نقد هیرشمن به سادهسازی رفتار انسان
دنیای اقتصاد - علیرضا کتانی : آلبرت او. هیرشمن (Albert O. Hirschman) (۲۰۱۲–۱۹۱۵) اقتصاددان آمریکایی متولد آلمان بود که بهعنوان یکی از اصیلترین اندیشمندان علوم اجتماعی در قرن بیستم شناخته میشود. او در خانوادهای یهودی در برلین به دنیا آمد و در دوران جوانی به فعالیتهای ضد فاشیستی روی آورد. پس از به قدرت رسیدن نازیها، آلمان را ترک کرد. هیرشمن در چند دانشگاه اروپایی، از جمله دانشگاه پاریس، مدرسه اقتصاد لندن و دانشگاه تریسته تحصیل کرد و در سال ۱۹۳۸ مدرک دکتری اقتصاد خود را دریافت کرد. او در جریان جنگ جهانی دوم در مقاومت فرانسه مشارکت داشت و به پناهندگان کمک کرد تا از اروپای تحت اشغال نازیها فرار کنند. این فعالیتها بخشی از شبکه نجات اضطراری به رهبری واریان فرای بود. هیرشمن پس از جنگ به ایالات متحده رفت و در آنجا بهعنوان اقتصاددان در فدرالرزرو فعالیت کرد. او سپس بهعنوان مشاور توسعه اقتصادی در کلمبیا مشغول به کار شد. تجربههای او در اروپا و آمریکای لاتین تاثیر عمیقی بر دیدگاه فکریاش گذاشت و موجب شد نظریههای متعارف اقتصادی و این فرض را به چالش بکشد که توسعه اقتصادی را میتوان با استفاده از الگوهای جهانشمول توضیح داد.
هیرشمن در ادامه فعالیت دانشگاهی خود در دانشگاههای ییل، کلمبیا وهاروارد و همچنین موسسه مطالعات پیشرفته در پرینستون به تدریس و پژوهش پرداخت و بخش مهمی از دوران حرفهای خود را در این موسسه گذراند. آثار او مرزهای میان اقتصاد، علوم سیاسی، جامعهشناسی و تاریخ را درنوردید و جایگاهش را بهعنوان یکی از چهرههای برجسته مطالعات توسعه اقتصادی و تحولات سیاسی تثبیت کرد.
آثار اصلی هیرشمن فرضیات تثبیتشده درباره رشد اقتصادی، رفتار سیاسی و تحولات اجتماعی را به چالش کشیدند. او در کتاب «راهبرد توسعه اقتصادی» (۱۹۵۸) استدلال کرد که توسعه نباید از طریق سرمایهگذاری متوازن در تمام بخشهای اقتصاد دنبال شود، بلکه باید بر سرمایهگذاریهای راهبردی و منتخب متمرکز باشد؛ سرمایهگذاریهایی که فشارها و انگیزههای لازم برای گسترش بیشتر رشد اقتصادی را ایجاد میکنند. هیرشمن بر اهمیت پیوندهای میان صنایع تاکید داشت و معتقد بود کمبودها، عدم تعادلها و گلوگاههای اقتصادی لزوما مانع توسعه نیستند، بلکه میتوانند محرکی برای آن باشند. او در کتاب «خروج، اعتراض و وفاداری» (۱۹۷۰)، یکی از تاثیرگذارترین آثار خود، چارچوبی برای توضیح واکنش افراد به افول سازمانها، شرکتها یا نهادهای سیاسی ارائه کرد.
براساس این چارچوب، افراد ممکن است سازمان را ترک کنند، نارضایتی خود را ابراز کنند یا با حفظ وفاداری، به امید بهبود شرایط باقی بمانند. این نظریه فراتر از علم اقتصاد رفت و بر پژوهشهای مربوط به مشارکت سیاسی، رفتار مصرفکنندگان و پاسخگویی نهادی تاثیر گذاشت. هیرشمن در کتاب «هواهای نفسانی و منافع» (۱۹۷۷) تاریخ فکری این استدلال را بررسی کرد که فعالیتهای تجاری میتوانند از شدت شور و هیجانهای مخرب سیاسی بکاهند.
