مرگ جزئی از خود من است

امروز سالروز درگذشت محمود استادمحمد است

شماره روزنامه: ۵۲۲۶ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۷۸۳۸۴۲ فرهنگ و هنر

دنیای اقتصاد : محمود استادمحمد از چهره‌های به‌یادماندنی تئاتر ایران ۸ سال پیش در چنین روزی درگذشت. اگرچه شهرت او بیشتر به دلیل بازی در نقش «خر خراط» در نمایش «شهر قصه» و همچنین کارگردانی و بازی در نمایش «آسیدکاظم» است اما چندین نمایش‌نامه و بازی در برخی سریال‌های تلویزیونی از جمله «در چشم باد» نیز در کارنامه او دیده می‌شود. استادمحمد در سال ۱۳۲۹ در محله دروازه دولاب تهران به دنیا آمد. وی فعالیت نمایشی خود را در نوجوانی پس از آشنایی با استادش محمد آستیم و سپس نصرت رحمانی و عباس نعلبندیان و با بازی در نمایش‌های بیژن مفید آغاز کرد. زنده‌یادمحمدعلی سپانلو شاعر و نویسنده معروف که از دوستان او به‌شمار می‌رفت درباره شروع کار استادمحمد تعریف می‌کند: «او و همراهانش گروه جوانی بودند که بالاخانه‌ای را در خیابان گرگان اجاره کرده بودند و آنجا تمرین می‌کردند. گروه شناخته شده‌ای هم نبودند. گویا در متن نیز همگی اعمال نظر کرده بودند. آنها به من گفته بودند که یک بار هم بیژن مفید را دعوت کرده‌اند تا کارشان را ببیند. عده‌ای از اعضای این گروه یک روز آمدند به دفتر مجله فردوسی و ما را در رودربایستی گذاشتند و بردند به تماشای نمایشی که کار کرده بودند. ما فکر می‌کردیم این نمایش، نمایش خسته‌کننده‌ای باشد، اما برعکس، نه‌تنها خسته‌‌کننده‌ نبود، بلکه بسیار هم نمایش خوبی از کار در آمده بود. همین باعث شد که من مقاله‌ای درباره این نمایش بنویسم».

مرگ جزئی از خود من است

محمود استاد محمد پس از نوشتن نمایش‌نامه‌های متعدد، در سال ۱۳۶۴ به کانادا مهاجرت کرد. وی در سال ۱۳۷۷ دوباره به ایران بازگشت و فعالیت هنری خود را از سر گرفت تا اینکه به بیماری سرطان کبد مبتلا شد و تحت مداوا قرار گرفت؛ اما به گفته دخترش مانا استادمحمد داروهای او را به ناگزیر و به دلیل گرانی بر اثر نوسانات قیمت ارز قطع کردند و معالجه نیمه‌کاره ماند. وی سرانجام سوم مرداد ۱۳۹۲ در بیمارستان جم درگذشت. خود در آخرین یادداشت‌هایش برای دخترش این‌طور نوشته است: «بی‌آنکه بدانم یا بخواهم وارد این بازی شده‌ام. دست و پا زدن برای تداوم زنده ماندن. چقدر راحت‌اند این گورخرها و گوزن‌ها و آهوها. مرگ کجاست؟ در لحظه‌ای که تمساح دهانش را باز می‌کند و دندان‌هایش را در گردن و خرخره بچه گورخر، فرو می‌برد. تمام شد. در چند ثانیه اتفاق، از آغاز به پایان رسید. گورخر به مرگ، بیش از چند ثانیه فرصت قدرت‌نمایی نمی‌دهد. خلاصه‌اش می‌کند. حقیر و زودگذر. حتی آنی. بیش از این به رسمیت‌اش نمی‌شناسد ولی من یک سال است که با مرگ چشم در چشم شده‌ام در حد حریفِ پیروز، حریفِ برنده، به مرگ رسمیت داده‌ام و با او سرشاخ شده‌ام. چرا؟ مرگ، حریف نیست، از من بیرون نیست، در تقابل نیست. جزئی از خود من است، تداوم زندگی است. مثل کودکی، مثل جوانی، مثل میان‌سالی، مرگ هم مرحله‌ای است از جمله آن مراحل، مرحله پایانی. جمله هم یک نقطه پایان دارد. نقطه را باید گذاشت. جمله را باید تمام کرد.»

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن