خاورمیانه جدید

منطقه‌ای که به شکل سابق خود بازنخواهد گشت

سوالی که در هر دفتر سیاسی و اتاق خبری پرسیده می‌شود این است که آیا خاورمیانه می‌تواند به وضعیت قبل از جنگ ۲۰۲۶ بازگردد؟ پاسخ منفی است. یک نبرد واحد و فشرده، برداشت‌هایی را که نظم منطقه‌ای به آنها وابسته بود بازآرایی کرده است؛ و باید دانست که «برداشت و ذهنیت»، و نه قلمرو، ارز رایجی است که نظم با آن حفظ می‌شود.

میان حملات اسرائیل و آمریکا علیه ایران در ۲۸فوریه  تا آتش‌بس با میانجی‌گری پاکستان در ۷ آوریل، بیش از پنج هفته درگیری سراسر خلیج فارس را در بر گرفت. موشک‌ها و پهپادها تا حدودی به هر یک از کشورهای حوزه خلیج فارس اصابت کردند، تنگه هرمز مسدود شد و کمبود سوخت به آسیا و اقتصاد جهانی سرایت کرد.

آنچه این جنگ را به یک نقطه عطف تبدیل می‌کند، نه مقیاس آن، که مهارشده بود، بلکه سرعت و اهداف آن است:

 فشرده شدن زمان: بازه‌های زمانی تصمیم‌گیری به چند ساعت کاهش یافت.

 گسترش افقی تنش‌ها: تنش‌ها به جای حرکت عمودی به سمت یک جبهه واحد، به صورت افقی در سراسر منطقه گسترش یافت.

 هدف‌گیری دارایی‌های دست‌نایافتنی: دارایی‌هایی مورد هدف قرار گرفتند که نظمِ پس از جنگ آنها را مصون تلقی می‌کرد؛ یعنی رهبری عالی یک طرف در یک سو و معماری حفاظتی سیستم اتحاد آمریکا در سوی دیگر.

وقتی هدف قرار دادن هر دوی اینها در یک ماه به وقوع پیوست، پیش‌فرض‌های پشتیبان منطقه نیز همراه با آنها دگرگون شد.

planet-volumes-8koWngCqqzM-unsplash-1-scaled copy

جنگ در واقع چه دستاوردی داشت؟

خودِ سیاست بلاتکلیفی و ابهام به اهرم فشار ایران تبدیل شده است. کارزاری که هدفش بستن پرونده هسته‌ای بود، برعکس باعث شفافیت کمتر این پرونده شده و در کمال شگفتی، دست ایران را در مذاکرات بازتر کرده است.

آزمون صادقانه هر جنگی این است که آیا به هدف اعلام‌شده خود دست یافته است یا خیر؟ نتایج عملیات در مقایسه با هدفی که توجیه‌کننده این کارزار بود، یعنی جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، در بهترین حالت مبهم و در بدترین حالت دارای نتیجه عکس بوده است.

وضعیت ذخایر اورانیوم: آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ارزیابی می‌کند که ذخیره حدودا ۴۴۰ کیلوگرمی اورانیوم غنی‌شده تا ۶۰ درصد ایران که پیش از حملات انباشته شده بود، از بین نرفته است.

گزارش آژانس: رافائل گروسی، مدیرکل آژانس، ادعا کرده که این مواد به احتمال زیاد در مکانی دست‌نخورده باقی مانده‌اند و هیچ نشانه ماهواره‌ای مبنی بر جابه‌جایی آنها وجود ندارد، درحالی‌که بازرسان از زمان آغاز درگیری هیچ دسترسی به این سایت‌ها نداشته‌اند.

تحقیقات کنگره: سرویس تحقیقات کنگره آمریکا (CRS) نیز به همین نتیجه‌گیری محتاطانه رسیده است: اثر حملات بر ظرفیت غنی‌سازی ایران صرفا نامشخص است.