او همچنین در کتاب «دگردیسی مشغولیتها» (۱۹۸۲) رابطه متغیر میان فعالیتهای خصوصی و مشارکت در عرصه عمومی را تحلیل کرد. هیرشمن در سراسر دوران حرفهای خود در برابر همرنگی فکری، تبیینهای سادهانگارانه و نظریههای جبرگرایانه از توسعه ایستاد. تاکید او بر پیامدهای ناخواسته، زمینههای تاریخی، آزمونوخطای نهادی و ظرفیت خلاقانه بحرانها، آثارش را از دیگر رویکردها متمایز میکرد. او بهجای ارائه نسخههای جهانشمول، میکوشید نشان دهد جوامع چگونه از طریق تجربه عملی راهحلهای خود را کشف میکنند و چگونه شرایطی که در نگاه نخست نامطلوب به نظر میرسند، میتوانند فرصتهایی برای تغییر ایجاد کنند. میراث فکری هیرشمن در این تاکید او نهفته است که زندگی اقتصادی و سیاسی پیچیدهتر، نامطمئنتر و بیش از آنچه بسیاری از نظریههای متعارف میپذیرند، در برابر کنش و ابتکار انسان گشوده است. متنی که در ادامه میآید مقالهای از هیرشمن با عنوان «در مخالفت با اصل صرفهجویی نظری: سه راه ساده برای پیچیدهتر کردن برخی مقولات گفتمان اقتصادی » (Against Parsimony: Three Easy Ways of Complicating Some Categories of Economic Discourse) است. هیرشمن در این مقاله به بررسی سه مورد از عواملی میپردازد که از منظر او، علم اقتصاد جریان اصلی، چندان به آنها توجه نکردهاند.
اگرچه در سالهای اخیر، تلاشهایی را برای پیچیدهتر کردن فروض و اصلاح برخی از کاستیهای علم اقتصاد انجام شده است اما در نهایت، بخش عمدهای از انتقاداتی که هیرشمن در رابطه با وضعیت علم اقتصاد مطرح کرده است همچنان معتبر به نظر میرسد. این مطالب در کتاب «چرا اقتصاددانان با یکدیگر اختلاف دارند: درآمدی بر مکاتب فکری بدیل» (Why Economists Disagree: An Introduction to the Alternative Schools of Thought) به چاپ رسیده است. بخش اول این مقاله پیش از این در روزنامه «دنیای اقتصاد» به چاپ رسیده است. آنچه در ادامه میآید بخش دوم و پایانی این مقاله در ادامه میآید.
* * *
کسی که در جستوجوی حقیقت یا زیبایی است، اغلب این احساس را تجربه میکند که حقیقت را یافته یا به زیبایی دست یافته است؛ هرچند این احساس ممکن است گذرا باشد. کسی که در جنبشی برای آزادی یا عدالت مشارکت میکند نیز اغلب چنین تجربهای دارد که گویی همین حالا این آرمانها را در دسترس قرار داده است.
بلز پاسکال (Blaise Pascal) این موضوع را چنین بیان میکند:
«امیدی که مسیحیان به برخورداری از خیری بینهایت دارند، با لذت بردن بالفعل از آن درآمیخته است... زیرا آنان همچون کسانی نیستند که به پادشاهیای امید بسته باشند که بهعنوان اتباع آن، هیچ سهمی از آن ندارند؛ بلکه آنان به قداست و رهایی از بیعدالتی امید دارند و خود نیز از هر دوی آنها بهرهمند میشوند.» (اندیشهها، قطعه ۵۴۰، نسخه برونشویک؛ ترجمه از هیرشمن است.)
این درهمآمیختگی میان تکاپو و دستیابی، واقعیتی تجربی است که تا اندازه زیادی وجود و اهمیت فعالیتهای غیرابزاری را توضیح میدهد. گویی در ازای عدمقطعیت درباره نتیجه، تلاش و کوشش از رنگوبوی هدف برخوردار میشود و تجربهای پدید میآورد که با احساس صرفا خوشایند، لذتبخش یا حتی «برانگیزاننده» تفاوت دارد. این تجربه، با وجود ماهیت اغلب دردناک خود، از کیفیتی آشنا و «مستکننده» برخوردار است.
تفسیر پیشگفته از کنش غیرابزاری را میتوان با دیدگاه جایگزینی تکمیل کرد که جامعهشناس، الساندرو پیتزورنُو (Alessandro Pizzorno)، مطرح کرده است (۱۹۸۳). از نظر او، مشارکت در سیاست اغلب به این دلیل صورت میگیرد که احساس تعلق فرد به یک گروه را تقویت میکند.
من نیز اضافه میکنم که کنش غیرابزاری بهطور کلی باعث میشود فرد بیشتر احساس کند که یک «انسان واقعی» است. بنابراین، از منظر اقتصادی میتوان چنین کنشی را نوعی سرمایهگذاری در هویت فردی و گروهی به شمار آورد. البته احساس دستیابی به تعلق اجتماعی و برخورداری از شخصیت و هویت مستقل، ممکن است به همان اندازه گذرا باشد که درهمآمیختگی میان تکاپو و دستیابی که پیشتر به آن اشاره کردم.
این دو دیدگاه، تلاشهایی مرتبط برای دستیابی به بینشی هستند که بهطرز غیرمعمولی دشوار است: اینکه چگونه میتوان درباره امور غیرابزاری، بهصورت ابزاری اندیشید. اما چرا علم اقتصاد باید به همه این مسائل بپردازد؟ آیا برای این رشته کافی نیست که بکوشد تبیینی مناسب از فعالیتهای ابزاری انسان - که بههرحال حوزهای بسیار گسترده است - ارائه دهد و در عین حال، سایر حوزههای مبهمتر را به حال خود واگذارد؟
تا حدی، چنین محدودیتی منطقی بود. اما هرچه علم اقتصاد بلندپروازانهتر شده است، درک این نکته اهمیت فزایندهای پیدا میکند که الگوی وسیله و هدف و محاسبه هزینه و منفعت، بههیچوجه همه ابعاد فعالیت و تجربه انسانی را پوشش نمیدهد.
برای مثال، تحلیل کنش سیاسی را در نظر بگیرید؛ حوزهای که اقتصاددانان در امتداد طبیعی پژوهشهای خود درباره کالاهای عمومی به آن علاقهمند شدهاند. در این حوزه، نادیده گرفتن شیوه غیرابزاری کنش، باعث شده بود رویکرد اقتصادی نتواند توضیح دهد که چرا مردم زحمت رای دادن را به خود میدهند و چرا گاهبهگاه در کنش جمعی مشارکت میکنند. هنگامی که به شیوه غیرابزاری کنش توجه شود، توضیح این پدیدههای در غیر این صورت معماگونه امکانپذیر میشود.
این درهمآمیختگی میان تکاپو و دستیابی، که از ویژگیهای کنش غیرابزاری است، مرا به نتیجهای رساند که دقیقا در نقطه مقابل استدلال «سواری مجانی» (Free Ride) درباره کنش جمعی قرار دارد. من در این باره نوشتم:
«از آنجا که محصول و هدف کنش جمعی عبارتاند از... یک کالای عمومی که در دسترس همگان قرار دارد، تنها راهی که یک فرد میتواند از طریق آن منفعت حاصل از کنش جمعی را برای خود افزایش دهد، آن است که نهاده و تلاش شخصی خود را در حمایت از سیاست عمومی موردنظرش افزایش دهد. فردی که واقعا در پی حداکثرسازی منفعت خویش است، بهجای شانه خالی کردن از مسوولیت و تلاش برای بهرهمندی رایگان از کوشش دیگران، سعی خواهد کرد تا آنجا که در توان دارد، فعالانه مشارکت کند.» (۱۹۸۲، ص. ۸۶)
البته استدلال پیشین به این معنا نیست که شهروندان هرگز در مواجهه با کنشهای معطوف به منافع عمومی، شیوه ابزاری رفتار را در پیش نمیگیرند. برعکس، ممکن است شمار قابلتوجهی از آنان از یک شیوه کنش به شیوه دیگر تغییر مسیر دهند. چنین نوسانهایی میتواند به توضیح بیثباتی مشاهدهشده در تعهد فردی و نیز در بسیاری از جنبشهای اجتماعی بهطور کلی کمک کند.
