل شیک و هوشمندانه‌ای که ارائه می‌داد این بود که دولت وارد میدان شود و با خریدهای دولتی کالاها و خدمات، هرگونه افت در هزینه‌های بخش خصوصی را جبران کند و سر پا نگه دارد؛ حتی اگر اجرای این کار مستلزم کسری بودجه و استقراض باشد. البته کینزی‌ها به شکلی ساده‌لوحانه بر این باور بودند که هرگونه کسری بودجه ناشی از چنین هزینه‌های محرک مالی، با افزایش درآمدهای مالیاتی که از دل رونق اقتصادی متعاقب آن حاصل می‌شود، به طور کامل جبران و تسویه خواهد شد!

در حوزه سیاست‌های پولی نیز، در طول اواسط قرن گذشته، سیاستگذاران به این باور رسیده بودند که میان دو پدیده ناخوشایند یعنی «تورم» و «بیکاری»، یک دادوستد قابل‌اعتماد و قابل‌بهره‌برداری وجود دارد. با تکیه بر تحلیل‌های اقتصاددانی به نام ای. دبلیو. اچ. فیلیپس و کمی پیش‌تر از او، اروینگ فیشر، مقامات فدرال‌رزرو معتقد بودند که اگر تقاضای غیرمنطقی و شدید برای کالاها و خدمات، فشار فزاینده‌ای بر قیمت‌ها وارد کند، فدرال‌رزرو می‌تواند با استفاده از ابزار سیاست پولی، سرعت تقاضا را کم کند (امروزه این کار را با افزایش نرخ بهره انجام می‌دهیم) و بهای این سرد کردن تقاضا را با نرخ‌های بالاتر بیکاری بپردازد و برعکس: اگر نرخ بیکاری «بسیار بالا» باشد، فدرال‌رزرو همیشه می‌توانست با تحریک تقاضا، نرخ بیکاری پایین‌تری را «خریداری» کند؛ هزینه این کار را هم در قالب قیمت‌های بالاتر (تورم) می‌پرداخت.

Golden Nobel Medal copy

اما ماجرا به این سادگی‌ها هم نبود

اوضاع به همین منوال باقی ماند تا اینکه دهه رکود تورمی (Stagflation) در سال‌های ۱۹۷۰ از راه رسید. در آن زمان، برای نخستین بار در تاریخ مدرن و برخلاف تصورات پیشین، مشخص شد که اصلا هیچ دادوستد قابل‌بهره‌برداری و پایداری میان بیکاری و تورم وجود ندارد! ما هم‌زمان با هم دچار نرخ بالای بیکاری و نرخ بالای تورم شده بودیم و هرچه بیشتر تلاش می‌کردیم تا نرخ بیکاری را پایین بیاوریم، آتش تورم داغ‌تر و فروزان‌تر می‌شد؛ خیلی بیشتر از آنچه تا پیش از آن تصور می‌کردیم اصلا امکان‌پذیر باشد.

نرخ بیکاری همچنان سرسخت و مقاوم باقی مانده بود؛ گویی نرخ بیکاری اصلا هیچ‌کدام از مقالات فیلیپس را در عمرش نخوانده بود! اما ما همچنان به تلاش برای تحریک هزینه‌ها ادامه می‌دادیم و ناگزیر قیمت‌ها را بالا می‌بردیم، بی‌آنکه دستاورد یا شغل جدیدی برای عرضه در دست داشته باشیم.

و این دقیقا ما را می‌رساند به برندگان جایزه نوبل امسال. پس از کلی کندوکاوهای فکری عمیق در میان اقتصاددانان کلان در دهه ۱۹۸۰، آنها کم‌کم متوجه شدند که افراد و بنگاه‌های اقتصادی ممکن است همیشه آن‌قدرها که کینز و نخستین پیروانش تصور می‌کردند، به تغییرات سیاستی سریع، دقیق و به شکلی منظم پاسخ ندهند. مشخص شد که مواجهه با کاستی‌های درک‌شده در ساختار اقتصاد، بسیار پیچیده‌تر از این است که وقتی دندان‌درد دارید یا لوله ظرف‌شویی‌تان گرفته است، به سادگی با دندان‌پزشک یا لوله‌کش خود تماس بگیرید.

