تاریخ اقتصادی جنگ

جنگ‌ها پرهزینه (از نظر مالی و سایر منابع)، ویرانگر (نسبت به سرمایه و سرمایه انسانی) و مختل‌کننده (برای تجارت، دسترسی به منابع و مدیریت نیروی کار) هستند. جنگ‌های بزرگ شوک‌های شدیدی به اقتصاد کشورهای درگیر وارد می‌کنند. علی‌رغم برخی جنبه‌های مثبت تحریک کوتاه‌مدت اقتصادی و بازسازی بلندمدت پس از ویرانی، جنگ عموما توسعه اقتصادی را مختل و رفاه را تضعیف می‌کند. در این میان،‌ چندین تاثیر اقتصادی خاص جنگ در طول دوره‌های تاریخی و مناطق مختلف وجود دارد که تکرار می‌شود.

تورم

پایدارترین تاثیر اقتصادی کوتاه‌مدت جنگ، افزایش قیمت‌ها و در نتیجه کاهش استانداردهای زندگی است. این تورم ناشی از جنگ را سون تزو، استراتژیست چین باستان، این‌گونه توصیف کرده است: «آنجا که ارتش حضور دارد، قیمت‌ها بالاست؛ وقتی قیمت‌ها افزایش یابد، ثروت مردم به پایان می‌رسد» (سون تزو، حدود سال ۴۰۰ پیش از میلاد). توصیه او این بود که جنگ‌ها را کوتاه‌مدت نگه دارید و پیش از گردآوری ارتش، پول لازم را در دست داشته باشید.

تامین مالی جنگ‌ها مساله‌ای اساسی برای دولت‌هاست. این مساله به‌ویژه در اروپای مدرن اولیه (قرون پانزدهم تا هجدهم) که جنگ به شدت به نیروهای مزدور متکی بود، صدق می‌کرد. به پادشاه اسپانیا توصیه شد که راه انداختن جنگ نیازمند سه چیز است: پول، پول و پول بیشتر. اسپانیا و پرتغال نقره و طلا را از آمریکا برای پرداخت هزینه ارتش‌ها وارد می‌کردند، اما به حدی زیاد که ارزش این فلزات در نهایت کاهش یافت.

یکی از راه‌هایی که دولت‌ها هزینه جنگ را می‌پردازند، افزایش مالیات‌هاست (که به نوبه خود هزینه‌ها و سرمایه‌گذاری غیرنظامیان را کاهش می‌دهد). توماس پین، تحول‌خواه آمریکایی، در سال ۱۷۸۷ هشدار داد که «جنگ... تنها یک چیز قطعی به همراه دارد و آن افزایش مالیات‌هاست». راه دیگر برای پرداخت هزینه جنگ، استقراض پول است که بدهی دولت را افزایش می‌دهد، اما بدهی‌های مرتبط با جنگ می‌توانند دولت‌ها را به ورشکستگی بکشانند، چنانکه در مورد اسپانیا در سال‌های ۱۵۵۷ و ۱۵۹۶ رخ داد. راه سوم برای تامین مالی جنگ، چاپ پول بیشتر است که به تورم دامن می‌زند. بنابراین تورم اغلب به عنوان یک مالیات غیرمستقیم بر اقتصاد ملی برای تامین مالی جنگ عمل می‌کند.

نزاع صنعتی، و به‌ویژه دو جنگ جهانی، فشارهای تورمی را در سراسر اقتصادهای بزرگ ایجاد کرد. به‌طور فزاینده‌ای، دولت‌ها تمام جوامع را برای جنگ بسیج می‌کردند؛ سربازگیری اجباری، بالا بردن قیمت‌ها در بازارهای منابع طبیعی و کالاهای صنعتی و منحرف کردن سرمایه و فناوری از مصارف غیرنظامی به نظامی. جنگ جهانی اول تورم ویرانگری ایجاد کرد، زیرا شرکت‌کنندگان از استاندارد طلا خارج شده و آزادانه پول منتشر کردند. تورم همچنین با جنگ داخلی آمریکا، جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام، در میان سایرین، همراه بود. تورم ناشی از جنگ، اگرچه در مناطق جنگی شدیدتر است، به کشورهای دورِ درگیر نیز مانند ایالات متحده در جنگ‌های جهانی گسترش می‌یابد، و در جنگ‌های بزرگ، حتی به کشورهای بی‌طرف نیز به دلیل اختلالات تجاری و کمبودها سرایت می‌کند.

جنگ‌های امروزی نیز به تورم دامن زده و پول‌ها را به‌سوی بی‌ارزش شدن سوق می‌دهند. برای مثال، در جنگ داخلی آنگولا (۱۹۷۵-۲۰۰۲)، پول دولتی چنان دچار تنزل ارزش شد که یک وسیله مبادله جایگزین، یعنی بطری‌های آبجو، در بسیاری از معاملات روزمره جای آن را گرفت.

تحلیل رفتن سرمایه

علاوه بر تخلیه پول و منابع از اقتصاد شرکت‌کنندگان در جنگ، بیشتر جنگ‌ها، نواحیِ تخریبِ شدید سرمایه مانند مزارع، کارخانه‌ها و شهرها ایجاد می‌کنند. این تاثیرات به شدت بازده اقتصادی را کاهش می‌دهد. قحطی و طاعونی که با جنگ سی‌ساله (۱۶۱۸-۱۶۴۸) همراه بود، تا یک‌سوم از جمعیت آلمان را کشت؛ زیرا مزدوران، غیرنظامیان را غارت می‌کردند و غیرنظامیان برای بقا مزدور می‌شدند. جنگ جهانی اول تولید فرانسه را تقریبا به نصف کاهش داد، صدها هزار آلمانی را از گرسنگی کشت و به بیش از یک دهه کاهش بازده شوروی انجامید. یک برآورد، هزینه کل جنگ جهانی اول را ۴۰۰‌میلیارد دلار تخمین زد؛ پنج برابر ارزش همه چیز در فرانسه و بلژیک در آن زمان.

تلفات جنگی، بیماری‌های همه‌گیر ناشی از جنگ و سایر اختلالات جمعیتی تاثیرات گسترده‌ای دارند. جنگ جهانی اول به همه‌گیری آنفلوآنزای ۱۹۱۸ که‌میلیون‌ها نفر را کشت، دامن زد. چه بسا نیروهای نظامی در شرق آفریقا ممکن است جرقه شیوع همان چیزی را زده باشند که بعدا به اپیدمی جهانی ایدز تبدیل شد. کوئینسی رایت (Quincy Wright) تخمین می‌زند که «حداقل ۱۰ درصد از مرگ‌ومیرها در تمدن مدرن را می‌توان به طور مستقیم یا غیرمستقیم به جنگ نسبت داد» (رایت، ۱۹۴۲). «انفجار جمعیت» در آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، دهه‌ها بعد همچنان بحث‌های سیاست اقتصادی را از بودجه مدارس گرفته تا تامین اجتماعی شکل می‌دهد. جنگ‌ها همچنین به طور موقت روابط جنسیتی (در میان سایر متغیرهای جمعیتی) را دگرگون می‌کنند؛ این دگرگونی را از جمله زمانی که مردان خانه را ترک می‌کنند و زنان برای تجدید قوای نیروی کار مشاغل زمان جنگ را بر عهده می‌گیرند، می‌توان نام برد. نظیر آنچه در شوروی، بریتانیا و ایالات متحده در طول جنگ جهانی دوم رخ داد. کشورهایی که می‌توانند جنگ‌ها را فراتر از مرزهای خود ادامه دهند، از پرخرج‌ترین ویرانی‌ها (البته نه از سایر هزینه‌های جنگ) در امان می‌مانند. برای مثال، هلندی‌ها در اواخر جنگ سی‌ساله، بریتانیایی‌ها در طول جنگ‌های ناپلئونی، ژاپنی‌ها در جنگ جهانی اول و آمریکایی‌ها در هر دو جنگ جهانی از این مصونیت نسبی در برابر تخریب جنگ برخوردار بودند که در همین حال رقبای اقتصادی‌شان را تضعیف کرد.

تاثیرات مثبت اقتصادی

با این حال، جنگ بدون منافع اقتصادی نیز نخواهد بود. این منافع تنها به انسداد منافع رقبای تجاری محدود نمی‌شود. در مقاطع و مکان‌های تاریخی خاص، جنگ می‌تواند یک اقتصاد ملی را در کوتاه‌مدت تحریک کند. در دوران رکود اقتصادی، مانند رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰، هزینه‌های نظامی و بسیج جنگی می‌تواند سطح استفاده از ظرفیت‌ها را افزایش دهد، بیکاری را (از طریق سربازگیری اجباری) کاهش دهد و عموما شهروندان میهن‌پرست را وادار کند برای دستمزد کمتر سخت‌تر کار کنند.

همچنین جنگ گاهی زیرساخت‌های فرسوده را کنار می‌زند و امکان بازسازی کل اقتصاد را فراهم می‌کند و منافع بلندمدتی ایجاد می‌نماید (البته با هزینه‌های کوتاه‌مدت). برای مثال، پس از آنکه دو جنگ جهانی اقتصاد فرانسه را به عقب راندند، تولید این کشور پس از ۱۹۵۰ سریع‌تر از پیش از ۱۹۱۴ رشد کرد.

توسعه فناوری اغلب در زمان جنگ به دنبال ضرورت نظامی پیش می‌آید. دولت‌ها می‌توانند تحقیق و توسعه را برای تولید فناوری‌های جنگی هماهنگ کنند که گاهی مصارف غیرنظامی نیز پیدا می‌کنند (مانند رادار در جنگ جهانی دوم). طرح‌بندی شبکه‌های ریلی اروپا شدیدا تحت‌تاثیر ملاحظات استراتژیک نظامی بود، به‌ویژه پس از آنکه آلمان از راه‌آهن به طور موثر برای درهم شکستن نیروهای فرانسوی در ۱۸۷۰-۱۸۷۱ استفاده کرد. در دهه ۱۹۹۰، سیستم ناوبری GPS که برای استفاده نظامی آمریکا ساخته شده بود، کاربرد تجاری گسترده‌ای یافت. اگرچه این نوآوری‌های مرتبط با جنگ تاثیرات اقتصادی مثبتی داشتند، اما روشن نیست که آیا همان پول صرف‌شده در بخش‌های غیرنظامی می‌توانست نوآوری بیشتری تولید کند یا خیر.

در مجموع اما بدیهی است که هزینه‌های بالای جنگ بر آثار جانبی مثبت آن می‌چربد. در واقع، یک تنگنای اساسی برای دولت‌ها این است که راه انداختن جنگ‌ها، یا صرفا آماده شدن برای آن‌ها، رفاه را تضعیف می‌کند، با این حال باختن در جنگ‌ها بدتر است. هرچند پیروز شدن در جنگ‌ها گاهی می‌تواند نتیجه‌بخش باشد.

فتح، تجارت و انباشت

تقریبا همه جنگ‌ها بر سر کنترل سرزمین و گاهی بر سر منابع اقتصادی خاص مانند مواد معدنی، زیرزمینی، زمین‌های کشاورزی یا شهرها انجام می‌شوند. الگوهای پیروزی و شکست در جنگ‌ها در طول تاریخ، مسیر اقتصاد جهانی و نهادهای آن را شکل داده‌اند. برای مثال، هنگامی که پرتغال در قرن شانزدهم از توپ‌های دریایی سوار بر کشتی برای باز کردن مسیرهای دریایی به آسیا استفاده کرد و تجارت فلفل را از ونیز (که به مسیرهای زمینی از خاورمیانه متکی بود) ربود، این امر یک تغییر عمیق را در مرکز ثقل اقتصادی اروپا از مدیترانه به سمت اقیانوس اطلس به حرکت درآورد.

جنگ‌های فتوحانه در صورت موفقیت، می‌توانند بیش از هزینه‌شان بازده داشته باشند. سوارکاران کوچ‌نشین استپ‌های اوراسیا در عصر آهن، در غارت، منفعت می‌یافتند. به طور مشابه، پادشاهی داهومی در قرون هفدهم تا هجدهم (واقع در بنین امروزی) به همسایگانش حمله می‌کرد تا بردگان را اسیر کرده و به اروپاییان در بندر بفروشد (برای گرفتن اسلحه جهت ادامه جنگ‌هایش). جنگ به نفع پادشاهی داهومی و به قیمت کاهش جمعیت همسایگانش تمام شد. به همین ترتیب، ارتش‌های امروزی در کنگوی دموکراتیک و سیرالئون برای کنترل مناطق تولید الماس می‌جنگند که به نوبه خود بودجه آن ارتش‌ها را تامین می‌کند. بر اساس عقاید یک مکتب فکری بحث‌برانگیز، دولت‌ها در انجام جنگ‌ها به عنوان بازیگرانی عقلانی رفتار می‌کنند که به دنبال حداکثر کردن منافع خالص خود هستند.

با این حال، جنگ‌ها به دلایل زیادی فراتر از تسخیر کالاهای ارزشمند راه می‌افتند. امپراتوری‌های موفق از جنگ برای متمرکز کردن کنترل یک منطقه اقتصادی استفاده کرده‌اند و اغلب آن منطقه را به سمت‌هایی سوق داده‌اند که برای تداوم قدرت نظامی بیشترین فایده را داشته باشد. زیرساخت‌های حمل‌ونقل و اطلاعات، منعکس‌کننده کنترل سیاسی مقام مرکزی هستند. هنگامی که دولت‌های اروپایی مستعمرات ماوراء بحار {اروپاییان غربی سرزمین‌هایی از کره زمین را که در آن‌سوی اقیانوس اطلس جای دارند، ماورا بحار میگویند. کشورهایی که در اقیانوس‌ها و دریاها پراکنده است و با کشور مرکزی منافع مشترک دارند مانند انگلستان و کشورهای مشترک المنافع آن.}را به لحاظ نظامی فتح کردند (قرون شانزدهم تا نوزدهم)، آن مستعمرات را به گونه‌ای توسعه اقتصادی دادند که به نفع کشور مادر باشد. برای مثال، بیشتر راه‌آهن‌های جنوب غربی آفریقا از ناحیه مناطق معدنی و کشت‌زارها به سمت بنادر ساخته شدند و هنوز هم به این صورت عمل می‌کنند. با این حال، امپراتوری‌ها ذاتا از مشکلات اقتصادهای متمرکز، مانند ناکارآمدی، روحیه پایین و رکود، رنج می‌بردند. برخی محققان استدلال می‌کنند که امپراتوری‌ها همچنین با انجام جنگ‌های پرهزینه دور از خانه، منابع خود را بیش از حد تحت فشار قرار می‌دادند که به فروپاشی خودشان یاری می‌رساند.

در قرون اخیر، بزرگ‌ترین جنگ‌های قدرت‌های بزرگ توسط کشورهای دریانورد و تجارت‌محوری به پیروزی رسیده است که سبک اقتصادی‌شان به طور قابل‌توجهی با امپراتوری‌های زمین‌پایه تفاوت دارد. این «هژمون‌ها» به جای اداره سرزمین‌های فتح‌شده، به ملت‌ها اجازه می‌دهند اقتصاد خود را کنترل کنند و نسبتا آزادانه با یکدیگر تجارت نمایند. این تجارت آزاد در نهایت به نفع هژمون‌ها به عنوان تولیدکنندگان پیشرفته‌ای تمام شد که به دنبال بازارهای صادراتی در سراسر جهان بودند. هلند پس از جنگ سی‌ساله (۱۶۴۸)، بریتانیا پس از جنگ‌های ناپلئونی (۱۸۱۵) و ایالات متحده پس از جنگ‌های جهانی (۱۹۴۵) هر یک از برتری در تجارت جهانی بهره‌مند شدند.

به واسطه قدرت نظامی برتر دریایی، هر یک از این قدرت‌های بزرگ قوانین و هنجارهای اقتصاد بین‌المللی را شکل دادند (و تا حدی به اجرا گذاشتند). برای مثال، نهادهای مالی بین‌المللی نظام برتون وودز از تفوق آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بیرون آمدند. با این حال، با احیای کشورها در دهه‌های پس از یک جنگ بزرگ، قدرت آنها تمایل به برابری با کشورهای قدرتمند پیشین دارد، به طوری که قدرت خالص یک هژمون به تدریج رقیق‌ترمی‌شود و نهادهای اقتصادی بین‌المللی مستقل‌تر می‌گردند و این نهادهای بین‌المللی به دلیل ارائه منافع متقابل و کمک به حل معضلات کالاهای جمعی به بقای خود ادامه می‌دهند. برای مثال، ایالات‌متحده امروز، به‌رغم برتری نظامی‌اش، سازمان تجارت جهانی را یکجانبه کنترل نمی‌کند.

