معمای «عدم قطعیت» در خلیج‌فارس

گروه آنلاین روزنامه دنیای اقتصاد- محمد امین مکرمی: برای دهه‌ها، امنیت خلیج‌فارس بر یک مدل بازدارندگی نسبتاً روشن استوار بود: ایالات متحده از جریان انرژی محافظت می‌کرد؛ ایران معمولاً از بستن کامل تنگه هرمز اجتناب می‌کرد؛ کشورهای عربی در عین اجتناب از رویارویی با ایران، به حمایت آمریکا تکیه می‌کردند. این مدل از بین نرفته اما بحران منطقه‌ای ۲۰۲۶ محدودیت‌های آن را آشکار کرده است. به گزارش «مدرن دیپلماسی»، منطقه خلیج‌فارس در حال ورود به محیط راهبردی جدیدی است که در آن، خودِ «عدم قطعیت» و ابهام به ابزاری برای اعمال‌نفوذ تبدیل شده است. بازدارندگی دیگر صرفاً بر پایه خطوط قرمز علنی، استقرارهای نظامی آشکار یا تضمین‌های ائتلافی رسمی استوار نیست، بلکه به طور فزاینده‌ای توسط رفتارهایی چون اجبار پنهان، افشاگری‌های گزینشی، تلافی‌جویی‌های مخفیانه، آسیب‌پذیر کردن زیرساخت‌ها، فشارهای دریایی و ابهام کنترل‌شده شکل می‌گیرد.

این یک دکترین «رسماً اعلام نشده» است. هیچ پایتختی در خلیج‌فارس استراتژی «بازدارندگی مبتنی بر ابهام» را اعلام نکرده است. بااین‌حال، تحولات اخیر نشان می‌دهد که ابهام در حال تبدیل‌شدن به یک رویه منطقه‌ای نوظهور است: بازیگران بدون افشای کامل، توانایی خود را نشان می‌دهند، بدون اذعان آشکار، هزینه تحمیل می‌کنند، در عین اجبار مذاکره می‌کنند و در عین نشان‌دادن عزم و اراده، قابلیت انکار را حفظ می‌کنند. عربستان سعودی بارزترین نمونه است. به گفته مقامات غربی و ایرانی، ریاض حملات اعلام نشده‌ای را علیه ایران در جنگ ۴۰ روزه اخیر انجام داد. اهمیت این حملات نه‌تنها در خود حملات گزارش شده، بلکه در الگویی که آن ها ارائه می‌دهند نهفته است: به نظر می‌رسد عربستان عزم و اراده پنهان، خویشتن‌داری علنی و انعطاف‌پذیری دیپلماتیک مداوم را با هم ترکیب کرده است.

این ترکیب از نظر استراتژیک افشاگرانه است. ریاض با اجتناب از اعلام کامل و عمومی، می‌تواند به تهران علامت دهد که حملات به پادشاهی عواقبی دارد؛ بدون اینکه خود را در ورطه تشدید بحران گرفتار کند. ابهام به عربستان اجازه داد تا هم‌زمان بازدارندگی، تلافی و کاهش تنش را انجام دهد. امارات متحده عربی با یک مشکل مرتبط اما متمایز روبه رو است. در ۱۷ مه حمله پهپادی باعث آتش‌سوزی در اطراف نیروگاه هسته‌ای «براکه» در امارات شد، اما هیچ تلفات یا انتشار مواد رادیولوژیکی گزارش نشد. امارات بلافاصله مقصر را معرفی نکرد. این خویشتن‌داری به‌خودی‌خود قابل‌توجه است. در منطقه خلیج فارس، مقصر دانستن یا منتسب کردن یک حمله به یک کشور، دیگر صرفاً یک مسئله اطلاعاتی نیست؛ بلکه یک «انتخاب استراتژیک» است. نام بردن از مهاجم، فشارهای سیاسی و روانی را برای پاسخ تلافی‌جویانه ایجاد می‌کند. در مقابل، سکوت کردن گرچه دست کشور را برای مانورهای بعدی باز نگه می‌دارد، اما ممکن است به «ابهام زورگویانه» طرف مقابل مشروعیت ببخشد و آن را به یک هنجار عادی تبدیل کند.

