از واقعیت تا روایت

دنیای اقتصاد: مدرسه دارالفنون در سوم بهمن ماه میزبان نشست «امیرکبیر و سنت کشورداری ایرانی» از سلسله نشست‌های گفتمان علمی-پژوهشی مبارزه با فساد بود و تلاش شد از دو وجه تاریخی و جامعه‌شناسانه با محوریت عصر قاجار، وضعیت مبارزه با فساد مورد بررسی قرار گیرد. در این نشست دکتر محمدامین قانعی راد، دکتر قباد منصور بخت و دکتر داریوش رحمانیان به بیان دیدگاه‌های خود در رابطه با سیر تاریخی مبارزه با فساد پرداختند. بخش نخست گزارش این نشست روز گذشته در روزنامه «دنیای اقتصاد» به چاپ رسید و آنچه در ادامه آورده می‌شود، بخش دوم از سخنان دکتر منصور بخت به انضمام سخنرانی دکتر داریوش رحمانیان در نشست است.

دکتر منصور بخت در سخنان خود تصویر خلق شده از امیرکبیر نزد عوام و دانشگاهیان را محل اشکال قلمداد کرد. به عقیده وی تصویری که امروزه از امیر کبیر ارائه می‌شود یک تصویر اخلاق‌مدارانه است که در اوج آن تبدیل به یک تصویر حماسی شده و در نهایت به یک اسطوره تاریخی می‌رسد. بنابر باور این استاد دانشگاه، ما تصویری از امیرکبیر خلق کرده‌ایم و دوران وی را با وضعیت‌های پس از آن مقایسه می‌کنیم و نوعی نگاه نوستالژیک به این دوران پیدا کرده‌ایم. وی گفت: «بحث این است که اهمیت اعمال و اقدامات امیرکبیر غیرقابل انکار است اما یک مشکل معرفتی در این خصوص وجود دارد که این نوع نگاه بر شناخت گرم تکیه دارد. این یک نوع شناخت بر ادراک حسی بنا شده و از تفکر عقلانی فاصله جدی دارد. تداوم اندیشه گرم موجب می‌شود ما به دام روزمرگی بیفتیم.

این تفکر در حقیقت میدان مبارزه و لحظه مواجهه با مشکل است. این مدلی است که ما به‌طور کلی در جریان زندگی روزمره به‌کار می‌بریم یعنی تفکری که در لحظه انتخاب و تصمیم‌گیری می‌کند. بنابراین این نحوه ادراک با دوران سنت مناسبت دارد. یعنی زمانی‌که حاکمی با زور و شمشیر بالای سر کشاورز ایستاده بود و در پایان محصول حتی بذر سال آینده کشاورز را هم می‌گرفت. در چنین فضایی کسی که رحم می‌کرد برای او انسان بزرگی بود که مدام به جانش دعا می‌کرد که این حاکم رحم‌کننده زنده بماند و سال آینده کسی جایگزین او نشود. اساسا کار ویژه سیاستمدار پایداری به نظم و قانون است، این در حالی است که در جامعه ما سیاستمداران اصولا چنین پایبندی را نداشتند و بنابراین تلقی فعلی از امیرکبیر را می‌توان حاصل چنین فضایی دانست چون امیرکبیر امری است«خلاف آمده»؛ این روند البته از قائم‌مقام شروع شد اما چون او تنها در آذربایجان بود کمتر دیده شد ولی امیرکبیر مورد توجه ویژه قرار می‌گیرد اما این توجه کردن با دوره سنت مناسبت دارد. به اعتقاد من امیرکبیر را می‌توان فیلسوف سیاست عملی دانست.

امیرکبیر در حوزه سیاست نظری هرگز بحثی نداشت و البته فرصتی هم برای چنین مباحثی نداشت. اما به جهتی او کاملا فیلسوفانه رفتار می‌کند. منظورم از رفتار فیلسوفانه این است که همان‌گونه که در صدر تاریخ فلسفه در یونان قدیم بزرگان فلسفه اشاره کرده‌اند: «فیلسوف کسی است که بتواند دانش خود را به دیگران منتقل کند، به عبارت دیگر فیلسوف باید به قواعد کلی دست یابد و به اعتبار دست یافتن به این قواعد، دیگران بیاموزند و آن را سرمشق قرار دهند.» ما در تاریخ ایران سیاستمداران بزرگی داشتیم. مثلا شاه عباس یکی از بزرگ‌ترین چهره‌های تاریخ ماست اما او یک فرد هوشمند است، او قواعد فلسفه سیاست را نمی‌تواند وضع کند که سرمشق عملی دیگران باشد اما رفتار امیرکبیر حتی آنجا که با خشونت رفتار می‌کند، قابل تبیین و توضیح است. بنابراین بحث این است که این حد از شناخت امیرکبیر کفایت نمی‌کند و ما برای شناخت امیرکبیر باید ادراک او از امور را بشناسیم، چرا که این ادراک عمل وی را حاصل می‌کند.»

منصور بخت در ادامه کوشید تصویری از امیرکبیر را که به اعتقاد وی باید جایگزین تصویر فعلی شود، ارائه کند. «من اشاره کردم که این تصویر از امیرکبیر اشتباه است اما باید به این پرسش نیز پاسخ داد که پس تصویر درست کدام است؟ بحث در حقیقت این است که ما نخبگان را در بستر تاریخ چگونه باید بشناسیم. درک نخبگان را باید از مساله جامعه خود در آن شرایط متوجه شویم. اصلا به اعتقاد من تاریخ عبارت است از «اقداماتی که افراد و گروه‌ها طی زمان برای حل مساله و مسائل دوره خود انجام داده‌اند.» بر این مبنا امیرکبیر دو مساله دارد: ۱) میراث نظام قدیم و سنت است. مساله اصلاحات یعنی آنچه به نواقص نظام قدیم مربوط است در این راستا قابل طرح است. ۲) مواجهه با دنیای جدید و تاسیس تمدن جدید است و به نظر می‌رسد هنوز درک تاریخی ما تکامل نیافته تا به این نتیجه برسیم که ما در یک بزنگاه تاریخی قرار گرفته‌ایم که در آن دوران قدیم و دوران سنت تمام شده و تمدن جدید در حال سیطره بر تمام جهان است.

فهم امروز ما از تمدن جدید گزینشی و پراکنده است. اهمیت امیرکبیر این بود که این امر را فهمید. وی متوجه شد که دوران جدیدی در تاریخ آغاز شده است. رضا شاه نیز یک امیرکبیر شکست خورده بود. او را می‌توان یک امیرکبیر وارونه دانست. قاجارها در برابر نوسازی ایستادند و حذف شدند، پهلوی‌ها هم مجری نوسازی بودند و حذف شدند. چرا؟ دو راه که بیشتر وجود نداشت، پس چرا هیچ یک به مقصد نرسید؟ ما باید در این امر تاملی جدی کنیم. امیرکبیر در جریان سفری که به روسیه داشت و آنجا دید که چگونه روسیه در حال حرکت از جامعه قدیم به جامعه جدید و در حال نهاد‌سازی است. او برپایه این درک کوشید تا به نهادسازی دست بزند. به نظر من امیرکبیر وجه افتراقی که با بسیاری از اصلاح‌طلبان داشت آن بود که تمدن غرب را به مثابه یک کلیت درک کرد و به دنبال تمدن‌سازی بود. در حالی‌که کاری که رضا شاه کرد تمدن‌خری بود. امیرکبیر در صدر دوران جدید تاریخ ما ایستاده و آغازگر یک راه است که بعد از وی هرکس برمبنای آن اصول عمل نکرده است، موفق نبوده. من حل فساد در ایران را در گرو ساخت کامل تمدن جدید می‌دانم نه گزینشی کردن این تمدن. ما تا این زمان صرفا کوشش کرده‌ایم که سنت را مدرنیزه کنیم یعنی تمدن را می‌خریم و به سنت تحمیل می‌کنیم و این اساس فساد است.»

سخنران سوم برنامه دکتر داریوش رحمانیان استاد تاریخ دانشگاه تهران بود. دکتر رحمانیان ضمن اشاره به این امر که در رابطه با امیرکبیر پژوهش‌ها، گفت‌وگوها و سخنرانی‌های متعددی داشته است، یکی از دغدغه‌های دیرین خود به‌ویژه در سال‌های اخیر را کار روی تاریخ حافظه تاریخی دانست. به اعتقاد وی به‌ویژه تاریخ سیاسی حافظه تاریخی دارای اهمیت ویژه است. ضمن تاکید بر نظریه در تاریخ‌نگاری افزود: «من در طول سال‌های اخیر سعی کرده‌ام برای دغدغه پژوهشی خود، ابزار نظری و مفهومی بسازم. یکی از مفاهیمی که ساخته‌ام که البته مختص من نیست و در خارج از کشور بسیار در این رابطه گفته و نوشته‌اند، اما من به‌عنوان یک ایرانی کوشیده‌ام متناسب با زبان، فرهنگ، اندیشه و سنت خودمان به این موضوع بپردازم و آن تعبیر، مفهوم و نظریه «گذشته گذشته است» به نوعی یک concept theory است. علوم انسانی نیز مانند علوم طبیعی نیاز به تجهیزات دارد، اگر در آن علوم نیاز به ابزاری چون میکروسکوپ و تلسکوپ و... هست تا موضوعات خود را دقیق‌تر ببینند، ما هم نیاز به تجهیزات داریم که این تجهیزات هم عمدتا مفهومی و نظری است. ما اگر ذهن و اندیشه و نگاهمان مسلح و مجهز نباشد، نمی‌توانیم تاریخ را عمیق ببینیم، البته متاسفانه در ایران به‌رغم سنت کهن تاریخ‌نگاری از دستیابی به این ابزار مهم غافل و عقب‌مانده است.»

رحمانیان در رابطه با امیرکبیر و سنت کشورداری او گفت: «من دغدغه چندانی در رابطه با واقعیت امیرکبیر ندارم، البته این هم هست یعنی اینکه امیرکبیر در حقیقت که بود، چه بود و چه کرد بسیار مهم است اما مساله من فراتر از این امر است و آن اینکه بدانیم امیرکبیر چگونه امیرکبیر شد، چگونه روایت، فهمیده و تفسیر شد. چه روایت‌ها و گفتمان‌هایی در رابطه با او در تاریخ شکل گرفت. در مورد وظیفه مورخ معمولا یک تصور اشتباه وجود دارد و آن اینکه گویی وظیفه مورخ کشف راست و دروغ تاریخ است البته این وظیفه مهم و اساسی است، اما تلقی تاریخی و سنتی از مورخ در این حد متوقف شده است. حال آن‌که وظیفه مورخ صرفا کشف راست و دروغ تاریخ نیست، حتی خود دروغ‌ها هم برای مورخ دارای اهمیت است. به‌ویژه دروغ‌های راست‌نما یا راست پنداشته شده دارای اهمیت اساسی هستند. اینکه چگونه یک خائن خادم شده یا یک خادم تبدیل به خائن شده است. مفهوم «گذشته گذشته» در همین امر وجود دارد. مثلا یک مناقشه در تاریخ تشیع همواره وجود داشته و آن این بود که بی‌بی شهربانو آیا واقعا وجود داشته یا اینکه ایرانیان یا به تعبیری شعوبیه آن را ساخته‌اند تا امامان شیعه را دارای ریشه ایرانی بدانند.

مرحوم سید جعفر شهیدی، مرتضی مطهری و علی شریعتی در این رابطه بحث کردند. حال شما فرض کنید یافته‌های تحقیقی من نشان دهد که این شخصیت وجود نداشته، آیا با این تحقیق کار تمام می‌شود؟ نه این امر امکان‌پذیر نیست. بی‌بی شهربانو در طول تاریخ راست پنداشته شده است و دارای کار ویژه‌هایی بوده است. در واقع روایت بی‌بی‌شهربانو کارکردها و دلالت‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی داشته و دارد. ضمن اینکه راجع به او یک فهم واحد وجود نداشته است و این‌گونه نیست که با رای ما به دروغ بودن این روایت کار تمام شود. در تاریخ به مثابه یک متن تا ابد به روی تفسیر و نونگری باز است. بنابراین من تاکید دارم که مورخ یکی از وظایف راستینش این است که تجربه‌های تلخ و شیرین گذشته را وارد شعور جمعی کند.»

رحمانیان افزود: «دغدغه دیگر من در رابطه با چیزی است که در غرب سنتی شایع در تاریخ‌نگاری شده، ولی در ایران به شدت عقب‌مانده و مغفول است یعنی تاریخ مردم (people's history). این تاریخ دو وجه دارد یکی تاریخ خود مردم، یعنی گمنامان، کم‌نامان و عموم و نقش آنان در تاریخ در تقابل با آنچه که معمولا در تاریخ‌نگاری رایج تنها در رابطه با اشخاص وجود دارد و تمام آنچه در تاریخ وجود دارد اعم از پیشرفت‌ها و پسرفت‌ها را تنها به گردن اشخاص ننویسیم. این از تاریخ دستگاهی می‌سازد که من به آن دیو و فرشته‌سازی می‌گویم و مورخ با منطق سیاه و سفید به تاریخ می‌نگرد. در حالی‌که ما در تاریخ با انسان سروکار داریم. اشخاصی که در عین اینکه ممکن است خیانتکار باشند، در برخی موارد نیز خدمت کنند یا دچار تحولاتی شوند. وجه دیگر تاریخ مردم، تاریخ به روایت مردم و از زبان و دریچه نگاه مردم است.»