قدرت دریایی در طول تاریخ برای به دست آوردن حقوق تجاری و استخراجی مشخص، علاوه بر کاربردهای گسترده‌ترش در ایجاد نظم‌های اقتصادی جهانی، استفاده شده است. وقتی از یک ژنرال انگلیسی قرن هفدهمی دلایل اعلام جنگ به هلندی‌ها را پرسیدند، پاسخ داد: «این یا آن دلیل، چه اهمیتی دارد؟ آنچه ما می‌خواهیم تجارت بیشتری است که هلندی‌ها اکنون در اختیار دارند.» کشتی‌های جنگی آمریکا در قرن نوزدهم اقتصاد بسته ژاپن را با توسل به زور گشودند. و در اواسط دهه ۱۹۹۰، هم کانادا و هم روسیه از کشتی‌های جنگی برای راندن قایق‌های ماهیگیری خارجی از مناطقی از دریاهای آزاد استفاده کردند که جمعیت ماهی مشترکی با مناطق انحصاری اقتصادی کانادا و روسیه طبق کنوانسیون ملل متحد در مورد حقوق دریاها داشتند. در دهه‌های اخیر، مناقشات بر سر کنترل جزایر کوچک که اکنون حقوق ماهیگیری و استخراج تا ۲۰۰ مایل در همه جهات را اعطا می‌کنند، به درگیری‌های نظامی در دریای جنوبی چین و فالکلند (مالویناس)، منجر شده است.

قدرت نظامی، علاوه بر نقش مستقیم‌ترش در تصرف منابع و مسیرهای تجاری،‌ مبنایی برای اخذ عوارض و تعرفه‌های تجاری فراهم کرده است. توپ‌های دانمارکی مشرف به تنگه ساوند بالتیک برای قرن‌ها جریانی از درآمد ناشی از عوارض تجارت بالتیک را نصیب دانمارکی‌ها کرد. تجارت رودخانه‌ای در اروپا با گلوگاه‌های مشابهی روبه‌رو بود که استحکامات نظامی استراتژیک امکان اخذ عوارض را فراهم می‌کرد. در مقابل، شکست نظامی امپراتوری عثمانی، توانایی ترکیه برای کنترل یا اخذ مالیات از ترافیک دریای سیاه به مدیترانه را از آن گرفت؛ ترافیکی که امروز شامل تعداد زیاد و رو به رشدی از نفتکش‌هاست.

جنگ و اقتصاد جهانی

همان‌طور که هزینه‌ها و نتایج جنگ‌ها بر شرایط و تحول اقتصادی تاثیر می‌گذارند، شرایط و تحول اقتصادی نیز بر جنگ تاثیر می‌گذارد. علیت در هر دو جهت جریان دارد. برای مثال، قدرت‌های اقتصادی هلند در اوایل قرن هفدهم امکان تولید سریع و ارزان کشتی‌ها، از جمله کشتی‌های جنگی را فراهم کرد. مزیت نظامی دریایی حاصله، به نوبه خود از تجارت دوربرد هلندی پشتیبانی کرد. ثروت حاصل از آن تجارت نیز به هلند اجازه داد یک ارتش حرفه‌ای ثابت را تامین مالی و آموزش دهد که با موفقیت هلند را از جنگ سی‌ساله ویرانگر مصون نگه داشت. این حفاظت به نوبه خود به هلندی‌ها امکان داد سهم خود از تجارت جهانی را به بهای رقبای زخم‌خورده از جنگ گسترش دهند. بنابراین، تحول جنگ و تاریخ اقتصاد جهانی در هم تنیده شده‌اند.

