چرا سیاستمداران به رمان عاشقانه پناه می‌برند؟

رمان عاشقانه، به‌عنوان امری سبک و خانگی، سال‌هاست به‌ناحق آماج تمسخر بوده است. شاید همان جسارت افراطی که برای ورود به سیاست لازم است، برای شیرجه زدن در این قلمرو ادبی مهارناپذیر هم ضروری باشد.

رمان عاشقانه، از آن گونه ادبیاتی است که همواره بیش از آنکه خوانده شود، قضاوت شده است؛ ادبیاتی متهم به سبکی، احساسات‌زدگی و گریز از واقعیت. اما شاید درست به همین دلیل، سیاستمداران یعنی ساکنان دائمی واقعیت عریان قدرت بیش از دیگران به آن پناه می‌برند.سیاست، زبانی خشک و محاسبه‌گر دارد؛ زبانی که در آن احساس یا باید سرکوب شود یا به ابزار بدل شود. رمان عاشقانه، درست در نقطه مقابل، قلمرویی است که در آن احساس نه تنها مجاز، که محور روایت است. برای سیاستمداری که هر روز ناچار است عواطف را پنهان کند، نوشتن عشق شاید آخرین شکل مشروع اعتراف باشد. این نکته که بسیاری از سیاستمداران عاشقانه‌نویس از جناح راست می‌آیند، تصادفی نیست. محافظه‌کاری، با تمام تاکیدش بر نظم و کنترل، اغلب میل پنهانی به نوستالژی دارد؛ نوستالژی جهانی ساده‌تر، قابل‌فهم‌تر و عاطفی‌تر. رمان عاشقانه دقیقا همین جهان را بازسازی می‌کند: جهانی که در آن خیر و شر قابل تشخیص‌اند و عشق، دست‌کم در پایان، پاسخ می‌گیرد.

در نهایت، پیوند سیاست و رمان عاشقانه نه رسوایی است و نه شوخی. این پیوند یادآور چیزی فراموش‌شده است: اینکه حتی در قلب ساختارهای قدرت، میل به روایت و میل به دوست داشته شدن هنوز زنده است. شاید ادبیات عاشقانه، بیش از هر بیانیه سیاسی، حقیقتی ساده را زمزمه می‌کند: انسان، حتی وقتی قدرت دارد، همچنان به عشق محتاج است.

منبع: فایننشال تایمز