بازخوانی کتاب «سرگرم کردن خود تا سرحد مرگ» اثر نیل پستمن
بیگانه با جهان
لوپو روایت خود را از تجربهای شخصی آغاز میکند. او مینویسد، پس از بازخوانی کتاب نیل پستمن، به این فکر افتاده است که برای ۲۴ ساعت از همه رسانهها فاصله بگیرد؛ نه تلویزیون، نه رادیو، نه تلفن همراه و نه لپتاپ. اما این تصمیم ساده خیلی زود با واقعیت زندگی مدرن برخورد میکند: زمستان شیکاگو بدون دنبالکردن پیشبینی هوا قابلتحمل نیست، ایمیلهای مهم مربوط به واکسن در راهاند و پیامهای خانواده را هم نمیتوان نادیده گرفت. همینجا بود که به این نتیجه رسید اگرچه تصور میکند کنترل فناوری را در دست دارد، اما در عمل، این فناوری است که زندگی او را مدیریت و هدایت میکند.
پستمن کتاب خود را در سال ۱۹۸۵ نوشت؛ زمانی که تنها سه شبکه بزرگ تلویزیونی در فضای رسانهای آمریکا به چشم میخورد. بازی پکمن تازه متولد شده بود، روزنامه USA Today هنوز نوپا بود و فقط یک سال از عمر رایانه مک میگذشت. تلویزیون کابلی در آغاز راه بود و از گوگل، نتفلیکس، آیفون و کیندل خبری نبود. با این حال، با وجود تمام این تفاوتهای تاریخی، نقد پستمن همچنان تازگی و قدرت خود را حفظ کرده است.
او با رجوع به آمریکای دوران استعمار نشان میدهد که پیش از شکلگیری فرهنگ سرگرمی، جامعه بر محور خواندن و نوشتن میچرخید. مطالعه امری همگانی بود و نشریات چاپی در میان اقشار مختلف جامعه رواج داشتند. مردم آنقدر درگیر روزنامهها و جزوهها بودند که گاهی فرصت مطالعه کتاب پیدا نمیکردند، اما کتابها نیز جایگاه مهمی داشتند. برای نمونه، رساله«عقل سلیم» توماس پین در زمان خود چنان تاثیری گذاشت که اگر امروز منتشر میشد، فروش آن به دههامیلیون نسخه میرسید.
این رساله ۴۷ صفحهای همزمان با انقلاب آمریکا در دهم ژانویه ۱۷۷۶ به بهای دو شیلینگ منتشر شد. این کتاب که مولف آن ناشناس بود در اندک مدتی به موفقیت دست یافت. نسبت به جمعیت آن روزهای مستعمرهها، عقل سلیم پرفروشترین و درگردشترین کتاب در سرتاسر تاریخ آمریکاست. عقل سلیم زمانی به تبیین علل بایستگی رهاییِ آمریکاییان مستعمرهنشین از سلطه بریتانیا میپرداخت که هنوز مناقشهها بر سر خود استقلال ادامه داشت و موضع مشخصی اتخاذ نکرده بود. گوردون اس. وود، تاریخنگار آمریکایی، عقل سلیم را «آتشافروزترین و مشهورترین رساله تمام دوران انقلاب» توصیف کرد.
در چنین بستری، شنوندگان توانایی دنبالکردن سخنرانیهای طولانی و استدلالهای پیچیده سیاستمدارانی چون لینکلن و داگلاس را داشتند؛ سخنرانیهایی که گاه چندین ساعت طول میکشید. به گفته پستمن، این توانایی حاصل زیستن در فرهنگی چاپمحور بود؛ فرهنگی که حتی شیوه سخن گفتن مردم را شکل میداد. همانطور که د توکویل اشاره کرده بود، آمریکاییها بیش از آنکه گفتوگو کنند، بحث میکردند و سخن گفتنشان شبیه خطاب قرار دادن یک مجمع عمومی بود.
در مقابل، گفتمان عمومی امروز به صداهای کوتاه، تیترهای هیجانی و خوراکهای توییتری تقلیل یافته است. حتی رسانههایی که ظاهرا ماموریت اطلاعرسانی و تحلیل دارند، در عمل تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند. شبکههایی مانند فاکسنیوز و اماسانبیسی، با وجود اختلافهای ظاهری، بیش از هر چیز در صنعت سرگرمی فعالاند؛ هدف اصلی آنها جذب هرچه بیشتر مخاطب و افزایش سود است، نه ارتقای آگاهی عمومی. مقایسه میزان مخاطبان این شبکهها با رسانهای مانند C-SPAN، خود گویای این واقعیت است.
افول گفتمان عمومی بهروشنی در مناظرههای سیاسی امروز دیده میشود؛ جایی که نامزدها بهجای ارائه برنامه و چشمانداز، مدام سخن یکدیگر را قطع میکنند. سیاستمداران بیش از آنکه متفکر یا برنامهریز باشند، به کمدینهای استندآپ شباهت پیدا کردهاند که با جملات طعنهآمیز و شعارهای سادهانگارانه، تنها پایگاه هواداران خود را تحریک میکنند. بهزعم لوپو، این همان نقطهای است که اندوه اصلی نیل پستمن را شکل میدهد. مساله فقط از دست رفتن فرهنگ چاپی نیست، بلکه فروپاشی گفتمان عمومی و کنار گذاشته شدن تفکر سنجیده است. جامعهای که زمانی اهل گفتوگو و مکالمه بود، اکنون شیفته امور حاشیهای و بیربط شده است. پستمن ریشه این تحول را تا قرن نوزدهم و اختراع تلگراف دنبال میکند؛ فناوریای که امکان انتقال فوری اخبار از سراسر جهان را فراهم کرد. از آن پس، روزنامهها پر شدند از خبرهایی درباره رویدادهایی دوردست: ازدواجهای سلطنتی، مرگ هنرمندان، رسواییهای مالی و فجایع انسانی.
اما پرسش اساسی این است که این اخبار چه تاثیری بر زندگی روزمره مردم داشتند و اساسا چه کاری از دست مخاطب برای تغییر آنها برمیآمد؟ پستمن در پاسخ مینویسد تلگراف به «بیربطی شأن بخشید و ناتوانی را تشدید کرد»؛ جملهای که امروز، در عصر شبکههای اجتماعی و بمباران دائمی اطلاعات، بیش از هر زمان دیگری معنای خود را آشکار میکند. در جوامع معاصر، سرگرمی از حاشیه زندگی به مرکز آن منتقل شده است. آنچه زمانی شکلی از فراغت یا گریزی موقت از کار روزمره بود، امروز به منطقی مسلط بدل شده که شیوه اندیشیدن، ارتباط برقرار کردن و حتی درک انسان از خویشتن را شکل میدهد. این دگرگونی به پدید آمدن آنچه بسیاری از منتقدان «فرهنگ سرگرمی» مینامند انجامیده است؛ وضعیتی که در آن لذت، نمایش و ارضای فوری، هم بر گفتمان عمومی و هم بر تجربه فردی سلطه دارد. یکی از ژرفترین پیامدهای این تحول، گسترش احساس ازخودبیگانگی است. فرهنگ سرگرمی بر سرعت، حواسپرتی و تحریک عاطفی استوار است.
شبکههای اجتماعی، پلتفرمهای پخش آنلاین و چرخههای خبری بیستوچهارساعته پیوسته برای جلب توجه با یکدیگر رقابت میکنند و واقعیتهای پیچیده را به قطعاتی کوچک و بهراحتی مصرفپذیر فرو میکاهند. در چنین فضایی، افراد تشویق میشوند که همواره در حال سرگرم شدن باشند و همین امر مجال سکوت، تأمل و تفکر عمیق را از آنان میگیرد. در نتیجه، انسانها نهتنها از فهمهای ژرفتر فاصله میگیرند، بلکه بهتدریج از زندگی درونی خود نیز جدا میشوند.
ازخودبیگانگی، مفهومی است که نخستینبار از سوی کارل مارکس صورتبندی شد و بعدها متفکرانی چون گئورگ زیمل و اریش فروم آن را بسط دادند. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن انسان از کار خود، از جامعه و در نهایت از خویشتن بیگانه میشود. در بستر فرهنگ سرگرمی، این ازخودبیگانگی شکلهایی تازه و پیچیده به خود میگیرد. انسانها ممکن است از طریق پلتفرمهای دیجیتال همواره در ارتباط باشند، اما در سطح عاطفی احساس انزوا کنند. آنها بیوقفه محتوا مصرف میکنند، اما همچنان با احساسی پایدار از خلأ و نارضایتی روبهرو هستند. یکی از دلایل اصلی این وضعیت، کالایی شدن تجربه انسانی است.
در فرهنگ سرگرمی، احساسات، هویتها و حتی روابط شخصی به کالاهایی قابل عرضه در بازار تبدیل میشوند. شبکههای اجتماعی افراد را ترغیب میکنند تا زندگی خود را همچون یک اجرا سامان دهند؛ اجرایی که با تعداد لایکها، بازدیدها و اشتراکگذاریها سنجیده میشود. در این فرایند، «فرد» همزمان به تولیدکننده و محصول بدل میشود. این نوع زیست نمایشی میتواند شکافی میان تجربه درونیِ اصیل فرد و تصویر بیرونیای که به دیگران عرضه میکند به وجود آورد و احساس بیگانگی از خویشتن را تشدید کند.
افزون بر این، فرهنگ سرگرمی گفتمان عمومی را نیز دگرگون میکند و هیجان را بر معنا و عمق ترجیح میدهد. اخبار در قالب سرگرمی بستهبندی میشوند و مسائل جدی اجتماعی به ترندهایی زودگذر تقلیل مییابند که پس از چند روز ناپدید میشوند. همانگونه که نیل پستمن در کتاب اثرگذار خود هشدار داده بود، هنگامی که حیات عمومی بر پایه سرگرمی سازمان مییابد، گفتوگوی معنادار بهتدریج ناممکن میشود. شهروندان به تماشاگر بدل میشوند و مشارکت فعال جای خود را به مصرف منفعلانه میدهد؛ وضعیتی که حس عاملیت و مسوولیت فردی را تضعیف کرده و ازخودبیگانگی را تقویت میکند.
فرهنگ سرگرمی همچنین رابطه ما با زمان را دگرگون میسازد. تقاضای دائمی برای تازگی، انسان را در اکنونی بیپایان گرفتار میکند؛ اکنونی گسسته از حافظه تاریخی و اندیشیدن به آینده. بدون روایتی منسجم که گذشته، حال و آینده را به هم پیوند دهد، یافتن معنا در تجربه زیسته دشوار میشود. زندگی بهجای آنکه سفری هدفمند باشد، به رشتهای از لحظات گسسته بدل میشود و این امر بر شدت ازخودبیگانگی وجودی میافزاید. مواجهه با این وضعیت نه در نفی کامل سرگرمی، بلکه در بازاندیشی ارزشهای فرهنگی نهفته است؛ تعادلی که اندیشه، گفتوگو و حضور انسانی را دوباره به مرکز زندگی اجتماعی بازمیگرداند.
در باب رساله عقلسلیم
نمیتوان از جدایی بین انگلستان و مستعمرههای آمریکایی آن صحبت کرد بدون اینکه نام توماس پین به میان آورده شود. او انگلیسیتبار بود اما در ۳۷ سالگی به آمریکا مهاجرت کرد و با افکار رادیکال خود نقش بسیار مهمی در آگاهی عمومی مهاجران آمریکانشین ایفا کرد که سرانجام در ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ به اعلامیه استقلال ایالات متحده منجر شد. از این رو توماس پین را از پدران معنوی آمریکا دانستهاند. او که خود را «شهروند جهان» نامید در رساله «عقل سلیم» ساکنان سیزده مستعمره انگلیسی در آمریکای شمالی را به اتحاد و همبستگی به قصد رهایی از بردگی و نظام سلطنت فرا خواند. توماس پین در ۹ فوریه ۱۷۳۷ در انگلستان در خانوادهای متوسط به دنیا آمد. در سال ۱۷۷۴ به آمریکا مهاجرت کرد و در فیلادلفیا، ایالت پنسیلوانیا، مستقر شد. او با نامه معرفی از بنیامین فرانکلین، که در لندن با او آشنا شده بود، وارد آمریکا شد. پین به عنوان روزنامهنگار کار کرد و سپس سردبیر مجله پنسیلوانیا شد.
اندیشههای او تحت تاثیر سنت لیبرالیسم کلاسیک و فلسفه روشنگری قرار داشت، که او را به حمایت از جنبش استقلالطلبانه آمریکا که در حال شکلگیری بود، تشویق میکرد. در واقع، توماس پین در دوره حیاتی تاریخ آمریکا وارد این سرزمین شد. در آن زمان، چیزی که بعدها ایالات متحده آمریکا نامیده شد، هنوز تنها یک گروه کوچک از سیزده مستعمره در شمال شرقی آمریکا بود که متعلق به امپراتوری بریتانیا بودند. با این حال، اختلافات اقتصادی و اجتماعی فراوانی میان مستعمرهنشینان و بریتانیا وجود داشت، به ویژه در مورد مالیاتهای جدیدی که توسط پارلمان وضع شده بود.
همچنین مستعمرهنشینان از گسترش به سمت غرب منع شده بودند تا دوباره با بومیان آمریکایی درگیر نشوند. این سرخوردگی باعث ایجاد آرزوی آزادی در میان بخشی از مستعمرهنشینان شد که سرانجام تصمیم گرفتند علیه تاج و تخت قیام کنند. بین سالهای ۱۷۷۵ تا ۱۷۸۳، میهنپرستان وفادار به بریتانیا در جنگی درگیر شدند که فرانسویها، اسپانیاییها، آلمانیها، کاناداییها، بومیان آمریکا و حتی برخی بردگان سیاه آزادشده نیز در آن شرکت داشتند. توماس پین در رساله تاریخمند خویش همه استدلالهایی را که میهنپرستان سالها مطرح کرده بودند، جمعبندی کرد. ابتدا درباره نظامهای حکومت بهطور کلی نوشت و بنیان و ساختار دولت بریتانیا را نقد کرد. او از این فرصت استفاده کرد تا ناکارآمدی و فساد در میان پادشاهان انگلیسی را محکوم کند و بهویژه اشاره کرد که در دوره سلطنت انگلیس، هشت جنگ داخلی و نوزده شورش رخ داده است. سپس، او به نقد سلطنت بهطور کلی و سیستم جانشینی ارثی پرداخت که آن را ذاتی، ناعادلانه، پوچ و مخالف روح آزادی توصیف کرد.
پس از موفقیت «عقل سلیم» و پیروزی انقلاب آمریکا، توماس پین به پاریس رفت و در انقلاب فرانسه شرکت جست. در آنجا کتاب «حقوق انسان» (Rights of Man) را نوشت تا از آزادی شخصی و محدودیت حکومت دفاع کند، همانند فلسفهای که در «عقل سلیم» مطرح کرده بود. پین با نوشتههایش در فرانسه نیز همچون آمریکا، آزادی و خردورزی را تبلیغ کرد و علیه قدرتهای متمرکز و کلیسا موضع گرفت.
فعالیتهای رادیکال پین باعث شد که در فرانسه به زندان بیفتد و در انگلستان غیابی محکوم شود. او اواخر سال ۱۸۰۲به آمریکا بازگشت، اما در آنجا با تحقیر و بیمهری روبهرو شد و در نهایت در ۸ژوئن ۱۸۰۹در گرینویچ ویلیج نیویورک درگذشت. مراسم خاکسپاری او بسیار ساده و با حضور تنها شش نفر برگزار شد. حتی بعدها تلاشها برای برگزاری مراسم باشکوه در انگلستان به نتیجه نرسید چرا که اثری از استخوانهایش نیز نمانده بود.
منبع:
We Are Still Amusing Ourselves to Death—۳۵ Years Later.
Review: ‘Amusing Ourselves to Death’ by Neil Postman
| Andrew Le Peau