ونزوئلا و بازآرایی هژمونی ایالات متحده
برای چین، ونزوئلا صرفا یک صادرکننده نفت نبوده است، بلکه بخشی از راهبرد کلان تنوعبخشی به منابع انرژی و کاهش وابستگی به مسیرهای تحت کنترل آمریکا محسوب میشد. صادرات نفت ونزوئلا به چین، آن هم عمدتا در قالب قراردادهای تهاتری و بازپرداخت بدهی، به پکن این امکان را میداد که بخشی از امنیت انرژی خود را خارج از مدار خلیج فارس و تنگه هرمز تعریف کند. چرخش احتمالی ونزوئلا بهسوی آمریکا، بهمعنای از دست رفتن این عمق ژئوپلیتیک برای چین است؛ عمقی که نهفقط اقتصادی، بلکه راهبردی و بلندمدت بود. با این حال، چین بازیگری نیست که بر «افراد» شرط ببندد، بلکه بر «ساختارها» سرمایهگذاری میکند؛ بدهیهای سنگین ونزوئلا، زیرساختهای انرژی وابسته به فناوری چینی و پیوندهای مالی، همچنان ابزارهای نفوذی هستند که پکن تلاش خواهد کرد حتی در صورت تغییر رژیم، آنها را حفظ کند. با این وجود، واقعیت آن است که سطح کنترل و ابتکار چین بهطور معناداری کاهش مییابد.
در سوی دیگر، برای روسیه، ونزوئلا نقشی حتی فراتر از یک شریک اقتصادی داشت. این کشور یکی از معدود متحدان آشکار مسکو در «حیاطخلوت ژئوپلیتیک آمریکا» بود و کارکردی نمادین در نمایش نفوذ فرامنطقهای روسیه ایفا میکرد. علاوه بر آن، ونزوئلا ویترینی برای صادرات تسلیحات و سامانههای پدافندی روسی محسوب میشد. اگر روایت ورود نسبتا آسان آمریکا به حریم هوایی ونزوئلا و بیاثر شدن سامانههای پدافندی روسی تثبیت شود، ضربه اصلی نه متوجه ونزوئلا، بلکه متوجه اعتبار بازدارندگی و قابلیت اتکای روسیه خواهد بود. حتی اگر این ناکارآمدی ناشی از ضعف اراده سیاسی، آموزش یا تصمیمات پشتپرده باشد، در سیاست بینالملل «ادراک» جای «واقعیت فنی» مینشیند. از این منظر، ونزوئلا برای روسیه به نمونهای از هزینه اولویتبندی ژئوپلیتیکی بدل میشود؛ جایی که تمرکز مسکو بر جنگ اوکراین، عملا توان مداخله موثر در سایر جبههها را محدود کرده است.
اما نقطه کانونی این تحولات، بهویژه از منظر چین، در باز شدن دست آمریکا در مدیریت ریسکهای انرژی و تنشهای ژئوپلیتیک نهفته است. تزریق تدریجی نفت ونزوئلا به بازار جهانی، در کنار تولید شیل آمریکا و استفاده از ذخایر استراتژیک، به واشنگتن این امکان را میدهد که حساسیت خود به شوکهای انرژی ناشی از ناامنی در خلیج فارس و تنگه هرمز را کاهش دهد. هدف آمریکا حذف اهمیت هرمز نیست؛ چنین امری اساسا ممکن نیست. هدف، کاهش شکنندگی ساختاری اقتصاد غرب در برابر این گلوگاه است. در چنین شرایطی، آمریکا میتواند ریسک تنش کنترلشده در خاورمیانه، حتی علیه ایران، را راحتتر بپذیرد؛ چرا که هزینههای اقتصادی آن برای خود و متحدانش قابلمدیریتتر شده است.
این وضعیت پیامد مستقیمی برای چین دارد. تنگه هرمز همچنان برای پکن حیاتی است، اما در سناریوی افزایش تنش، چین آسیبپذیرتر از آمریکاست. از سوی دیگر، پاشنه آشیل واقعی چین نه در هرمز، بلکه در تنگه مالاکا قرار دارد؛ گلوگاهی که بخش عمده واردات انرژی و تجارت دریایی چین از آن عبور میکند و در حوزه نفوذ مستقیم یا غیرمستقیم متحدان آمریکا قرار دارد. آمریکا برای اعمال فشار نیازی به بستن فیزیکی مالاکا ندارد؛ افزایش ریسک بیمه، اختلال در زنجیره لجستیک و بالا بردن هزینه حملونقل، برای وارد کردن اقتصاد چین به یک مسیر فرسایشی کفایت میکند.
در این چارچوب، نقش اسرائیل نیز اهمیت مضاعفی مییابد. حتی بدون وجود پایگاههای رسمی و علنی، اسرائیل بهعنوان متحد راهبردی آمریکا، بخشی از معماری شبکهای کنترل گلوگاههای دریایی را تکمیل میکند؛ بهویژه در بابالمندب و دریای سرخ. این امر به معنای تقویت هژمونی آمریکا بر نقاط کنترلی تجارت و انرژی جهانی است؛ هژمونیای که نه مبتنی بر اشغال مستقیم، بلکه بر شبکهای از متحدان، دسترسی اطلاعاتی، نظارت و امکان مداخله سریع است. در چنین نظمی، چین با وضعیتی مواجه میشود که هم مسیرهای غربی انرژیاش (هرمز و بابالمندب) و هم مسیر شرقیاش (مالاکا) در معرض فشار ساختاری قرار دارند.
این مجموعه شرایط، مستقیما بر محاسبات چین در قبال تایوان تاثیر میگذارد. حمله به تایوان در چنین فضایی، برای چین بهمراتب پرهزینهتر از گذشته است. تایوان برخلاف ونزوئلا، کشوری با اقتصاد پویا، انسجام نهادی بالا و ارتشی مجهز به تسلیحات و دکترینهای دفاعی غربی است. راهبرد «دفاع خارپشتی» تایوان، دقیقا با هدف کشاندن هرگونه تهاجم به یک جنگ فرسایشی طراحی شده است. جنگی از این جنس، نهتنها نظامی، بلکه اقتصادی، فناورانه و اجتماعی خواهد بود؛ و این همان نوع جنگی است که چین بیش از هر چیز از آن گریزان است. تحریمهای گسترده، اختلال در زنجیره تامین جهانی، خروج سرمایه و افزایش نارضایتی اجتماعی، میتواند اقتصاد چین را در مسیری فرسایشی و ویرانگر قرار دهد. در نهایت، میتوان چنین جمعبندی کرد که تحولات ونزوئلا، همراه با تقویت کنترل شبکهای آمریکا بر گلوگاههای انرژی و تجارت، به معنای کاهش پنجره مانور راهبردی چین است. آمریکا با کاهش ریسکهای انرژی خود، دست بازتری برای اعمال فشار همزمان در خاورمیانه و شرق آسیا پیدا میکند؛ درحالیکه چین با مجموعهای از گلوگاههای آسیبپذیر و سناریوهای پرهزینه مواجه است. از این منظر، حمله چین به تایوان در شرایط فعلی، بیش از آنکه یک گزینه نظامی عقلانی باشد، به نوعی خودتحریمی ژئوپلیتیکی شباهت دارد؛ اقدامی که دقیقا در زمینی انجام میشود که آمریکا سالهاست برای آن آماده شده است.
* پژوهشگر ژئوپلیتیک و امنیت ملی دانشگاه تربیت مدرس