مرگ «شرم» در سیاست

گویا رسوایی‌ها دیگر اثرگذاری گذشته را ندارند. با نگاهی به این زنجیره فجایع، شاید وسوسه شوید که برای از بین رفتن مفهوم «شرم» در زندگی سیاسی آمریکا احساس تاسف کنید. در سال۲۰۱۵، «عزرا کلاین» بی‌شرمی دونالد ترامپ را نشانه‌ای از «قدرت» او نامید؛ زیرا وقتی با اظهارات خارج از عرف سیاسی‌اش مواجه می‌شد، حتی یک قدم هم عقب‌نشینی نمی‌کرد. اگرچه ترامپ نظریه خود مبنی بر اینکه می‌تواند «در وسط خیابان پنجم به یک نفر شلیک کند» و همچنان رأی‌دهندگانش را حفظ کند به بوته آزمون نگذارده، اما موقعیت سیاسی او با وجود محکومیت‌ها و کسب درآمدهای‌ میلیاردی در زمان تصدی مسوولیت، همچنان استوار باقی مانده است.

«آماندا تاب» در یادداشتی برای نیویورک‌تایمز نوشت؛ اما با وجود تمام مطالبی که درباره بی‌شرمی در دوران ترامپ نوشته شده، این پدیده منحصر به آمریکا نیست و ابعادی جهانی دارد. به‌عنوان مثال، سخت می‌توان بی‌شرمی سیاستمداران آمریکایی را مسوول ماندن نخست‌وزیر سوسیالیست اسپانیا در قدرت دانست؛ آن هم درحالی‌که دولت و خانواده‌اش با موجی از رسوایی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند. در واقع، تحقیقات علوم سیاسی نشان می‌دهد که ریشه مساله نه نابودی شرم است و نه پدیده‌ای منحصر به آمریکا. مطالعات در سراسر جهان گواهی می‌دهند که قطبی‌شدن شدید فضای حزبی، زنجیره‌ای را که در گذشته باعث می‌شد تخلفات سیاسی به عواقب سنگین منجر شوند، از هم گسیخته است.

«تئودور لووی»، دانشمند علوم‌سیاسی‌، رسوایی را «برملا شدن فساد» تعریف می‌کند؛ یعنی نقض قوانین اخلاقی یا حقوقی که برای محکومیت عمومی افشا می‌شود. در گذشته، رسوایی‌ها همواره این تهدید را به همراه داشتند که افشای تخلف به واکنش تند مردم و در نتیجه مجازات فرد خاطی بینجامد. اما امروز گویی پیوند میان افشاگری و واکنش عمومی گسسته شده است. این وضعیت پیامدهای سنگینی برای پاسخگویی مسوولان دارد. آن واکنش زنجیره‌ای، به‌طور سنتی یکی از راه‌های اعمال هنجارها و قوانین در جوامع دموکراتیک بود. اگر قدرت افشاگری و رسوایی از بین برود، وارد چرخه‌ای معیوب می‌شویم که در آن تخلفات اخلاقی یا قانونی عواقب جدی به همراه ندارند؛ امری که اعتماد به حکومت و نهادهای عمومی را سلب می‌کند، قطبی‌شدن جامعه را شدت می‌بخشد و زمینه را برای فساد، سوءاستفاده و قانون‌شکنی‌های بیشتر فراهم می‌سازد. شکستن چنین چرخه‌ای بسیار دشوار است.

در حالت سنتی، انتظار می‌رفت خبر رسوایی و تخلف، موجی از خشم را میان رأی‌دهندگان ایجاد کند. این خشم، نخبگان سیاسی را به تحرک وامی‌داشت: اپوزیسیون تلاش می‌کرد از رسوایی به‌عنوان سلاحی برای کسب امتیاز استفاده کند و حزب فرد خاطی نیز می‌کوشید از او و تخلفش فاصله بگیرد. اگر افکار عمومی همچنان روی موضوع حساس می‌ماند، هر دو حزب انگیزه پیدا می‌کردند تا فرد متخلف را به استعفا وادار کنند یا مجازات‌های دیگری برایش در نظر بگیرند. اما فضای امروز کاملا متفاوت است. «براندون روتینگ‌هاوس»، دانشمند علوم‌سیاسی‌ در دانشگاه هیوستون که در زمینه رسوایی‌های سیاسی آمریکا پژوهش می‌کند، می‌گوید: «امروزه دستورالعمل جدیدی شکل گرفته که قبلا وجود نداشت. علت اینکه سیاستمداران به جای استعفا مقاومت می‌کنند این است که این روش در یک سیستم قطبی‌شده روزبه‌روز بیشتر جواب می‌دهد.»

