کشتن گرگ قصه
حسن دادشکر کارگردان
اجرای نمایش «قصه نقلی و مادربزرگ» را در سال ۱۳۷۰ نوشتم و کارگردانی کردم که با استقبال بسیار خوبی از سوی مخاطبان روبهرو شد. با توجه به جنبههای آموزشی، تربیتی و پرورشی آن و استقبال مخاطبان؛ به درخواست مرکز تولید تئاتر کانون، در سال ۱۳۷۲ یکبار دیگر آن را به صحنه بردم و البته مدتی هم در کرمانشاه اجرا شد. نقلی پسربچه روستایی باهوش و مهربانی است که میخواهد به دیدار مادربزرگش برود اما در راه با جنگلبان برخورد کرده و بوقی به نقلی میدهد که در مواجهه با خطر آن را به صدا در بیاورد تا جنگلبان به کمکش بیاید. نقلی در مسیر با گرگی که خود را بهصورت گوسفند مریضی درآورده برخورد میکند. گرگ او را به بیراهه میکشاند. قصه با درگیری نقلی و گرگ در خانه مادربزرگ ادامه پیدا میکند. نقلی وقتی متوجه خطر میشود بوقش را به صدا در میآورد و در نتیجه جنگلبان میرسد و مادربزرگ و نقلی نجات پیدا میکنند.
برخورد تماشاگران کودک در هر دوره با این نمایش متفاوت بود. در اجرای سال ۷۰ با توجه به فاصله کمی که با دوران جنگ داشتیم، پایان نمایش اکثرا با خشونت مواجه میشد. یعنی کودکان تماشاگر هنگام تصمیمگیری برای تنبیه گرگ، تمایل به کشتن او داشتند. فکر میکنم این عکسالعمل از تاثیرات جنگ در روح و روان کودکان آن دوران بود. در آن شرایط گروه بازیگران تلاش میکردند جنبههای آموزشی-تربیتی را رعایت کرده و مخاطبان را به مسیری منطقی و درست برای تصمیمگیری هدایت کنند، اما گاهی هم مجبور میشدند تن به کشتن گرگ قصه بدهند. در یکی از اجراهای سال ۱۳۷۲ اما کودکی از گرگ نمایش ترسید. هر چند تا پایان در سالن بود، اما من متوجه ترس او شدم. نمیخواستم او با ترسش سالن اجرا را ترک کند. از والدینش خواستم تا بعد از اجرای نمایش در سالن بمانند تا به مدد تجربههایی که در این زمینه داشتم او را با عروسکها آشتی دهم. روز اول به کمک بازیگران و عروسکها نتوانستیم توجه او را بهخوبی جلب کنیم. ناامید نشدم و در روزهای بعد که دوباره برای دیدن نمایش آمد، با او طرح دوستی ریختم و ماسک گرگ را روی سر گذاشتم و چهار دستوپا در صحنه با او بازی کردم. بعد از مدتی تلاش بالاخره کودک خندان پشت من سوار شد و گرگرانی کرد.
با شیوع بیماری کووید-۱۹ در کشور، روزانه یکی از تولیدات امور سینمایی و تئاترهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهصورت آنلاین در پرتال اینترنتی کانون پرورش فکری منتشر میشود.