تنگه هرمز عرصه مرکزی است که این منطق جدید در آن در حال آشکارشدن است. ایران برای ایجاد اهرم استراتژیک نیازی به بستن کامل تنگه ندارد. می‌تواند دسترسی دریایی را تهدید کند، عبور ناوگان‌ها را به تأخیر اندازد، دست به بازرسی بزند و این بازرسی انتخابی است یا دوباره تعریف می‌شود. به گفته یک مقام ارشد نظامی در سپاه، ایران تعریف خود از تنگه هرمز را به یک «منطقه عملیاتی وسیع» گسترش داده است. این تغییر مهم است. هرمز دیگر فقط یک گلوگاه نیست. در حال تبدیل‌شدن به یک سیستم عملیاتی اجباری است. قدرت آن نه‌تنها در انسداد فیزیکی، بلکه در عدم قطعیت در مورد عبور، بیمه، الزامات اسکورت، عوارض، مین‌ها، قوانین درگیری و آستانه‌های تشدید تنش نهفته است. برای واکنش نشان دادن بازارها نیازی به غرق‌شدن یک نفتکش نیست. برای افزایش حق بیمه توسط بیمه‌گران، نیازی به توقیف یک کشتی نیست. برای تغییر محاسبات صادرکنندگان خلیج‌فارس، واردکنندگان آسیایی و برنامه‌ریزان نظامی ایالات متحده، نیازی به بسته‌شدن کامل آبراه نیست.

ایران این را به‌خوبی درک می‌کند. اهرم ایران به طور فزاینده‌ای در حوزه‌های مبهم متعددی عمل می‌کند: دسترسی دریایی، تهدیدات پهپادی و موشکی، سیگنال‌دهی هسته‌ای، فعالیت نیابتی و چانه‌زنی دیپلماتیک. در ۱۲ مه، ابراهیم رضایی، سخنگوی [کمیسیون امنیت ملی] مجلس ایران، هشدار داد که اگر دوباره حمله ای صورت گیرد، ایران می‌تواند اورانیوم را تا ۹۰ درصد خلوص غنی کند. هدف از چنین سیگنال‌دهی لزوماً اعلام تصمیم نهایی نیست. بلکه گسترش عدم قطعیت، افزایش هزینه درک شده از اقدام نظامی و مجبور کردن دشمنان به برنامه‌ریزی برای بدترین سناریوهای ممکن است.

واشنگتن و کشورهای عربی خلیج‌فارس نه‌تنها از نظر نظامی، بلکه از نظر دیپلماتیک و قانونی نیز واکنش نشان می‌دهند. پیش‌ازاین در ماه مه، رویترز گزارش داده بود که ایالات متحده و کشورهای عربی خلیج‌فارس در حال تهیه پیش‌نویس قطعنامه‌ای در شورای امنیت سازمان ملل متحد در مورد تنگه هرمز هستند که بر حملات به کشتی‌ها، عوارض غیرقانونی و آزادی دریانوردی متمرکز است. این نشان می‌دهد که بازدارندگی در خلیج‌فارس اکنون شامل ابزارهای حقوقی، دیپلماتیک، اعتباری و اقتصادی در کنار قدرت نظامی است. اما ابهام یک شمشیر دولبه است. می‌تواند با ایجاد تردید در دشمنان در مورد هزینه‌ها، آن ها را منصرف کند. همچنین می‌تواند با دشوار کردن درک نیات، اوضاع را بی‌ثبات کند. تلافی‌جویی پنهانی ممکن است درد ایجاد کند و درعین‌حال از تشدید عمومی درگیری جلوگیری کند، اما آستانه‌ها را نیز مبهم می‌کند. حملات بدون ادعا ممکن است از جنگ فوری جلوگیری کند، اما پاسخگویی را دشوارتر می‌کند. فشار دریایی گزینشی می‌تواند اهرم فشار ایجاد کند، اما ممکن است اجبار را نیز عادی کند. اشارات هسته‌ای می‌توانند مانع حمله شوند، اما ممکن است درک تهدید منطقه‌ای را تسریع کنند.

این خطر عمیق‌تر است: ابهام ممکن است از جنگ تمام‌عیار جلوگیری کند و درعین‌حال درگیری محدود را عادی‌تر کند. بازیگران یاد می‌گیرند که بدون اعلام حمله کنند، بدون تعهد تهدید کنند، بدون امتیاز مذاکره کنند و بدون پذیرش تشدید درگیری، درگیری را تشدید کنند. آنچه که به نظر می‌رسد پیچیدگی استراتژیک باشد، ممکن است سیستمی ایجاد کند که در آن محاسبه اشتباه دقیقاً به این دلیل محتمل‌تر می‌شود که هر بازیگری معتقد است می‌تواند پیام را کنترل کند. عربستان و امارات در حال حاضر در تلاش‌اند تا میزان مواجهه خود را کاهش دهند. «چتم هاوس» استدلال کرده که بحران هرمز، آسیب‌پذیری‌های استراتژی چشم‌انداز ۲۰۳۰ عربستان سعودی، به‌ویژه وابستگی آن به امنیت دریایی و جریان انرژی را آشکار کرده است. رویترز در ۱۵ مه گزارش داد که امارات در حال تسریع ساخت یک خط لوله نفتی جدید برای دو برابر کردن ظرفیت صادرات از طریق فجیره تا سال ۲۰۲۷ است و توانایی خود را برای دور زدن هرمز گسترش می‌دهد. این اقدامات نشان می‌دهد که کشورهای خلیج‌فارس یک حقیقت تلخ را درک می‌کنند: ابهام ممکن است از نظر تاکتیکی مفید باشد، اما آسیب‌پذیری ساختاری همچنان خطرناک است.

برای واشنگتن، پیامدهای این سیاست کاملاً روشن است. اول اینکه، ایالات متحده نباید این‌طور تصور کند که «سیاست ابهام» به تنهایی می‌تواند امنیت خلیج فارس را تضمین کند. شاید وجود مقداری عدم قطعیت بتواند قدرت بازدارندگی را تقویت کند، اما ابهامِ بیش از حد، توانایی مدیریت و کنترل بحران‌ها را از بین می‌برد. دوم اینکه، کشورهای حوزه خلیج فارس به سازوکارهای مشترکی برای تعیین منشأ حملات (شناسایی مقصر)، پدافند پهپادی، پایش دریایی، تاب‌آوری سایبری و حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی نیاز دارند. حادثه نیروگاه «البراکه» نشان می‌دهد که مساله امنیت در خلیج فارس دیگر محدود به تأسیسات نفتی و خطوط کشتیرانی نیست، بلکه اکنون آسیب‌پذیری زیرساخت‌های پیچیده غیرنظامی در برابر رفتارهای مبهم و زورگویانه را نیز شامل می‌شود. سوم، باید با بحران هرمز به‌عنوان یک مشکل بلندمدت ساختار امنیتی برخورد شود، نه صرفاً یک بحران اضطراری کشتیرانی. دیگر پرسش این نیست که چگونه تنگه را پس از اختلال بازگشایی کنیم. بلکه این است که چگونه از عادی‌شدن اجبار گزینشی، عوارض غیررسمی، ارعاب دریایی و قوانین مبهم عبور جلوگیری کنیم. در نهایت، کشورهای خلیج‌فارس باید کانال‌های دیپلماتیک با ایران را حفظ کنند و درعین‌حال در برابر عادی‌سازی ابهام اجباری مقاومت کنند. گفت وگو ضروری است. اما دیپلماسی که ارعاب مداوم را به‌عنوان شرط زمینه‌ای نظم خلیج‌فارس بپذیرد، ثبات ایجاد نخواهد کرد.

ابهام استراتژیک می‌تواند مفید باشد. به کشورها فضای مانور می‌دهد، به دشمنان اجازه می‌دهد بدون حس تحقیر عقب‌نشینی کنند و می‌تواند از تشدید فوری تنش جلوگیری کند. اما ابهام زمانی خطرناک می‌شود که جایگزین استراتژی شود نه اینکه در خدمت آن باشد. رویه بازدارندگی نوظهور خلیج‌فارس ممکن است به جلوگیری از یک جنگ تمام‌عیار منطقه‌ای کمک کند. بااین‌حال، اگر عدم قطعیت به ابزار اصلی نظم منطقه تبدیل شود، درک بحران بعدی دشوارتر، کنترل آن دشوارتر و متوقف کردن آن دشوارتر خواهد بود.//