در ایالات متحده و بسیاری از کشورها، فاصله ایدئولوژیک و حتی فرهنگی میان چپ و راست عمیق‌تر شده است. پژوهش‌های متعدد نشان می‌دهند که باورهای سیاسی در حال تبدیل شدن به پایه و اساس هویت فردی هستند؛ به‌طوری‌که همه چیز، از سبک لباس پوشیدن تا نوع غذا، به مواضع سیاسی افراد گره خورده است. این «قطبی‌شدن عاطفی» که باعث می‌شود مردم نسبت به هم‌حزبی‌های خود احساس گرمی و نسبت به رقبای سیاسی کینه و دشمنی شدید داشته باشند، اختلافات ساده را به شکاف‌های عمیق احساسی تبدیل می‌کند.

به گفته کارشناسان، همین قطبی‌شدن اثرگذاری رسوایی‌ها را خنثی کرده است. امروز رأی‌دهندگان کمتر از رفتارهای ناپسند سیاستمداران جبهه خودی به خشم می‌آیند و اگر احساس کنند پشت کردن به آنها ممکن است به نفع جبهه مقابل تمام شود، به‌راحتی دست از حمایت برنمی‌دارند. بدون وجود تهدید واکنش منفی رأی‌دهندگان، نخبگان سیاسی هم انگیزه چندانی برای برکناری، استیضاح یا اعمال مجازات ندارند. اگرچه رسوایی‌ها هنوز هم گاهی به مجازات منجر می‌شوند، اما این اتفاق نادرتر شده و آستانه تحمل جامعه بسیار بالا رفته است.

یکی از دلایل این وضعیت آن است که با قطبی‌شدن سیاست، رسانه‌ها نیز قطبی می‌شوند. رسانه‌های حزبی معمولا گزارش‌های مربوط به تخلفات هم‌پیمانان ایدئولوژیک خود را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند یا آنها را توطئه رقیب معرفی می‌کنند. «ورونیکا پاتکوش»، پژوهشگر ارشد مرکز علوم اجتماعی بوداپست، در این‌باره می‌گوید: «در یک فضای رسانه‌ای موازی که رسانه‌های حزبی رفتاری شبیه به دستگاه‌های تبلیغاتی دارند، بعید است رأی‌دهندگان اطلاعاتی دقیق و قابل اعتماد درباره سیاستمداران خودی (که سانسور خبری در مورد آنها رایج است) یا جناح مقابل (که بزرگ‌نمایی اتفاقات کوچک و اتهامات بی‌پایه در مورد آنها فراوان است) دریافت کنند.»

«ماریانو تورکال»، عالم علوم‌سیاسی اسپانیایی، با اشاره به سیستم چندحزبی اسپانیا می‌گوید قطبی‌شدن میان چپ و راست در دهه‌های اخیر شدت یافته و رأی‌دهندگان مانند طرفداران متعصب تیم‌های ورزشی رفتار می‌کنند که تحت هر شرایطی از تیم خود حمایت می‌کنند. او می‌افزاید: «آنها مسوولیت رهبران خود را توجیه می‌کنند و می‌گویند اینها همه فضاسازی رسانه‌ای و پاپوش است.» او اشاره می‌کند که گاهی حقیقت کوچکی هم در این میان وجود دارد؛ چراکه رسانه‌های حزبی انگیزه‌ای قوی دارند تا حتی لغزش‌های کوچک طرف مقابل را به رسوایی‌های بزرگ تبدیل کنند و همین موضوع باعث ایجاد اثر «چوپان دروغگو» می‌شود؛ به‌طوری که مردم تصور می‌کنند همه رسوایی‌ها صرفا بازی‌های رسانه‌ای و حزبی هستند. حتی در فضاهای شدیدا قطبی‌شده، رسوایی‌ها می‌توانند به سود سیاستمداران تمام شوند. «روتینگ‌هاوس» می‌گوید: «رسوایی به آنها دیده شدن می‌دهد و این فرصت را فراهم می‌کند تا علیه ساختار قدرت موضع بگیرند و ادعا کنند که زیر حملات دشمنان پنهان قرار گرفته‌اند.»