با شروع انقلاب «انتظارات عقلایی» در علم اقتصاد که توسط اقتصاددانانی چون «رابرت لوکاس» (برنده پیشین نوبل) رهبری شد، کاملا روشن شد که مردم ممکن است به یک تغییر سیاستی مشخص، واکنش‌های غیرقابل‌پیش‌بینی نشان دهند. البته هر پدر و مادری (یا هر استاد دانشگاهی) که تا به حال از واکنش‌های عجیب‌و‌غریب بچه‌ها یا دانشجویانشان به تغییر قوانین (مانند جدول وظایف منزل، محرومیت‌های موقت یا فرصت‌های نمره کلاسی اضافه) حیرت‌زده شده‌اند، این موضوع را به خوبی می‌دانند. اما وقوع بحران‌های دهه ۱۹۷۰ لازم بود تا بسیاری از اقتصاددانان مغرور سرانجام تن به پذیرش دو حقیقت بسیار مهم بدهند:

نخست،‌ انسان‌های منطقی و عاقل، انتظارات خود درباره آینده را در تصمیمات اقتصادی امروز خود لحاظ می‌کنند؛ و دوم، وقتی قوانین بازی تغییر می‌کند، مردم هم رفتارشان را تغییر می‌دهند و واکنش نشان می‌دهند.

مثالی که شخصا با آن برخورده‌ام را اشاره می‌کنم: گاهی اوقات به دانشجویانم اجازه می‌دهم که نمره یک آزمون کوییز را «حذف» کنند؛ چرا که می‌دانم همه ما در زندگی شرایطی داریم که گاهی نیازمند توجه فوری ماست. این کار به نظر متبحرانه و رحیمانه می‌آید. اما واقعیت این است که برخی از دانشجویان ممکن است آن کوییز را به چشم یک «امتیاز مفت و مجانی» ببینند و در نتیجه کمتر تلاش کنند و کمتر یاد بگیرند. این به هیچ وجه هدف من نیست، اما پیامدی است که حتما آن را در نظر می‌گیرم. از طرف دیگر، این را هم می‌دانم که همه دانشجویان به این فرصت، به‌طور یکسان و مشابه پاسخ نمی‌دهند: برخی از آنها صرف‌نظر از وجود فرصت حذف کوییز، باز هم واقعا سخت تلاش می‌کنند. اما گروهی دیگر کمتر تلاش می‌کنند و عده‌ای دیگر نیز با تکیه بر شنیده‌هایشان از دانشجویان سال‌های قبل، از خود می‌پرسند که آیا ممکن است من دو تا کوییز را حذف کنم، با وجود اینکه شخصا فقط اعلام کرده بودم یک کوییز قابل حذف است؟!

این مثال، دقیقا گویای سهم و مشارکت برندگان جدید جایزه نوبل است. وارد کردن چنین واکنش‌های سطح فردی به تغییرات سیاستی (و انتظارات از تغییرات سیاستی) در قالب مدل‌های ریاضی بزرگ‌تر اقتصاد کلان، گاهی تحت عنوان ایجاد «مبانی خرد برای اقتصاد کلان» (Microfoundations of macroeconomics) شناخته می‌شود.

در مورد «رابرت ‌هال»، او احتمالا بیشتر به این خاطر شناخته شده که به ما کمک کرد بفهمیم بسیاری از خانوارها مخارج جاری خود را صرفا بر اساس درآمد فعلی خود تنظیم نمی‌کنند. در واقع، محرک اصلی مصرف خانوارها، انتظارات آنها از آینده است و از آنجا که آینده امری ناشناخته و غیرقابل‌پیش‌بینی است، تنها عاملی که مصرف کنونی را تغییر می‌دهد این است که آینده، یا دست‌کم چشم‌انداز آینده، تغییر کند. اگر چنین شود، و برخلاف تفکر سنتی اقتصادی، تزریق‌های نقدی کوتاه‌مدت که با هدف وادار کردن خانوارها به خرج کردن بیشتر در زمان حال انجام می‌شوند، احتمالا محکوم به شکست خواهند بود: اگر چشم‌انداز آینده تغییری نکرده باشد، مردم ترجیح می‌دهند آن پول را پس‌انداز کنند تا اینکه آن را خرج کنند.

