خاطره بهزاد فراهانی از نخستین تجربه‌های بازیگری‌اش

پوستم در نمایش کنده شد

شماره روزنامه: ۵۱۵۶ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۷۵۹۴۳۱ فرهنگ و هنر

بهزاد فراهانی، بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون در گفت‌وگویی که اخیرا با خبرآنلاین انجام داده، خاطراتی جذاب از دوران جوانی و اولین نقش‌هایش تعریف کرده است. وی می‌گوید: «در دبستان باباطاهر با دوستانی خوب مانند مرتضی عقیلی، اصغر آقاخانی و... همکلاس بودم و دوستان دیگری هم داشتم که از طریق این دوستان با آنها آشنا شدم مانند بهمن مفید، رضا میرلوحی و... ما مدیری داشتیم که با هنرمندان حرفه‌ای، روابطی صمیمانه داشت و از این‌رو در «جامعه باربد» رفیقی پیدا کرده بود به نام تفرشی آزاد که هم بازیگر بود و هم گریمور و مدیرمان از او خواسته بود با ما تئاتر کار کند. من کمی لهجه داشتم و به همین دلیل مرا در کلاسش نپذیرفت. بنابراین من همیشه روی هِرِه پنجره می‌رفتم و تماشاگر تمریناتش بودم و او هر وقت سمت پنجره برمی‌گشت گربه‌ای را با چشمان وَق‌زده می‌دید که دارد نگاهش می‌کند.

 پوستم در نمایش کنده شد

 تا اینکه مرا برد داخل کلاس و روی نیمکت، بغل دستش نشاند. زمانی که قرار شد پی‌یِس در دبیرستان قوام روی صحنه برود به من گفت آقالطفی- من اسم شناسنامه‌ای‌ام لطف‌الله است- گفت آقالطفی می‌خواهم یک رُلِ قشنگ برایت بگذارم که باید امشب بازی‌اش کنی. بهت‌زده شدم، چون نه متنی داشتم و نه تمرینی کرده بودم و نمی‌دانستم می‌خواهد چه نقشی به من بدهد. گفت وقتی پی‌یِس می‌خواهد شروع شود، یک چای می‌گذاری توی سینی، می‌روی داخل، می‌گذاری جلوی رئیس که مرتضی عقیلی نقشش را بازی می‌کرد و بعد برمی‌گردی بیرون، گفتم چشم. تمرین کوتاهی کردیم و گفت حالا برو. من همه‌چیز را پیش‌بینی کرده بودم جُز چارچوب چوبی در را. بنابراین یک پایم به چارچوب گرفت و با صورت خوردم کف زمین اما سینی را در دستم نگه داشتم و بعدها فهمیدم تفرشی آزاد چون می‌دانست چه اتفاقی می‌افتد زیر استکان چسب زده بود. من که زمین خوردم، تماشاگرها شروع به خندیدن و کف‌زدن کردند. بلند شدم و در حالی که از دماغم خون می‌آمد چای را تعارف کردم و برگشتم بیرون. وقتی آمدم بیرون، تفرشی آزاد گفت بین پرده‌های اول و دوم و دوم و سوم هم باز همین کار را می‌کنی! گفتم از دماغم خون می‌آید، گفت می‌رویم پاکش می‌کنیم، تئاتر یعنی فداکاری و باید این کار را بکنی. گفتم چشم و دو بار دیگر این کار را کردم و تماشاگران هم کف زدند. این‌طور شد که برای اولین بار در کلاس هشتم روی صحنه رفتم. از آنجا بود که علاقه‌ام بیشتر و بیشتر شد و نهایتا پی‌یِسی به نام «رستم و سهراب» را کار کردیم که زنده‌یاد غلامحسین‌خان مفید در آن نقش فردوسی را بازی می‌کرد. آن‌زمان چسب گریم وجود نداشت یا اگر هم داشت در گروه‌های آماتوری مانند ما نبود. نوعی ماده چسبناک را که در کف کفش به کار می‌رفت می‌جوشاندند و کمی وازلین به آن اضافه می‌کردند و با آن، مو را به‌صورت می‌چسباندند. حالا تصور کنید به‌صورت جوانی کم سن‌وسال از آن چسب زدند و ریشش را چسباندند، بی‌توجه به اینکه این ترکیب باید از دُز خاصی برخوردار باشد که نبود و بیشتر بود. بنابراین این ریش چنان به‌صورت من چسبید که جدا نمی‌شد و وقتی کندمش، پوست صورتم هم کنده شد.»

 

 

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن