از کرج تا تهران گریه کردم
امروز سالروز تولد لیلی گلستان است
لیلی گلستان از مشهورترین و فعالترین زنان ایرانی در عرصه هنر و ادبیات است. بسیاری از ایرانیان او را با ترجمههایش میشناسند و برخی دیگر با گالری معروفش در تهران. البته بعضیها به واسطه ابراهیم گلستان یعنی پدرش و برخی هم بهخاطر فرزندش مانی حقیقی او را میشناسند. یک عده هم از او به عنوان خواهر کاوه گلستان عکاس برجسته نام بردهاند. اینها اما تاثیری در شخصیت مستقل و خودساخته این نویسنده و مترجم ندارد. لیلی گلستان بیتردید یکی از تاثیرگذارترین مترجمان ایرانی است که در این سالها لذت ادبیات را به مخاطبان پر تعدادش هدیه کرده است. از طرفی دست هنرمندان جوان بسیاری را گرفته و برایشان نمایشگاه گذاشته و به نام و کارشان هویت بخشیده است. او درحالی امروز ۷۷ساله میشود که زندگیاش سرشار از خاطرات شیرین و تلخ است و بخش مهمی از آنها را در کتاب تاریخ شفاهی ادبیات ایران خیلی دقیق و شیرین روایت کرده است. او این امکان را داشت تا هم در معتبرترین دانشگاههای جهان درس بخواند و هم با چهرههای برجسته ایرانی و خارجی حشر و نشر داشته باشد. از صادق هدایت و جلال آلاحمد گرفته تا تارکوفسکی و گدار و تروفو.
خودش گفته است: پدر و مادرم محیطی فرهنگی و هنری را برایم فراهم کردند. باید کتاب میخواندیم و کتاب خواندنها را جواب میدادیم. میگفتند این هفته کلیله و دمنه را باید تمام کنی، هفته بعد هزار و یک شب را باید تمام میکردیم. آن زمان آنقدر آدمهای بزرگ به خانه ما رفتوآمد میکردند و آنقدر من آنها را دیده بودم که برایم عادی شده بود. جلال آلاحمد و سیمین دانشور برای من سیمین جون و آقای آلاحمد بودند. آقای اخوان مدتی هم در خانه ما زندگی کردند. به همین جهت برای من بسیار عادی بود. میگفتیم، میخندیدیم و بسیار خوش میگذشت. پدرم بسیار متعهد بود. آدمهای پولداری نبودیم و بعدها به یک رفاه نسبی رسیدیم. با این وجود او در همان دورهای که خیلی سخت زندگی میکردیم، تا جایی که میتوانست به من و برادرم میرسید و تمام توانش درجهت بهتر شدن زندگی ما بود. با این حال استبدادی که داشت خیلی به من ضرر زد و این استبداد ادامهدار بود حتی با ازدواج و بچهدار شدنم هم تمام نشد. تا بعدها که دیدم دیگر نمیتوانم و بریدم. امروز هم سالهاست که پدرم را ندیدهام. او همچنین درباره تجربه سفر تحصیلیاش به فرانسه در دوران نوجوانی گفته است: در خود پاریس برایم خانه گرفتند. همه چیز عالی بود و به من خیلی خوش گذشت. بعد از ۴ سال هم طراحی پارچه خواندم، هم رفتم و در کلاسهای آزاد سوربن، تاریخ ادبیات یاد گرفتم، تاریخ هنر خواندم، خلاصه همه چیز عالی بود. شبها اپرا و تئاتر میرفتیم و خلاصه هر کاری که آدم باید در غرب انجام بدهد و هر چیزی که آدم آنجا باید یاد بگیرد، من انجام دادم و آموختم و بعد برگشتم.
لیلی گلستان بارها خاطراتش را تعریف کرده اما دیدارش با شاملو خیلی عجیب و تکاندهنده است. بهویژه آنکه همراه برادرش کاوه گلستان به دیدار شاعر رفته بود. او گفته است: «ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﮐﺎﻭﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺳﻮﺋﺪ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﮐﻨﺪ. ﺳوﺍﻻﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺷﺖ میرفت ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻋﻼﻗﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻢ. ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﺍﺵ ﺩﺭ ﻓﺮﺩﯾﺲ ﮐﺮﺝ. ﯾﮏ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭼﺮﺧﺪﺍﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺘﻮﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﺍﺭ ﻭ ﻧﺰﺍﺭ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﺪ ﺷﺪ. ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻧﺰﺍﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮشآﻣﺪ ﮔﻔﺖ. ﮐﺎﻭﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺣﺎﻻ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺳوﺍﻻﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﻫﺪ، ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﺩﺳﺘﯿﺎﺭﺵ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﯾﺪﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮﻧﺪ. ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ. ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﺮﺗﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﯾﺪﺍ ﻣﻘﻮﺍﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﺟﻮﺍبها ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻂ ﺩﺭﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺭﻭﯼ ﺍﻭ؛ ﺑﻪﻃﻮﺭﯼﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺩﺭ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﺸﻮﺩ! ﻭ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺤﺮﮐﻨﻨﺪﻩ، ﺯﯾﺒﺎ، ﺯﻧﺪﻩ ﻭ ﻗﺒﺮﺍﻕ ﺟﻮﺍبها ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻥ! ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺷﺎﺥ ﺩﺭﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﻋﺠﺐ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡ؛ ﻋﺠﺐ ﺁﺭﺗﯿﺴﺘﯽ ﺍﺳﺖ! ﺯﻧﺶ ﺁﯾﺪﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻘﻮﺍﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ میگذاشت ﻭ ﺑﺮﻣﯽﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻘﻮﺍﻫﺎ ﺟﻮﺍﺏ میداد. ﻓﯿﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ؛ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﻠﺪﺭﭼﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﺒﺎﺏ میکنید! ﮐﻠﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ. ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﺪ. ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺷﻌﺮ میخواﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺷﮏ میرﯾﺨﺘﻢ. ﺷﺐ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺑﻮﺩ، ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﺍﺯ ﮐﺮﺝ ﺗﺎ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﺩﻭﯾﺸﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؛ ﻧﻪ ﮐﺎﻭﻩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﻣﻠﻮ...»
این مترجم کتابهای زیادی را ترجمه کرده و عموما کارهایش با اقبال مخاطبان روبهرو میشود و این نکته بهخاطر وسواسش در ترجمه و پاکیزهنویسی است و به همین دلیل توانسته اعتماد علاقهمندان ادبیات را جلب کند. این روزها کتاب «بیگانه» نوشته آلبر کامو به چاپ سی و نهم رسیده است و با آنکه ترجمههای دیگری هم از این کتاب در بازار وجود دارد، اما مردم به ترجمه گلستان اقبال بیشتری نشان میدهند و همین یکی از نشانههای همان اعتماد است. لیلی گلستان دیروز در صفحه شخصیاش درباره این کتاب خطاب به کسانی که نوشتههایش را دنبال میکنند، نوشته بود: چاپ چهلم که بشود همهتان را شام دعوت میکنم! هاها و جشن میگیریم و چقدر خوش خواهد گذشت. بهبه. واقعا وصفالعیش نصفالعیش. من واقعا مدیون شما خوانندگان هستم که آن را به چاپ سیونهم رساندید. ممنونم از همهتون.»