هال همچنین به خوبی درک کرده بود که هزینه‌های مصرفی برای برخی خانواده‌ها نمودی کاملا متفاوت با بقیه دارد. برای خانواده‌ای که هر هفته برای پرداخت هزینه‌های اولیه‌ای نظیر غذا، حمل‌ونقل و مسکن دست‌وپا می‌زند، یک تزریق نقدی یک‌باره ممکن است هزینه‌های هفتگی‌اش را به مراتب بیشتر از خانواده‌ای افزایش دهد که مشکلات کمتری دارد.

هال با روشنگری آثارش، مدل‌های پیچیده اقتصاد کلانی امروزی غنی‌تر شده‌اند تا چنین ملاحظاتی را نیز در خود جای دهند. با این حال، در همان زمان به نظر می‌رسد که اقتصاددانان و سیاستگذاران، آثار ‌هال را چندان جدی نگرفته‌اند. بر اساس تحلیل‌های منتشرشده توسط شبکه خبری CNBC، سه مرحله پرداخت «چک‌های محرک مالی کووید» به خانوارها نتایجی مختلط اما قابل‌پیش‌بینی به همراه داشت. درحالی‌که برخی خانواده‌های کم‌درآمدتر بخش بیشتری از آن وجوه را خرج کردند، خانواده‌های دیگر پول کمتری را به مصرف رساندند و با پرداخت هر مرحله از چک‌های محرک، خانوارها کمتر تمایل داشتند پول را صرف مصرف جاری کنند و بیشتر ترجیح می‌دادند آن را پس‌انداز کنند یا بدهی کارت‌های اعتباری خود را تسویه نمایند. دست‌کم در این مورد خاص، آدم تعجب می‌کند که آیا سیاستگذارانی که پشت صحنه این چک‌های کمک‌هزینه بودند، واقعا از این نتایج شگفت‌زده شده بودند یا خیر؛ نتایجی که رابرت ‌هال می‌توانست پیشاپیش آنها را پیش‌بینی کند! جدا از این بحث که آیا آن سیاست محرک اقتصادی از ابتدا ایده اصیلی بوده است یا خیر، ‌هال می‌توانست به شما بگوید که این کار احتمالا نتیجه معکوس خواهد داد: یک چک ۱۲۰۰ دلاری، چشم‌انداز یک فرد از آینده‌اش را تغییر نمی‌دهد. تنها «آینده» است که آینده را تغییر می‌دهد و آینده نیز مجهول است.

به عمل کار برآید به سخندانی نیست، اما سخن هم مهم است!

بازگشت به دهه‌های رکود تورمی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به ما کمک می‌کند تا دستاوردهای دیگر برنده نوبل امسال، یعنی مایکل وودفورد را بهتر درک کنیم. یکی از دلایلی که تورم در دهه ۷۰مهارنشدنی به نظر می‌رسید این بود که مردم انتظارات خود را درباره تورم آینده بر اساس دو چیز شکل می‌دادند:

۱. تورم فعلی که بالا بود، و ۲. باورهای آگاهانه مردم درباره میزان اراده فدرال‌رزرو برای مهار کردن آن.

برای بیان صریح موضوع اینگونه توضیح می‌دهم: کسی که در دنیایی با تورم ۱۰ درصدی زندگی می‌کند، اگر دست کم تقاضای افزایش حقوق ۱۰ درصدی برای سال آینده نکند، یک فرد غیرعقلایی تمام‌عیار است، مگر اینکه دلیل محکمی داشته باشد که باور کند فدرال‌رزرو قصد دارد سال آینده کاری متفاوت از آنچه که در وهله اول منجر به تورم ۱۰ درصدی شده بود، انجام دهد و اگر همه کارگران تقاضای دستمزدهای بالاتری کنند، آن‌گاه تمام شرکت‌ها نیز به نوبه خود قیمت محصولاتشان را افزایش خواهند داد و مارپیچ صعودی تورم به همین شکل دور می‌زند و بالا می‌رود.

درحالی‌که دستاوردهای وودفورد بسیار فراوان است و کتاب سال ۲۰۰۳ او با عنوان «نرخ بهره و قیمت‌ها» (Interest and Prices: Foundations of a Theory of Monetary Policy) به شدت بر نگرش بانکداران مرکزی درباره مسوولیت‌ها، ابزارها و محدودیت‌هایشان تاثیر گذاشته است، شاید ماندگارترین و به‌هنگام‌ترین میراث او مفهوم «راهنمایی آینده‌نگر» (Forward Guidance) باشد: این ایده که فدرال‌رزرو می‌تواند با اعلام قبلی برنامه‌های خود و سپس پایبندی چنان مستمر به آن برنامه‌ها، با گذشت زمان اعتبار کسب کند که مردم شروع به تطبیق برنامه‌های خانوار و کسب‌وکار خود در پاسخ به همین «راهنمایی آینده‌نگر» کنند، حتی پیش از آنکه فدرال‌رزرو عملا آن اقدام از پیش اعلام‌شده را اجرا کرده باشد.