درک بهتر کنش جمعی، بههیچوجه تنها دستاوردی نیست که میتوان از نگرشی بازتر نسبت به امکان وجود کنشهای غیرابزاری انتظار داشت. همانطور که پیشتر استدلال شد، از یک سو میان فعالیتهای ابزاری و فعالیتهای روتین، و از سوی دیگر میان فعالیتهای غیرابزاری و فعالیتهای غیرروتین، نوعی پیوند و همبستگی قوی وجود دارد. بااینحال، همانطور که به وجود فعالیتهای غیرروتینی اشاره کردم که عمدتا ماهیتی ابزاری دارند ــ مانند فعالیتهای یک آزمایشگاه پژوهشی کاربردی ــ کارهای روتین نیز ممکن است به درجات مختلف از مؤلفهای غیرابزاری برخوردار باشند؛ نکتهای که تورستین وبلن (Thorstein Veblen) در کتاب «غریزه مهارتورزی» (The Instinct of Workmanship) بر آن تاکید کرده است.
در سالهای اخیر، این باور بیش از پیش رواج یافته است که برای توضیح نوسانات بهرهوری نیروی کار و تغییر در جایگاه پیشتازان صنعتی، باید به نوسانات همین مولفه توجه کرد. به نظر میرسد تفاوت بسیار زیادی وجود دارد میان اینکه افراد به کار خود صرفا بهعنوان «یک شغل» نگاه کنند یا آن را بخشی از نوعی جشن و تجربه جمعی نیز بدانند.
۳. «عشق»: نه منبعی کمیاب و نه مهارتی قابلافزایش
درخواست بعدی من برای پیچیدهتر کردن گفتمان اقتصادی نیز به حوزه تولید مربوط میشود، اما بهطور مشخصتر، بر نقش یکی از پیشنیازها یا نهادههای مهم تولید تمرکز دارد؛ نهادهای که از آن با عناوین گوناگونی همچون اخلاق، روحیه شهروندی، اعتماد، پایبندی به هنجارهای اخلاقی اولیه و مانند آن یاد میشود.
نیاز هر نظام اقتصادی کارآمد به این «نهاده» بهطور گستردهای پذیرفته شده است. بااینحال، درباره آنچه هنگام استفاده از این نهاده رخ میدهد، اختلافنظر وجود دارد. در اصل، دو الگوی متضاد برای استفاده از عوامل تولید مطرح است.
الگوی سنتی بر مبنای منابعی ازپیشموجود و مصرفشدنی شکل گرفته است که در محصول نهایی به کار گرفته میشوند. هرچه یک منبع کمیابتر باشد، قیمت آن بالاتر خواهد بود و بنگاه اقتصادی، در ترکیب با سایر نهادهها، مقدار کمتری از آن را به کار خواهد گرفت تا در مصرف منابع صرفهجویی کند.
الگوی جدیدتری، امکان «یادگیری از طریق انجام کار» (Learning by Doing) را به رسمیت میشناسد؛ مفهومی که کنت ارو (Kenneth Arrow) در سال ۱۹۶۲ مطرح کرد. استفاده از منبعی مانند یک مهارت، بلافاصله به بهبود آن مهارت و افزایش دسترسپذیری آن منجر میشود، نه به کاهش و تحلیل رفتن آن.
