قدم زدن در فردو؛ یک بهشت غیرهستهای
روزنامه اعتماد در گزارش میدانی از روستای فردو، روستایی با ۱۱۴ شهید می نویسد؛
مثل تمام پسر بچهها خجالتش را پشت شوخی با دوستانش که در حال شیطنت هستند پنهان میکند، او فکر میکند سایت هستهای جایی در کوههای اطراف «فردو» روستای آبا و اجدادیاش است و میگوید: «صد بار تا حالا با بچهها رفتیم تا اونجا.» جواد تیر و کمان سادهای به دست گرفته، در اطرافش درختی نیست که بخواهد گنجشکی را با آن بتاراند یا میوهای را از درختی بیندازد، اما با همان کش سادهای که به چوب تقریبا منحنی کمانش بسته ژست تیر اندازان حرفهای را میگیرد و تیر بلند را به جان کش نیمه جان میاندازد تا کمی دورتر سقوط کند. در همین حین دوستش از کول او بالا میرود و با خنده به سر از ته تراشیده جواد ضربه میزند و میگوید: «این مدل موی فردویی است.»
راننده از منتهیالیه سمت راست جاده میراند، جادهای باریک که روستاهای سرسبزی را به هم متصل میکند. مقصد، روستایی است در ٤٩ کیلومتری قم، آب و هوایش هیچ شباهتی به اقلیم گرم و خشک استان ندارد. همین است که نامش را گذاشتهاند «فردو». اینجا ییلاق قمیهاست، جایی شبیه لواسان برای تهرانیها، «فردو» در زبان محلی به معنای «بهشت» یا «فردوس» است. در کنار جاده تابلوهایی هست که روی هر کدام تصویر یک شهید نقش بسته و نامی که در حافظه تاریخی مردم روستا جاودانه شده روستا به روستا طراحی تابلوها تغییر میکند و با نزدیک شدن به فردو همهچیز عوض میشود، به جای تصویر یک شهید، روی هر تابلو تصویر چند شهید دیده میشود، با اسمهای مختلف و یک نام خانوادگی واحد، «شهیدان محمد، جواد و حسن احمدیان» و... اینجا خانوادهها نه به یک شهید که هر کدام به نام چند شهیدشان افتخار میکنند. ماشین با سرعت حرکت میکند و از کنار تابلوهای شهدا میگذرد تا اینکه به تابلویی بزرگ و آبی رنگ با گلهای سرخ میرسد که خبر از ورود به روستا میدهد: «مقدمتان را به روستای «فردو» گرامی میداریم.»
نامی که این روزها خیلی سر زبانها افتاده است و مدتی است جهانیان بیشتر درباره آن صحبت میکنند، همان نامی که در بند ١٥ «برجام» (برنامه جامع اقدام مشترک هستهای) آورده شده است. همان نامی که پایش به میز مذاکرات وین و ژنو و لوزان تا جلسات ویژه کمسیون بررسی برجام و سازمان مللی متحد و شورای آن باز شده است. اما در اطراف روستای فردو نه اثری از رآکتور هستهای هست و نه نشانی از سایت هستهای و سانتریفیوژهایی که سر آنها و تعدادشان دعواست، تا چشم کار میکند کوه است و درختان میوه و گردو و نمایی از روستایی پلکانی یا سقفهای نارنجی و قرمز و نقرهای. بعد از پیچ ورودی روستا، دمای هوا به طرز محسوسی کاهش پیدا میکند، ویلاسازی و شیروانیهای رنگارنگ و درهای آهنی رنگارنگ در حال بلعیدن هویت معماری روستا هستند. در کوچه پسکوچههای روستا، درهای چوبی و دیوارهای کاهگلی تاریخچه روستا را هویدا میکنند.
