در بحث بهرهوری، معمولا نگاهها به سمت سرمایه، فناوری، تجهیزات یا مهارت نیروی کار معطوف میشود. گویی هرجا رشد بهرهوری متوقف شده باشد، یکی از این عوامل دچار کمبود است. اما تجربه اقتصاد ایران و بسیاری از کشورهای دیگر نشان میدهد که این توضیح، تنها بخشی از واقعیت را بیان میکند. کشوری ممکن است از منابع طبیعی فراوان، نیروی انسانی تحصیلکرده و زیرساختهای قابلقبول برخوردار باشد، اما همچنان نتواند این ظرفیتها را به رشد پایدار، افزایش درآمد و رفاه عمومی تبدیل کند.
اقتصاد ایران در سالهای اخیر با واقعیتهایی مواجه بوده که نمیتوان آنها را انکار کرد؛ تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، افزایش نااطمینانی، افت سرمایهگذاری و فرسایش تدریجی رفاه خانوارها واقعیتهای عینی اقتصاد ایران هستند و هر تحلیلی که آنها را نادیده بگیرد، از واقعیت فاصله گرفته است.
خانوادهای را در شمال تهران تصور کنید که بر اساس شاخصهای رسمی، در دهکهای بالای درآمدی طبقهبندی میشود؛ خانهای چند دهمیلیاردی دارد، خودرویی قابلقبول زیر پا و ظاهری که در نگاه نخست، نشانی از رفاه به نظر میرسد. اما واقعیت زندگی روزمره آنان چیز دیگری است: پدری که برای پرداخت شهریه مدرسه فرزندش درمانده شده، مادری که هزینه درمان یا حتی حفظ کیفیت تغذیه خانوار را با اضطراب محاسبه میکند و خانوادهای که با وجود مالکیت دارایی، در جریان نقدینگی و درآمد جاری گرفتار فرسایش مداوم است. این تصویر، توصیف بخشی از طبقه متوسط ایران امروز است؛ گروهی که میتوان آنان را «داراییداران بیدرآمد» نامید.
بررسی پیامدهای اجتماعی-اقتصادی تحریمهای بینالمللی بر کشورها، بهویژه بر گروههای آسیبپذیر، از اهمیت بالایی در مطالعات توسعه برخوردار است. در این میان، زنان بهعنوان نیمی از جمعیت و نیروی کار بالقوه جامعه، همواره در معرض تاثیرات مستقیم و غیرمستقیم این سیاستهای کلان قرار داشتهاند. تحلیل جامعهشناختی این پدیده نشان میدهد که بحران اشتغال زنان در ایران، صرفا یک مشکل اقتصادی نیست، بلکه یک بحران ساختاری چندوجهی است که ریشه در تعامل شوکهای بیرونی (تحریمها) با ساختارهای داخلی دارد.