شناخت این نوع فرایند، بینشی مهم بود که بهطرزی عجیب و با تاخیری طولانی حاصل شد. از آنجا که الگوی «منبع کمیاب» برای مدت زیادی بر تفکر اقتصادی مسلط بوده است، این الگو به حوزههایی نیز تعمیم داده شده که اعتبار آنها در آنها بهشدت محل تردید است.
حدود سی سال پیش، دنیس رابرتسون (Dennis Robertson) مقالهای با عنوانی طنزآمیز و هوشمندانه نوشت: «اقتصاددان در مصرف چه چیزی صرفهجویی میکند؟» (What Does the Economist Economize?, ۱۹۵۶). پاسخ مشهور او این بود: عشق؛ چیزی که آن را «آن منبع کمیاب» مینامند (ص. ۱۵۴).
رابرتسون با استفاده از چندین مثال بهخوبی انتخابشده از شرایط اقتصادی روزگار خود توضیح داد که وظیفه اقتصاددان، ایجاد محیط نهادی و الگوی انگیزشیای است که در آن، برای اداره امور جامعه، کمترین بار ممکن بر دوش این عنصر، یعنی «عشق»، گذاشته شود. او واژه عشق را بهعنوان اصطلاحی مختصر برای اشاره به اخلاق و روحیه شهروندی به کار میبرد.
از این نظر، او با آدام اسمیت همعقیده بود؛ اسمیتی که توانایی جامعه برای بینیاز شدن از «خیرخواهی» قصاب، آبجوساز و نانوا را ستایش میکرد، مشروط بر آنکه به «منفعت شخصی» افراد میدان کافی داده شود.
رابرتسون مستقیما به اسمیت استناد نمیکند، بلکه عبارت گویا و معناداری از آلفرد مارشال (Alfred Marshall) را نقل میکند: «پیشرفت، بیش از هر چیز، به میزان بهرهگیری از نیرومندترین نیروهای طبیعت انسانی ــ و نه صرفا والاترین نیروهای آن ــ برای افزایش خیر اجتماعی بستگی دارد.» (ص. ۱۴۸) این نیز شیوه دیگری برای بیان این ادعاست که نظم اجتماعی زمانی استحکام بیشتری دارد که بر منفعت شخصی استوار باشد، نه بر عشق یا خیرخواهی.
بااینحال، صراحت و تندی بیان خود رابرتسون این امکان را فراهم میکند که نقص موجود در این شیوه استدلالِ مکررا تکرارشده را شناسایی کنیم. هنگامی که عشق، و بهویژه اخلاق عمومی، با یک منبع کمیاب یکسان انگاشته شود، ضرورت صرفهجویی در مصرف آن بدیهی به نظر میرسد. بااینحال، اندکی تامل کافی است تا دریابیم این قیاس نهتنها محل تردید، بلکه تا حدی نامعقول و در نتیجه خندهدار است.
برای مثال، مورد شناختهشده فردی را در نظر بگیرید که در ساعات شلوغی صبح رانندگی میکند و هنگامی که به خودروی دیگری راه میدهد، با لحنی شوخطبعانه میگوید: «کار خیر امروز خودم را انجام دادم؛ از این به بعد میتوانم مثل یک آدم پست و عوضی رفتار کنم.»
آنچه در اینجا خندهدار و نامعقول به نظر میرسد، دقیقا این فرض راننده است که گویی با ذخیرهای کاملا محدود از کارهای نیک به دنیا آمده است؛ به بیان دیگر، او فرض میکند که عشق باید همچون یک منبع کمیاب در نظر گرفته شود؛ درست همانطور که رابرتسون ادعا میکرد. ما بهطور غریزی میدانیم که عرضه منابعی مانند عشق یا روحیه شهروندی، برخلاف آنچه ممکن است درباره سایر عوامل تولید صادق باشد، ثابت و محدود نیست. این قیاس به دو دلیل نادرست است:
نخست آنکه عرضه این منابع ممکن است در نتیجه استفاده از آنها افزایش یابد، نه اینکه کاهش پیدا کند.