راننده تاکسی، سرش را از ماشین بیرون میآورد تا با جوانهای روستا که در محلی که به «دم خونه خان» معروف است، جمع شدهاند، احوالپرسی کند. عباس ٢٢ ساله است و به تازگی پدر شده، او با لهجه محلی میگوید: «ما افتخار میکنیم فردویی هستیم، حالا نه به خاطر انرژی هستهای، ما به شهدایی که داریم افتخار میکنیم. برای اینکه اسممان جهانی شود شهید ندادیم، به خاطر ایران شهید دادیم.» در بین احوالپرسی خانمی نزدیک ماشین میشود که زن عمویش است، بیگم خانم حال دختر نوزاد عباس را میپرسد؛ او خیلی پیگیر خبرهای تلویزیون نیست اما میگوید: «میدانم اسم روستای ما روی انرژی اتمی است، اما خبرها را دنبال نمیکنم، اصلا نگاه به تلویزیون نمیکنم.» و اضافه میکند که در روستا هیچ کس ماهواره ندارد. «فقط بعضی از «خوشنشین»ها ماهواره میآورند با خودشان، ماهواره برای خانمهاست، ما زحمتکشیم، وقت ماهواره دیدن نداریم» او دستهایش را از زیر چادر گلدارش بیرون میآورد و ردپای پوست گردو را نشان میدهد.
روستایی با ١١٤ شهید
کوچههای «فردو» یک تفاوت عمده با تمام کوچههای دیگر شهرها و روستاهای کشور دارد، کوچههای روستا به نام چند شهید است: «کوچه برادران شهید رنجبر»، «کوچه شهیدان اویسی» و... اهالی میگویند فردو رکورددار تعداد شهید در کل کشور است. روستایی که از ٤٠٠ خانواری که در سالهای جنگ ساکن آن بودند، ١١٤ نفر شهید، ٢٥٠ جانباز و چند مفقودالاثر یادگار دارد برای فردوییها که به آنها «میبالند» و در بین صحبتهایشان دایم اشارهای به آن میکنند.
پیرزن آرام، آرام وارد آرامستان روستا میشود. هنوز کسی برای فاتحهخوانی نیامده، صورتی صمیمی و مهربانی دارد، میگوید: «آن روزها مادرها بچههایشان را با جان و دل از زیر قرآن رد میکردند و میفرستادند جبهه، وقتی نامه یا خبری از رزمندههای روستا میآمد همه خوشحال میشدند.» به اولین سنگ قبر که میرسد مینشیند و شروع میکند به فاتحه خواندن، بلند میشود و سراغ سنگ بعدی میرود و باز مینشیند به فاتحهخوانی، انگار تمام اهل قبور را بشناسد، یا وظیفه خود بداند که به تمام آنها سر بزند. شهید عباس رنجبر ٢١ ساله، شهید محمدرضا رنجبران ١٧ ساله، شهید مهدی رضا نژاد ٢٦ ساله، شهید هادی مردانه ٢٤ ساله، شهید عبدالحسین قدیمی ١٧ ساله، شهید عظیم زینلی ٢٨ ساله و... عبور از کنار هر کدام از نامها و چهرههای نقش بسته روی قبور یک تلنگر است. فردوییها علاوه بر شهدای خود شهیدان مهمان هم دارند، کنار بنای یادبود شهدای روستا مقبره سه شهید گمنام وجود دارد که از جبهههای خرمشهر و شلمچه و فاو در این جا به خاک سپرده شدهاند و در کنار آنها روی دیوار کاشی نوشته شده: «یادمان سه شهید گمنام، میهمان شهدای فردو».