جنگ علت مستقیم جهش‌های تورمی تکرارشونده‌ای است که امواج ۵۰ ساله «کندراتیف» {امواج کندراتیف (یا چرخه‌های بلند اقتصادی) که توسط دو اقتصاددان، شومپیتر و نیکلا کندراتیف، ارائه شد، ادعا می‌کند اقتصادهای سرمایه‌داری دچار نوسانات دوره‌ای به طول تقریبی ۵۰ تا ۶۰ سال هستند. این چرخه‌ها شامل فازهای رونق، رکود، بحران و بهبود بوده و ناشی از انباشت و نوآوری‌های فناورانه بزرگ، مانند انقلاب صنعتی یا عصر اطلاعات هستند} را در اقتصاد جهانی ترسیم می‌کند. خود این امواج همچنان بحث‌برانگیزند. با این حال، ممکن است تا حدی که روابط تاریخی بین جنگ و هزینه‌های نظامی از یک سو، و تورم و رشد اقتصادی از سوی دیگر را روشن می‌سازند، ارزش پیش‌بینی‌کنندگی داشته باشند. دهه ۱۹۹۰ عمدتا یک فاز موج بلند پیش‌بینی‌شده از تورم پایین پایدار، رشد تجدیدشونده و کاهش درگیری‌های نظامی قدرت‌های بزرگ را دنبال کرد. اگر این الگو بخواهد ادامه یابد، دهه آتی شاهد رشد مستمر پرقدرت، اما فشارهای افزایشی جدید بر هزینه‌های نظامی و درگیری خواهد بود که در نهایت به یک دوره جدید تورم در اقتصادهای قدرت‌های بزرگ منجر می‌شود. با این حال، از آنجا که محققان در مورد مکانیسم یا حتی وجود امواج بلند اقتصادی توافق ندارند، این گونه پیش‌بینی‌ها بیشتر جنبه آکادمیک دارند تا عملی.

رابطه میان هزینه‌های نظامی و رشد اقتصادی نیز جنجال برانگیخته است. به‌رغم پتانسیل تحریک‌کنندگی آن در شرایط خاص، مانند دهه ۱۹۳۰، هزینه‌های نظامی عموما رشد اقتصادی را کند می‌کنند، زیرا سرمایه و نیروی کار را از سرمایه‌گذاری‌های مولدتر (مانند جاده‌ها، مدارس یا تحقیقات پایه) منحرف می‌سازد. در طول جنگ سرد، هزینه‌های بالای نظامی (مضاف بر علل دیگر) به رکود اقتصادی شوروی و فروپاشی کره‌شمالی یاری رساند، درحالی‌که هزینه‌های نظامی پایین نسبت به GDP به رشد و نوآوری ژاپن کمک کرد. در طول دهه ۱۹۹۰، با کاهش حدود یک‌سوم هزینه‌های واقعی نظامی در سراسر جهان، ایالات متحده و دیگران «سود صلح» را در قالب توسعه پایدار به دست آوردند. با این حال، تاثیرات هزینه‌های نظامی، بلندمدت است و کاهش‌های شدید نیز به سرعت منجر به رفاه و آسودگی نمی‌شوند‌، چنانکه تجربه روسیه از ۱۹۹۱ این واقعیت را نشان می‌دهد.

شکاف شمال-جنوب جهانی، که یکی از ویژگی‌های بارز اقتصاد جهانی است، توسط جنگ بزرگ‌تر می‌شود. ده‌ها جنگی که هم‌اکنون در سراسر جهان در جریان است، کمان و جرقه‌ای را با آغاز از کوه‌های آند، سپس در طول آفریقا تا خاورمیانه و قفقاز و تا آسیای جنوبی و جنوب شرقی تشکیل می‌دهند. در برخی از فقیرترین کشورهای جهان، مانند سودان و افغانستان، جنگ‌های بومی توسعه اقتصادی را مختل کرده و فقر شدیدی ایجاد می‌کند که به نوبه خود درگیری‌ها را تشدید کرده و به جنگ دامن می‌زند.

نقش جنگ در اقتصاد جهانی پیچیده و در عین حال فراگیر است. سایه جنگ بر تاریخ اقتصادی گسترده است و بر سرعت و جهت آن تاثیر می‌گذارد و جنگ همچنان هم به تحولات اقتصادی شکل داده و هم به آنها واکنش نشان می‌دهد.

*(یادداشت حاضر نوشته جوئل موکر، نوبلیست ۲۰۲۵ اقتصاد است که در سال ۲۰۰۳ منتشر شده است)