دوم آنکه اگر این منابع بدون استفاده باقی بمانند، دستنخورده و سالم حفظ نمیشوند. درست مانند توانایی صحبت کردن به یک زبان خارجی یا نواختن پیانو، این منابع اخلاقی نیز در صورت استفاده نشدن، احتمالا تحلیل میروند و بهتدریج کارآیی خود را از دست میدهند.
بنابراین، در نخستین تقریب، به نظر میرسد توصیه رابرتسون بر خلط میان استفاده از یک منبع و تمرین یک توانایی استوار باشد. هرچند تواناییها و مهارتهای انسانی از منابع ارزشمند اقتصادی به شمار میروند، بیشتر آنها به شیوهای که با یادگیری از طریق انجام دادن سازگار است، در برابر تمرین واکنشی مثبت و در برابر تمرین نکردن واکنشی منفی نشان میدهند. ریچارد تیتماس (Richard Titmuss)، جامعهشناس بریتانیایی، بر همین مبنای پویاییِ زوال بود که نظام ایالات متحده برای تامین خون کافی جهت مصارف پزشکی را مورد انتقاد قرار داد؛ نظامی که تنها تا اندازهای بر اهدای داوطلبانه خون تکیه دارد. فرد هیرش (Fred Hirsch) (۱۹۷۶)، اقتصاددان سیاسی بریتانیایی، این نکته را تعمیم داده است: هنگامی که یک نظام اجتماعی، مانند سرمایهداری، همه را متقاعد میکند که میتواند بدون اخلاق و روحیه عمومی به کار خود ادامه دهد و برای عملکرد رضایتبخش، پیگیری همگانی منافع شخصی کافی است، در واقع بنیانهای بقای خود را تضعیف میکند؛ زیرا این نظام، بیش از آنچه ایدئولوژی رسمی سرمایهداری میپذیرد، بر رفتار مدنی و رعایت برخی هنجارهای اخلاقی استوار است.
چگونه میتوان دغدغههای تیتماس و هیرش را با دغدغههای ظاهرا متضاد رابرتسون، آدام اسمیت و آلفرد مارشال آشتی داد؛ دغدغههایی که البته نمیتوان گفت کاملا بیاساساند؟ حقیقت این است که رابرتسون، به دلیل علاقهاش به طرح تناقضهای ظاهری، به موضع خود آسیب زد. او هنگامی که عشق را با عاملی از عوامل تولید برابر دانست که عرضهای بهشدت محدود دارد و باید در مصرف آن صرفهجویی کرد، خود را در معرض حملهای آسان قرار داد. اما درباره تشبیه جایگزینی که عشق، خیرخواهی و روحیه عمومی را به مهارتی تشبیه میکند که از طریق تمرین بهبود مییابد و در غیاب تمرین رو به زوال میگذارد، چه میتوان گفت؟ این تشبیه نیز نقاط ضعف خود را دارد.
هرچند روحیه عمومی در صورتی که مطالبات اندکی از آن مطرح شود رو به زوال میگذارد، اصلا معلوم نیست که تمرین خیرخواهی بتواند بهطور نامحدود تاثیری مثبت و فزاینده بر عرضه این «مهارت» داشته باشد. بیتردید، عمل خیرخواهانه رضایتبخش است و احساس خوبی به فرد میدهد و بنابراین، تا حدی خود را تقویت میکند؛ اما این فرآیند با تمرین یک مهارت دستی یا فکری تفاوت بسیاری دارد. در مورد مهارتهای دستی یا فکری، تمرین به چیرهدستی بیشتر میانجامد که معمولا افزایشی خالص در تواناییهای فرد است؛ یعنی این توانایی تازه به بهای ازدستدادن مهارت یا قابلیت دیگری به دست نمیآید. اما در مورد خیرخواهی، خیلی زود به نقطهای میرسیم که تمرین بیشتر با منافع شخصی و حتی حفظ خویشتن در تعارض قرار میگیرد.