پدرو سانچز، نخست‌وزیر اسپانیا نیز به همین شکل از پرونده فساد همسرش بهره‌برداری کرده است. او این اتهامات را توطئه راست‌گرایان خوانده و حامیانش امیدوارند که این اقدام قاضی (که آن را مغرضانه می‌دانند)، باعث بسیج مجدد رأی‌دهندگان چپ‌گرایی شود که از رسوایی‌های اخیر مسوولان حزب سوسیالیست دلسرد شده بودند. سانچز رسانه‌هایی را که اخبار همسرش را پوشش می‌دهند «دشمنان دموکراسی» نامیده و ادعا کرده که آنها بخشی از یک توطئه پنهان هستند. پوپولیست‌های راست افراطی که فعالیت خود را بر جلب رضایت طیف‌های تندرو متمرکز کرده‌اند، مهارت ویژه‌ای در به‌کارگیری این روش دارند. «مارین لوپن»، رهبر راست افراطی فرانسه که به اتهام اختلاس محکوم و برای پنج سال از ردای صلاحیت محروم شد، این اتهامات را «پاپوش سیاسی» خواند و ادعا کرد «سیستمی» از قضات و سیاستمداران علیه او و پیروانش توطئه کرده‌اند. 

نظرسنجی‌های اخیر نشان می‌دهد او با وجود این محکومیت، همچنان شانس پیروزی در انتخابات بعدی ریاست‌جمهوری را دارد. «نایجل فاراژ»، رهبر حزب راست‌گرای «رفرم» در بریتانیا نیز اتهامات مالی علیه خود و حزبش را توطئه «ساختار حاکم» برای جلوگیری از نخست‌وزیری‌اش دانسته است؛ دفاعی که ظاهرا برای رأی‌دهندگان متقاعدکننده بوده، چراکه نظرسنجی‌های اخیر از پیشتازی خفیف حزب او در انتخابات آینده خبر می‌دهند. وقتی پیوند میان رسوایی و پیامدهای آن گسسته شود، پیامدهای آن برای دموکراسی بسیار جدی خواهد بود. در شرایط عادی، رسوایی‌ها ابزاری حیاتی برای پاسخگو نگه داشتن مسوولان و حتی بازسازی سیستم هستند.

روتینگ‌هاوس در کتاب خود می‌نویسد: «همان‌طور که آتش‌سوزی جنگل باعث احیای خاک می‌شود، رسوایی‌های سیاسی نیز می‌توانند به مردم و رسانه‌ها کمک کنند تا پاسخگویی را تقویت کنند، اعتماد به حکومت را بازسازی کنند و بر مسائل کلیدی متمرکز شوند.» او اشاره می‌کند که در آمریکا، ماجرای واترگیت سیستم را اصلاح کرد و به تصویب قوانینی انجامید که اختیارات رئیس‌جمهور را محدود و نظارت کنگره را بیشتر کرد. اما وقتی منطق قطبی‌شدن حاکم می‌شود، این ابزار کارآیی خود را از دست می‌دهد. پژوهشی که ورونیکا پاتکوش در نگارش آن مشارکت داشته نشان می‌دهد در ۲۸کشور اروپایی، با افزایش قطبی‌شدن، پاسخگویی دموکراتیک تضعیف شده است. این اثر به‌ویژه در مورد موضوعاتی که کوچک یا مبهم به نظر می‌رسند شدیدتر است. قطبی‌شدن روزافزون، مجازات کردن رسوایی‌های جدید را سخت‌تر می‌کند و چرخه‌ای ویرانگر می‌سازد که با هر بار تکرار، ارکان سیستم را ضعیف‌تر و شکننده‌تر می‌کند.