پایان افسانه استثناگرایی در خلیج‌فارس

پیش از آغاز «عملیات خشم حماسی، مفهوم «استثناگرایی خلیج فارسی» به‌طور گسترده‌ای به این معنا درک می‌شد که این منطقه در برابر بلایای جنگ و شکاف‌های داخلی مصونیت دارد. این ثبات و مصونیت نه تنها به پایداری نظام‌های سیاسی و اجتماعی داخلی این کشورها، بلکه به اتحادهای راهبردی، سرمایه‌گذاری‌ها و قراردادهای امنیتی آنها با قدرت‌های غربی، به‌ویژه ایالات متحده، نسبت داده می‌شد. کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس، همواره به امنیت و ثبات خود افتخار کرده‌ و از این تصویر به عنوان بخشی از برند جهانی خود، به ویژه در غرب، بهره برده‌اند. حضور پایگاه‌های آمریکایی در سراسر خلیج فارس، هم حس حفاظت تضمین‌شده را تقویت کرد و هم این انتظار را ایجاد کرد که رقبا قبل از شروع حمله، «دو بار فکر کنند». امروزه، این دیدگاه‌ها به‌طور بنیادین و برای مدتی نامعلوم به چالش کشیده شده‌اند؛ چرا که کشورهای حاشیه خلیج فارس اکنون خود را در جایگاه «قربانیان جانبی» جنگی می‌بینند که امیدوار بودند اتحادهایشان مانع از رسیدن شعله‌های آن به مرزهایشان شود.

این واقعیت تلخ - که هیچ سیاستمدار آمریکایی یا غربی به کمک نمی‌آید - برای بسیاری در خلیج فارس، غیرقابل تحمل است. کشورهای عضو شورای همکاری سال‌های زیادی را صرف لابی با تاثیرگذارترین چهره‌های واشنگتن کردند. سکوت آشکار غرب در حالی رخ می‌دهد که کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس همچنان بیشترین هزینه‌ها را برای جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران می‌پردازند. با این حال، برای کسانی که همیشه نسبت به این به اصطلاح اتحادها بدبین بوده‌اند، این لحظه یک حقیقت اساسی را تایید می‌کند: نزدیکی به یک قدرت هرگز تضمینی برای محافظت نبوده است. یکی از بارزترین نمونه‌های این مساله، رویکرد کشورهای شورای همکاری نسبت به دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده (سیاستمداری معامله‌گر و اهل تجارت) است. او در سفر سال گذشته خود به منطقه، پذیرایی مفصلی دریافت کرد.

اما محدودیت‌های این رابطه‌ به دقت تنظیم شده، در ۲۸فوریه (۹ اسفند ۱۴۰۴)، زمانی که ایالات متحده و اسرائیل حمله خود را به ایران آغاز کردند و کشورهای شورای همکاری خلیج فارس و ساکنان آنها را به جنگی کشاندند که هرگز برای آن آماده نبودند، غیرقابل چشم‌پوشی شد. با تشدید جنگ، نیروها و کارکنان دیپلماتیک آمریکایی شروع به تخلیه کردند و کشورهای خلیج فارس را در معرض رگباری از موشک‌ها و پهپادهای ایرانی قرار دادند. با کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به عنوان متحدان شایسته حمایت ایالات متحده رفتار نشد. در عوض، آنها به فضاهایی بی‌ارزش در صحنه جنگ تبدیل شدند. این وضعیت، ماهیت نامتقارن این اتحاد را آشکار کرد؛ جایی که یک طرف از این مشارکت برای تقویت تسلط منطقه‌ای خود استفاده می‌کند، درحالی‌که طرف دیگر هزینه‌ای نجومی می‌پردازد. درحالی‌که دولت‌های شورای همکاری خلیج فارس اقدامات امنیتی خود را برای روز پس از جنگ دوباره ارزیابی می‌کنند، تعداد فزاینده‌ای از چهره‌های عمومی در این منطقه در انتقاد از منطق غیرانسانی که زیربنای محاسبات آمریکا و اسرائیل است، بیشتر و بیشتر صحبت می‌کنند.

«نایف بن نهار»، یک دانشگاهی قطری، این ناامیدی را در پستی انتقادی در ایکس به تصویر کشید و خاطرنشان کرد که ترامپ کشورهای خلیج فارس را رها کرده تا «به تنهایی با سرنوشت خود» در برابر موشک‌های ایران روبه‌رو شوند. او افزود، از نظر ترامپ، جوامع خلیج فارس «ارزش یک بشکه نفت خام را هم ندارند». این انتقاد بیشتر بازتاب یک مساله ساختاری عمیق‌تر در منطقه است. سیاستگذاران شورای همکاری خلیج فارس مدت‌هاست سرمایه‌گذاری‌های زیادی در ابتکارات قدرت نرم - عمدتا در غرب، بلکه در سطح جهانی - انجام داده‌اند تا خود را با شرایط خودشان دوباره معرفی کنند، به این امید که کاریکاتورهای جاهلانه در مورد ثروت نفت، زندگی در بیابان و تروریسم را که توسط‌ هالیوود رواج یافته است، به چالش بکشند. این پروژه‌ها قصد داشته‌اند پویایی فرهنگی را که زندگی‌میلیون‌ها نفر را در سراسر منطقه شکل می‌دهد، نشان دهند. ما احتمالا هرگز پرچم یک کشور شورای همکاری خلیج فارس را در تظاهرات ضد جنگ نخواهیم دید و هیچ درخواستی برای حفاظت از آنها در کنگره نخواهیم دید. در عوض، این کشورها به سوژه‌های تفسیر و انتقاد سیاسی تبدیل شده‌اند.

چپ‌گرایان مختلف در رسانه‌های اجتماعی با تماشای فیلم موشک‌ها و پهپادهای ایرانی که «کشورهای دست‌نشانده» ایالات متحده را هدف قرار می‌دادند، ابراز خوشحالی کردند. برخی حتی هدف قرار دادن زیرساخت‌های نفت و گاز را نه یک تراژدی، بلکه یادآوری این نکته دانستند که رهبران خلیج فارس می‌توانستند منابع طبیعی خود را برای متوقف کردن نسل‌کشی اسرائیل در غزه بسیج کنند.  در جناح راست، انتقادات جهت دیگری به خود گرفت. این صداها با تکرار لفاظی‌های جنگ‌طلبانه سناتور آمریکایی لیندسی گراهام، موضع صرفا دفاعی شورای همکاری خلیج فارس را محکوم و خواستار مشارکت تهاجمی فعال شدند، که این کشورها تمایلی به ارائه آن نداشتند. 

در نهایت، وقایع پس از ۲۸ فوریه نشان داد که استثناگرایی خلیج‌فارس همیشه یک توهم شکننده بوده است. سال‌ها، این منطقه بر این ایده شرط بسته بود که اگر به اندازه کافی در پایتخت‌های غربی سرمایه‌گذاری کند و پل‌های قدرت نرم را به اندازه کافی بسازد، به عنوان یک متحد ضروری دیده خواهد شد. اما با سقوط موشک‌ها، حس حمایت تضمین‌شده فرو ریخت. این لحظه باید یک نقطه عطف باشد؛ یک زنگ خطر که امنیت واقعی را نمی‌توان از طریق لابی‌گری یا نزدیکی به قدرت آمریکا خریداری کرد. کشورهای شورای همکاری خلیج فارس باید به درون و به منطقه نگاه کنند تا نوع دیگری از ثبات را بیابند؛ ثباتی که به چشم‌انداز استراتژیک برای دیگران متکی نباشد. افسانه محافظت از خارج به پایان رسیده است. وظیفه واقعی اکنون ساختن آینده‌ای است که در آن جوامع ما دیگر به عنوان پس‌زمینه‌های مصرفی برای جنگ دیگران تلقی نشوند.