کنار یکی از قبور آرامستان، خانوادهای سیاهپوش نشستهاند، روی پارچه سیاهی که روی مقبره کشیدهاند ظرف میوه و حلوا گذاشتهاند، مرد در حال قرائت قرآن است، قرار به صحبت که میشود از جایش بلند میشود. جای خالی یکی از پاهایش را دو عصا پر کردهاند، علیرضا احمدیان مقدم، در عملیات فتح المبین جانباز شده، با آرامش خاصی شروع به صحبت میکند: «در روستای ما قبل از انقلاب روحانیت نقش بسزایی داشت، جوانان قاری قرآن بودند، ما هم دست پرورده آنهاییم. از سال ٥٥ که کمی متوجه اوضاع جامعه شدیم تا حدودی فعالیتهای مربوط به دوران انقلاب را داشتیم، بعد هم در سال ٦٠ وارد منطقه عملیاتی شدیم، اما توفیق شهادت نداشتیم.» او در مورد نگاه جوانان روستا به بحث هستهای میگوید: «تصاویر کوههای فردو را در اینترنت و تلویزیون میبینیم. جوانها هم اخبار هستهای را دنبال میکردند. هستهای شدن فردو بیشتر به این خاطر است که برای احترام به مقام شهدای این روستا است (با دست به قبور شهدا اشاره میکند)، نام تاسیسات هستهای ایران را به نام شهدای فردو نامگذاری کردند. به دلیل فداکاریهایی که این رزمندهها در جبهه ازخودشان نشان دادند، اما اینکه تاسیسات هستهای در فردو باشد ما چیزی را متوجه نشدهایم، حرکتی که مشهود باشد نبوده. ما فقط در همین حد میدانیم که این تاسیسات در اطراف قم است. البته اگر این تاسیسات در خود فردو باشد طبیعتا خطرناک خواهد بود. اما فردو در زمان جنگ خیلی مشهور بوده.» شهرتی که پیرمرد کشاورز که رزمنده سالهای دور است اینگونه به آن اشاره میکند: «در جبهه خیلی روی بسیجیها و پاسدار وظیفههای فردو حساب میکردند و همه فرماندهها سراغ بچههای فردو را میگرفتند.»
در آن سوی خاکریزهای جنگ نیز تاریخ فردو نامهایی را در میان میهمانانش ثبت کرده است که به شهرت آن افزودهاند، هر چند که این روزها همه فردو را به تاسیسات هستهای گره زدهاند، اما این روستا در سالهای دور ییلاق علمای قم بوده و جایی برای مطالعه و استفاده از هوای خوب روستا. در خرداد ٦٥ رییسجمهور وقت در اوج جنگ به دیدار مردم فردو رفت، هنوز هم پیرمردان روستا خاطره حضور رهبری به روستایشان را در زمان ریاستجمهوریشان خوب به خاطر دارند. آیتالله هاشمی رفسنجانی هم چندین بار به بهانههای مختلف به دیدن روستاییان فردو رفته است. نخستوزیر دوران دفاع مقدس هم در سالهای جنگ به دیدن فردوییها که شهید بسیار در جبهه میدادند، رفته بود.
بازی کودکان دیروز و شهدای امروز درباغهای فردو
دورتا دور روستای فردو باغ است و شغل اصلی مردم باغداری است و درآمدشان از طریق فروش محصولات باغهایشان تامین میشود. در میان باغهای فردو پیرمردان باغبانی هستند که هر کدام دنیایی قصه و حکایت و داستان برای گفتن دارند، و خیلیهایشان هم پدر شهیدند. حاجی کوهی یک تاریخ زنده است، از آن آدمهای خوشصحبت که باغ بزرگی در حاشیه فردو دارد. او در ایوان کنار درخت انگور یک قالی کوچک پهن کرده، ظرفی پر از گردو و یک هندوانه درست را روی قالی گذاشته و با لهجه غلیظ و ساده قمی میگوید: «دست به کار شوید.»
خونگرم و صمیمی، از شهدای روستا میگوید و اشاره میکند به گوشه باغ که روزگاری در آن بچههایی بازی میکردند که زمانی که به سن جوانی رسیدند سربازان و سردارانی در جبهه شدند و به شهادت رسیدند. او از روزهای انقلاب و جنگ میگوید، از تصویر رهبر انقلاب که ٤٠ سال پیش روی دیوار خانه زده و هنوز دیده میشود، از روزی که در باغش دستگیرشد و بعد از خاطرات سالهای دور سخن میگوید تا اینکه صحبت به انرژی هستهای میرسد، حاجی کوهی مکث میکند، لبخندی میزند و میگوید: «این انرژی هستهای ما دل ابرقدرتها رو به درد آورده، از غصهاش نه شب دارند نه روز. وضع اقتصادی ملت ایران خوب است بحمدالله، به نظر من که یک کشاورز ٧٨ ساله هستم و حتی یک کلاس هم سواد ندارم، میگویم هیچ چیز بهتر از صلح و صفا و صمیمیت بین کشورها در دنیا نیست. به گردنکلفتی و سبیل پهنی نمیشود کاری را پیش برد.»
او میگوید: «تمام شهدای این روستا از بچگی در باغ ما رفت و آمد داشتند، میآمدند اینجا گاهی برای جبهه میوه میبردند، از میوههای باغ مربا درست میکردیم برای رزمندهها میفرستادیم، سرسبزی این باغ و این ثمری که دارد هم به خاطر این است که این شهدا به اینجا پا گذاشتند.» اما مرد کشاورز گستره نگاهش وسیعتر از این حرفهاست که فقط دغدغه شخصی و نان داشته باشد: «آقایان علما در منبرها و نماز جمعه و سخنرانیهایشان که فقط نباید در مورد این بگویند که مردم نماز شب بخوانند، باید از کشاورزها و تولید کنندهها هم حمایت کنند، چرا که دنیا با تولید زنده است.»
نزدیکهای غروب است و میدان روستا محل تردد ماشینها شده و گاهی هم موتورسواری با چوبی بلند که برای گردوچینی در دست گرفته از کنار عابران میگذرد. اگر آب و هوای دلپذیر روستا نبود، با ظاهر و شکل و شمایل آدمها و ماشینها نمیتوانستی تصور کنی که اینجا روستایی است که کیلومترها با اولین شهر فاصله دارد. به گفته بسیاری از اهالی روستا سبک زندگی « خوشنشینها» کاملا چهره روستا را تغییر داده است. در میدان اصلی روستا کنار تابلوی شهدا مردی که عرق چین مشکی روی سر دارد و برای آبیاری زمین کشاورزیاش راهی شده، میایستد و میگوید: «چهار سال مداوم در گردانهای عملیاتی شرکت داشتم، همین جایی که الان ایستاده ایم به این شکل نبود، این تجملات و تشکیلات امروزی نبود، این کلاسهایی که مردم این روزها دارند، نبود، این عرق چین را میبینی، من این کلاه را به خاطر همان روزها روی سرم گذاشتم، برای اینکه یاد آن روزها را همیشه زنده نگه دارم برای خودم. ما افتخار میکنیم که فردویی هستیم، فردو قبل از بحث هستهای جهانی بود، مردم خبر نداشتند.» حاج عباس عزتی از روزهای اعزام رزمندهها به جبهه میگوید و حال و هوای میدان اصلی روستا، از شهامت بسیجیهای فردو و اینکه پدر و مادرها گاهی حتی برای بدرقه بچههایشان هم نمیآمدند. حاج عباس قبل از رفتنش با خنده میگوید: «یاد آن روزها افتادم، حس سلحشوری بهم دست داد، آمادگی جنگ پیدا کردم؛ مواظب باشید.» و با لبخندی صمیمی راهی زمین کشاورزی میشود.
سوی دیگر میدان اصلی روی نیمکت آهنی مردی نشسته که یک شال سبز دور گردنش انداخته، حرفش را اینطور شروع میکند: «یک پسرم شهید شده، یک پسرم جانبازه، یکی از برادرزادههایم در روزهای حکومت نظامی قبل از انقلاب شهید شد، نوه برادرم در انفجار سال ٩٠ در انبار مهمات ملارد شهید شده و خودم هم جانباز هستم» بعد هم سرش را رو به آسمان میگیرد و میگوید: «خدایا ریا نشه» سید میگوید: «من در منطقه بودم، که یکی از رزمندهها به من گفت پسرت تیر خورده، من گفتم پسرم تیر نخورده شهید شده، آمادهام، پرسید آماده چی؟ گفتم آمادهام که بروم جنازه پسرم را بیاورم.» سید از حال و هوای آن روزهای میدان اصلی روستا میگوید که در گذشتههای دور نامش «نهر حسن» بوده و حالا همه به نام «میدان شهدا» میشناسندش، محلی که جوانهای روستا پیش از اعزام به جبهه در آن جمع میشدند. او اخبار هستهای را با دقت دنبال میکند و در مورد شهرت «فردوی هستهای» میگوید: «این روستا فخر دارد، نیازی نیست که بخواهند به هستهای بودن آن افتخار کنند، یک روستای کوچک بخواهد ١١٤ تا شهید بدهد، به خودی خود فخر دارد.»
جوانی در فردو
امامزاده «چهار تن» یکی از جاهایی است که مردان و زنان روستا خصوصا در زمان برگزاری مراسم یادواره شهدا و همچنین دهه محرم در اطراف آن جمع میشوند. این امامزاده روی تپه کنار گلزار شهدا جای گرفته و نخستین مکانی است که در چشمانداز روستا از بیرون خودنمایی میکند، بقعهای کوچک که به اندازه قاعده گنبدی است که ایزوگام روی سقف پرشیبش رنگ نقرهای را به آن داده. مردان فقط برای فاتحهخوانی مقبرههای کنار ورودی بقعه تا بالای پلهها میآیند، اما داخل بقعه نمیشوند، فضای داخلی امامزاده زنانه است. زنان در حال دعا خواندن و اقامه نمازند و کودکان با ضریح نقرهای امامزاده، سرگرم طواف کودکانه و شیطنت؛ هیچ کدام از حاضران داخل بقعه نمیدانند که چرا به تنها مقبره داخل ضریح میگویند «چهار تن».
روی صورت دختر، آرایشی ناشیانه نشسته است و زیر چادرش کلیپس بزرگی خودنمایی میکند، دختری ١٧- ١٨ ساله، مادر مانع صحبتش میشود و میگوید: «حرفی ندارد بزند، با کس دیگری صحبت کنید» و از پلههای منتهی به بقعه «چهار تن» بالا میروند. زنان روستای فردو کمحرف و محجوبند و کمتر با غریبهها ارتباط برقرار میکنند. صدای نوحه از گوشی موبایلی که روی مقبره کنار بقعه گذاشته شده بلند است، فاطمه با خانوادهاش کنار مقبرهای ایستاده و مثل تمام زنان روستا چادر به سرش دارد، در مورد سرگرمی خودش و جوانترهای روستا میگوید: «وقتی بیکار هستم معمولا کتاب میخوانم، رمان و شعر را بیشتر دوست دارم. جوانهای اینجا مثل همه جوانهای دیگر با تانگو، وایبر و واتسآپ وقتشان را میگذرانند، من هم چند وقتی است گوشیام را فروختهام چون بهشدت به آن اعتیاد پیدا کرده بودم. خانمهای اینجا بیشتر وقتشان را در جلسه قرآن میگذرانند، یک کتابخانه عمومی هم در روستا هست که معمولا بعضی از نوجوانها و جوانها از کتابهایش استفاده میکنند، یکسری کلاسهای تابستانی هم هست، که کارهای هنری به بچهها یاد میدهند.»
کنار در خروجی امامزاده دختری که مادرش اجازه صحبت کردن به او نداد، دور از چشم مادر کنجکاویاش را تا کنار در خروجی میآورد و میپرسد: «شما از کجا آمدید؟» جواب که میگیرد با هیجان میپرسد: «یعنی تو صدا و سیما کار میکنید؟» و بعد هم دوست دارد تا سر صحبت را باز کند، اما مادر که به بیرون ساختمان میآید زیرچشمی نگاهی به صورت او میکند که باعث میشود باز هم صحبتهایش نیمهکاره بماند و لحظهای بعد پایین پلههای سنگی بقعه در میان جمعیت گم شود.
با پایین آمدن خورشید، آرامستان خلوت شده است، گشتی در کوچه پس کوچههای روستا عابر را به سالهای دور میبرد، دیوار نوشتههای روستا هنوز نشان سالهای دور را بر سیمای خود دارند، همان روزهای پر التهاب جنگ گرچه تازه نوشته شدهاند: «ما تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون برای اعتلای کلمهالله ایستادهایم»
شاید اگر مردم این روستا بتوانند به ساختمانهای بتنی با آن سقفهای سفالی رنگی غلبه کنند، بتوانند هویتی برای روستایشان ثبت کنند، هویتی که هنوز هم رگههایش در پوشش مردمان آن دیده میشود، در خانههای کاهگلی و درهای چوبی، در مغازههای درودگری (شغل آبا و اجدادی روستاییان) و لهجه شیرین مردمی که با صدای بلند با هم احوالپرسی میکنند.
چراغهای روستا که روشن میشود، نوبت به خانه کدخدا میرسد، کدخدای روستا و همسرش با بیان شیرینشان میتوانند ساعتها تاریخ را ورق بزنند و جملات قصار را به زیبایی کنار هم بچینند و در بین صحبتهایشان با چند بیت شعر فضا را تلطیف کنند. حیاط خانه پر از درخت است، تاریکی هوا و بارش باران مجال نمیدهد تا فضای بزرگ حیاط خوب دیده شود. در مهمانخانه، کدخدا تصویری از شهدای روستا را روی طاقچه نشان میدهد و بعد هم تصویر پسر ١٧ سالهاش را که شهید شده و در کنار قابی از چهره رهبر انقلاب جای گرفته؛ در خانواده او ٩ شهید وجود دارد. حال و هوای خانه شبیه خانههای دهه ٦٠ است، ساده و صمیمی، با گلدانی پر از گلهای پلاستیکی روی طاقچه، هیچ تزییناتی در اتاق نیست که بخواهد نظر کسی را جلب کند. حتی تلویزیونی هم نیست که سکوت میان احوالپرسیها و تعارفات را با آگهیهای بازرگانیاش پر کند. مثل قدیمها، محور جمع، آدمها هستند و حرفهایشان. غلامعلی کربلایی با لهجه محلی شیرینش از خاطراتش میگوید: «زمانی که امام در نجف بود و تظاهرات در ایران شروع شد، ما هم فعالیتمان را شروع کردیم. دو نفر از جوانان روستا نخستین کسانی بودند که صدای انقلاب شدند، یکی شهید محمود رنجبر بود و دیگری خودم. در فردو درگیری بود و ماموران رفت و آمد داشتند، تا اینکه کار کشیده شد به شهر قم، ما از اینجا میرفتیم قم و در تظاهرات شرکت میکردیم.» حاج غلامعلی سینهاش را جلو میدهد و با هیجان و افتخار از شجاعت جوانهای فردو میگوید: «این جوانها فدای این مملکت شدند که تمام ابرقدرتها از ایران میترسند؛ چون میدانند که بازماندگان این شهدا در این مملکت هستند. در مملکت همسایه ما زن و بچه مردم در خاک و خون میغلطند و اسیر و دربدرند، وضعیت اسرای سوریه را که میبینم برایشان گریه میکنم. اگر این جوانها این طور نمیرفتند جبهه و جلوی دشمن نمیایستادند، فکر نمیکنم اوضاع مملکت ما از مملکتهای دیگر بهتر بود. روزی که بچههای ما میرفتند، ما خبر از وضعیت جنگ نداشتیم، جوانها جنگ ندیده بودند، از عشق امام بود که میرفتند جبهه؛ برای عاشق، هیچ چیز گران نمیاد.»
همسر کدخدا با سینی چایی که در دست دارد و چادر گلدار وارد اتاق میشود؛ او از نان پختنهایشان در «تنور خانه» کنار ورودی حیاط برای جبهه میگوید، تنوری که مردم نامش را «نانوایی جبهه» گذاشته بودند و هنوز هم زمستانها تنورش گرم میشود در آن نان میپزند. «زنان روستا بین خودشان برنامهریزی کرده بودند، هر روز چندنفرشان میآمدند برای پختن نان، یک نفر خمیر درست میکرد، یک نفر چانه میگرفت و یک نفر داخل تنور میگذاشت، آنقدر هم عشق داشتند که خسته نمیشدند حتی برای اینکه نوبتشان بیشتر شود دعوا میکردند با هم، جیره روستای ما سه تا ماشین نان خشک بود، دختران هم در خانه با پارچههای متقال برای نانها کیسه میدوختند. لباس جمع میکردند، هدایای زیادی میآوردند خانه ما از کله قند و شوینده و لباس تا مواد خوراکی.»
چادرش را جمع میکند و ادامه میدهد: «مردم همت داشتند، در روستا هرکس از باغی رد میشد برای تنور نانوایی ما تا جایی که میتوانست چوب جمع میکرد و میآورد، چون تنورمان چوبی بود، هر هفته ٣ تا ١٠ تن نان میفرستادیم جبهه. آردهایی که برای نانها میآوردند بهترین آردی بود که در فردو بود. یک بار یک خبرنگار آمد گفت میخواهم بیایم از شما فیلم بگیرم، گفتم فیلم ما را خدا گرفته؛ به خاطر همین، بچههامان بیخداحافظی رفتند.» پیرزن در میان حرفهایش به گردوهای پوست کنده داخل بشقاب اشاره میکند و میگوید: «از گردوی باغ شهیدا بخورید، برکت دارند این محصولات» حرفها از خاطرات انقلاب و جنگ میرسد به بحث هستهای، حاج غلامعلی معتقد است: «نگهداری یک چیز مهمتر از به دست آوردنش است، الان اگر شما یک باز را بخواهید بگیرید، وقتی که گرفتیش، باید فکر نگهداریاش هم باشی، نگه داشتنش مهمتر از گرفتنش است.» بعد از این جمله پیرمرد لحنش را تغییر میدهد و با تاکید میگوید: «امریکا بدان نمیتوانی کاری با فردو کنی، هزاران روستای فردو در ایران هست که همه اهالی آن دلاورند.»
صدای موذن مسجد، روستا و خانه کدخدا را پر کرده است، پیرمرد زیر لب ذکر میگوید و بعد از مکث کوتاهی شروع میکند به تعریف خاطره روزی که خبر شهادت پسرش را شنید: «بچه من وقتی بار سوم میخواست بره جبهه آمد به من گفت: بابا دیگه منتظر من نباش، من سرباز امام زمانم، اگر عمری داشتم که برمیگردم. روزی که پسرم شهید شد من آبادی بودم، یک نفر آمد به من گفت نمیای بریم قم، گفتم چرا میآیم. سعی میکرد نگوید که پسر من شهید شده، آمدم به خانمم گفتم گمانم احمد شهید شده، باید برویم قم، اما گریه و زاری نکن، حاج خانم هم گفت همان چیزی که خدا قسمتش کرده میشود. وقتی رفتیم بهشت معصومه دیدیم ١٠ تا از بچههای روستا را آوردهاند. یادم نمیرود، دستم را بردم زیر جنازه پسرم و گفتم خدایا این قربانی را از ما قبول کن، دیگر چیزی از تو نمیخواهم». صدای پیرمرد میلرزد از یادآوری این خاطره و فضای مهمانخانه سنگین میشود، اما همسرش با لبخند زیبایی بر لب و رضایت غیرقابل درکی در چشمانش میگوید: «ما چیزی نداشتیم غیر این بچهها، خدا به فریاد ما برسه تو این روزگار.» کدخدا حرف همسرش را تکمیل میکند: «خوشحالم که بچه من در راه خدا شهید شده، از آن روز هیچ ناراحتی نکردم، اگر هم بغضی بکنم برای همه شهداست، برای بچه خودم میدانم که راهی که رفت باعث افتخار خودش و مملکت است.»
آسمان ابری است، فردو خلوت شده، کمتر کسی در کوچههای روستا دیده میشود، چراغ خانهها روشن است و تیر برقهای چوبی با آن ارتفاع بلند و لامپهای کوچک سعی میکنند کوچه را برای عابران روشن کنند. ماشین در تاریکی جاده میتازد و از کنار کوههای فردو عبور میکند. همان کوههایی که بعضی از اهالی فکر میکنند تاسیسات هستهای را در دل خود جا داده، همان کوههایی که عباس چوپان ٢٠ ساله روستا میگوید گاهی گلهاش را برای چرا تا حوالیاش میبرد و شبها در کنار همان کوهها میخوابد، جایی همان حوالی فردو که البته برای پیدا کردن جای دقیقش فردوییها کنجکاوی چندانی ندارند. زن فردویی که همسر شهید است، میگفت: «برای ما هیچ فرقی ندارد این تاسیسات کجاست، اینکه بخواهیم بترسیم یا ناراحت باشیم که زمانی نشت کند و برایمان خطرناک باشد، نگرانتان نمیکند. حتی یک زمانی میگفتند اینجا خانه نخرید چون نزدیک تاسیسات اتمی است.» ماشین که از روستا فاصله میگیرد، چراغهای روشن خانهها در دل شب، معماری پلکانی روستا را بیشتر نمایان میکند.
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.
ارسال نظر