یک اقتصاددان از بیتوجهی اقتصاد جریان اصلی به موضوع درگیریها میگوید
جای خالی اقتصاد در مطالعه جنگها
با توجه به اینکه محرکهای اقتصادی به وضوح در بروز درگیریها نقش دارند، در مصاحبه زیر، بویس توضیح میدهد که چرا جنگ از سوی بیشتر اقتصاددانان نادیده گرفته میشود؛ پیوند میان اقتصاد و جنگ و بهطور مشخصتر رابطه سرمایهداری با جنگ و درگیری را واکاوی میکند و به نقش اقتصاد در ایجاد صلح میپردازد.
جیمز کی. بویس استاد بازنشسته اقتصاد و عضو ارشد موسسه تحقیقات اقتصاد سیاسی در دانشگاه ماساچوست امهرست است. او نویسنده کتاب «Investing in Peace: Aid and Conditionality after Civil Wars» و ویراستار کتابهای « Peace and the Public Purse: Economic Policies for Postwar Statebuilding» و «Economic Policy for Building Peace: The Lessons of El Salvador» است. او در سال ۲۰۲۴ جایزه جهانی پژوهش نابرابری و در سال ۲۰۱۷ جایزه لئونتیف برای پیشبرد مرزهای اندیشه اقتصادی را دریافت کرد. این مصاحبه بر اساس مجموعه ویدئویی هفتبخشی او است که در اکتبر ۲۰۲۴ توسط موسسه تفکر اقتصادی نوین منتشر شد.
سی. جی. پولیکرونیو: جنگ و صلح موضوعاتی هستند که پژوهشگران حوزههای علوم سیاسی و روابط بینالملل آنها را مطالعه میکنند ولی عمدتا از سوی اقتصاددانان نادیده گرفته میشوند. شما در مجموعه سخنرانیهایی که از طریق موسسه تفکر اقتصادی نوین در دسترس است، استدلال میکنید که نظریه اقتصادی حرفهای زیادی برای گفتن دارد. بنابراین، با این شروع کنید که اقتصاد چگونه میتواند به ما در تحلیل جنگ و صلح کمک کند و چرا اقتصاددانان جریان اصلی فکر میکنند که جنگ و صلح یک مساله «اقتصادی» نیست.
جیمز کی. بویس: بگذارید با بخش دوم سوال شما شروع کنم: چرا، بهرغم سابقه طولانی جنگها و پیامدهای دهشتناک آنها برای رفاه انسان و اقتصادها، این موضوع امروزه از سوی بیشتر اقتصاددانان نادیده گرفته میشود؟
یک دلیل اساسی این است که اقتصاد متعارف به جای اینکه از واقعیت مشاهدهشده شروع کند و سپس برای فهم آن تلاش نماید، از نظریه آغاز میکند و سپس سعی میکند واقعیت را در آن بگنجاند. هرچه در این چارچوب نگنجد، به عنوان «غیراقتصادی» کنار گذاشته میشود. این همان چیزی است که من آن را پاسخ «شانه بالا انداختن» مینامم: جنگ مشکل کس دیگری است.
پاسخ دیگر این است که بپذیریم اقتصاد ممکن است با پویاییهای جنگ و صلح مرتبط باشد، اما سپس ادعا کنیم که راه به حداقل رساندن درگیریهای خشونتآمیز، پایبندی به همان نسخههای سیاستی همیشگی متمرکز بر کارآیی و رشد است. این همان چیزی است که من آن را پاسخ «خود راضیکننده» مینامم: اقتصاد در این موضوع دارای اهمیت است، اما نیازی به بازاندیشی در اهمیت آن نیست.
این ویدئوها به بحث درباره اینکه چرا، از نظر من، این پاسخها ناکافی و غیرمسوولانه هستند، میپردازند. در حقیقت، سیاستهای اقتصادی تاثیرات عمیقی بر تنشهای درون و میان کشورها دارند؛ تنشهایی که میتوانند به جنگ بینجامند. آنها همچنین میتوانند بر موفقیت تلاشها برای ساختن صلحی بادوام اثر بگذارند. البته، اقتصاد تمام ماجرا نیست. اما اینطور هم نیست که کاملا بیاهمیت باشد.
در مورد اینکه اقتصاد چگونه میتواند به ما در تحلیل جنگ و صلح کمک کند، یک نکته کلیدی این است که نه تنها باید به اندازه کیک اقتصادی، بلکه به چگونگی تقسیم آن نیز توجه کنیم. این نه تنها شامل نابرابری عمودی، یعنی توزیع ثروت و درآمد میان ثروتمندان و فقرا، که برای مثال با ضریب جینی اندازهگیری میشود، میگردد، بلکه نابرابری افقی، یعنی توزیع ثروت و درآمد در خطوط قومیت، منطقه، نژاد و مذهب را نیز دربرمیگیرد که اغلب گسلهای درگیری را تشکیل میدهند.
مشهورترین گفته کارل فون کلاوزویتس این است که جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است. بر اساس تفکر او، جنگ زمانی رخ میدهد که دولتها اهدافی را دنبال میکنند که با اهداف سایر دولتها در تضاد است. اقتصاد چه چیز دیگری را میتواند درباره چرایی وقوع جنگها به ما بگوید؟
معتقدم به علاوه میتوان گفت که عالم سیاست، ادامه مساله اقتصاد با ابزارهای دیگر است. این امر زمانی آشکار میشود که پی ببریم اقتصاد فراتر از دنیای خیالی کتابهای درسی با بازارهای رقابت کامل و حقوق مالکیت کاملا تعریفشده است. اقتصاد همچنین درباره غارت، تصرف منابع و کنترل گلوگاههای بازار است و و تصاحب و غارت گاهی به جنگ تغییر شکل میدهد.
در نظریه اقتصادی نئوکلاسیک، موضوع تصاحب و غارت بر اساس پیشفرض کنار گذاشته میشود: این نظریه با یک توزیع اولیه از «موهبتها» یا به عبارتی حقوق مالکیتی که از آسمان میافتد، شروع میشود. این توزیع به همراه ترجیحات و فناوری (که آنها نیز نوعا برونزا فرض میشوند) تعیین میکند که چه چیزی تولید و چه کسی آن را مصرف خواهد کرد. با این حال، در دنیای واقعی، مردم زمان و تلاش زیادی را صرف نبردها بر سر کنترل مالکیت میکنند، همانطور که هر وکیلی به شما خواهد گفت.
در نظریه اقتصادی مارکسی، غارت به عنوان ایفاگر نقشی حیاتی در «طلوع گلگون انباشت اولیه» پیش از عصر صنعتی دیده میشود؛ زمانی که ثروتها از طریق دزدی، بردهداری و سلب مالکیت به دست میآمدند. اما در طول قرن نوزدهم، موتور انباشت ثروت به سمت تصاحب ارزش اضافی تولیدشده توسط کارِ مزدی تغییر جهت داد و محور اصلی درگیری به ستیز بر سر تقسیم بازده میان سرمایه و کار تبدیل شد. با این حال، در عمل، درگیریها بر سر زمین، معادن و سایر اشکال مالکیت حتی در اقتصادهای پیشرفته صنعتی نیز یکی از ویژگیهای رایج زندگی اقتصادی باقی ماندهاند و این درگیریها در بسیاری از مستعمرات سابق مانند جمهوری دموکراتیک کنگو همهجا حاضرند.
علاوه بر ستیزها بر سر کنترل منابع، ما همچنین شاهد ستیزهای مداوم بر سر کنترل بازارها هستیم. انحصارهای کامل و انحصارهای چندگانه سودهایی به مراتب بالاتر از آنچه در دنیای کتابهای درسی با رقابت کامل به دست میآید، عاید میکنند. گلوگاهها بهویژه در بازارهای کالاهای اساسی مانند نفت و مواد معدنی و در فناوریهای کلیدی مانند نرمافزار و نیمهرساناها بسیار سودآورند.
هر دو نوع تصاحب، از طریق تصاحب منابع و کنترل بازارها، تا زمانی که نظریه اقتصادی صرفا مبتنی بر مبادلات آزاد میان افراد بالغ دارای رضایت باشد، نادیده گرفته میشوند. در عوض، این موارد شامل قدرت قهریه دولت، دستکاری و تغییر چارچوبهای قانونی، و حیلهگری و نیز دزدی آشکار میشوند. به قول وودی گاتری، خواننده بزرگ فولک آمریکا: «بعضی با ششلول دزدی میکنند و بعضی با قلم خودنویس.»
«آز» اغلب به عنوان یک علت جنگ در دوران مدرن دیده میشود. اما آیا دلیل وقوع درگیریها و جنگها این است که مردم حریص هستند یا به این دلیل که سرمایهدار هستند؟ آیا نظامهای اقتصادی، در این مورد سرمایهداری و جنگ به هم مرتبط نیستند؟
خب، بله. اقتصادها و جنگها به هم مرتبطند و بیشتر مردم امروز در اقتصادهای سرمایهداری زندگی میکنند. اما جنگها مدتها پیش از سرمایهداری رخ میدادند و سادهلوحانه خواهد بود اگر فرض کنیم بدون آن، جنگها از بین خواهند رفت. با این حال، ویژگی متمایز سرمایهداری این است که برخی ستایشگران ایدئولوژیک آن گاهی آز را به عنوان یک فضیلت مثبت تحسین میکنند. تصور اینکه عبارت «آز خوب است» در جوامع دیگر کشش اخلاقی پیدا کند، دشوار است. اما حتی تحت سرمایهداری نیز، آز خواندن یک فرد معمولا به قصد تعریف و تمجید نیست.
یکی از ویدئوهای این مجموعه یک پروژه تحقیقاتی درباره اقتصاد درگیریهای خشونتآمیز را توصیف میکند که در اواخر دهه ۱۹۹۰ توسط بانک جهانی راهاندازی شد. این پروژه هدفش ارزیابی نقشهای مربوط به آز و نارضایتی به عنوان محرکهای جنگ داخلی بود. فرصتهای غارت منابع طبیعی به عنوان یک پیشبینیکننده قوی برای درگیری یافت شد و این به عنوان شاهدی بر این دیده شد که آز یک علت کلیدی جنگ است.
نارضایتی، که نابرابری عمودی درآمدی به عنوان یک متغیر نماینده برای آن در نظر گرفته شد، در ابتدا نسبتا بیاهمیت تشخیص داده شد. اما این تا حدودی به دلیل نحوه مفهومسازی نابرابری بود. برای فهم ریشههای جنگ، نه تنها باید به نابرابری عمودی، شکافهای کلی میان ثروتمند و فقیر، بلکه به نابرابری افقی نیز بنگریم.
آز و نارضایتی میتوانند یکدیگر را تقویت کنند. رفتار حریصانه غارتگران، الیگارشها و زیردستانشان به نارضایتی در میان عموم مردم منجر میشود و این نارضایتیها زمینه مساعدی برای ظهور رهبران فاشیست فراهم میکند که سپس دستورکارهای فرصتطلبانه و آزمحور خود را دنبال میکنند. هم آز و هم نارضایتی در برپایی جنگ اهمیت دارند.
اقتصاد چه نقشی میتواند در صلحسازی ایفا کند و از نظر شما موانع اصلی بر سر راه سرمایهگذاری در صلح چیست؟
در جوامع جنگزده، بهبود اقتصادی، به طور حیاتی بسیار وابسته به ساختن صلحی بادوام است. چشمانداز «سود صلح»، یعنی منافع اقتصادی پس از توقف درگیریها، اغلب به عنوان یک انگیزه مهم برای طرفهای درگیر عمل میکند تا به یک توافق مذاکرهشده دست یابند که ممکن است از اهداف سیاسی نهاییشان دورتر باشد.
با این اوصاف، صرف بازسازی زیرساختها و راهاندازی دوباره رشد کافی نیست. نحوه توزیع ثمرات اقتصادی بهبودی در درون و میان طرفهای مقابل نیز اهمیت زیادی دارد. برای اینکه کمکهای خارجی به طور موثر به صلحسازی یاری رسانند، انتخابهای دیگری نیز بسیار اهمیت دارند: اینکه آیا این کمکها به ساختن دولتی جامع و کارآمد کمک میکنند یا برعکس، تاثیری در تضعیف دولتسازی دارند؛ اینکه کالاها و خدمات مورد نیاز برای پروژهها از داخل تامین میشوند یا از خارج وارد میگردند؛ و اینکه چه شرایط رسمی و غیررسمیای به ارائه کمکها الصاق میشود. من در ویدئوها به اینها میپردازم.
در قسمت آخر، چهار مانع مهم بر سر راه سرمایهگذاری در صلح را شناسایی میکنم. یکی اینکه اهداف تجاری و ژئوپلیتیک کمکدهندگان، لزوما با نیازهای صلحسازی همسو نیستند. دوم، ساختارهای انگیزشی درونی نهادهای کمکرسان که تاکیدشان بر «تایید و تخصیص» است، تنظیم دقیق تخصیص کمکها به عنوان پیشرانی برای پیشبرد فرآیند صلح را مختل میکند. سومین مانع در سوگیریهای ایدئولوژیک سیاستگذاران، بهویژه اقتصاددانان نهفته است که بر «کارایی»، که بهطور سادهانگارانهای صرفا به معنای کیک اقتصادی بزرگتر تعریف میشود، تمرکز کرده و سایر ملاحظات، از جمله نحوه تقسیم کیک را نادیده میگیرند. آخرین مانع این است که دریافتکنندگان کمک گاهی به مشروط بودن صلح اعتراض میکنند و مدعی میشوند که به «حاکمیت ملی» خدشه وارد میکند، گویی که کمکها در غیر این صورت تاثیرات سیاسی ندارند. این موانع غیرقابل عبور نیستند، اما اولین گام در برخورد با آنها، روبهرو شدن صریح و مستقیم با آنهاست.
* مصاحبهکننده