«علی واعظ» مدیر پروژه ایران در گروه بینالمللی بحران در گفتوگو با «دنیای اقتصاد» تشریح کرد
مسیر خروج از بنبست دیپلماتیک
تهران و واشنگتن اکنون در رقابتی فشرده با زمان قرار دارند و وارد دام مرحلهبندی شدهاند
با توجه به ابهامهای موجود درباره دور دوم گفتوگوها میان ایران و آمریکا در اسلامآباد، شما این مرحله را بیشتر فاز چانهزنی بر سر چارچوب میدانید یا نشانههایی از ورود به فاز تصمیمگیری سیاسی یا خرید زمان و از سرگیری حملات دوباره میبینید؟ چه شاخصهایی این تغییر فاز را تایید میکنند؟
بیشتر چنین به نظر میرسد که دو طرف در شرایط بنبست قرار دارند و در حال تلاش و تقلا برای خارج شدن از این بنبست هستند. علت آن هم این است که پیشتر در مذاکرات هستهای نیز اختلافنظرات به حدی بود که به نظر میآمد امکان اینکه یک راهکار مورد رضایت طرفین بخواهد ایجاد بشود وجود نداشت و به همین لحاظ هم در کمتر از ۸ماه دو جنگ صورت گرفت و امروز هم همچنان طرفین بر سر مواضع خودشان سرسختی نشان میدهند. بنابراین نمیشود امیدوار بود به اینکه در این زمینه پیشرفت قابلتوجهی صورت بگیرد. همچنین باید در نظر گرفت که در مقطع فعلی بحث کاملا و مستقیما به موضوع رفع تحریمها وابسته است.
اما در واقع موضوع جدیدی که به مسائل غامض گذشته اضافه شده، بحث آینده تنگه هرمز و نحوه مدیریت آن است و بنابراین، به گمان من، طرفین اکنون وارد دام مرحلهبندی شدهاند؛ در دور اول مذاکرات در اسلامآباد برای رسیدن به چارچوب توافق تلاش صورت گرفت تا چارچوبی شکل گرفته و برای تمامی مسائل به صورت یکجا راهحلهای کلی ارائه شود و سپس ورود به جزئیات فنی، عملیاتی و اجرایی انجام شود. این تلاش البته به نتیجه نرسید. حال این ایده مطرح شده که چهبسا بهتر است به صورت مرحلهای کار پیش برود و از این رهگذر کار بر موضوعات فوریتری مانند مساله تنگه هرمز شروع شده و در ادامه به موضوعات غامضتری مثل بحث هستهای پرداخته شود. در زمینه رویکرد جامع یا رویکرد مرحلهبندی مشکل اصلی ذهنیت طرفین است که گمان میکنند دست بالاتر را دارند، زمان به نفع آنهاست و بنابراین نیازی نمیبینند برای اینکه بخواهند امتیازاتی به طرف مقابل داده و رویکرد متفاوتی اتخاذ بکنند. این بنبست در واقع ناشی از برداشتی است که در طرفین وجود دارد و براساس آن تقریبا آینهوار خود را پیروز میدان میدانند.
با توجه به شکننده بودن این آتشبس، کدام متغیرها، از جمله ملاحظات داخلی طرفین، فشارهای بینالمللی و تحولات میدانی بیشترین تاثیر را در آینده تنش ایفا میکند؟
چند مولفه در این زمینه تعیینکننده است و از جمله میتوان به محدودیت زمانی برای طرفین اشاره کرد. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا بناست در ۱۵ مه دیدار مهمی با شی جینپینگ، رئیسجمهور چین داشته باشد. چنانچه این سفر تحتالشعاع تداوم بستهبودن تنگه هرمز یا احیانا درگیری مجدد بین ایران و آمریکا قرار بگیرد، برای ترامپ این مساله چیزی جز یک سردرد جدید نخواهد بود. دلیل آن هم این بوده که علاوه بر فشار تورمی که بحران خلیج فارس برای آمریکا ایجاد کرده، نرسیدن به چارچوبی قابلقبول برای مبادلات تجاری با چین هم در واقع فشار بیشتری به مصرفکنندگان آمریکایی وارد خواهد کرد و بعد از آن هم در ماه ژوئن آمریکا جزو میزبانان جام جهانی خواهد بود.