اگر دهه‌های ۷۰ و ۸۰ به ما آموختند که انتظار تورم بالا منجر به تورم بیشتری می‌شود، وودفورد نقشه راهی به ما داد تا چنان اعتبار کافی بسازیم که مردم وقتی بانک مرکزی برنامه‌های سیاستی خود را اعلام می‌کند، واقعا حرفش را باور کنند. امروزه دیگر بسیار نادر است که فدرال‌رزرو پس از برگزاری جلسه کمیته بازار آزاد فدرال (FOMC)، کاری با نرخ بهره انجام دهد که با آنچه اعضای آن در هفته‌های منتهی به جلسه به اطلاع عموم رسانده بودند، متفاوت باشد.

فدرال‌رزرو دوران جروم پاول قطعا یک فدرال‌رزرو مبتنی بر راهنمایی آینده‌نگر بود. اما اکنون ما یک رئیس جدید داریم؛ کوین وارش که گزینه منصوب‌شده ترامپ است و وارش به وضوح روشن کرده است که چندان علاقه‌ای به این ندارد که بخواهد از پیش درباره کارهایی که فدرال‌رزرو ممکن است در جلسه بعدی یا حتی پیش از پایان سال انجام دهد، «آماده‌سازی قبلی» انجام دهد یا راهنمایی آینده‌نگر ارائه دهد. به نظر می‌رسد وارش تمایلی به پیروی از فرمانروایی پاول ندارد؛ چرا که نمی‌خواهد خود را به اظهارات قبلی‌اش محدود و منقبض کند. از منظر او، یک تصمیم مسوولانه ممکن است مستلزم انحراف از مواضع و اظهارات گذشته باشد، بنابراین او اظهارات کمتری می‌کند و نشست‌های خبری را هم کوتاه نگه می‌دارد.

از منظر من، برندگان جایزه نوبل امسال شایسته تحسین‌اند؛ به این دلیل که روشن ساخته‌اند که خانوارها و بنگاه‌های اقتصادی، ماشین‌های خودکار بی‌روحی نیستند که بتوانند با اطمینان به تغییرات سیاستی با هدف تقویت GDP یا مهار تورم، پاسخ‌های قابل‌پیش‌بینی بدهند. اقتصاددانان از دوران اوج اقتصاد کینزی در اواسط قرن گذشته تا به امروز، بسیار متواضع‌تر شده‌اند.

با این وجود، اقتصاددانان کلان همچنان به رفتار با سیاستگذاری‌ها به چشم یک بازی ویدئویی ادامه می‌دهند که در آن تابلوی امتیازات نشان‌دهنده میزان رشد GDP و مهار تورم است. شاید آنها در اجرای این بازی کمی ماهرتر شده باشند، اما ما را همچنان به چشم ابزار و وسایلی می‌نگرند که باید دستکاری و کنترل شویم، نه به عنوان انسان‌های آزادی که دارای عاملیت شخصی هستیم؛ عاملیتی که به مراتب مهم‌تر از هر شاخص اقتصاد کلانی دیگر است.

بهترین سیاست‌های اقتصادی آن‌هایی هستند که به تک‌تک ما این فرصت را می‌دهند تا کشف کنیم چگونه می‌توانیم به بهترین شکل ممکن به خانواده‌های خود و دیگران خدمت کنیم و هنگامی که شاخص تولید ناخالص داخلی (GDP) نیز وضعیت خوبی دارد، یعنی نه فقط برای یک لحظه، بلکه در بلندمدت، دلیلش این است که سیستم قیمت‌ها به شکلی ارگانیک و طبیعی ما را به سوی زندگی‌هایی با ارزش ماندگار برای دیگران هدایت می‌کند، نه به این خاطر که یک‌سری اقتصاددان کلان، ما را مثل گله به سمت اهداف کوتاه‌مدت خودشان هدایت کرده‌اند.

* اقتصاددان

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن