اصلا نمی دانم چه جوابی باید به این سوالات بدهم. راستش را بخواهید، من معمولا در محل کارم احساس انزوا می کنم چون هیچ شوق و اشتیاقی نسبت به شغلم ندارم. حوزه کاری من، علوم و فناوری و مهندسی است. کارمان خیلی سخت است. تمام همکاران و همکلاسی های سابقم (آنهایی که توانستند درسشان را تمام کنند) به شدت به شغلشان ابراز علاقه و تعهد می کنند. به نظرم این عالی است و تنها راه بقا در این حوزه است چون سطح انتظارات از دانشجوها و کارکنان این حوزه خیلی بالاست. اما تنها نکته مثبتی که این شغل برایم دارد این است که از وقتی اینجا استخدام شده ام، نفرت عمیقی که از سال اول دانشگاه نسبت به این حوزه داشتم، یک مقدار کمتر و تبدیل به یکسری احساسات ضد و نقیض شده.

می دانم که این احساسات روی عملکردم تاثیر می گذارد. و تجربه کارهای مختلف در دوران دانشگاه به من نشان داده که اگر شغلی را دوست داشته باشم، انگیزه و اشتیاق بیشتری از خودم بروز می دهم. اما جالب اینجاست که من در شغل فعلی ام، عملکرد خوبی دارم. دائما بازخورد مثبت دریافت می کنم و افزایش تعداد مسوولیت هایم، گواه حرفم است، اما همین، فشار را روی من بیشتر و تعریف مسیر آینده ام در این شرکت و گسترش مهارت هایم را سخت تر می کند.

بدون اشتیاق و حس بلندپروازی برای آینده، چطور می توانم گفت‌وگو با مدیرم را پیش ببرم؟ تنها چیزی که باعث می شود در این شغل، رضایت داشته باشم احساس مفید بودن و کمک کردن به دیگران است. با اینکه سرپرستم آدم خوش‌اخلاقی است، اما نمی توانم رک و راست به او بگویم که کوچک‌ترین اشتیاقی نسبت به انجام هیچ کاری ندارم. گرچه خیلی دوست دارم همین را بگویم. آدم وقتی هیچ علاقه ای به شغلش ندارد، چطور گزینه هایش را سبک و سنگین کند؟

پاسخ: دوست عزیز، آیا هیچ‌وقت به این فکر کرده ای که شاید این حوزه کاری به دردت نمی خورد؟ چون من فکر می کنم احتمالا جای تو آنجا نیست. دلیل حرفم، این نیست که نسبت به شغلت، اشتیاق نداری. خیلی ها هستند که عاشق شغلشان نیستند. دلیلم این هم نیست که هدف شفافی نداری. چون هدف نداشتن هم طبیعی است. دلیل حرفم این است که گفتی ابتدای دوران دانشجویی ات، «نفرت عمیقی» نسبت به رشته ات داشتی و از آن موقع، دچار احساسات ضد و نقیض هستی که نشان دهنده ناراحتی و نارضایتی عمیق است.

بگذار واضح بگویم: عدم عشق و اشتیاق نسبت به شغل، هیچ ایرادی ندارد و طبیعی است. ما دائما در گوش نسل جدید خوانده ایم که «باید کاری را انجام دهی که عاشقش هستی و شغلت، باید منشأ رضایتمندی ات باشد». البته اگر بخواهم دقیق تر بگویم، ما این را خطاب به طبقه های بالای جامعه گفته ایم که این خودش یک مشکل دیگر است، اما بیشتر جمعیت جهان، اساسا برای پول کار می کنند و دلیلی ندارد بابتش خجالت بکشیم. در حقیقت، آنهایی که می گویند «شغل باید مایه لذت باشد»، کلی به جوامع آسیب زده اند چون وقتی با این باور بزرگ می شوی، اما شغل مورد علاقه ات را پیدا نمی کنی، حس می کنی لابد یک ایرادی داری. بهتر بود به آدم ها یاد می دادیم که کاری پیدا کنند که مناسبشان باشد و از آن متنفر نباشند. پیدا کردن کاری که هم عاشقش باشی و هم بتوانی گذران زندگی کنی، از بسیاری جهات مثل بردن بلیت لاتاری است. اگر اتفاق بیفتد عالی است اما اگر نشد، معنایش این نیست که تو یک بازنده ای.اما اگر شغلت را که دست کم ۴۰ ساعت در هفته را با آن

می گذرانی اصلا دوست نداری، این یک نشانه است که یک جای کار ایراد دارد. شغل های دیگری هستند که شاید با انجامشان احساس بدبختی نکنی. خودت هم این را می دانی چون گفتی که در دوران دانشگاه، شغل‌هایی داشتی که مورد علاقه ات بوده اند. تو تازه اول مسیر حرفه ای‌ات هستی. می خواهی۱۰ سال دیگر هم همین حس را با خودت داشته باشی؟ یا ۲۰ سال دیگر؟ گزینه‌های دیگری هم وجود دارد. مخصوصا در حوزه علوم و فناوری، خیلی گزینه ها و شغل ها هستند که شامل کاری که الان انجام می دهی نیستند، اما حتی می توانی کلا از این حوزه بیرون بروی. تو محدود به این حوزه نیستی. خیلی از مردم در میانه راه، مسیر حرفه ای‌شان را کاملا تغییر می دهند (بعضی ها زودتر و بعضی ها حتی دیرتر). این کاملا امکان پذیر است و رضایت و کیفیت زندگی ات طوری بالا می رود که به امتحانش می ارزد.

اما اگر برداشتم از نامه ات اشتباه بوده و در کارت، احساس رضایت داری، فقط هدف و انگیزه برای تعیین مسیر آینده نداری، این اشکالی ندارد. اگر مشکل، فقدان هدف و بلندپروازی برای آینده است، در صحبت هایت با مدیر، این موضوع را مطرح کن. می توانی بگویی: «می‌بینم که بقیه همکارهای هم‌سطح من، به جنبه های خاصی از شغلشان علاقه مندند که کمک می‌کند گام بعدی شان را تعیین کنند، اما من دقیقا نمی دانم به چه چیزی علاقه دارم. چند تا مسیر هستند که در نظر دارم و خوشحال می شوم اگر بگویید به نظر شما، کدام برای من مناسب تر است. آیا اصلا نیاز هست که روی جنبه خاصی برای شروع تمرکز کنم؟» بعضی ها هم در این شرایط می‌گویند: «من بیشتر دوست دارم در همین کاری که انجام می دهم، بهتر و بهتر شوم.»

یا می توانی ببینی در سطوح بالاتر، چه گزینه هایی برایت وجود دارد و کدامشان، برایت رضایت‌بخش تر است، چه خود شغل، چه از نظر ساعات کار یا میزان سفرهای کاری یا هر فاکتور دیگری که برایت جذاب است یا دافعه دارد. مردم معمولا مسیر حرفه ای‌شان را بر اساس انگیزه درونی عمیق، انتخاب نمی‌کنند. گاهی معیار انتخاب، همین فاکتورهای عملی هستند.

اما اگر موضوع، عدم اشتیاق نیست و احساس ناراحتی دائمی در محل کار است، می توانی مسیرهای دیگر را امتحان کنی تا کیفیت زندگی روزمره ات تغییر کند. لطفا آنها را در نظر بگیر.

 

 

این مطلب برایم مفید است
8 نفر این پست را پسندیده اند