وی در رابطه با تعدد روایت‌ها در مورد امیرکبیر نیز گفت: «امیرکبیر در روایت رسمی یک جایگاه دارد و مورخان قلم به دست می‌گیرند و رویدادهای مربوط به زندگی او و اقداماتش طی سه سال و یک ماه و بیست و هفت روز زمامداری را ثبت می‌کنند. البته وجوه دیگر شخصیت وی در طول سایر مسوولیت‌های او به‌ویژه خدمات نظامی او نیز پررنگ است. میرزاتقی‌خان امیرنظام آذربایجان است و از طرف دیگر چهار سال در کنفرانس ارزنه‌الروم به‌عنوان یک دیپلمات توانا نقش‌آفرینی می‌کند. جالب است که در پاره‌ای از روایت‌های رسمی وابسته به دربار با توجه به جایگاه امیرکبیر در افکار عمومی، مرگ او را نه قتل یا شهادت، بلکه مرگ طبیعی آورده‌اند و کوشیده شده که این مرگ را در اثر بیماری و ورم و آماس پا بدانند و با تحریف تاریخ از پیامدهای سیاسی و آبروریزی‌های احتمالی جلوگیری کنند. من در پرانتز اشاره کنم که یکی از اموری که ما باید در رابطه با تاریخ آن با دقت بیشتری بنویسیم تاریخ مرگ و به‌ویژه تاریخ سیاسی مرگ است. نکته‌ای که لازم است به آن توجه کنیم آن است که برخی از شخصیت‌ها مرگشان از زندگی‌شان اثرات بیشتری دارد و یکی از این شخصیت‌ها امیرکبیر است. اگر مرگ امیرکبیر نبود او هرگز امیرکبیر نمی‌شد. برای من مهم است ببینم توده مردم و عوام یعنی کسانی که قلم نداشتند و افواهی و شفاهی در رابطه با تاریخ سخن گفته‌اند امیرکبیر را چگونه روایت کرده‌اند.

در رابطه با امیرکبیر در روایت عمومی از قدیم کارهایی صورت گرفته است و مساله‌ای که همواره وجود داشته این است که ایا امیر به‌طور طبیعی قهرمان شد یا قلم مورخان، متجددان و مخالفان قاجاریه او را قهرمان کرد؟ بعضی از مورخان و پژوهشگران تابع این رای هستند و معتقدند امیرکبیر یک فرد سنتی‌اندیش کهنه‌پرست بود که از جهان جدید چیزی نمی‌دانست و حتی در نامه‌های خود به ناصرالدین شاه مدام اشاره کرده است که کل کشور و ملت ملک طلق تو است و ما همه نوکران تو هستیم. پس این امیر یک مستبد عقب‌مانده از نظر فکر سیاسی است. از لحاظ رفتار هم سنتی است یعنی فلان سرباز را فقط به جهت زور گفتن به فلان بقال دستور داد شکمش را دریدند. پس این چه قهرمانی است؟! او یک مستبد است که هدفش نجات استبداد ناصری بوده و بیشتر شاه پرست است و خشونت هم در رفتار و کارنامه او موج می‌زند. البته من این روایت را در رابطه با امیرکبیر نمی‌پذیرم و آن را نوعی ظلم به او می‌دانم اما بالاخره این هم یک روایت از میرزاتقی‌خان امیرکبیر است. برخی هم آنچه امیر را به یک قهرمان مبارز و خستگی‌ناپذیر با فساد نهادینه شده مبدل کرد، قلم آدمیت می‌دانند.

