مداخلات آمریکا دیگر تضمینکننده ثبات اقتصادی در مناطق مورد هدف نیست
ایران و قواعد جدید قدرت جهانی (بخش اول)
برای درک اهمیت آن تصاویر، باید به یاد آورد که عراق پیش از آغاز جنگ تا چه اندازه تهدیدکننده به نظر میرسید. صدام حسین، دیکتاتور عراق، فرماندهی ارتشی متشکل از نزدیک به یکمیلیون نیروی مسلح را بر عهده داشت. ارتش او از هشت سال جنگ خونین با ایران جان سالم به در برده بود و یکی از بزرگترین ناوگانهای تانک جهان را در اختیار داشت. اشغال کویت توسط عراق این نگرانی را برانگیخته بود که صدام بهزودی نیروهای خود را روانه عربستان سعودی خواهد کرد؛ اقدامی که میتوانست کشورش را به قدرت مسلط نفتی در خلیج فارس تبدیل کند و حدود یکچهارم ذخایر جهانی نفت را تحت کنترل مستقیم او قرار دهد.
کمتر آمریکایی انتظار پیروزی آسان را داشت. شکست تلخ جنگ ویتنام همچنان سایهای سنگین بر ذهن جامعه آمریکا افکنده بود. صدام یک هفته پیش از حمله به کویت، به سفیر آمریکا در آن کشور گفته بود: «جامعه شما توان تحمل ده هزار کشته را ندارد.» بسیاری از تحلیلگران نگران بودند که شاید حق با او باشد و سنای آمریکا نیز تنها با اختلافی اندک مجوز استفاده از نیروی نظامی را صادر کرد. پنتاگون خود را برای تلفات سنگین آماده کرده بود و هزاران کیسه حمل اجساد را به منطقه فرستاد. انتظار، تکرار جنگ جهانی دوم نبود؛ بلکه تکرار ویتنام بود.
اما آنچه پس از آن رخ داد، تقریبا همه را شگفتزده کرد. پس از پنج هفته حملات هوایی، نیروهای زمینی ائتلاف در حدود ۱۰۰ ساعت کویت را آزاد کردند. ارتش عراق فروپاشید. بیش از ۳۰۰ هزار سرباز عراقی مستقر در کویت شکست خوردند، اسیر شدند یا ناچار به فرار گشتند. شمار کشتههای رزمی آمریکا تنها ۱۴۷ نفر بود؛ رقمی بهطرز شگفتآوری پایین، آن هم با توجه به نگرانیهایی که پیش از آغاز جنگ وجود داشت. کشوری بزرگ که تنها چند ماه قبل قدرتی هراسانگیز به نظر میرسید، با سهولتی حیرتانگیز در هم کوبیده شد.
اهمیت این پیروزی آمریکا بسیار فراتر از میدان نبرد بود و جایگاه استثنایی ایالات متحده را به نمایش گذاشت. همزمان با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، واشنگتن دیگر با هیچ رقیب عمدهای روبهرو نبود و در مرکز شبکههای مالی، فناوری و ائتلافهای جهانی قرار داشت. این کشور از توانمندیهای نظامی پیشرفتهای برخوردار بود که هیچ قدرت دیگری توان رقابت با آن را نداشت. ایالات متحده به پدیدهای کمنظیر در تاریخ معاصر تبدیل شده بود: کشوری واحد که هیچ رقیب همتراز نداشت. عملیات «توفان صحرا» شاخصهای انتزاعی قدرت آمریکا را به تجربهای ملموس تبدیل کرد. دولتها، سرمایهگذاران و مردم عادی در سراسر جهان اکنون تصویری مشترک از معنای واقعی برتری نظامی آمریکا در عمل در اختیار داشتند.
بیشتر جنگها در تاریخ محو میشوند، اما معدودی از آنها تاریخ را به دو دوره «پیش از» و «پس از» تقسیم میکنند. برای جهان پس از جنگ سرد، جنگ خلیج فارس یکی از همین نقاط عطف بود. این جنگ نهتنها به آزادی کویت انجامید، بلکه عصری را آغاز کرد که پس از آن شکل گرفت؛ عصری که معمولا از آن با عنوان دوران تکقطبی بودن آمریکا یاد میشود؛ دورانی که در آن قدرت نظامی بیهمتای ایالات متحده، پشتوانه جهانیشدن، رشد رفاه اقتصادی و ثبات نسبی در نظام بینالملل بود.
اما اکنون آن دوران به پایان رسیده است. ایالات متحده دیگر از همان برتری نظامیای که در سال ۱۹۹۱ در اختیار داشت، برخوردار نیست. بهواسطه جهانیشدن، سامانهها و فناوریهای لازم برای اجرای جنگهای دقیق دیگر در انحصار معدودی از قدرتهای بزرگ نیستند؛ بلکه اکنون طیفی از بازیگران به آنها دسترسی دارند و قادرند در برابر دولتهایی بهمراتب قدرتمندتر از خود ایستادگی کنند.
در واقع، جنگ ایران نمونه روشنی از این چرخش تاریخی است. اگر جنگ خلیج فارس نماد برتری آمریکا بود، درگیریهای امروز در اطراف تنگه هرمز محدودیتهای قدرت آمریکا را آشکار میکند. عصر جدیدی در حال ظهور است؛ عصری که در آن بسیاری از فرضیات دوره پس از جنگ سرد وارونه شدهاند. ایالات متحده دیگر قادر نیست با توسل به زور و با هزینهای اندک، دیگران را به پذیرش خواستههای خود وادار کند. قدرت آمریکا، بهجای آنکه تضمینکننده ثبات و پیشبینیپذیری باشد، خود به منبعی برای بیثباتی و نوسان تبدیل شده است. قدرتهای ضعیفتر، ارزش و کارآمدی سرپیچی و اخلالگری را آموختهاند و اکنون ابزارهایی در اختیار دارند که به آنها امکان میدهد هزینههای بسیار سنگینی بر ایالات متحده و متحدان و شرکای آن تحمیل کنند. عصر پیش رو، عصری خواهد بود با بحرانهای مکررتر، هزینههای بیشتر برای حفاظت از تجارت جهانی و رقابت فزاینده بر سر گلوگاههای راهبردی جهان. قواعد قدرتی که دوران پس از جنگ سرد را شکل داده بودند، فرسوده و از میان رفتهاند و نظمی بینالمللی خطرناکتر در انتظار جهان است.
انتظارات بزرگ
پیروزیهای بزرگ نظامی بهندرت موجب شکلگیری نظمهای جدید بینالمللی میشوند. جنگها ممکن است با تغییر مرزها پایان یابند، اما معمولا ساختار کلی سیاست جهانی را دستنخورده باقی میگذارند. جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ از این جهت متفاوت بود که انتظارات جهان را دگرگون کرد. شکاف عظیم میان آنچه تحلیلگران پیش از جنگ پیشبینی میکردند و نحوهای که ایالات متحده با آن به پیروزیای قاطع و سریع دست یافت، دولتها، بازارها و جوامع را متقاعد کرد که واقعیتی تازه پدید آمده است. این واقعیت بر چهار فرض اساسی استوار بود: ایالات متحده میتوانست بهآسانی نتایج نظامی مطلوب خود را تحمیل کند. واشنگتن از برتری بیرقیب در تشدید تنش برخوردار بود؛ یعنی توانایی شکست سریع و کمهزینه تهدیدهای بزرگ را داشت. قدرت آمریکا جریان آزاد کالاها را در شریانهای اصلی تجارت جهانی تضمین میکرد و در نهایت، مقاومت در برابر قدرت آمریکا سرانجام بیفایده بود.
این فرضها یکدیگر را تقویت میکردند. از آنجا که برتری نظامی آمریکا قاطع و غیرقابلمقایسه به نظر میرسید، متحدانش بار دفاعی خود را کاهش دادند و وابستگیشان به واشنگتن را افزایش بخشیدند. از آنجا که قدرت آمریکا دیگر بازیگران را از خطر کردن و ورود به رویارویی و تشدید تنش بازمیداشت، سرمایهگذاران ریسکهای ژئوپلیتیک را ناچیز تلقی میکردند. از آنجا که تجارت دریایی امن به نظر میرسید، شرکتها زنجیرههای تامین خود را در سراسر قارهها گسترش دادند و موجودی انبارهای داخلی خود را به حداقل رساندند و از آنجا که قدرت آمریکا بیرقیب و تسلیمناپذیر جلوه میکرد، بیشتر دولتها ترجیح میدادند خود را با ایالات متحده سازگار کنند، نه اینکه در برابر آن مقاومت ورزند.
نظم پس از جنگ سرد، بیش از آنکه بر توانایی واشنگتن برای اعمال زور استوار باشد، بر اعتبار و باورپذیری قدرت آن تکیه داشت. دولتها لازم نبود مستقیما قدرت نظامی آمریکا را تجربه کنند؛ کافی بود به آن ایمان داشته باشند. ایالات متحده عراق را چنان سریع و با چنان هزینه اندکی شکست داد که هرگونه مقاومت آینده غیرعقلانی به نظر میرسید. تنها تعداد اندکی از آنچه «دولتهای یاغی» و بازیگران سرکش خوانده میشدند، مانند کرهشمالی، ایران و دزدان دریایی سومالی، جرأت کردند آنچه را همه با چشم خود دیده بودند نادیده بگیرند. نیروی هوایی آمریکا در سال ۱۹۹۰ با جاهطلبی، دکترین جدید خود را «قدرت جهانی، دسترسی جهانی» نامیده بود. جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ این شعار را به واقعیتی تبدیل کرد که کمتر کسی میتوانست آن را نادیده بگیرد.
تصور شکستناپذیر بودن قدرت آمریکا که جنگ خلیج فارس آن را به نمایش گذاشت، پیامدهای فوری در اروپا داشت. در دوران جنگ سرد، دولتهای اروپای غربی ارتشهای بزرگی را حفظ کرده بودند، زیرا تهدید اتحاد جماهیر شوروی آنان را به این کار وادار میکرد. اما پس از سال ۱۹۹۱، کشورهای اروپایی بودجههای دفاعی خود را بهشدت کاهش دادند و همزمان اقتصادهایشان را بیش از پیش در یکدیگر ادغام کردند. آنان در سال ۱۹۹۲ پیمان ماستریخت را امضا کردند که زمینه را برای ایجاد پول مشترک و کمرنگ شدن مرزها میان کشورهای عضو اتحادیه اروپا فراهم ساخت. کشورهای کمونیستی سابق برای پیوستن به نهادهای غربی با یکدیگر رقابت میکردند.
ناتو که در سال ۱۹۹۱ تنها ۱۶ عضو داشت، به سمت شرق گسترش یافت و سرانجام بخش بزرگی از سرزمینهایی را که زمانی متعلق به پیمان ورشو بودند، دربر گرفت. کشورهایی که تنها چند سال پیش از آن از ناتو هراس داشتند، اکنون خواهان قرار گرفتن زیر چتر حمایتی نظم تحت رهبری آمریکا بودند. تا پایان آن دهه، برتری آمریکا دیگر موضوع بحث نبود، بلکه واقعیتی پذیرفتهشده به شمار میرفت.
حتی رقبای آینده واشنگتن نیز درسهای بغداد را فرا گرفتند. همزمان با جریان جنگ خلیج فارس، افسران چینی با دقت و وسواس فراوان این جنگ را مطالعه میکردند، زیرا از بسیاری جهات، ارتش عراق شباهت زیادی به ارتش آزادیبخش خلق چین داشت. پکن به این نتیجه رسید که ارتشهای عظیم عصر صنعتی در برابر جنگهای دقیق و مبتنی بر فناوری بهشدت آسیبپذیرند. در دهههای بعد، چین شمار نیروهای نظامی خود را بهطور چشمگیری کاهش داد؛ از نزدیک به ۳.۵ میلیون نفر در سال ۱۹۹۰ به ۲میلیون نفر حدود یک دهه بعد. همچنین سامانههای فرماندهی خود را نوسازی کرد، نیروهای موشکی را گسترش داد و سرمایهگذاری گستردهای در فناوریهای اطلاعاتی انجام داد. طنز ماجرا اینجاست که بسیاری از تواناییهایی که امروز برتری نظامی آمریکا در شرق آسیا را به چالش میکشند، در اصل از تلاش چین برای فهم این موضوع سرچشمه گرفتند که چرا ارتش عراق در سال ۱۹۹۱ تا این اندازه سریع فروپاشید.
اعتماد به قدرت آمریکا، همان اندازه که بر تصمیمهای نظامی اثر گذاشت، بر تصمیمهای اقتصادی نیز تاثیر داشت و یکی از بزرگترین گسترشهای وابستگی متقابل اقتصادی در تاریخ معاصر را تشویق کرد. کالاها، سرمایه، انرژی و اطلاعات با سرعتی بیسابقه از مرزها عبور میکردند. سهم تجارت از کل تولید جهانی از حدود ۳۸ درصد در سال ۱۹۹۰ به حدود ۶۰ درصد دو دهه بعد افزایش یافت. تولیدکنندگان به تولید «به هنگام» روی آوردند. زنجیرههای تامین سراسر قارهها را دربر گرفتند، زیرا شرکتها بیش از پیش بر این باور بودند که وقوع جنگ میان قدرتهای بزرگ بعید است و هرگونه اختلال آینده در تجارت دریایی نیز تنها موقتی خواهد بود.
در زیر این خوشبینی فراگیر، فرض عمیقتری نهفته بود: اینکه بنیانهای راهبردی نظام بینالملل به شکلی کمسابقه مستحکم و امن شدهاند. و این فرض مستقیما بر واقعیت ملموس سلطه نظامی آمریکا استوار بود. مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه آمریکا، در سال ۱۹۹۸ ایالات متحده را «ملت اجتنابناپذیر» (the indispensable nation) توصیف کرد؛ عبارتی که بازتابدهنده این باور گسترده بود که ثبات بینالمللی در نهایت به قدرت آمریکا وابسته است.
این فرض حتی پس از جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ نیز تا حد زیادی اعتبار خود را حفظ کرد؛ جنگی که تاثیر جدی بر بازارهای جهانی نگذاشت. جنگها رخ میدادند و بحرانها پدید میآمدند، اما بیثباتیهای شدید همچنان استثنا بودند، نه قاعده. رهبران سیاسی، شرکتها و شهروندان عادی در سراسر جهان انتظارات خود را بر این باور بنا کرده بودند که هرگونه اختلال بزرگ در بازارها و سیاست جهانی، سرانجام مهار خواهد شد. همانگونه که بریتانیا در قرن نوزدهم پس از نبرد ترافالگار در سال ۱۸۰۵ نفوذی بسیار فراتر از برد مستقیم نیروهای نظامی خود اعمال میکرد، ایالات متحده نیز نفوذی بسیار فراتر از توان فیزیکی ارتش خود داشت، زیرا دیگران از پیش پذیرفته بودند که واشنگتن قابل به چالش کشیدن نیست. جهان پس از سال ۱۹۹۱ الزاما صلحآمیزتر نشد؛ بلکه پیشبینیپذیرتر شد.
بذرهای نابودی خود
از قضا، همین موفقیت نظم پس از جنگ سرد، زمینه فروپاشی همان نظم را فراهم کرد. انقلاب بعدی در فناوریهای جنگی، خود محصول دگرگونی اقتصادیای بود که در عصر پس از جنگ سرد رخ داد. هر انقلاب بزرگ نظامی بر پایه دگرگونیهای اقتصادی پیشین بنا شده است. قدرتهای بزرگ صرفا به این دلیل اوج نمیگیرند که ارتش یا نیروی دریایی برتری دارند، بلکه به این دلیل که اقتصادهایشان ثروت، فناوری و ظرفیت صنعتی لازم برای حفظ و پشتیبانی از آن نیروها را در بلندمدت تولید میکند. نخستین انقلاب در جنگ دقیق که در سال ۱۹۹۱ بر فراز بغداد به نمایش درآمد، متکی بر قابلیتهایی بود که تنها در اختیار شمار اندکی از کشورهای پیشرفته قرار داشت. مهمات هدایتشونده دقیق، ناوبری ماهوارهای، ارتباطات امن، حسگرهای فروسرخ و پردازندههای پیشرفته، همگی نیازمند اکوسیستمهای صنعتیای بودند که تنها معدودی از کشورها از آن برخوردار بودند. جنگ خلیج فارس این تواناییها را به جهان نشان داد، اما فناوریهای زیربنایی آن همچنان در ایالات متحده و نزدیکترین متحدانش متمرکز باقی ماند.
اما طی سه دهه بعد، جهانیشدن این داراییهای کمیاب نظامی را به محصولاتی تجاری و انبوه تبدیل کرد. صنعت نیمههادیها به یکی از بزرگترین و پراکندهترین صنایع جهان تبدیل شد. درآمد جهانی این صنعت در سال ۲۰۲۵ از ۷۹۰میلیارد دلار فراتر رفت و اکنون به سرعت به مرز یک تریلیون دلار در سال نزدیک میشود؛ رشدی که عمدتا ناشی از تقاضا برای تلفنهای هوشمند، رایانش ابری و هوش مصنوعی است. همان زنجیرههای تامینی که پردازندههای پیشرفته را برای بازارهای تجاری تولید میکنند، قطعات مورد استفاده در دوربینها، سامانههای ناوبری و دستگاههای رایانش لبهای ــ یعنی رایانههای کوچکی که دادهها را بهجای سرورهای ابری دوردست، در محل پردازش میکنند ــ را نیز فراهم میآورند.
تحول در حوزه حسگرها این دگرگونی را از هر چیز دیگری روشنتر نشان میدهد. در دوران جنگ سرد، جنگ دقیق نیازمند سامانههای شناسایی نظامی بسیار گرانقیمت بود. اما امروز، ماهوارههای تجاری تصاویری ارائه میکنند که زمانی تنها در اختیار دولتها قرار داشت. دوربینهای با وضوح بالا، حسگرهای حرارتی، فاصلهیابهای لیزری و تراشههای ناوبری اکنون برای صنایع غیر نظامی، از جمله کشاورزی و خودروهای خودران، تولید میشوند. مرز میان فناوریهای نظامی و غیرنظامی بهتدریج فرو ریخته است. هوش مصنوعی این روند را بیش از پیش شتاب بخشید. مدلهای زبانی بزرگ، سامانههای بینایی ماشین و نرمافزارهای متنباز، قابلیتهایی را در اختیار همگان قرار دادهاند که پیشتر تنها در نهادهای تخصصی و پیشرفته وجود داشت.
سرمایهگذاری عظیم بخش خصوصی، نرمافزارهای پیشرفته را به کالایی در دسترس جهانی تبدیل کرده است؛ بهگونهای که تنها درآمد صنعت نیمههادیهای مرتبط با هوش مصنوعی در سال ۲۰۲۵ از ۲۰۰میلیارد دلار فراتر رفت. بهطور کلی، تواناییهایی که زمانی مستلزم برنامههای نظامیمیلیارددلاری بودند، اکنون میتوانند بر قطعاتی متکی باشند که از طریق کانالهای عادی تجاری خریداری میشوند. پهپادهای کوچکی که از قطعات الکترونیکی موجود در بازار ساخته میشوند، امروز قادرند اثراتی ایجاد کنند که پیشتر تنها از سلاحهای پیچیده تولیدشده توسط دولتها انتظار میرفت.
پهپاد ایرانی شاهد-۱۳۶ نمونه روشنی از این تحول است. این پهپاد بهجای تکیه بر فناوریهای بسیار پیچیده و گرانقیمت نظامی، از تراشههای ناوبری تجاری، واحدهای اندازهگیری اینرسی، گیرندههای ماهوارهای، ماژولهای ارتباطی، پردازندهها و نرمافزارهایی استفاده میکند که بسیاری از آنها اساسا برای تجهیزات الکترونیکی غیرنظامی طراحی شدهاند و همگی روی یک بدنه و موتور ساده نصب شدهاند. نتیجه، یک سلاح دقیق است که عمدتا از قطعاتی ساخته شده که به لطف همان زنجیرههای تامین جهانی فراهم شدهاند؛ زنجیرههایی که اقتصاد دیجیتال امروز را نیز به حرکت درمیآورند.
نکته اصلی این نیست که پهپاد شاهد از نظر فناوری بسیار پیشرفته است؛ نکته اصلی این است که چنین نیست. همان اقتصاد جهانی که به کارآیی پاداش میداد، دسترسی آسان را نیز تشویق میکرد. شرکتها برای کاهش هزینهها، افزایش تولید و توزیع فناوری در بازارهای بینالمللی با یکدیگر رقابت میکردند. هر پیشرفتی که تلفنهای هوشمند را ارزانتر، باتریها را کارآمدتر و پردازندهها را قدرتمندتر میساخت، همزمان قابلیتهایی را نیز در اختیار دولتهای ضعیفتر و حتی بازیگران غیردولتی قرار میداد.
با این حال، همان جهانیشدنی که رفاه اقتصادی بیسابقهای ایجاد کرد، سامانههایی بهشدت بههمپیوسته نیز به وجود آورد که در آنها اختلالات محلی میتوانست پیامدهایی جهانی ایجاد کند. سامانههایی که بیش از حد بهینهسازی شدهاند، اغلب شکننده هستند؛ بهگونهای که یک اختلال در یک منطقه میتواند هزاران کیلومتر دورتر پیامدهایی جدی به همراه داشته باشد. برای مثال، کمبود نیمههادیها در دوران همهگیری کووید-۱۹ تولید خودرو را در چند قاره تحتتاثیر قرار داد.
* استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو
منبع: فارنافرز