این تناقض مرکزی عملیات است. حملات، ساختمان‌ها و سانتریفیوژها را نابود کرد اما مواد شکافت‌پذیر، دانش انباشته‌شده و ظرفیت نهفته را در دستان ایران باقی گذاشت، درحالی‌که بازرسانی را که می‌توانستند هر چیزی را راستی‌آزمایی کنند، حذف کرد. اگرچه تهران زمانی رقیق کردن اورانیوم خود را به‌عنوان یک امتیاز پیشنهاد می‌کرد، اما اکنون سر میز مذاکره از آن به عنوان یک برگ استفاده می‌کند. برای دولت ترامپ، این امر یک پرسش داخلی گریزناپذیر ایجاد می‌کند: ایالات متحده چه چیزی به دست آورد؟ این منازعه به جای یک نتیجه قاطع، به لبه پرتگاه‌گرایی بر سر هرمز و یک محاصره دریایی تبدیل شده است و بعید است مذاکرات کنونی شرایطی را به بار آورد که به عنوان پیروزی آمریکا تعبیر شود. توافق نهایی هر چه که باشد، در برابر هزینه رهگیرهای مصرف‌شده، ناوهای جابه‌جاشده، تجارت مختل‌شده و متحدان آسیب‌پذیر سنجیده خواهد شد. خروج پاک و بی‌دردسر از جنگی که دستاورد اصلی‌اش نشان دادن محدودیت‌های اعمال زور علیه یک جبهه مصمم و پراکنده بود، وجود ندارد.

دولت ترامپ مدعی شد که به تخریب گسترده زیرساخت‌های هسته‌ای و توانمندی‌های نظامی ایران دست یافته است. کاخ سفید این عملیات را به عنوان «نابودکننده توانمندی‌های کلیدی ایران برای مونتاژ سریع سلاح هسته‌ای» توصیف کرد، درحالی‌که پیت هگست، وزیر دفاع، گفت که این حملات برنامه هسته‌ای ایران را به شدت به عقب رانده است. با این حال، شواهد روشنی وجود دارد که نشان می‌دهد آمریکا به اهداف استراتژیک گسترده‌تری مانند تغییر رژیم، بازگشایی تنگه هرمز، پایان دادن به نفوذ منطقه‌ای ایران یا کسب یک پیروزی سیاسی قاطع دست نیافته است. منتقدان در کنگره این جنگ را «پرهزینه» خوانده و استدلال کرده‌اند که این جنگ نتوانسته اهداف خود را برآورده کند، درحالی‌که گزارش‌ها نشان می‌دهند واشنگتن همچنان درگیر مذاکرات دشوار و چالش‌های امنیتی منطقه‌ای است و خواهد بود.

پیامدهای این رویداد در مرزهای منطقه متوقف نمی‌شود. این جنگ تجهیزات و تخصص پدافند هوایی غرب را درست در زمانی به سمت خلیج فارس کشاند که در جاهای دیگر تحت فشار و مضیقه بودند؛ یادآوری این نکته که ایالات متحده نمی‌تواند همزمان امنیت خلیج‌فارس را تامین کند، روسیه را در اروپا بازدارد و بدون فشار سنگین به سمت منطقه هند-اقیانوس آرام بچرخد. «شورای امور جهانی خاورمیانه» خلیجی را توصیف می‌کند که اکنون به جای قرار گرفتن در حاشیه یک نظم آمریکایی، در مرکز یک نظم جهانی جدید و مورد مناقشه قرار گرفته است. هر قدرت متوسط ناظری، از منطقه هند-اقیانوس آرام تا اروپا، هم هزینه وابستگی به یک ضامن واحد و هم انعطاف‌پذیری و تاب‌آوری موجود برای کشوری که تمایل دارد ضربه اول را جذب کند، ثبت و درک کرده است. اینها جریان‌های فرامنطقه‌ای هستند که پیامدهای جنگ را به فراتر از خلیج فارس منتقل خواهند کرد.

عیان شدن آسیب‌پذیری تضمین امنیتی آمریکا

عمیق‌ترین تلفات جنگ اصلا در ایران نبود؛ بلکه اعتبار تضمین امنیتی آمریکا در خلیج‌فارس بود. برای سه دهه، معامله ساده بود: پادشاهی‌های خلیج‌فارس میزبان نیروهای آمریکایی می‌شدند و تسلیحات آمریکایی می‌خریدند و در مقابل، حفاظت دریافت می‌کردند. جنگ نیمه دوم این معامله را در برابر دیدگان همگان شکست. کشورهای حوزه خلیج فارس تماشا کردند که چگونه سیستم‌های پاتریوت، تاد و اف-۱۵ به ارزش صدها‌میلیارد دلار، حفاظت چندانی در برابر موشک‌های ایرانی ارائه ندادند و آنها این‌گونه برداشت کردند که واشنگتن دفاع از تل‌آویو را بر ریاض، دوحه، ابوظبی و منامه ترجیح داده است. شورای آتلانتیک حال و هوای کشورهای خلیج فارس را در چهار کلمه خلاصه کرد: «آن‌ها بی‌دفاع رها شدند».

منطق بازدارندگی توضیح می‌دهد که چرا این مساله این‌قدر اهمیت دارد. همان‌طور که توماس شلینگ استدلال کرد، بازدارندگی گسترده، وجود فیزیکی ندارد؛ تمام ارزش آن در این باور نهفته است که هم دوست و هم دشمن باور داشته باشند که به آن عمل خواهد شد. زمانی که این باور متزلزل شود، تضمین امنیتی تضعیف می‌شود، حتی اگر هیچ تعهد رسمی تغییر نکرده باشد. به همین دلیل است که سوالی که اکنون در پایتخت‌های منطقه‌ای می‌چرخد و در تحلیل سحر خان در نشریه رسپانسیبل استیت‌کرفت به طور صریح مطرح شده، دیگر تئوریک نیست: منطق میزبانی از پایگاه‌هایی که نتوانستند از کشورهای میزبان خود دفاع کنند و ممکن است خود عاملی برای جلب آتشی باشند که قرار بود از آن بازدارندگی کنند، چیست؟

منصفانه است که قوی‌ترین استدلال مخالف را نیز بیان کنیم. «انستیتو خاورمیانه» (MEI) استدلال می‌کند که پایگاه‌ها باعث جلب آتش ایران نشدند؛ بلکه کشورهای خلیج فارس به دلیل نقش محوری‌شان در اقتصاد انرژی جهان و ادغام‌شان در سیستم آمریکایی مورد حمله قرار گرفتند. این امر ممکن است از نظر علت و معلولی درست باشد، اما درسی را که خود خلیج‌فارس فرا گرفته است، تغییر نمی‌دهد.

تاب‌آوری ایران و سیاست برداشت و ذهنیت

اگر جنگ به اعتبار آمریکا آسیب زد، در مقابل چیزی را در جبهه ایران تقویت کرد که اندازه‌گیری آن سخت‌تر و بمباران آن دشوارتر است. ایران ضربه سنگین از دست رفتن رهبری عالی و نابودی بخش بزرگی از زیرساخت‌های نظامی خود را تحمل کرد و حکومت فرونپاشید. این کشور انسجام فرماندهی کافی برای پاسخ‌گویی، بستن هرمز و حفظ کنترل مدیریت تنش را در دستان خود حفظ کرد. پایداری جامعه ایران و دولت ایران تحت ضربه اول غرب و اسرائیل، برداشت‌های جهانی را درباره اینکه چه کسی می‌تواند چنین ضربه‌ای را تحمل کند و همچنان سر میز مذاکره باقی بماند، دگرگون کرده است. این استدلالی درباره سیگنالی استراتژیک است که جنگ ارسال کرد. کشوری که می‌تواند در بالاترین سطح خود مورد اصابت قرار گیرد و همچنان هزینه‌هایی را بر اقتصاد جهانی تحمیل کند، یک گلوگاه حیاتی را کنترل کند و همچنان بر سر ذخایر باقی‌مانده خود چانه‌زنی کند، نوعی از تاب‌آوری را به نمایش گذاشته است که دیگر قدرت‌های متوسط آن را به دقت مطالعه خواهند کرد. درسی که دیگران می‌گیرند این است که قابلیت بقا و ظرفیت تحمیل درد و هزینه، بیشتر از برابری نظامی اهمیت دارد و این نتیجه‌گیری بسیار فراتر از خلیج فارس طنین‌انداز می‌شود.

روزنه ورود چین و فضایی برای روسیه

پکن به درون خلأ اعتمادی که جنگ به جا گذاشته قدم می‌گذارد. کشورهای خلیج‌فارس واشنگتن را رها نمی‌کنند، اما آشکارا در حال تنوع‌بخشی به متحدان خود هستند و چین ذی‌نفع اصلی این جریان است. پهپادها، موشک‌ها و سیستم‌های نظارتی چینی دقیقا به این دلیل جذاب هستند که بدون قید و بندهای سیاسی عرضه می‌شوند و پیشنهاد پکن از زیرساخت‌های تجاری و بندرگاه‌ها تا فناوری‌های پیشرفته نظامی را شامل می‌شود.

تحلیلگران اکنون استراتژی عمدی چین را توصیف می‌کنند که شامل محاصره و انتظار برای فرسایش شبکه پایگاه‌های آمریکایی از طریق ادغام اقتصادی و امنیتی است، نه مواجهه مستقیم. «بنیاد کارنگی» معتقد است که در میان احتمالات مختلف، کشورهای خلیج‌فارس می‌توانند پدافند هوایی خود را از چین تامین کنند. روسیه نیز فضایی برای خود خواهد یافت که ریشه در انرژی و همکاری‌های هسته‌ای موجود با ایران دارد، اما این چین است که ورود می‌کند؛ با اعتمادی که به وضوح بر اثر جنگ افزایش یافته، که از گستردگی لازم در پیشنهادهای خود برای بازتعریف وابستگی‌های خارجی منطقه برخوردار است. صداقت علمی اقتضا می‌کند که سقف این چرخش را مشخص کنیم. همان‌طور که نشریه آسیا تایمز اشاره می‌کند، سیستم‌های چینی هنوز با پدافند هوایی یکپارچه‌ای که ایالات متحده می‌تواند مستقر کند، برابری نمی‌کنند و این شکاف تدارکاتی و تسلیحاتی را نمی‌توان به سرعت پر کرد. خلیج فارس به دنبال خودگردانی استراتژیک و یک بیمه‌نامه چندقطبی است، نه یک رویگردانی کامل از واشنگتن به سمت پکن. اما جهت این حرکت اکنون مشخص شده است و جهت حرکت، زمانی که در طول سال‌ها تداوم یابد، همان چیزی است که نظم‌ها را تغییر می‌دهد. نکته این نیست که چین جایگزین آمریکا در خلیج فارس شده است؛ نکته این است که انحصاری که آمریکا زمانی در اختیار داشت به پایان رسیده و دیگر باز نخواهد گشت.

پیمان ابراهیم و محدودیت‌های یک الگوی قدیمی

روشن‌ترین نشانه اینکه واشنگتن به سراغ یک نقشه منسوخ رفته، تلاش مجدد آن برای پیشبرد پیمان ابراهیم است. منطق اصلی عادی‌سازی روابط کشورهای مسلمان و اعراب با اسرائیل این بود که همسویی با اسرائیل و ایالات متحده، امنیت را در برابر ایران خریداری خواهد کرد. جنگ دقیقا همین گزاره را بی‌اعتبار کرد. چارچوبی که بر فرضِ قابلیت اتکای چتر حمایتی آمریکا استوار است، درست در همان فصلی که دیده شد این چتر سوراخ است، کالای سختی برای فروش خواهد بود. موضع ترامپ در قبال پیمان ابراهیم با وضعیتی که جنگ ایجاد کرده همخوانی ندارد و محیط کنونی از آن پشتیبانی نمی‌کند.

ارزیابی نهایی

جنگ 2026 هیچ دستاورد استراتژیکی برای ایالات متحده یا اسرائیل ایجاد نکرد و ایران را در عین آسیب‌دیدگی، ایستاده نگاه داشت، درحالی‌که مواد غنی‌شده خود، گلوگاه استراتژیک خود و یک موقعیت چانه‌زنی تقویت‌شده را نیز حفظ کرد. آنچه این جنگ به طور قطع و بدون ابهام ایجاد کرد، یک بازنده استراتژیک به نام «اعتبار برتر بودن آمریکا» بود که پیش از این اعمال می‌شد. هر نتیجه‌ای از مذاکرات کنونی احتمالا برای تهران مطلوب‌تر از واشنگتن یا تل‌آویو تعبیر خواهد شد، زیرا جنگ از هم‌اکنون توازن زیربنایی را تغییر داده است و این گفت‌وگوها صرفا به آن رسمیت می‌بخشند. نظم جهانی گسترده‌تر زمان خواهد برد تا همه اینها را ثبت و درک کند.

انتقالات قدرت‌های بزرگ کند هستند و زبان معاهدات و نشست‌ها از واقعیات روی زمین عقب می‌ماند. اما خود خاورمیانه از هم‌اکنون متحول شده است. عیان شدن آسیب‌پذیریِ تضمین امنیتی، زیر سوال رفتن پایگاه‌ها، تاب‌آوری که برداشت‌ها از ایران را بازتنظیم کرد و باز شدن فضا برای چین، پیش‌بینی نیستند؛ بلکه زمان حالِ استمراری این منطقه هستند. تحول نظم جهانی ممکن است سال‌ها طول بکشد اما تحول خاورمیانه از هم‌اکنون رخ داده است. برای سیاستگذاران، اولویت بعدی، مدیریت تنش در منطقه‌ای است که بازه‌های زمانی تصمیم‌گیری در آن فشرده شده، تضمین‌ها مورد تردید قرار گرفته و اکنون تامین‌کنندگان بیشتری برای کسب نفوذ با یکدیگر رقابت می‌کنند. نظمی که بر اساس یک ضامن واحد و یک الگوی واحد ساخته شده بود به پایان رسیده است. کار دهه آینده، درک و کمک به شکل‌دهی به چیزی خواهد بود که جایگزین آن می‌شود.

* استراتژیست مسائل جنگ