برای بازگشت به رانندهای که پیشتر به او اشاره کردیم، او با راه دادن به یک راننده دیگر، تمام ذخیره روزانه خیرخواهی خود را مصرف نکرده است؛ بااینحال، قطعا حدی برای رفتار خیرخواهانه او هنگام رانندگی وجود دارد، زیرا او نیز باید نیازهای حیاتی خود به جابهجایی را برآورده کند؛ نیازهایی که شاید از نظر اخلاقی نیز الزامآور باشند.
بنابراین، رابرتسون نکتهای درست را مطرح میکرد؛ آنجا که میگفت ممکن است ترتیبات نهادی بهگونهای باشند که مطالبات بیشازحدی از رفتار مدنی داشته باشند. در عین حال، تیتماس و هیرش نیز در اشاره به خطر معکوس برحق بودند: این احتمال که جامعه مطالبات ناکافی از روحیه عمومی داشته باشد. در هر دو حالت، با کمبود روحیه عمومی روبهرو هستیم؛ اما در مواردی که رابرتسون به آنها اشاره میکند، راهحل عبارت است از ایجاد ترتیبات نهادیای که اتکای کمتری به روحیه مدنی و اتکای بیشتری به منافع شخصی داشته باشند. در مقابل، در موقعیتهایی که توجه تیتماس و هیرش را به خود جلب کردهاند، لازم است بر ارزشهای اجتماعی و خیرخواهی تاکید بیشتری شود و این ارزشها بیشتر به کار گرفته شوند.
این دو گروه دقیقا در دو جهت مخالف استدلال میکنند، اما هر دو نکتهای درست دارند. عشق، خیرخواهی و روحیه مدنی نه عواملی کمیاب با عرضهای ثابتاند و نه همچون مهارتها و تواناییهایی عمل میکنند که با تمرین، کمابیش بهطور نامحدود بهبود مییابند و گسترش پیدا میکنند. در عوض، رفتار آنها پیچیده و ترکیبی است: اگر نظام اجتماعی ـ اقتصادی حاکم بهاندازه کافی آنها را به کار نگیرد و به یاری نطلبد، رو به زوال میگذارند؛ اما اگر بیشازحد از آنها سخن گفته شود و بیشازحد به آنها اتکا شود، بار دیگر کمیاب خواهند شد.
برای پیچیدهتر شدن مساله، نه جایگاه دقیق این دو منطقه خطر مشخص است ــ مناطقی که اتفاقا تقریبا با آسیبهای مکمل جوامع سرمایهداری و جوامع دارای برنامهریزی متمرکز در روزگار ما مطابقت دارند ــ و نه این مناطق هیچگاه ثابت میمانند. یک نظام ایدئولوژیک و نهادی که در زمان جنگ یا در دورهای دیگر از فشار و شور عمومی، برای برانگیختن انرژی و تلاش شهروندان کاملا مناسب است، بهتر است در دوره بعدی که از شور و آرمانگرایی کمتری برخوردار است، جای خود را به نظامی بدهد که بیشتر به منافع خصوصی و کمتر به روحیه مدنی متوسل میشود.
برعکس، نظامی از نوع دوم ممکن است، به دلیل آنچه چارلز تیلور (Charles Taylor) (۱۹۷۰، ص. ۱۲۳) «زوال معانی عمومی» مینامد، به بیهنجاری اجتماعی و بیمیلی به هرگونه فدا کردن منافع فردی یا گروهی در راه خیر عمومی بینجامد. در چنین وضعیتی، حرکت دوباره بهسوی نظامی جامعهمحورتر ضرورت پیدا میکند.
۴. نتیجهگیری
پیشتر وعده داده بودم بررسی کنم که آیا پیچیدگیهایی که برای مفاهیم سنتی پیشنهاد کردهام، ساختار مشترکی دارند یا نه. پاسخ باید روشن باشد: همه این پیچیدگیها از یک سرچشمه واحد ناشی میشوند؛ یعنی پیچیدگی شگفتانگیز طبیعت انسان. نظریه سنتی به دلایل کاملا موجهی این پیچیدگی را نادیده گرفته است، اما برای واقعگرایانهتر شدن یافتههای سنتی، باید آن را بهتدریج و بهاندازه مناسب دوباره وارد نظریه کرد.
دعوت به بهرسمیت شناختن این پیچیدگی، بهطور ضمنی در تاکید پیشین من بر این نکته وجود داشت که باید در کنار «خروج» یا رقابت، برای «اعتراض و ابراز نظر» نیز در برخی فرایندهای اقتصادی نقشی قائل شویم. کنشگر اقتصادی کارآمد در نظریه سنتی اساسا مشاهدهگری خاموش و «آماردانی برتر» است (ارو، ۱۹۷۸)، درحالیکه من استدلال کردهام او از تواناییهای چشمگیری در ارتباطات کلامی و غیرکلامی و اقناع نیز برخوردار است؛ تواناییهایی که به او امکان میدهند بر فرایندهای اقتصادی تاثیر بگذارد.
یکی دیگر از ویژگیهای بنیادی انسان این است که موجودی است که خود را ارزیابی میکند؛ شاید تنها موجود زندهای که چنین قابلیتی دارد. همین واقعیت ساده، مفهوم «فراترجیحات» را به نظریه انتخاب مصرفکننده وارد کرد و امکان تمایز میان دو نوع اساسا متفاوت از تغییر ترجیحات را فراهم آورد. کارکرد خودارزیابی را میتوان گونهای از کارکرد ارتباطی یا «ابراز نظر» دانست: در اینجا نیز فرد کسی را مخاطب قرار میدهد، از او انتقاد میکند یا میکوشد او را متقاعد سازد؛ اما این بار مخاطب خود فرد است، نه تامینکنندهای که با او سروکار دارد یا سازمانی که به آن تعلق دارد.
بااینحال، باید مراقب باشیم که بیشازحد به اصل صرفهجویی نظری پایبند نمانیم! انسان، علاوه بر برخورداری از قابلیتهایی همچون ارتباط، اقناع و خودارزیابی، با مجموعهای از تنشهای بنیادی، حلنشده و شاید حلنشدنی نیز دستبهگریبان است.
یکی از این تنشها، تنش میان شیوههای ابزاری و غیرابزاری رفتار و کنش است. اقتصاد، به دلایل کاملا موجهی، بهطور کامل بر شیوه ابزاری متمرکز شده است. من در اینجا خواستار توجه به شیوه مقابل هستم؛ از این رو که، نخست، این شیوه بهکلی از استدلال اقتصادی تاثیرناپذیر نیست و دوم، به ما کمک میکند پدیدههایی را درک کنیم که پیشتر معماگونه به نظر میرسیدند؛ از جمله کنش جمعی و تغییرات بهرهوری نیروی کار.
در نهایت، به تنش بنیادی دیگری پرداختهام که انسان ناگزیر است با آن زندگی کند؛ تنشی که از زندگی اجتماعی او ناشی میشود. این تنش میان خود و دیگران، میان منافع شخصی از یک سو و اخلاق عمومی، خدمت به جامعه یا حتی ازخودگذشتگی از سوی دیگر قرار دارد؛ یا به تعبیر آدام اسمیت، میان «منفعت» و «خیرخواهی». در اینجا نیز اقتصاد بهطور گسترده بر یکی از دو سوی این دوگانه تمرکز کرده و در عین حال، درباره چگونگی مواجهه با سوی دیگر، گزارههایی سادهانگارانه و متناقض ارائه داده است.
این تناقض را میتوان با توجه دقیقتر به ماهیت خاص اخلاق عمومی بهعنوان یک «نهاده» برطرف کرد. بهطور خلاصه، من گفتمان اقتصادی را پیچیدهتر کردهام تا دو موهبت بنیادی انسانی و دو تنش اساسی را که بخشی از وضعیت وجودی انساناند، در آن بگنجانم. از نظر من، این فقط نقطه آغاز است.
نقد هیرشمن به سادهسازی رفتار انسان