به‌طور مثال مرحوم جهانگیر قائم‌مقامی چنین عقیده‌ای دارد. کاتوزیان هم معتقد است اگر امیرکبیر کشته نمی‌شد اصلا قهرمان نمی‌شد. استدلال او این است که ایرانیان چون در فرهنگ خود سنتا مظلوم‌پرست هستند و هرکس که سقوط می‌کند، نزد آنها محبوب می‌شود، امیر را نیز این‌گونه قهرمان کردند. مثالی که او می‌آورد این است که اگر امیرکبیر در قدرت باقی مانده بود رضاشاه دیگری می‌شد. البته به نظر من این قیاس مع‌الفارق است. هرچند به شدت با قهرمان‌سازی مخالف هستم اما این امر را به معنای این نمی‌دانم که حق قهرمانان واقعی را ادا نکنیم. در نزد اهالی قدرت نوعی بیماری وجود دارد که معمولا به نام «بیماری ارباب قدرت» شناخته می‌شود و در قالب آن کسانی که قدرت را در دست دارند، با توسل به اختلاس و سوءاستفاده از قدرت سیاسی در مسائل اقتصادی از موقعیت خود برای کسب بیشتر منافع بهره می‌برند و این در تاریخ نزد سیاستمداران نوعی اپیدمی بوده است اما استثنائاتی از جمله امیرکبیر دارد که فاسد نشد و از قدرت به نفع خود سوءاستفاده نکرد.

برای آنکه در مورد خود واقعیت مبارزه با فساد هم نکاتی گفته باشم اشاره کنم که میرزا تقی‌خان امیرکبیر آن‌گونه که من باور دارم اتفاقا از درون سنت قدیم و قوی کشورداری ایرانی برآمده و دقیقا میراث وزرای کهن و نامدار ایرانی را به ارث برده بود و در تاریخ ما از یک روزگاری به بعد وزیر کشی سنت شده بود به این دلیل که نهاد وزارت در تقابل با نهاد سلطنت قرار گرفته بود. من یک مفهوم_نظریه برای تبیین این شرایط ساخته‌ام و نام آن را تاریخ خاندانی و تاریخ قبایلی گذاشته‌ام. یکی از مشکلات بزرگی که ایران از زمان خواجه نظام‌الملک و سلجوقیان به بعد پیدا کرده بود، چیزی است که از زمان صفویه به بعد از آن به‌عنوان «ابوالمشاغل» تعبیر می‌کردند. این ابوالمشاغلی از پیامدهای چیرگی نظام قبایلی است. چون در سیستم قبیله‌ای وحدت کل اصل است و فرد امتیازات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را از عضویت در قبیله و هویت قبیله‌ای به دست می‌آورد نه براساس لیاقت فردی خود. شما کتاب سیاستنامه (سیرالملوک) که از ارجمندترین کتب ادبی و تاریخی در زبان فارسی است را مطالعه کنید. خواجه نظام‌الملک می‌نالد: «روزگار جدیدی در حال فرارسیدن است.

ما ایرانیان باید با آن مقابله کنیم. قبایل چیره شدند و به ملکشاه اعتراض می‌کنند که چه شده که فردی از بیابان می‌آید و یازده شغل به دست می‌آورد.» توجه به این نکته ضروری است که سیستم قبیله‌ای باند ساز و دارودسته ساز است و در تاریخ بیهقی از این باندسازی به‌عنوان «پدریان» (هواداران سلطان محمود) و «پسریان» (طرفداران سلطان مسعود) یاد می‌شود. زمانی‌که به‌کارنامه امیرکبیر نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم که به‌گونه‌ای عمیق به این درد توجه دارد. او ضمنا متوجه یک نکته اساسی شده است و آن اینکه جایگاه وزیر در نهاد سیاست ایرانی لرزان است و راه تجدد هم به روی ایران بسته یا ناهموار است و ساخت نهاد و سیستم بسیار زمانبر است اما جایگاه سلطنت محکم است. امیر در واقع بین سیاست‌ها و تجدد درازمدت و سنت قدیم و قوی ایرانی برای ساخت شاه آرمانی پلی می‌زند و قصد داشت ناصرالدین شاه را به پادشاهی مصلح و مبارز با فساد مبدل کند. زمانی‌که ما خاطرات میرزاعلی‌خان امین‌الدوله را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم که ناصرالدین شاه زمانی‌که در ۱۶ سالگی به قدرت رسید، خیلی هوشمند، با فرهنگ و دوراندیش است اما در اواخر سلطنت غرق در فساد می‌شود.

سنت اندرزنامه‌نویسی ما الگوهای خیلی جالبی برای ریشه‌یابی فساد دارد اما به نهاد و ساختار بی‌توجه است و تمامی تقصیرها را متوجه فرد می‌داند و به‌دنبال اصلاح اشخاص برای مبارزه با فساد است و به حاکمان این‌گونه القا می‌کند که عدم مبارزه با فساد موجب زوال قدرت آنها می‌شود.» رحمانیان سخنان خود را با این حکایت از گلستان سعدی خاتمه داد: «آورده‌اند که انوشیروان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد، انوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از اینقدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا به این غایت رسید.»