با توجه به کمبود سوخت هواپیما در سطح بینالمللی، ممکن است که این بازیها تحتالشعاع بحران در خلیجفارس قرار بگیرند و این هم باب میل آقای ترامپ نیست. شاید از همه مهمتر محاسبه زمانی است که برای رئیسجمهور آمریکا وجود دارد که براساس آن اگر بحران خلیجفارس و تنگه هرمز ظرف چند هفته آینده حل شود، این احتمال وجود دارد که قیمت بنزین در آمریکا قبل از ماه نوامبر کاهش یابد و در این صورت تبعات سیاسی جنگ در خلیج فارس برای ترامپ و حزب او محدودتر خواهد شد. اما اگر تنگه هرمز طی ۲ الی ۳ماه آینده بازگشایی نشود و ترافیک در این آبراه طی مثلا ۵ یا ۶ماه آینده به وضعیت عادی بازنگردد، در آن صورت تاثیر قیمت بالای بنزین تا سال ۲۰۲۷ در آمریکا باقی خواهد ماند و این برای حزب جمهوریخواه فاجعهای سیاسی تلقی میشود.
اما از طرف ایران هم محدودیتهای زمانی وجود دارد. نخست اینکه به هر حال با مختل شدن امر صادرات، در واقع بخش تولید نفت در ایران هم تحتالشعاع قرار خواهد گرفت؛ چرا که نه تانکرهای خالی امکان بازگشت به آبهای ساحلی ایران را دارند که از آنها بشود برای ذخیرهسازی نفت استفاده کرد و نه اینکه مخازن جایگزین عدیدهای برای این منظور وجود دارد. اگر ایران بخواهد سطح تولید را پایین بیاورد، با توجه به مستهلک بودن بسیاری از چاههای نفتی ایران و عدم سرمایهگذاری کافی در این زمینه و دسترسی به فناوریهای لازم برای احیای این منابع، این احتمال وجود دارد که با ادامه تنشها امکان بازگشت به سطح تولید سابق بعد از جنگ وجود نداشته نباشد و این ضربهای طولانیمدت به اقتصاد ایران خواهد بود. علاوه بر آن، این مساله تبعات اقتصادی دیگری هم به دنبال خواهد داشت مثل کمبودهای عمده یا مختل شدن چرخه تولید و مصرف در کشور که میتواند فشار فزایندهای را به مردمی وارد کند که به هر حال حتی پیش از این جنگ هم با مشکلات معیشتی جدی مواجه بودند. بنابراین زمان در واقع بر علیه دو طرف است. اما طرفین معتقد هستند که در واقع نقطه غیر قابلبازگشت برای طرف مقابل زودتر و نزدیکتر است و به همین علت هم در یک بازی باخت - باخت، اصرار بر ادامه این رویارویی دارند به قصد اینکه دست بالاتر را کسب کنند.
با توجه به رقابت بر سر زمان که دو طرف درگیر آن هستند، آیا میتوان انتظار توافق حداقلی را داشت که صرفا برای مدیریت تنش طراحی شده باشد؟ اگر چنین سناریویی محتمل است، این توافق حداقلی بهطور واقعبینانه شامل چه تعهدات مشخص و قابل راستیآزمایی خواهد بود؟ آیا تداوم فشارها در صورت بسته ماندن تنگه هرمز در حدی خواهد بود که بتواند کنترل وضعیت را به دنبال داشته باشد یا آنکه ممکن است بار دیگر کار به تنشزایی مجدد برسد؟
مشکل اینجاست که مسائل به قدری به هم گره خورده و پیچیده شدهاند که بازکردن این گره بهراحتی ممکن نخواهد بود. به عنوان مثال، بازگشت به شرایط آتشبس به معنای واقعی کلمه که در آن جنگ در لبنان پایان گرفته باشد و هیچ کدام از طرفین در محاصره دریایی در تنگه هرمز و خلیج فارس قرار نداشته باشند، کار دشواری است. برای رسیدن به این نقطه اگر دو طرف بخواهند رویکرد مرحلهای را دنبال کنند (یعنی در مقطع فعلی فقط به مساله تنگه بپردازند بدون اینکه مسائل دیگر را حل بکنند) همیشه سایه جنگ بر سر منطقه باقی خواهد ماند؛ چراکه مسائل بنیادینی را که منجر به رویارویی نظامی شده لاینحل باقی گذاشتهاند. از سوی دیگر، اگر دو طرف بخواهند به چارچوب تفاهمی برسند که همه مسائل و پاسخهای کلی به آنها را پوشش دهد، باز هم ممکن است که وضعیت بسیار شکننده باشد. دلیل این مساله این است که اولا مذاکره بر سر یک توافق جامع که به همه مسائل به صورت جزئی و فنی بپردازد، در یک بازه زمانی کوتاه مثل۶۰ روز ممکن نخواهد بود؛ ماهیت پیچیده این مسائل و عدم اطمینان به نیات طرف مقابل، امکان بروز درگیری نظامی مجدد را به دنبال خواهد داشت.
بنابراین با توجه به میزان نیروهایی که آمریکا به منطقه اعزام کرده و بنبستی که در فضای دیپلماتیک وجود دارد، به گمان من امکان و میزان اصطکاک بالایی که بین طرفین، بهخصوص در دریا، وجود دارد و امکان بازگشت مجدد به تخاصم، حالا چه به صورت تصمیمگیری شده یا در اثر یک اتفاق پیشبینینشده کاملا وجود دارد. ترامپ هم اصولا رویکردش این است که اگر با تهدید و هشدار به طرف مقابل نتواند به نتیجه دلخواه برسد، در واقع سعی میکند با نیرویی بیشتر اهدافش را دنبال کند. بنابراین حالا که آمریکا گزینههای نظامی بیشتری در دست دارد و شاهد افزایش تجهیزات نظامی و رسیدن ناو سوم هواپیمابر آمریکا به منطقه هستیم، به هیچ وجه نمیشود گزینه بازگشت به جنگ را از نظر دور داشت.
اگر مذاکرات به بنبست برسد و طرفین به چرخه تشدید تنش برگردند، این وضعیت چه صورتبندیای پیدا خواهد کرد؟ جنگ فرسایشی یا جنگ زیرساختی کدام یک محتمل است؟
جنگ فرسایشی به هیچ وجه باب میل اسرائیل و آمریکا نیست؛ تداوم جنگ برای آمریکا در کوتاهمدت، اثرات اقتصادی و پیامدهای سیاسی به دنبال خواهد داشت. در ماه نوامبر انتخابات میاندورهای کنگره را در پیش داریم که ممکن است بقیه دوره ریاست جمهوری ترامپ را کاملا با فلج سیاسی دچار کند؛ چرا که از دست دادن کنترل بر مجلس نمایندگان یا سنا نهتنها میتواند منجر به تلاش مجدد برای استیضاح او شود، بلکه همچنین میتواند جلوی بسیاری از برنامههای او را بگیرد، برنامههایی که امروز تقریبا بدون نظارت کنگره و به صورت امپراتوروار انجام میشود، از جمله همین جنگ علیه ایران. اسرائیل هم با توجه به مساحت اندکش و تاثیری که اختلال برآمده از جنگ در زندگی روزمره ایجاد میکند، مایل به جنگ فرسایشی نیست. به بیان دیگر، آستانه تحمل آمریکا و اسرائیل چهبسا از آستانه تحمل ایران برای فشار، بسیار پایینتر باشد. اما در عین حال و به همین خاطر، فکر میکنم که اگر جنگ مجددا آغاز شود، ترامپ به دنبال ضربهای اساسی خواهد بود که با رجوع به آن اقدام بتواند خود را از این بنبست خارج کند. حالا اینکه این اقدام دقیقا چه شکل و شمایلی خواهد داشت واقعا قابل پیشبینی نیست.
همانطور که در زمینه پرونده ونزوئلا دیدیم، تصور اینکه چه گزینهای مدنظر آمریکا خواهد بود دشوار است. همچنین تعیین اینکه ایران تا چه اندازه برای گزینه مدنظر کاخ سفید آمادگی دارد نیز دشوار بوده؛ بنابراین بازگشت به رویارویی هم ممکن است نهایتا خود یک روند فرسایشی را آغاز کند. در واقع، اگر ضربه احتمالی آمریکا به نتیجه نرسد، باید در نظر گرفت که ترامپ اهل تسلیم نیست؛ بنابراین دنبال این خواهد بود که راه دیگری برای ضربشستهای دیگری پیدا کند و در این صورت، دو طرف از حالت جنگ به صلح و از صلح به جنگ در رفتوآمد خواهند بود، بدون اینکه به شرایط باثباتی برسند.
در سناریوی مقابل، اگر مسیر توافق محدود شکل بگیرد، این روند در میانمدت چه تاثیری بر روابط ایران و ایالات متحده آمریکا خواهد داشت؟ آیا میتوان انتظار کاهش پایدار تنش را داشت یا صرفا وارد دوره مدیریت بحران میشویم؟
رسیدن به یک توافق محدود با ترامپ میتواند درهایی را برای پیشرفتهای شگفتانگیز باز کند. دلیل این خوانش من این است که ترامپ اولین رئیسجمهور آمریکاست که وابستگی سیاسی یا احساسی به نظام تحریمی ایالات متحده ندارد. برخلاف دیگر رؤسای جمهور آمریکا که نوعی اعتیاد به تحریم داشتند، چنین چیزی در مورد ترامپ صادق نیست. برای مثال، شاهد بودیم که ترامپ در مورد سوریه و برخلاف میل بسیاری از اطرافیان و حتی کنگره آمریکا، تحریمها علیه دمشق را به صورت یکجا لغو کرد. بنابراین با وجود دیدگاههای منفی که نسبت به ترامپ و اعتبار او به عنوان یک مذاکرهکننده قابل اتکا ایجاد شده، او هنوز از ویژگی مهمی برخوردار است که رئیسجمهور دیگری تا به حال آن را نداشته: او نه اعتیاد به تحریم دارد و نه اینکه به محدودیتهایی که کنگره ممکن است برایش ایجاد کند وقعی میگذارد.
بنابراین، در صورت رسیدن به یک توافق یا چارچوب، دری باز خواهد شد برای اقداماتی که ممکن است نهایتا اگر انعطاف کافی از سمت ایران وجود داشته باشد و حتی در واقع زیرکی و تدبیری که برای مذاکره با شخصی مثل ترامپ نیاز است، از سوی طرف ایرانی انجام شود، این امر میتواند برای ایران مزایایی را به دنبال داشته باشد. شاهد بودیم که کسانی چون رهبر کرهشمالی یا کشورهای حاشیه خلیج فارس و ولادیمیر پوتین هنر مواجهه با ترامپ را آموختند و دیدیم که توانستند در استفاده از مساله، شرایط جدیدی را برای خود ایجاد کند. اما واقعا سناریویی بسیار خوشبینانه و در عین حال دور از ذهن است؛ رسیدن به توافقی که در واقع از لحاظ چارچوبی قابلیت این را داشته باشد که به تغییرات گسترده بینجامد، آنچنان قابلاجرا نیست. مشکل بعدی هم این است که ترامپ همیشه به دنبال آن است که توافقهایی را که به آنها دست پیدا میکند بهعنوان یک دستاورد بزرگ برای خودش و شکست برای طرف مقابل نشان دهد. به بیان دیگر، یک روایت برد-برد برای ترامپ قابل هضم نیست و این رویکرد میتواند واکنشی را در فضای سیاسی ایران ایجاد کند که به احتمال زیاد جلوی پیشرفتهای بیشتر و استفاده از فرصتهای احتمالی را بگیرد.
در افق بلندمدتتر، این تقابل یا تعامل میان تهران و واشنگتن چگونه میتواند به بازآرایی نظم منطقهای در خاورمیانه منجر شود؟
چنین خوانشی قطعا درست است. بعد از جنگ اخیر و زمانی که نهایتا شرایط باثباتی ایجاد شود، بسیاری از بازیگران اصلی ممکن است رویهها و رویکردهای خود را تغییر یا مورد بازبینی قرار بدهند. به عنوان مثال، چین و روسیه شاید در آینده به ایران نگاهی داشته باشند که اکنون غرب به اوکراین دارد؛ یعنی کشوری که توانست در مقابل یک قدرت نظامی برتر بایستد و با اندک حمایتی از طرف این کشورها در واقع قوای آن کشور متخاصم را تحلیل ببرد؛ بنابراین ممکن است چین و روسیه آمادگی بیشتری برای همکاریهایی با ایران داشته باشند.
از سوی دیگر، کشورهای حاشیه خلیج فارس قطعا به مساله امنیت خودشان به شکل دیگری نگاه خواهند کرد؛ چرا که حضور نظامی آمریکا نهتنها برایشان امنیت نیافرید بلکه باعث شد که هدف اقدامات تلافیجویانه ایران قرار بگیرند و امروز بحث و چنددستگی جدی در سطح کشورهای حاشیه خلیج فارس بر سر اینکه باید در آینده چه رویکردی را دنبال کنند مطرح است. بنابراین، ممکن است در این منطقه شاهد انشقاق بیشتر باشیم، مثلا میان کشورهایی همچون بحرین و امارات که میخواهند به اسرائیل نزدیکتر شوند. همچنین این احتمال وجود دارد که در دوران پساجنگ، کشورهای حاشیه خلیجفارس به دنبال راهکاری چندجانبهگرایانه باشند که در آن با ایران هم روابط باثباتتری را دنبال کنند. نهایتا هم خود ایران و رویکردش نسبت به منطقه، آمریکا و همچنین نسبت به چین و روسیه تعیینکننده این خواهد بود که توازن قوا در این منطقه به چه شکل خواهد بود و آیا ائتلافهای جدیدی ایجاد خواهد شد یا اینکه تهران رویکرد مستقلی را دنبال خواهد کرد؟ اما دست آخر تمامی این سناریوها در حال حاضر در حد پیشبینی است؛ چراکه هنوز غبار این جنگ فرو ننشسته است.